Advertise here

چند پرده از یک زندگی! - (قسمت اول)

Balatarin

 

بهمن ۵۷ و رویای نسل خوشبخت

 

در فردای پیروزی انقلاب ۵۷ و در فضای نسبتاً دموکراتیک متعاقب آن، علاوه بر همه‌ی تحولات و تغییرات اساسی و چشمگیری که از سر تا به پای جامعه را فراگرفته بود، حضور فعال خیل عظیم دختران جوان و نوجوان در جوشش‌های اجتماعی و سیاسی کشور و در تظاهرات خیابانی، خیره کننده بود. نسلی بپاخاسته و تازه هویت یافته، تشنه‌ی آزادی و سرشار از انرژی که به طور طبیعی ‌بایستی در تداوم انقلاب و استمرار دستاوردهای دموکراتیک آن، هرچه شکوفاتر و رویان‌تر و سرسبزتر می‌شد.

 

 به عنوان قطره‌ای از آن اقیانوس بیکران، در حالیکه ۱۶ سال بیشتر سن نداشتم، با یک دنیا امید و آرزو با خود می‌اندیشیدم: چقدر نسل خوشبختی هستیم که بالاخره بعد از قرن‌ها ستم و استبداد، این شانس و شایستگی را داشتیم که شاهد پیروزی را در آغوش بگیریم و در بهار آزادی، با آرمان‌های والای انسانی و در فضایی فارغ از هرگونه بیم و ترس و ناامنی، بتوانیم آزاد باشیم، درس بخوانیم، کار کنیم، درخت بکاریم، آباد کنیم، بسازیم، همه با صلح و صفا و دوستی زندگی کنیم و... رویای شیرینی که خیلی زود با اولین ضربه‌ای که با شعار "یا روسری یا توسری" بر سرمان خورد و با اولین چماق و پنجه بوکسی که با شعار "حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله" دریافت کردیم، به تلخی رنگ باخت و دو سال و نیم بعد در زندان و در صف اعدام تبدیل به کابوسی هولناک و پایان ناپذیر شد...

 

خرداد شصت، ماه ی که به خون نشست

 

نسل انقلاب، این جوانان آگاه پرشور و بی باک، برای دفاع از آزادی‌ها و حداقل حقوق حقه خلق‌شان و حفظ آخرین روزنه‌های فضای تنفسی سیاسی و به تعویق انداختن خط سرخ درگیری و تعارض قهرآمیز، با تمام وجود به صحنه آمده بود و خود را به آب و آتش میزد. تهران بزرگ هر روز شاهد تظاهرات موضعی و متفرق و البته مسالمت آمیز جوانان فعال سیاسی و میلیشیاها در گوشه و کنار شهر بود. هزاران هوادار و اعضای مجاهدین خلق، روزانه با سازماندهی خاص و زمان‌بندی متناسب، در دسته‌های چند ده نفره در پناه حمایت‌های اجتماعی در نقاط مختلف شهر شروع به اعتراض و اقدام به تظاهرات و مقاومت در مقابل دسته‌های سیّار چماقداران مسلح رژیم می‌کردند. آن‌ها در این میان سعی در فعال کردن هرچه بیشتر اقشار مختلف اجتماعی در آن لحظات خطیر و سرنوشت ساز نیز داشتند. البته در این میان هر روز تعداد زیادی از بچه‌ها با چوب و چماق و چاقو زخمی می‌شدند و یا از پای درمی‌آمدند، تعدادی نیز به ضرب دشنه و ژ- س به خاک می‌افتادند و صدها تن نیز دستگیر می‌شدند...

 من هم که در تشکیلات دانش آموزی شرق تهران بودم روز ٢٤ خرداد ٦٠ در یکی از همین تظاهرات به همراه تعداد زیاد دیگری از بچه‌ها توسط کمیته‌چی‌ها دستگیر و با چند اتوبوس به مکانی در محله‌ی تهرانپارس که بیشتر شبیه پادگان بود منتقل شدیم. تمام اتاق‌ها و سالن‌ها مملو از دختران و پسران جوانی بود که طی همان چند روز دستگیر شده بودند. تا آخرین ساعات شب ما را مورد ضرب و شتم و ناسزا قرار دادند و نهایتاً به دلیل کثرت دستگیرشدگان و کمبود جا و عدم توانایی در کنترل آن همه جوان پرشور، ظاهراً تصمیم گرفتند تعدادی از ما را همان شب رها کنند البته نه به این راحتی...

