Advertise here
Follow

همنشین بهار @5760

همنشین بهار hamneshine_bahar@yahoo.com

گفتم برقص، نگفتم قِر بده

    به‌غلط تصور می‌شود همه کسانی‌که تیرباران و حلق‌آویز شدند می‌بایست تا آخرین لحظه حیات سر موضع و سرود خوان باشند و چنین هم بودند که اعدام شدند. واقعش اینطور نیست اما این مسئله چیزی از معصومیت و مظلومیت شهیدان نمی‌کاهد و از قضا بیشتر و بیشتر استبداد زیر پرده دین را زیر سئوال می‌بَرد. چرا؟ چون نشان می‌دهد که حتی به کسانی‌که خودشان آنان را تواب و ... Continue reading »

یاد آن شب که صبا در ره ما گل می‌ریخت

  ساکم را گرفتند و باز کردند. ظرفی فلزی درون ساک توجه‌شان را جلب کرد. فوراً آنرا به اتاق نگهبانی برده و دو نفر کنار من ایستادند تا فرار نکنم. نمی‌دانم به کجا زنگ ‌زدند. کمی بعد دو نفر آمدند و مرا داخل کیوسک برده و با میله‌ای، دور و بر ظرف چرخاندند و بعد در آن را یواش یواش باز کردند. تا باز شد همه با هم با صدای بلند خندیدند. چون آن یَقلوی، پر از آ ... Continue reading »

چی میشه که بهار میشه ؟

  قطره بارانی که بر گل سرخ می‌لغزد، جوانه لجوجی که بر سرما غلبه می‌کند، آوندهای سرکشی که موانع را از سر راه برمی دارند، گیاه مهربانی که از دل خاک سرَک می‌کشد و به آفتاب سلام می‌کند، چشمه جوشانی که دل سنگ را می‌شکافد، همه و همه، در برابر این زندگی که پارس می‌کند و این زمین که خار می‌خلد و این آسمان که بلا می‌ریزد، فریاد بر می‌آورند: بهار می‌آید هر ... Continue reading »

بزنین چو به دُهل، بزنین چو به دُهل / «شیرعلی مردان» زنده است

  باید از روزمرگی عبور می‌کردم اما فرار از روزمرگی درعین توجه به مسائل روزمره می‌تواند به ژورنالیسم مبتذل سیاسی کشیده شود که همیشه از آن حذر می‌کنم. ژورنالیسم مبتذل سیاسی آفتی بزرگ و از مؤثرترین فریبکاری‌های رسانه‌ای است. ژورنالیسمی که به تزئین عملکرد کسانی می‌پردازد که سیاست بازی و جریان‌سازی می‌کنند و از شیادی هم ابایی ندارند. ژورنالیسم سیاسی در ... Continue reading »

روز روشن گرفته شمع به دست

  مادرم دم در گفت صبر کن، صبر کن. رفت کاسه آبی را که داخل آن یک برگ سبز انداخته بود آورد و بعد از رفتنم روی زمین ریخت و ایستاد و ایستاد و ایستاد تا از پیچ جاده گذشتم. پدرم با من راه افتاد و تا دم اتوبوس آمد. خواهش کردم پدر جان شما بروید. ماشین راه افتاد و من برای پدرم دست تکان دادم. اشک در چشم و لبخند بر لبش با هم حرف می‌زدند... ــــــــــــــــــ ... Continue reading »

غبارزدایی از آینه ها / کیفرخواست شیخ فضل‌الله نوری

  برق تفنگ و سرنیزه‌ها در زیر آفتاب گرم تابستان چشم را خیره می‌کرد. شیخ فاصلهٔ میانهٔ مجلس و محل اعدام را با خونسردی کامل و متانت طی نموده با کبر سن و پیری، ضعف و ناتوانی از خود نشان نمی‌داد. به محض رسیدن به پای چوبهٔ دار، دو نفر از مجاهدین طناب را به گردنش انداخته و او را بالا کشیدند... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   برای ... Continue reading »

1 2  3  4  5  6  7  Next  Last