ای وای دختر من هم ترشیده شده


Share/Save/Bookmark

ای وای دختر من هم ترشیده شده
by Sahameddin Ghiassi
30-May-2010
 

ای وای دختر من هم ترشیده شده

خانم مسن سرش را بالا آورد و در چهره من نگاه کردو گفت ای آقا متاسفانه دختر من ازدواج نکرده و اکنون دارد به بالای سن پنجاه سالگی میرسد و خیلی ناراحت و غمگین است مرتب با من که یک زن هشتاد ساله هستم دعوا میکند و آزارم میدهدکه چرا قبلا او را تشویق نکرده ام که زود تر شوهری بکند. خانم مسن که بیش از هشتاد سال داشت شروع به درد دل کرد که باری شوهرش او را رها و با زنی جوان ازدواج مینماید. و او مرا با این دختر  تنها میگذارد. دختر من افسانه دختری خوب و زیبا بود و هیچ عیب و نقصی نداشت که نتواند ازدواج بکند شاید رفتن پدر باعث شده بود که او نسبت به مردان بدبین بشود و از ازدواج سر باز زند.


در زمانی که داشت دیپلم دبیرستان میگرفت یک خواستگار خوب برایش پیدا شد که تازه مهندس شده بود و کاری خوب هم داشت ولی افسانه ادا در آورد که این آقا لباس خوبی برای خواستگاری آمدن نپوشیده است و اورا بی دلیل جواب داد. بعد هم که پدرش مارا ول کرد و رفت و یک زن جوانتر از خودش گرفت که تقریبا همس همین افسانه بود. افسانه خیلی ناراحت شد مثل اینکه برایش خیلی سخت و دردناک بود که قبول کند پدرش با زنی ازدواج کرده است که همسن اوست و فکر میکرد دختر پدرش را از او دزدیده است. افسانه فکر میکردکه دختر و پسر بایست با هم همسن باشند و ازدواج کنند و خیلی مثلا فمینیست بود. فکر میکرد زنان خیلی برتر هستند و بایست خیلی مورد احترام وتفقد قرار بگیرند تقریبا تساوی زن ومرد را قبول نداشت او زنان را برتر و بالاتر از مردان میدانست و برای اجتماع ایران که مرد سالار است و مردان مهمتر هستند فکر های او خیلی عجیب مینمود.

شاید به همین دلیل هم مردان از او فرار میکردند که طبعی بسیار مهاجمانه داشت. او از بچگی هم قبل از اینکه حتی بمدرسه برود با پسران بازی میکرد و با آنان بزن برن راه میانداخت هیچ کدام از پسران بغیر از برادرش نمیدانستند که او دختر است. او لباسهای پسرانه میپوشید و با پسران بازیهای پسرانه میکرد. برادرش هم که یک سال از او بزرگتر بود با او مثل یک پسر رفتار میکرد.

افسانه ورزشهای رزمی را از همان زمان کودکی از عمویش یاد گرفت و با وجود اینکه عمویش او را خیلی دوست داشت و فکر میکرد حالا که پدرش رفته افسانه مثل دختر اوست هر کاری که افسانه میخواست برایش انجام میداد. رابطه او و عمویش بسیار گرم و گیرا بود. افسانه با دانستن ورزشهای و فنون رزمی برای خودش قلدر محله بود هیچ کدام از پسر ها نمیتوانستند که در کتک کاری و یا زد خورد به افسانه حتی ضربه ای هم بزنند و او تنها کسی بود که همه را نوچه های خودش کرده بود. گرچه اسم او افسانه بود ولی به بچه ها میگفت که نامش افشین است.

افسانه وقتیکه مجبور شد به مدرسه برود میبایست بمدرسه دختران میرفت و روپوش دخترانه میپوشید این بود که دیگر رازش بر ملا شده بود همه پسر ها به او میگفتند افشین چرا لباس دختران پوشیده ای مگر تو دختر هستی. افسانه هم با تاثر میگفت که بلی دختر است و حالا دیگر بچه مدرسه ای شده و بایست با لباس دختران به مدرسه برود. متاسفانه کم کم داشت به پسر ها بد بین میشد و وقتی میدید که نمیتواند مثل آنان رفتار کند خیلی عصبی میشد.