  

نیمه‌های شب، حدوداً ساعت ٢- ٣ بامداد بود که ما را با اتوبوس به خیابان‌های شرق تهران بردند. در فاصله‌ی هر چند صد متر، با یک نیش ترمز یکی از افراد را به پایین پرت می‌کردند. در همان دقایق نخست، با بچه‌ها قراری گذاشتیم که با توجه به شرایط ناامن شهر در آن وقت شب، به محض این که پاسدارها یک نفر را از اتوبوس بیرون می‌انداختند، نزدیک‌ترین فرد نیز به دنبال او پایین بپرد که حداقل دو نفری باهم باشیم. به همین ترتیب من هم به دنبال نفر جلویی خودم که به بیرون پرت شد، پایین پریدم. به همراه آن دختر نوجوان در خیابان "تهران نو" در تاریکی نیمه‌های شب در زیر یک پل هوایی و در پشت یک سطل زباله، با بدنی خسته و کوفته، مخفی شدیم و ساعتی را سر کردیم؛ چرا که احتمال می‌دادیم کمیته‌چی‌هایی که با ماشین شخصی در پشت سر آن اتوبوس در حرکت بودند، ممکن است برای آزار و اذیت و یا دستگیری مجدد ما اقدام کنند.

 

 حوالی ساعت پنج صبح، به محض روشن شدن نسبی هوا متوجه یک مغازه‌ی کله پاچه فروشی در نزدیکی آن محل شدیم و خودمان را به آن جا رساندیم. وقتی در برابر دیدگان مبهوت و متعجب صاحب مغازه داستان خودمان را به اختصار نقل کردیم، آن انسان شریف با مهربانی و محبت تمام، ما را به داخل مغازه برد و ضمن مراقبت و پذیرایی کامل از ما، بعد از عادی شدن فضای شهر با دعای خیرش ما را بدرقه و راهی کرد. صبح که با بدنی کبود و سر و وضعی آشفته به خانه رسیدم، تازه بایستی ضمن تشریح اتفاقات روز و شب قبل برای پدر و مادر هراسان و مضطرب و بی تابم، آن‌ها را مجاب نیز می‌کردم که چرا و برای چه و به کجا می‌روم.در ضمن باید خودم را برای تظاهرات بعدی در همان روز آماده می‌کردم.

 

روزشمار خرداد سال ٦٠ همراه با بهارخونبارش می‌رفت که به  انتها برسد. غول ارتجاع از هر سو تنوره می‌کشید. شحنگان پیر و پاسداران شب، کمر به کشتن آخرین بارقه‌های آزادی بسته بودند. در هر کوی و برزن، سایه‌ی سنگین اختناق و صدای پای فاشیسم به طور چندش آوری حس میشد.

 

 مجموعه‌ی اعتراضات، مقاومت‌ها و تظاهرات موضعی، پراکنده و متفرق نسل انقلاب در سطح کشور و جای جای شهر تهران در آن روزهای پر تلاطم و حساس می‌بایستی که با یک جهش کیفی به حرکتی بزرگ و اساسی یعنی تظاهراتی عظیم و متمرکز برای شکستن جوّ و ایجاد تغییر کیفی در تعادل قوای موجود راه می‌برد و این البته در آن فضا و شرایط اواخر خردادماه غیرممکن می‌نمود. به عنوان مثال، تظاهرات اعلام شده از سوی جبهه‌ی ملی بر علیه لایحه‌ی قصاص در روز ۲۵ خرداد، حتا قبل از شکل گیری به قول آخوندها «در نطفه خفه شد» و تبدیل به ضد تظاهرات چماقداران در همان محل گردید. باند ارتجاعی حاکم که به قول یکی از سرکردگانش «بزرگ‌ترین مخالفین را هم با یک سخنرانی چند دقیقه‌ای حضرت امام، حذف و از صحنه جارو می‌کرد»، حالا با این واقعییت مواجه بودند که این «منافقین بدتر از کفار» نه با سخنرانی و حکم تکفیر «امام امت» و نه با چوب و چماق «حزب الله» و نه با زندان و شکنجه باند «لاجوردی- گیلانی- کچویی» نه تنها از میدان بدر نشده بودند، بلکه خود را برای خلق یک رویداد بزرگِ تاریخی و رقم زدن یک سرفصل کیفی آماده می‌کردند... تظاهرات بزرگ ٣٠ خرداد در راه بود...

