Advertise here
Follow

Shazde Asdola Mirza @ShazdeAsdolaMirza

Iranian.Com is not a place for freedom of expression anymore, therefore, I have stopped commenting here. My archived stories are at: http://iranian.com/main/member/shazde-asdola-mirza.html

سالهای انتظار

  شهلا خانم امیدوار بود. سال دوم بعد از بازداشت، ملاقاتی دادند و ماهی‌ یکبار دخترش را میدید. حرف زیادی نمیزدند، بیشتر گریه بود و زاری. شهلا بر عکس شاهرخ، مذهبی‌ تر شد؛ سفره میانداخت، نذر میکرد و به فقرا نیاز میداد.   بهمن ماه هر سال، چهره‌اش بازتر میشد و امیدوارتر که شاید آن سالگرد عنقلاب، روز عفو و رهایی دخترش باشد. دوباره میرفتند دیدن شیخ‌ها و ش ... Continue reading »

اسیر آخوند ها

  روز بعد، شاهرخ و من دست بدامن هر کس که میشناختیم شدیم! ولی‌، هر یکی‌ چیزی میگفت و ما را بی‌ نتیجه به کمیته‌ای و ستادی حواله میداد. ظاهراً همان شب از کمیته فردوسی‌ فرستاده بودند به اوین.   پیشنماز پفیوز بنیاد بالاخره گفت، "آقای دکتر، اینها محاربند و امام گفته به کوچک و بزرگشان رحم نکنید!" التماس که "حاج آقا؛ این دختر بیست سالش هم نشده، اصلا بجز خ ... Continue reading »

زندان اوین

  کنار دهکده حسن کیف در کلاردشت مازندران، رضا شاه و پسر تاجدارش که هر دو عاشق اون منطقه بودند، دو تا کاخ نیمه تمام ساخته اند، روبروی هم! شاید افسون و جادویی در کار بود؛ چون به فاصله کوتاهی پس از آغاز ساختمان سازی، ۳۷ سال بعد از سقوط پدر، کلک پسر هم کنده شد!   باغ ابوی هفت کیلومتری خارج ده بود، دنج و دور افتاده.   از شرکت سه هفته مرخصی گرفتم و با م ... Continue reading »

حزب فقط حزب‌الله

  این یک دو داستان را به احترام آقای هوشنگ ترگل پست می‌کنم و به یاد همه زندانیان سیاسی، و گر‌ نه اینجا هم برای خودش زندانی است.   جنگ رئیس جمهور بنی صدر و مجاهدین از یک طرف و حزب جمهوری و سپاه از جانب دیگر، تمامی‌ نداشت. این وسط، دست من هم بند یکی‌ از "خواهران" بنیاد شد و دو ماهی‌ از شاهرخ خان و تخت نرد، باز ماندم.   اواخر خرداد بود که شب زنگ زد و ... Continue reading »

آخوند بازی - کمیته فردوسی‌

  خونه یوسف آباد با هزار بدبختی فروش رفت.  تو اون جنگ و غوغا، کی‌ خونه ویلایی پونصد متری می‌خواست و یا می‌تونست بخره!  آخرش هم رسید به یکی‌ از آخوندهای مشهدی که تازه تو دستگاه دولتی داشت جون میگرفت و مدیر دفتر تازه تاسیس "امور تربیتی‌" در وزارت آموزش و پرورش شده بود.  هزار تا هزار تا معلم اخراج میکردند و آخوند و حزبلاهی استخدام!  نمیدونم اون همه پ ... Continue reading »

آخوند بازی - بعد از انقلاب

   سی و سه سال قبل، افسرده و دل شکسته از ازدواج بی‌ فرجام اوّلم، به تهران برگشته بودم.  به بهانه ای، اما در اصل، شاید به خانه پدری و محیط مانوس‌اش پناهنده شده بودم ... با وجودیکه  نه پدر آنجا بود و نه مادر.   در واقع دیگر هیچکس از فامیل در آن خانه نبود!  خدمتکاری فرتوت هفته‌ای یکبار گردگیری میکرد؛ باغبانی سالخورده ماهی‌ دوبار باغچه را سر میزد؛ و س ... Continue reading »

آخوند بازی - زمان شاه

   چهل و سه سال پیش از این، که دانشجوی سال دوم بودم، با گروهی دوستان الکی‌ خوش و شکم سیر تصمیم گرفتیم که ایام عید را به "ایران گردی" صرف کنیم.  اما راننده گروه که ماشین آریا شاهین عظیم جثه‌ای داشت، شرط کرد که از مسیری برویم که تقریبا هیچکدام ندیده بودیم.  بنزین مفت و دل بی‌ غم!  قرار شد که از تهران به قم، کاشان، کرمان، زاهدان، زابل، بیرجند و سبزوا ... Continue reading »

سیلوی در اصفهان و شیراز

  بخاطر جشن های پنجاهمین سالگرد سلطنت پهلوی، در اصفهان حتی سوراخ موش هم پیدا نمی‌شد! شیراز البته دایئ جان بود و نگرانی نداشت. با هزار زحمت، سه شب را در یک هتل بی ستاره در خیابان چهار باغ اصفهان رزرو کردم، ولی در عوض، دایئ جان بلیط‌های جشن هنر را برایمان جور کرد.   از تهران که راه افتادیم، سرماخوردگی سیلوی هنوز خوب خوب نشده بود. مشکل تنفسی داشت و م ... Continue reading »

تنفر از تهران

  سیلوی جان که تا اینجای کار عاشق ایران بود، وقتیکه از تونل کندوان گذشتیم، شوکه شد! سر میگردوند و دور و اطراف رو نظاره میکرد؛ شاید تک درختی یا برکه‌ای پیدا کند. با تاسف میگفت، "تو دو ساعت انگار از سبزی اروپا افتادیم به کویر عربستان!"   هر چی هم که به شهر عزیزم تهران نزدیکتر میشدیم و تعداد اتول قراضه‌ها و کامیون‌های خاور بیشتر میشد، چهره سیلوی هم م ... Continue reading »

با سیلوی در شمال ایران

  اصغر و زهره آنقدر از ایرون تعریف کرده بودند که سیلوی جان مصمم بود تا تمام اون مملکت افسانه‌ای رو ببینه.  ماشین بنز و بنده هم البته آمادگی داشتیم!   چون اول باید میرفتیم دیدن پدر و مادر اصغر در رضائیه، مسیر رو از اونجا به اردبیل، آستارا، رشت، رامسر، تهرون، اصفهان و شیراز انتخاب کردیم.  بنزین لیتری سه ریال و دل بیرحم! ابوی هم موافقت فرمود، بشرطیک ... Continue reading »

 1  2  3