مادر ادامه داد بالاخره دیپلمش را گرفت و از پسری مجبور شد دست بردارد و خودش را قانع کند که یک دختر است. ولی گویا که توازن روحی وی بهم خورده بود. در هنگامه انقلاب او هنوز به دبیرستان میرفت. بعد هم که مجبور بود که لباس اسلامی بپوشد نفرتش به اوضاع واینکه زن آفریده شده بود زیادتر شد. البته من هم کمی تقصیر داشتم من هم پسرم را بیشتر دوست داشتم و فکر میکردم که اوست که در پیری دست مرا خواهد گرفت.  ولی اینطور نشد این افسانه بود که سرپرستی مرا عهده دار شد.

پسرم ازدواج کرد و مجبور شد برای خاطر کار و درس به آمریکا برود من و افسانه در تهران تنها شدیم ولی پسرم مرتب سعی میکرد که برای من کارت سبز بگیرد تا من هم بتوانم همراه با دخترم به آمریکا برویم و با هم باشیم. بالاخره بعد از چهارده سال توانستیم که به آمریکا برویم. افسانه بعد از گرفتن لیسانس در ایران دبیر شده بود ولی هر روز با ناراحتی لباسهای اسلامی خود را میپوشید و به سرکار میرفت. خیلی از اوضاع ناراحت بود. بسیار مغشوش شده بود کاملا قاطی پاطی شده بود یک روز مسلمان دو آتشه میشد ویک روز بی دین تمام عیار. چند خواستگار خوب و معمولی را جواب کرد و وقتی که بسن بیست و پنج سالگی رسید که خیلی این بار دلش میخواست عروسی کند دیگر خواستگارانی زیاد نداشت. متاسفانه خواستگارهایی که در گذشته برایش میآمدند خیلی خوب و یا لااقل معمولی بودند ولی حالا خواستگارهایش همه عوضی و غیر متعارف شده بودند. مثلا اول برایش مهندس جوان و یا دبیر و کارمند شرکتهای خصوصی میآمدند و یا تاجر های جوان تحصیکرده بازاری ولی حالا مردان مسن بدون تحصیلات میآمدند در آنوقت افسانه هنوز لیسانس هم نداشت و فکر میکرد اگر لیسانس بگیرد خواستگاران بهتر و موقعیت بهتری خواهد داشت ولی درست بر عکس شده بود حالا خواستگارانش بمراتب بد تر از قبلی ها بودند. مردان مسن تر چاق و تاس  یا زن تلاق گرفته شده و بجه دار برایش میآمدند دیگر از آن نوع قبلی خبری نبود. افسانه دچار یک افسردگی شدید شده بود و مرتب میگفت مامان مرا شوهر بده من دارم ترشیده میشوم.

من وعمویش سعی بسیاری کردیم که خواستگاران معمولی برایش پیدا کنیم ولی شرایط بد و نبودن پدر در خانه و مهاجم بودن دختر خواستگارها را یکی یکی فراری میداد. تمام مدتی که افسانه در خانه بود غر و نق میزد ودعوا میکرد که چرا اوضاع اینطور است. چرا پدرش رفته و چرا اصلا او دختر به دنیا آمده است. او که میدید برادرش که تنها یک سال از او بزرگتر است ده ها دوست دختر دارد و حتی به آنان رابطه جنسی ناقص هم برقرار میکند خیلی دلخور میشد که به عنوان یک دختر سنتی بایست پاک و دست نخورده باقی بماند و این موضوع باعث شده بود که نسبت به مردان حتی نسبت به برادر دختربازش هم خشمگین بشود ویک کینه نا متناهی از آنان به دل بگیرد. افسانه همیشه در حرف زدن هم حالت تهاجمی داشت و هرچه طرف میگفت بخصوص اگر مرد بود آنرا نفی میکرد.