 

 در صف اعدام

 

 روز ٢٣ شهریور ماه سال ٦٠ حدود ساعت ۱۱ صبح، مسئول کميته"تهران نو" که مردی مسن بود، وارد سلول شد و گفت بايد به اوين منتقل بشوی.همراه با چند پاسدار مسلح در یک ماشین کمیته به سمت اوين به حرکت درآمديم و در نزديکی زندان به من چشم بند زدند و متعاقباً واردمحوطه اوين، اين کشتارگاه انسان‌ها شدم.

 

 حدود ۲ بعد از ظهر بود، پاسداری تکه چوبی به دستم داد که سر ديگرش در دست خودش بود وآرام گفت بيا جلو. با چشم بند بودم و فقط زير پاهايم را می‌توانستم به سختی ببينم. این اولین تجربه‌ام در راه رفتن با چشم بند بود. روز قبل در منزل خودمان دستگیر شده بودم و حالاسر از بدنام ترین دژ حاکمیت جانیان درآورده بودم. پاسدار مزبور ناگهان ايستاد و گفت: همينجا بايست! بعد ادامه داد: چشم بندت را برميداری و فقط جلويت را نگاه ميکنی. بدون هیچ آمادگی ذهنی چشم بندم را بالا زدم و به طور بهت آوری چشمم به پیکر آش و لاش جوانی افتاد که در نيم متری من از درختی آویزان و به دار آويخته شده بود... او مجاهد شهيد حبيب الله اسلامی بود کهساعاتی پيش از آن، پس از شکنجههای وحشيانه، بدن نيمه جان او را در حضور تعدادی از زندانيان در حياط اوين به دار آويخته بودند. مثل مات زدهها شده بودم. گویی دنيا از حرکت ايستاده بود. اينجا کجاست؟! بر سر بچهها و عزیزان مردم چه مي‌آورند؟ صدای عربده‌های پاسداران کميته در شب قبل، به هنگام ضرب وشتم یک جوان در گوشم میپيچيد که فریاد می زدنند: «منافق کثافت، تکه بزرگت گوشه‌ته! يکی از شماها را هم زنده نمیگذاريم...».

 

 آيا اين همان جوان بود يا...؟ چه فرقی میکرد؟ نسل ما با بی رحمترين حکومت قرن طرف شده بود؛ باکسانی که انسان و انسانيت را با نام خدا و اسلام ازهم میدريدند،در جنایت و خیانت تمام مرزها را درنوردیده بودند و بر پيکر قربانیان خود بطور جنون آمیزی سُم می‌کوبیدند. صدای پاسدارچوب به دست ذهن مرا به قتلگاه اوين بازگرداند آن گاه کهآمرانه ميگفت: « سرنوشت همه‌ی شما همينه! با امام درمیافتيد؟! »...

 

 برادرم محسن

 

 اوایل سال ٦٢ بود و من در بند تنبیهی ٨ قزل حصار به سر می‌بردم. ایامی بود که باند لاجوردی-رحمانی در زندان‌های مرکز بیداد می‌کردند و با خرد کننده ترین شیوه‌ها - از ایجاد بندهای تنبیهی تا راه اندازی "قبرها" و "واحد مسکونی"- زندانیان دربند رابه طور فیزیکی و روانی تا فراسوی طاقت انسان زجر می‌دادند.

 

 در یکی از روزهای ملاقات، متوجه آشفتگی و نگرانی غیرمعمول مادرم شدم. او که همیشه در پشت شیشه‌ی ملاقات با لبخند و گشاده رویی خاصی به دیدنم می‌آمد و همواره، علیرغم همه‌ی غم و غصه‌های درونی خویش، با پشتیبانی‌های عاطفی و همدلی‌های مادرانه‌اش مرهمی بود بر جراحت‌ها و آسیب‌های عاطفی-روانی من در زندان، حالا دیگر نمی‌توانست حتا به طور ظاهری هم حزن و اندوهش را پنهان کند. در حالی که سعی می‌کرد قضیه را خیلی جدی جلوه ندهد، به من خبر داد که برادرم محسن که از سال‌ها قبل مقیم آمریکا و مشغول تحصیل در آن جا بود، به بیماری سرطان مبتلا شده است. در ملاقات‌های بعدی متوجه شدم علت این که مادرم راضی شده بود این موضوع را در زندان با من در میان بگذارد چه بوده است.

