Advertise here

خدا در شعر کارو

Balatarin

 

کارو دِردِریان (۱۶ آبان ۱۳۰۴ همدان-۲۷ تیر ۱۳۸۶ کالیفرنیا) نویسنده و شاعر ارمنی تبار ایرانی بود. کارو در شهر همدان متولد شد اما در بروجرد و اراک نیز زندگی کرده بود. دِردِریان ها بعد مرگ پدر مدتی را در مراغه و تبریز می‌گذرانند و مدتی بعد به تهران کوچ می‌کنند. کارو از نسل نخست شاعران نیمایی است. ویگن خواننده ایرانی نیز برادر وی بود. او با برادرش رابطهٔ بسیار صمیمانه‌ای داشته است.
http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88_%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86

 

 

کارو در اشعار خود در سه مورد به خدا اشاره دارد:

١ - خدا
 یک روز که مرده بودم اندر خود زیست
 گفتم به خدا ، که این خدا ، در خود کیست ؟
 گفتا که در آن خود ی که سرمایه ی هست
در سنگر عشق ، جوید اندر خود نیست: کارو

 

٢ - تکیه بر جای خدا
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سر به سر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقیه و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تا ریگی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....: کارو

 

٣ - خداوندا
خداوندا ،خداوند، اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از اینجا ، از آنجا بودنت ، خداوند
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری، برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟ خداوند
اگر با مردم آمیزی، شتابان در پی روزی، ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده ودل خسته، تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟ خداوند
اگر در ظهرگرماگیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیوار بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی
و اعصا بت برای سکه ای این سو و آن سو ، در روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی، تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبخت، یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد، دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی، می هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده ی شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم ، چنگ صدها ناله می کوبد
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد، برای نا مرادیهای دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم ،کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست
شما ای مولیانی که می گویید خدا هست
و برای او صفت های توانا هم روا دارید
بگویید تا بفهمم، چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟
چرا بر ناله ی پر خواهشم پاسخ نمی گوید
چرا او این چنین کور و کر و لال است، و یا شاید
درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده می گویم، خدا هرگز نمی باشد
من امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است، خدا پوچ است، خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است، خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه میرقصد، ستاره نقره می پاشد
و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق، بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم
من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی !!!
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم، خداوند
اگر در نشئه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟ چرا من روسیه باشم؟
چرا قلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
خداوند: تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به از مردان،ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را
خدایا ، خالقا ، بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان حکم فرماید
تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد
پس...قولت، اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردمم اگر دستی به قرآنت بیالایم : کارو

 

 

نظر شما چیست؟

Balatarin

Comments 5 Pending 0

Sort comments:
AllIranians

All-Iranians Previous Contributions: http://iranian.com/main/member/all-iranians.html ++++++++++ Our greatest glory is not in never falling, but in rising every time we fall: Confucius

On the second thought, we found out how we could flush right or flush left!

AllIranians

All-Iranians Previous Contributions: http://iranian.com/main/member/all-iranians.html ++++++++++ Our greatest glory is not in never falling, but in rising every time we fall: Confucius

تذکر لازم .... در شعر "تکیه بر جای خدا" ، بیت " نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی/ نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم"، باید اینطور خوانده شود : "نکردم خلق ، ملا و فقیه و زاهد و صوفی/ نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم". با عرض پوزش از این اشتباه

AllIranians

All-Iranians Previous Contributions: http://iranian.com/main/member/all-iranians.html ++++++++++ Our greatest glory is not in never falling, but in rising every time we fall: Confucius

جناب شازده با تشکر، همه ی ایرانیان خیلی خوشحالند که آن جناب این وبلاگ را پسندیدید. پاینده و بر قرار باشید

ShazdeAsdolaMirza

Shazde Asdola Mirza Iranian.Com is not a place for freedom of expression anymore, therefore, I have stopped commenting here. My archived stories are at: http://iranian.com/main/member/shazde-asdola-mirza.html

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
This is my favorite Karo poem ... thanks for posting.

AllIranians

All-Iranians Previous Contributions: http://iranian.com/main/member/all-iranians.html ++++++++++ Our greatest glory is not in never falling, but in rising every time we fall: Confucius

Jenab-e Amin On the text page of creating a blog, we could not find (flush right/ flush left/ flush center) buttons. This blog could be either redirected to the right or to the center. Would you please fix it?

AllIranians

All-Iranians Previous Contributions: http://iranian.com/main/member/all-iranians.html ++++++++++ Our greatest glory is not in never falling, but in rising every time we fall: Confucius

This comment was removed by the Iranian.com Staff for violating our Commenting Standards