GOOGLE SEARCH
Google
USER LOGIN

Can They Come Too?

Life is bathing in the lake of present...*

25-Aug-2008 (12 comments)
I live in a dangerously thin, long, and deep stretch of space, which is my identity. I live in America, taking daily pains to practice what I know well—being an Iranian. On good days I think I have the best of both worlds. I am free to live, to be, to think, and to talk, because I am in America. I am surrounded by wonderful friends that Americans are, loving and supportive and respectful of me. I am free to love Iran, to follow its news, and to appreciate its music, poetry, and art, among all the other cultural elements I follow. On bad days, though, I feel lost, belonging to this land never, and belonging to the old world no more. When I lose my balance and fall off my thin stretch of identity, I am lost for I am neither Iranian nor American>>>

RELATIONSHIPS

Kissing all the frogs*

It seems everybody hurts in a different way

18-Aug-2008 (23 comments)
What does it take to be truly happy in life? Is it absolutely necessary to have a lover or a partner in life in order to be happy? Why are so many people out there looking, looking, and looking? Is our search for love a part of our yearning for our “personal legend” as reflected by Paulo Coelho? Can we have perfectly satisfying and rewarding lives without a love interest in the center of it? And, after all, how hard can it be to find someone? Most of us are looking for only one person in our lives, no more. If you think about it, there are more or less the same number of men as there are women in this world, give or take a few (million!) >>>

LOVE

می‌خواهم بدانم

Invitation by Oriah Mountain Dreamer

24-Jul-2008 (6 comments)
برای من مهم این نیست که راه امرار معاش تو چیست. من می‌خواهم بدانم تو چه چیزی را با تمام وجود میخواهی‌ و آیا جرات تصور رسیدن به عمیقترین خواستهایت را داری. برای من مهم این نیست که تو چند سال داری. من می‌خواهم بدانم که آیا تو حاضری به خاطر عشق، به خاطره ارزوهایت، برای تجربه کردن زنده بودن ریسک کنی‌ که افسر گسیخته و دیوانه به نظر بیایی. برای من مهم این نیست که اختر شناسان در آینهٔ اقبالت چه می‌ بینند. من می‌خواهم بدانم آیا تو مرکز حزن خودت را دریافته ی، آیا در رو یا روی با نا به حقی‌ زندگی پذیراتر شده ی به زندگی‌، و یا جم و بسته شدی از ترس درد بیشتر! >>>

MISSING

  صندلیهای خالی

من هیچ وقت نفهمیدم این ترس از تحسین شدن رو از کجا پیدا کردی

21-Jul-2008 (one comment)
. پریشبا بود که سر میز کلی آدم نشسته بودند چند نفر اصلا مجبور شدند برند یک گو شه دیگه بشینند چون جا نبود. یکهو نگاه کردم و دیدم صندلی جلوییم خالی هست همه از کنازش رد میشند و کسی نمیببیندش .خواستم یک چیزی بگم اما کور که نبودند. لابد کسی نمیخواست اونجا بشینه و یا شاید هم مثل همیشه چشمهای من آلبا لو گیلاس می چید. نمیدونم چرا همیشه وسط این شلوغیها چشمم میافته به یک صندلی خالی که هیچ کس رویش نمی نشیند.یک موقعی فکرمیکردم بالاخره پر میشه , اما حا لا می بینم که نه انگارهرکس جای خودش رو د ا ره>>>

STORY

ایرن

ایرن ملکه برفهای ذهن من است. سرد است ولی گاهی هم با همان سرما مهربان می شود. به قول حافظ "عشق سرد"ی دارد

14-Jul-2008
تا چشمم به او می افتد عقب عقب می روم و در جستجوی راه نجاتی هستم ولی فایده ای ندارد امروز با هم در یک طبقه و در یک محل هستیم و بایست کنار هم کار کنیم. یعنی خبر ندارد؟ خبر دارد؟ مگر می شود بی خبر باشد؟ ایرن مثل همیشه، مثل ملکه دانمارک پشت صندلی نشسته و مثل هر روز که روزنامه لوموند را از صفحه اول تا صفحه آخر می خواند، الان دارد کتابی را می خواند. یعنی او هنوز خبر ندارد که متعصبان مذهبی به خاطر چند تا کاریکاتور سفارت دانمارک در تهران را اشغال کرده اند؟ حالا من چکار کنم؟ بالاخره دل به دریا می زنم و بی خیال -انگار نه انگار - یک سلام می گویم و فوری پشت آن یکی میز می نشینم. همانطور که دارد کتاب می‌خواند با سر جوابم را می دهد. >>>