 

 واقعیت این بود که پزشکان معالج برادرم در آمریکا به دلیل این که در مراحل خیلی اولیه متوجه بیماری سرطان خون او شده بودند، بسیار امیدوار بودند که با انجام عمل "پیوند مغز استخوان" (Bone Marrow transplantation) که در سال‌های اوایل دهه هشتاد میلادی یک تکنیک نوین و خیلی پُر خرج و البته هنوز در مراحل آزمایشی بود، بتوانند او را معالجه کنند. برای این روش جدید درمانی در آن زمان، محتمل‌ترین فرد جهت انجام عمل پیوند مغز استخوان، صرفآ یکی از بستگان درجه اول فرد بیمار، یعنی برادر یا خواهر او به عنوان "دهنده" (Donor) در نظر بودند. برادر بزرگترم، که پسر ارشد خانواده بود و با محسن زندگی می‌کرد، بعد از آزمایش‌های دقیق خون، کاندید مناسبی برای آن عمل تشخیص داده نشد. بنابرین تنها امکان موجود من و خواهر کوچک‌ترم بودیم. طبعاً من که در زندان بودم و خواهر کوچک‌تر پانزده ساله‌ام نیز به عنوان خواهر یک "منافق زندانی" که البته خودش هم مدت کوتاهی بازداشت شده بود، ممنوع الخروج بود.

 

 پدر و مادرم برای نجات جان برادرم و در عین حال به امید خلاصی من از بند، در همین رابطه به هر دری می‌زدند. آن‌ها مدت‌ها با ارائه مدارکِ به ثبت رسیده‌ی آزمایشگاهی و گواهی‌های موثق پزشکی صادره از طرف پزشکان متخصص بیمارستان‌های معتبر آمریکایی و همین طور درخواست رسمی از طرف وکیل حقوقی برادرم در آمریکا مبنی بر پیگیری این موضوع به عنوان یک مورد مبرم انسانی و درمانی، به تمام مراجع قضایی و دادگستری و دادستانی رژیم که برایشان مقدور بود مراجعه نموده و با التماس، تقاضای آزادی موقت مرا کردند. ولی...

 

  بعد از ماه‌ها دوندگی‌ بی نتیجه، سرانجام به واسطه و سفارش یکی دو نفر از افراد خیلی مطرح فامیل، در یک سلسله از مناسبات خاص، این مورد و موضوع ویژه‌ی آن، به دو نفر از افراد بسیار با نفوذ مذهبی و صاحب منصب بالای حکومتی رسید. با اِعمال نظر مستقیم آن‌ها، در اواخر سال ٦٢ ظاهراً حکم آزادی مشروط من صادر می‌شود. برای خود من در زندان که فقط روزهای ملاقات و به طور محدود و چند دقیقه‌ای در جریان اقدامات و تلاش‌های پیگیرانه‌ی خانواده‌ام قرار می‌گرفتم، این قضیه تلخی مضاعف و دوچندانی دربرداشت. چرا که از یک طرف ذوب شدن تدریجی برادرم را در آن سوی جهان حس می‌کردم و ضمناً پریشانی و درماندگی مادر و پدر مظلومم را هم می‌دیدم و از طرف دیگر خوب می‌دانستم که این رژیم و به طور خاص مسئولین زندان، به سادگی دست از سر من برنخواهند داشت و امکان ندارد از یک زندانی سیاسی - آن هم کسی که به جرم هواداری از مجاهدین در زندان است- به راحتی بگذرند. من نه می‌توانستم چشم بر مرگ تدریجی برادرم ببندم در حالی‌که ممکن بود بتوانم ناجی‌اش باشم، نه می‌توانستم از اصول و پرنسیب‌های سیاسی و آرمانی خودم در برابر دشمن کوتاه بیایم و به هم‌بندانم پشت کنم و نه می‌توانستم خون دل و رنج جگرسوز پدر و مادرم را در این میانه نادیده بگیرم.

