Advertise here

یه نامهً ساده

نمیدونم چرا ایندفعه قرعه به نام تو خورد و خطاب این همه مشغولیات جمع شده تو کلهً بی صحابم  با یاد تو از ذهنم رو کاغذ پیچ و تاب پیدا کرد     میدونی چند وقتی بود که یاد محلهً قدیمی افتادم. همون که روزای اول محکوم به سر بردن روزگار توش شده بودیم     شمارهً 20 توی یه محلهً متلاشی که پر از آدمای جور واجور با آداب و رفتار عجیب غریب که چند وقتی بود از یه م ... Continue reading »

سفر به قیامت - قسمت اول

  مثل این بود که وسط نا کجا آباد، بین دوتا مرز اروپائی، چنتائی آدم از هر مملکتی با هر زبانی دور هم جمع شده بودیم تا از پل سراط واسه رسیدن به قیامتی جدید عبور کنیم ؛ یه جفت مسافر، یه جفت قاچاقچی و یه جفت خبر نگار. همه منتظر نشسته بودیم که فقط قطار موعود از راه برسه تا چنتائی مسافر دربدر از دنیای وارونه به دنیائی که قرار بود وجود داشته باشه برسن, تا ... Continue reading »

آب و جارویه خواستهگاری

در حالی که  از لای کپر داشت مجلس ُخرما  خوردن بزرگتراشو تماشا میکرد مادرش به پشتش زد و با تندی تشر شنید که آب نداریم پسر برو آب بیار   مجبور بود پیاده دو تا دمپائی ابری سوار بشه تا خار راه تفک زده اذیتش نکنه. پشت کپر رفت و  با بی میلی فانسقه رو با چنتا قمقمهً کهنهً آمریکائی دور خودش بست و دلق خالی آب رو چنگ زد ؛ بعد وسط  رد شدن شلوغیه نون پختن مادر ... Continue reading »

تلنگری که چنتائی از این خاطره ها رو واسه بعداً کنار گذشته بود

راسش تلنگر از چند وقتی پیش چنتائی یاداشت جمع کرده بود و بعد از کلی وقت به فکر یه گرد گیری از اینجا افتاده بود. بگذریم که توی اون یاداشتا  فقط  چنتائی خاطره نوشته بود ولی از همون موقع که  یه حرکت جدیدی زیر پوست شهر شروع شده بود اون هم حرفائی  واسه درمیون گذشتنش توی یه جمع بی ریا واسش پیدا شده بود . میدونی پیـشش توی اصالت این ماجرایی که امروز گذشته ب ... Continue reading »