LOVE

تانگوی تنهایی

برای " میم . ا لف" و آن روزهای قدیم

11-Jul-2008 (3 comments)
یک روز پاییزی بود. پاییز شیراز بود چی بگم قشنگ بود. به قشنگی بیستا پاییزی که دیدم و حسرت ندیدنش رو نه سال هست که دارم. روز نبود شب بود ولی خزان که شب و روز نمیشناسه . اون سالهای آخر بود, چه سالهای نحسی بود. چه قدر دلم پر از غصه بود. داشتم دل می کندم و دل کندن به همین راحتیها نبود. یک جورایی مثل جون کندن بود. می خواستم بمونم درد به در میگشتم دنبال یک دلیل محکم که بمونم. میدونستم اگه برم دیگه برگشتنی در کار نیست. یادته اون شب چه قدر خندو نیدیمون؟ وای بشر خدا خفه ات نکنه... اون شب بعد از مدتها دلم باز شد. نمیدونم چه طور بگم اما وسط اون همه نکبت و نکبت زده انگار یه همصدا پیدا شده بود. یکی که حرف دل من رو میزد ولی همه میفهمیدند. چه زود گذشت , انگار همون دیروز بود. می گم که دل کندن مثل جون کندن هست.>>>

COMPOSER

Loris in Berkeley

Loris in Berkeley

Photo essay: Composer Loris Tjeknavorian visiting Northern California

by Nazy Kaviani
30-May-2008

>>>

INTERVIEW

Best kind of love

Dapper and handsome Loris Tjeknavorian is a world-class conductor and composer

30-May-2008 (16 comments)
Maestro Loris Tjeknavorian was a guest of Berkeley Persian Center in the San Francisco Bay Area in March. A suite from his opera, Rostam and Sohrab, was to be performed by East Bay Symphony Orchestra on March 14th at the Paramount Theatre. The weekend before the performance I had the great fortune of meeting the Maestro at Darvag Group’s play in Berkeley, where I tagged along with him and some other good friends to a restaurant in Berkeley’s Gourmet Ghetto area. We had time for a brief chat, so I asked him what he would like to talk about, and he chose the subject of “love”! He also gave me the CD of his “Love Songs”, telling me stories about how he became inspired to write those melodies>>>

STORY

لیز! لیز!

سختم است به او بگویم که نمی خواهم هر وقت به تو فکر می کنم به سرسره فکر کنم و "لیز" بخورم توی پارکهای کودکی ام.

30-May-2008 (2 comments)
باز یک همکار جدید! دختر جوانی است با چشمانی زیبا و شاد و قامتی رعنا. لباس پوشیدنش در عین کلاسیک بودن شیک است! بالاخره سر صحبت را باز می کنیم، خوش صحبت است و خندان، و برعکس من که چشمان غمگین و تیره ای دارم او چشمانی شاد و روشن دارد. موقع حرف زدن "ر" ها را بدجوری کش می دهد، هیچ نمی توانم لهجه اش را حدس بزنم، آخر سر ازش می پرسم: "کجایی هستی؟" با همان چشمان شوخ و شنگ پاسخم می دهد: "آمریکایی! ایالات متحده!" با حیرت نگاهش می کنم و آخرش به حرف می آیم و از او می پرسم: "ناراحت نمی شوی اگر به تو بگویم من ایرانی هستم! ... از پارس باستان!">>>

NAME

خواهر مرجان

دیروز سر کار توی فکر بودم که ناگهان کسی از کنارم گذشت و صدایم زد: خواهر مرجان!

20-May-2008 (one comment)
فرانسویان سخت شان است که نام مرا تلفظ کنند. "ه" را به کل حذف می کنند و نامم تبدیل می شود به "مایستی" طوری که گاهی دیگر با شنیدنش خودم را دیگر به جا نمی آورم. با لئا کمی تمرین تلفظ کردیم ولی می دانم یادش خواهد رفت. آدمها با شما آشنا می شوند با روحتان نزدیک می شوند و بعد،... دفعه ی بعد حتا اسمتان را هم یادشان نیست. این سالها خیلی ها مرا "خواهر مرجان" خطاب کرده اند ولی در سالهای اول سکونتم در فرانسه هرگز کسی مرا "خواهر مهتاب" صدا نزد. سالهای جنگ بود و جو ضد ایرانی خیلی قوی و رایج بود. بیخود نیست که مرجان ساتراپی وقتی داستان همان سالها را می نویسد در دوره ای از ایرانی بودن خود خجلت زده است و یک بار به ناچار خود را فرانسوی جا می زند و خود را "ماری ژان" معرفی می کند. >>>