  

حکم آزادی در دست حاجی رحمانی

 

 اواخر زمستان سال ۶۲،یک روز حاج داوود رحمانی رئیس نابکار و بیرحم قزل حصار اسامی تعدادی از بچه‌های بند تنبیهی از ‌جمله سپیده زرگر، مریم گلزاده غفوری و مرا برای خارج شدن از بند خواند. با توجه به شرایط آن دوره‌ی زندان و ترکیب اسم‌ها، اولین حدس‌مان این بود که نوبتِ ما رسیده و راهی شکنجه‌گاه "قبر" یا "قیامت" هستیم. اما کمی بعد متوجه شدیم که داستان چیز دیگری است. ظاهراً در یک تجدید نظر کلی از طرف دادستانی و هم زمان با "دهه‌ی زجر"، برخی احکام سنگین زندانیان شکسته شده بود؛ مثلاً حبس ابد به ۱۵ سال تقلیل یافته بود و حالا حاج رحمانی قرار بود که احکام جدید را ابلاغ کند. این وسط حکم آزادی مشروط من هم به دستش رسیده بود.

 

البته همه‌ی این‌ها منوط به یک شرط ساده و لازم الاجرا بود: ابراز انزجار از "گروهک تروریستی منافقین"! وقتی حاجی همه‌ی ما را بیرون از بند به خط کرده بود، قیافه‌اش واقعاً دیدنی بود. او در حالی که با ناباوری برگه‌های احکام دادستانی را در دستش بُر می‌زد، با غیض به تک تک ما نگاه می‌کرد و با غرولند می‌گفت: «مسئولین باید دیوانه شده باشند...! شاید هم نمی‌دانند شماها در چه بندی هستید». حتی حاضر نشد که احکام جدید را به بچه‌ها ابلاغ کند. به من که رسید، با حالتی که انگار جواب سؤالش را پیشاپیش می‌داند، پرسید: «حاضری مصاحبه کنی؟». من ساده و صریح گفتم: نه! و به این ترتیب ما را با نثار فحش و ناسزا راهی بندمان کرد و برگه‌های احکام جدید بچه‌ها وبرگه‌ی آزادی مرا هم به اوین پس فرستاد...

 

 ناصریان و شرط آزادی

 

 یک سال و نیم بعد، به دنبال پیگیری‌ها و دوندگی‌های بی پایان خانواده و به خصوص مادرم، باز از کانال همان افراد بسیار با نفوذ و صاحب منصب مربوطه، پرونده و حکم آزادی من به جریان افتاد و دوباره پشت در اتاق آزادی! قرار گرفتم. این بار تابستان ٦٤ بود، از سنگینی فضای عمومی و جو حاکم بر زندان‌ها تا حدودی کاسته شده بود و تعداد نسبتاً زیادی از بچه‌های زندانی، به خصوص در بند زنان، با شرایط سبک‌تر و سهل‌تری آزاد می‌شدند.

 

 در یکی از همان روزها، ناصریان (آخوند مقیسه) دادیار بی رحم اوین و قزل‌حصار مرا احضار کرد. در همان یکی دو برخورد اول متوجه شدم که حکم آزادی من زیر دست او قرار گرفته است. از من پرسید: «مصاحبه می‌کنی؟». به آرامی گفتم: نه! عکس العملی نشان نداد. بعد یک مرتبه پرسید: «منافقین بند کی‌ها هستند؟». من هم خونسرد اسم یکی از زندانیان را گفتم. در لحظه‌ی اول، از این که در پاسخ این سؤالش با کلماتی هم چون: «نمی‌دانم؛ خبر ندارم؛ از کجا بدانم؛ به من چه مربوط و...» جواب سربالا نداده بودم، در چهره و چشم‌هایش ناخودآگاه حالت رضایت همراه با تعجب دیده شد. ولی چند لحظه بعد، انگار که تازه متوجه قضیه شده باشد، با خشم به طرفم خیز برداشت و فریاد زد: «منافق پدرسوخته، اسم توابین را به جای منافق به من می‌گی.؟!». در حالی که خودم را روی صندلی آماده مشت و لگدهایش می‌کردم، با قیافه‌ی حق به جانبی گفتم: خب می‌پرسید منافق کیه، منم می‌گم همین‌ها هستند که هر روز به یک رنگی در می‌آیند! خلاصه این بار هم با توهین و ناسزا به بند برگشتم و در کنار یاران باوفایم آرام گرفتم. خیلی خوب می‌دانستم برادر عزیزم محسن هیچوقت راضی نمی‌شود که من برای نجات جان او، به آرمانم و به یارانم، به خودم و به خلقم خیانت کنم.

