زنگمیزدند حوصله اصلا نداشتم با این برفِ سوزان این سوزِ دیرپای... و این هیجانِ عید؟ رفتم اما بازكردم عاقبت آخ مگر تو به دیدارم آیی ای عشق دستی به دلِ ما بكشی بگویی ــ برخیز ای تبعیدی كهنه این عیدی تو خودم چیدم باغِ شاهزاده ماهان غوغای این بیدمشكها سر بود از ستارهها و گنجشكها بنشینی با ما شرحی از یار بگویی و دیار دیوهاش چون به تطاول؟ ... Continue reading »