یک مدافع سرسخت زنان و کودکان در برابر مردان شده بود. حتی به عمویش هم که اورا خیلی زیاد دوست داشت متلک میگفت و سعی میکرد وی را هم که از او ده سال بزرگتر است باصطلاح خرد وخاکشیر کند و تلافی هرزه گی مردان دیگر را سر او هم که یک مرد بود در بیاورد. مادرش از کارهای خشن و بی باکانه او بسیار دلگیر و ناراحت بود ولی خوب چه کاری میتوانست بکند او تنها دخترش بود با اینکه آرزو داشت او هم پسر میبود ولی حالا دختر شده بود و تمامی این احساسها افسانه را زجر میداد. البته مادرش میخواست که او پسر باشد تا راحت تر و آزاد تر باشد زیرا دختر بایست دخترگی را حفظ کند با وقار باشد و با پسران معاشرت نزدیک نداشته باشد چون ممکن است ماچ و بوسه هایی رد و بدل شود و یا تماسهای ناقص جنسی انجام شود. برادرش دختران را بخانه میاورد و آنان را لخت میکرد و با آنان عشقبازیهای ناقص انجام میداد در این حالت دوربین هایی هم در اتاق کار گذاشته بود که از دختران عکس های سکسی شان را میگرفت و بعد اگر دختر میخواست با او قطع رابطه کند ویا خواستگاری برایش پیدا شده بود و میخواست که ازدواج کند بایست اول رضایت پوپک را که برادر افسانه بود جلب کند و اگر اینکار را نمیکرد پوپک آدرس خواستگار را گیر میآورد و عکسها را برایش پست میکرد. افسانه از اینکارهای برادرش خیلی ناراحت بود ولی باصطلاح زیر سبیلی رد میکرد.

عموی افسانه هم چند نفر از بهترین دوستانش را به او معرفی کرد ولی آنان هم وقتی حالت بحث و جدل او را دیدند و اینکه کاملا حالت تهاجمی دارد فرار را بر قرار ترجیح دادند و رفتند. عموی افسانه وی را خیلی دوست داشت ولی افسانه حتی جلوی من به او میپرید و هرچه که او میگفت سعی میکرد ضد آنرا را ثابت کند. رفتار تند وی شاید یکی دیگر از دلایلی بود که مردان کم کم از وی که دختر زیبا و خوش قد و بالایی بود فرار کنند.

در سن بیست هفت سالگی او کاملا روانی شده بود و بسیار خشن و دعوایی و مثل یک خروس جنگی.  هیچکس جرات نزدیک شدن به او را نداشت عمویش که از دوستان من بود و مردی بسیار صبور و استاد دانشگاه هم بود نیز در مکالمه با او خیلی دقت میکرد که یک هو مثل شیر ماده حمله نکند. حمله های افسانه بسیار خصوصی و تند بود مثلا به عمویش که بالاخره ده سال از او بزرگتر و استاد دانشگاه بود میگفت شما عقل یک بچه پانزده ساله را هم ندارید زیرا در مطلبی با او هم نظر نبود. عمو هم گفت ببین افسانه من از تو ده سال بزرگتر افسانه بمیان حرفش پرید خوب شتر هم بزرگ است. عمو با تحمل این متلک گفت ببین من ده سال بیشتر از تو کار کرده ام و مدرک تحصیلی و کاری من هم از تو بیشتر است چطور من بایست از تو کمتر بفهمم و بقول تو عقل یک بچه پانزده ساله را داشته باشم من تمامی چیزهایی که میگویم با سند و مدرک میگویم و میتوانم که حتی با مدرک ثابت کنم ولی افسانه میگفت مدرک هایت را ببر درکوزه بگذار و آبش را بخور.  افسانه مثل بسیاری دیگر از جوانان خودشان را عقل کل میدانند و دیگران را قبول ندارند. افسانه که نتوانسته ازدواج کند در سن سی و پنج سالگی به آمریکا میرود و در آنجا بعد از مدتی درس خواندن در مدرسه ای معلم کودکستان میگردد. حالا برای او این شغل یک کاری بسیار ممتاز بود که تنها اوست که میتواند معلم کودکستان بشود.