 

 رهایی از بند

 

 بهار ٦٧ بود و جمع منسجم و منضبط  مجاهدین زندان، بعد از تحمل سال‌ها زندان و عبور از طوفان فتنه‌ها و کوره‌ِ گدازان اعدام‌ها و شکنجه‌ها و پشت سر گذاردن مراحل پر رنج و تعب در "قبر و قفس و قیامت" و "واحد مسکونی" تا سلول‌های انفرادی گوهردشت و اعتصاب غذاهای طولانی و... حالا تک تکشان هم‌چون پولاد آبدیده شده و تبدیل به کادرهای برجسته‌ای برای خلق وانقلاب گردیده بودند و همگی بسان تنی واحد، یک دل و یک جان شده بودیم.البته هیچ کس نمی‌دانست که جلادان عمامه به سر، چه خوابی برای‌مان دیده‌اند.

 

 اواخر اردیبهشت ۶۷،وقتی نامم را از بلندگوی بند ۳ اوین خواندند که با تمام وسایل آماده‌ی خروج از بند باشم، برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم. هرچند نه می‌دانستم به کجا می‌روم و قضیه از چه قرار است و نه می‌توانستم به راحتی از آن همه گل‌های در حصار و یاران با وفا جدا شوم. در راهروی بند، بچه‌ها با عجله به صف شدند. تک تک آن‌ها را در آغوش گرفتم و بوسیدم. از آغوش تک تک آن‌ها به سختی کنده می‌شدم. به راستی از کدامیک باید خداحافظی می‌کردم؟

  

بعدها فهمیدم که پس از تلاش‌ها و دوندگی‌های مستمر و خستگی ناپذیر خانواده‌ام و ملاقات‌هایی که با مقامات قضایی داشتند و البته سفارشات خاصی که شده بود، نهایتاً بعد از حدود هفت سال، حکم خروج موقت من از طرف دادستانی صادر می‌شود، با این عنوان که مدت کوتاه باقی مانده‌ی زندانم را به صورت مرخصی اضطراری طی کنم تا بعداً در مورد صدور حکم آزادیم تصیم گرفته شود.

  

پیچیدگی قضیه را می‌دانستم از کجاست؛ چون حکم آزادی روی پرونده بود ولی "حداد" دادیار زندان و همینطور نماینده‌ی وزارت اطلاعات در زندان مخالف بودند. ضمن این که حداقل شرط آزادی، انجام مصاحبه یا نوشتن انزجارنامه بود که من زیر بار نرفته بودم. بهرحال وقتی این حکم جدید به زندان می‌رسد، "حسین زاده" مسئول اوین که همیشه تأکید می‌کرد: هیچ کس از سالن ۳ پایش به بیرون نخواهد رسید، ظاهراً برای به کرسی نشاندن حرف خودش، مرا ابتدا از سالن ۳ به مدت دو روز به انفرادی فرستاد و بعد هم ۴۸ ساعت به سالن ۲ منتقل کرد تا از آن جا حکم مرخصی من از زندان به اجرا گذاشته شود.

  

آن شب در سلول انفرادی، با همان لباس و مانتوی که بوی عطر عزیزان هم بندم را می‌داد، تا صبح به دیوار تکیه دادم و بی صدا سوختم و اشک ریختم. نمی‌دانم چرا، ولی خیلی نگران‌شان بودم. شاید هم فکر می‌کردم دیگر آن‌ها را نخواهم دید.

 

 ٢٨ اردیبهشت ماه و آخرین روز ماه رمضان و روز قبل از عید فطر بود. ظاهراً مراحل اداری این کار (قرار سپردن وثیقه و ضامن شخصی...) تا عصر طول کشیده بود و پدرم بعد از ساعت‌ها انتظار در جلوی اوین، تا حدودی ناامید از به انجام رسیدن این امر در آن روز، قصد داشت که قبل از غروب آفتاب به خانه برگردد تا روز بعد از عید فطر برای تحویل گرفتن من مراجعه کند. ولی یکی از بستگان نزدیک که پدرم را آن روز همراهی می‌کرد و انسان دوراندیش، باتجربه و دنیا دیده ای هم بود، به پدرم سفارش می‌کند که «حتماً باید امروز این کار را تمام کنیم و این دختر را تحویل بگیریم؛ کسی چه می‌داند فردا چه می‌شود؟!».