LOVE

رنگ آمیزی چشمان بی رنگ تو

تماشاگر مبهوت نقش آفرینی های تو بودم

12-May-2008
آرام از کنار خانه ی تو گذشتم بی آنکه درش را بزنم .آرام بی آنکه حتی گل های آفتابگردان سرشان را بگردانند و نیم نگاهی به رد پای من بکنند. از کنار نرده های خانه ات که می گذشتم به رنگ آمیزی در و دیوار نگاه کردم و به یاد آن روزی افتادم که برای نقاشی صدایم کرده بودی. ساعت نه صبح بود که زنگ خانه ام را زدی. تازه میز صبحانه را جمع کرده بودم ، فنجان قهوه به دست در را باز کردم .با کلاه حصیری قهوه ای رنگ و لباس کار ایستاده بودی. دوچرخه ات را به نرده خانه تکیه داده بودی باصدای نرمت گفتی هنوز آماده نشده ای؟>>>

WITNESS

Whisper of a lover

Kalbasi's anthology of love and loss bears witness to a passionate and sorrowful longing

30-Apr-2008 (2 comments)
Seven Valleys of Love, compiled and translated by Sheema Kalbasi, is written with a piercing clarity and a profound intensity of emotion. Her ability to preserve the integrity and poetical sensibility of the work is evident in her mastery of language, editing, and translation. Seven Valleys of Love is a vibrant celebration of extraordinary women’s voices. The colorful and lively verses in this dazzling collection emerge as small, quiet explosions out of the shadows of hopelessness and seek to inspire and restore peace, hope, and harmony in its people >>>

LIFE

The Knock of Love

A gathering of Cardinal elements ruling my being and actions

21-Apr-2008 (one comment)
In a late afternoon, at a spacious hotel room with a large balcony facing the high rising waves of ‘Coogee Beach’, making surfers looking like driftwood, in Sydney, I heard a knock on my door. Immediately, a smile broke upon my face as I was getting to the door, just to confirm that no one was out there. You see…for a few moments prior to that knock, my ‘Heart’ and my ‘Mind’, accompanied by my ‘Intuition’ had gotten together on an intimate chat (that soon would become almost a public chat forum among all the elements of my Being), discussing the arrival of my beloved>>>

YOU

Moon after Moon

I have never been this woman before you, before I found you

05-Apr-2008 (10 comments)
I need you to say you love me. I want your words to touch me again. Look, who knows maybe I will break into a thousand pieces soon. Perhaps morning tempers and letters burn, but I want my body to learn new words, a fistful of words as sweet and sour candy that happens to be in my mouth; words that stem from the heart and soul, making rich feathery sensation on the back of my neck; words that tantalize like the tip of your tongue finding its path to my lips. These are simple adventures that fill, pant, and pour the depth of my body where I let natural forces find fever at every beat, every beat that is as strong as my desires>>>

HUMOR

 پتياره

از مهدكودك فرار كردي اومدي خانوم بلند كني؟ هوي هوي مواظب باش توي ديوار نري

01-Apr-2008 (8 comments)
با بلوغ همه چيز حتي بوي بدن آدم تغيير مي كند و تازه خيلي علامت ها ، اتفاق ها براي آدم معني دار تر مي شود و ديگر شنيدن خيلي از ديالوگ ها و برخوردهاي اجتماعي يا ديدن نگاه ها اشاره ها ، بي معني و عجيب نمي شود. بلوغ آدم را وارد لانه ي مورچه ها مي كند و مي گويد كه مدام بايد به دنبال شيريني رفت و به دستش آورد و شايد اگر شد براي بعدها ذخيره اش كرد. در عوض اعصاب آدم از چيزهاي جديدي خرد مي شود كه قبلا پشيزي ارزش نداشت. احساس هاي دوگانه اي در مقابل خيلي ها به آدم دست مي دهد. ناموس ، پرستيدني مي شود اما با دوست دختر خيلي چيزها را مي شود گفت و خيلي كارها را مي شود كرد. >>>

MOST DISCUSSED

IRANIANS OF THE DAY
PersonAboutDay
Alireza H.Award-winning seven-year-old Iranian piano playerAug 28
Omid TahviliWanted for fraud against the elderlyAug 25
Anoosheh Ansari Why spend $20 million to go to space?Aug 25
Valerie JarrettObama's closest aide is ShiraziAug 25
John Farmanesh-BoccaDirector, choreographer in UKAug 25
Zahra KarimiGold medalist in non-Olympic event in BeijingAug 24
Tara and meDedication to my Iranian Queen Aug 23
Sami AkbariUp-and-coming musician from New YorkAug 23
Vahid MajidiFBI Assistant Director, Weapons of Mass Destruction DirectorateAug 23
Joseph and Andrew HovespianAward-winning documentary about murdered Iranian Christian bishopAug 22