حالا در آمریکا هم گرچه زندگی برایش راحت تر شده بود و کسی کاری به این نداشت که او چرا مجرد مانده و ازدواج نمیکند ولی ازدواج او سخت تر هم شده بود. مردان معمولی آمریکایی معمولا یک دختر سی پنج ساله را که با آنان نخواهد رابطه جنسی قبل از ازدواج داشته باشد برای زندگی مشترک قبول نمیکنند. افسانه هم که بکارتش را با چنگ و دندان حفظ کرده بود و شاید آنرا بزرگترین سرمایه اش میدانست مسلم است که از پیشنهاد مردان آمریکایی عصبانی میشد و کنار میکشید و بدین ترتیب با اخلاق بقول مادرس سگی اش و بقول عمویش دعوایی و خروس جنگی اش دیگر برای ازدواج شانسی نداشت. یکی دیگر از مشگلات او این بود که حالا هم که سنش به پنجاه سالگی رسیده بود باز توقع داشت که یک مرد همسن خودش بدون زن داشتن قبلی و بدون بچه برای ازدواج با او پا پیش بگذارد و اورا مثل یک دختر بیست ساله تحویل بگیرد و او برایش همان نازهای خرکی دختر بیست ساله را بکند. مرد بایست مجرد کامل باشد یعنی نه زن قبلی و بچه داشته باشد و بایست پولدار وتحصیکرده و خوش تیپ هم باشد و از خانواده های خوب و سرشناس هم بیرون آمده باشد.

مادرش در حالیکه گریه میکرد میگفت من هم بزودی خواهم مرد و او همچنان تنها باقی خواهد ماند. برادرش هم که برای خاطر او اینهمه زحمت و مرارت کشیده است از وی دلخور است زیرا افسانه عادت حمله کردن و دعواهای لفظی دارد و هیچ کس نمیتواند از جوابهای تند غیر منطقی و متلک های او در امان باشد. او فکر میکند در پنجاه سالگی هم چون بکارت دارد و مثلا دوشیزه است بایست خواستگارهای جوان و بکارت دار مرد سراغش بیایند. بارها بوی گفتم بکارت داشتن برای دختران جوان خوبست نه اینکه آن دیگر یک امتیاز بزرگ برای زنان پیر و مسن میباشد. شاید هم دختر بودن و نداشتن تماسهای معمولی جنسی او را به این آشفتگیها رهبری کرده است. زنی که پنجاه ساله است دیگر بایست این را درک کند که بکارت نمیتواند برایش یک امتیاز باشد. باحتمال هورمون های ترشح شده جنسی در بدن دختر بینوایم و اینکه نتوانسته است یک رابطه عشقی جنسی داشته باشد او را به این روز کشانیده است. که تبدیل به یک ببر ماده خشمگین گردد و به همه حمله کند.


نمیدانم اگر او را خیلی تشویق میکردم که در سن های کم عروسی کند حالا بمن ایراد نمیگرفت که اگر لیسانس داشت و ازدواج نمیکرد و به آمریکا میرفت خیلی خوشبخت تر بود تا ان و گه بچه بشورد و در آشپز خانه  ظرف بشوید  و ننه و للله بچه ها باشد و از درس تحصیل و یا زندگی در آمریکا محروم شده باشد.  خوب شاید هم آدم غرغروی در هر صورتی نق وغر خود را بزند. نمیدانم نظر شما چگونه میتواند باشد دختران ایرانی سنتی که نمیخواهند پرده بکارت خودشان را به دوستان پسرشان هدیه کنند چطور میتوانند شوهر آمریکایی و یا با رفتار تمدنی آمریکایی داشته باشند یک مرد آمریکایی میگوید تا من با زنی نخوابم با او که نمیتوانم عروسی بکنم. خوب در غربتی که دختر شاه پرپر میشود وضع دختران دیگر ایران چگونه میتواند باشد زیرا هر دختری آرزو دارد که پدرش شاه و مادرش شهبانو باشد. خودتان ببینید که تازیانه های غربت چقدر سهمگین است که دختر حتی شاه را پرپر میکند در حالیکه همه آرزو دارند و داشتند که ایکاش زیبایی و نام دختر شاه را میداشتند.


Share/Save/Bookmark

more from Sahameddin Ghiassi
 
Sahameddin Ghiassi

About the picture

by Sahameddin Ghiassi on

The friends and students in my boarding school in USA.


FACEBOOK