 

 وقتی به همراه پدرم و آن آشنای نزدیک با ماشین شخصی راهی خانه بودیم مادامی که اوین و دیوارها و ساختمان‌هایش از جلوی چشمانم محو نشده بود، تمام نگاه اشک آلود و هوش و حواسم به آن جا بود و با کسی حرفی نمی‌زدم. با خودم فکر می‌کردم آیا واقعاً مردم بیرون می‌دانند پشت این دیوارها چه خبر است و در آن جا چه گل‌هایی سال‌هاست که نشکفته پرپر می‌شوند؟ بی اختیار دلم شور می‌زد؛ احساس خوبی نبود. با شناخت عینی و عمیقی که از شقاوت رژیم داشتم، می‌دانستم آن‌ها چه بسا تا نابودی کامل بچه‌های زندانی پیش بروند. بارها لاجوردی و دیگر جلادان به صراحت و با تأکید به ما می‌گفتند که لحظه‌ای اگر احساس کنیم نظام در خطر سرنگونی است، مطمئن باشید قبل از آن همه‌ی شما را نابود خواهیم کرد و نمی‌گذاریم که شماها قهرمان و فاتح از این جا خارج شوید!

 

به هنگام گذشتن از خیابان‌های مرکزی تهران، غرق افکار خودم بودم. چقدر همه جا بدون بچه‌ها سرد و بی روح بود. به خانه رسیدیم. مادرم با اسپند و قران به استقبالم آمد. بعد از هفت سال دوباره دست‌های مهربان مادرم را لمس می‌کردم...

 

 شهر محبوب من تهران

 

 اواخر جنگ بود و تازه آتش آخرین دور جنگ شهرها (حمله‌های هوایی و موشکی به شهرها) فروکش کرده بود. بخش عظیمی از ساکنان شهرهای بزرگ و به خصوص پایتخت، برای در امان ماندن از امواج کور آن جنگ ضد ملی، به شهرستان‌های کوچک و یا نقاط دوردست رفته بودند. هنوز خیلی از خانواده‌ها به خاطر تثبیت نبودن اوضاع تهران و دیگر شهرهای درگیر، به خانه و کاشانه‌ی خود برنگشته بودند. تهران خیلی سوت و کور به نظر می‌رسید. به رغم این که از بند و زندان و از محیط پر از پاسدار و بازجو آمده بودم ولی غلظت نظامی شهر به طور محسوسی توی چشم می‌زد و انگار که وضعیت حکومت نظامی برقرار شده و همه جا در اشغال پاسداران یا همان چماقداران چند سال قبل بود. علاقه و انگیزه‌ی زیادی برای دیدن و گشتن داخل شهر نداشتم؛ با این که می‌دانستم در صورت خروج از کشور شاید برای سال‌ها از دیدن دوباره‌ی شهر پرخاطره‌ام تهران محروم خواهم شد.

 

 هرچند به خاطر برخی ملاحظات خاص و برنامه‌ی خروج از کشور که داشتم، در ابتدا قرار بود فقط بستگان و آشنایان خیلی نزدیک در جریان خبر آمدنم از زندان قرار بگیرند، ولی از همان روز اول اقوام و آشنایان دور و نزدیک و همسایگان دسته دسته به خانه ما می‌آمدند و محبت‌ها و عواطف پاکشان را گرم و صمیمانه نثار می‌کردند.

 

 من که هنوز در همه حال با بچه‌های زندان بودم و لحظه لحظه وقایع و اتفاقات پیرامونم را با یاد آن‌ها و با حضور آن‌ها در ذهن و قلبم پشت سر می‌گذاشتم، به خوبی می‌دانستم و باور داشتم که گرمی و زلالی محبت مردم عزیزی که با گل و شیرینی به دیدنم می‌آیند نه صرفاً به خاطر فرد من بلکه به خاطر حرمت و احترامی بود که برای همه‌ی زندانیان سیاسی و آزادی خواهان مبارز قائل بودند؛ و به همین دلیل این طور متواضعانه و قدرشناسانه به استقبال می‌آمدند.

 

خانه غرق گل و شیرینی شده بود، طوری که هرکدام از خانواده‌هایی که برای دیدار و خیرمقدم می‌آمدند هنگام ترک خانه، متقابلاً مادرم آن‌ها را با سبد یا دسته‌ی گل و جعبه‌ای شیرینی بدرقه می‌کرد. در همین فاصله، بعضی از بستگان و آشنایانی هم که بیرون شهر بودند خودشان را می‌رساندند و مرا شرمنده می‌کردند. بعضی وقت‌ها به خاطر شلوغی بیش از حد داخل خانه، خانواده‌های تازه وارد دم در منتظر می‌ماندند تا پس از خروج یک خانواده‌ی دیگر، وارد منزل شوند.

 

 تقریباً تمام اقوام، فامیل، دوستان، آشنایان دور و نزدیک و همسایگانی که در آن ایام در تهران حضور داشتند و از خبر آمدن من مطلع شده بودند، طی چند روز به دیدنم آمدند. آن‌ها از اقشار اجتماعی مختلف و با موقعیت‌های فردی و شغلی گوناگون بودند و اکثر قریب به اتفاق‌شان به لحاظ سیاسی به رژیم و شرایط جنگ و سرکوبی که هرروز شاهدش بودند، صریحاً و علناً پرخاش می‌کردند و ناسزا می‌گفتند. برخی هم با ملاحظه کاری بیشتر و به طور خصوصی تر و فقط نزد من به رژیم لعنت و نفرین می‌فرستادند. در این میان، تنی چند از افراد فامیل که صاحب مقام و دارای پست بالا در رژیم بودند هم به دیدنم آمدند و سعی کردند لااقل به این شکل رسومات و احترامات فامیلی را نسبت به خانواده‌ام رعایت کرده و به جا بیاورند. شاید هم می‌خواستند به این وسیله در جمع گسترده‌ی فامیل بیش از حد منزوی و مجزا نباشند.

 

 چیزی که در تمام آن لحظات و روزها به خوبی محسوس بود و برایم کاملاً ملموس شده بود، قدر و منزلت انکارناپذیر بچه‌های زندانی و افراد مبارز در ذهن و ضمیر مردم بود. به خصوص از این نقطه نظر که ناخودآگاه احساس می‌کردند تمام سرکوب‌ها و سرکوفت‌ها و سرخوردگی‌های روزمره زندگی‌شان، در جای دیگری و در وجود کسان دیگری که از جنس خودشانند ولی بی باک و فداکارترند، پاسخ  متقابل می‌گیرد. شاید هم به نوعی عصیان نهان و شخصیت تسلیم نشده و البته پنهان شده‌ی درونی‌شان را در وجود آن بچه‌ها به طور عینی و پر طنین، متبلور می‌دیدند.

 

 برای من اما، همه‌ی آنان عزیز بودند. مردمی که برای آزادی و آسایش‌شان سختی‌های بسیاری را بر خود هموار کردیم و رنج‌های جانکاهی را به جان خریدیم و خطرهای کلانی را پذیرفتیم، البته که از صمیم قلب دوست‌شان داشتم. برای همین در تمام مدت با میهمانان و عزیزانی که به دیدن می‌آمدند بگو و بخند می‌کردم، مشتاقانه به استقبالشان می‌رفتم و با احترام بدرقه‌شان می‌کردم.

 

 حالت‌های‌شان برایم خیلی جالب بود. عموماً در اولین برخورد و در نگاه اول با دیدن چهره‌ی خندان من تا حدودی خیال‌شان راحت می‌شد؛ ولی مدت کوتاهی بعد سؤالات‌شان آغاز می‌شد و متناسب با پاسخ‌های کوتاه من ادامه می‌یافت: «راسته که شکنجه می‌کنن؟ خیلی شکنجه می‌کنن؟ چرا این قدر می‌کشن؟ چی از جون شماها می‌خواهن؟ کی می‌رن؟ کی این‌ها رو ریشه کن می‌کنه؟ اصلاً امیدی هست؟ ...». بعضی وقت‌ها در نگاه‌شان غرور و تحسین موج می‌زد و گاهی اوقات حالت همدردی و رقت در چشمان پراشک‌شان می‌دوید. در حالات خاص و خلوتی که با هرکدام‌شان دست می‌داد سنگ صبورشان می‌شدم و برایم درددل می‌کردند؛ از خودشان، مشکلات‌شان و حتا اختلافات و مسایل خانوادگی‌شان برایم حرف می‌زدند. انگار سال‌ها بود دنبال یک محرم راز بودند. قبل از دستگیری هم توی فامیل احترام خاصی برایم قائل بودند؛ ولی حالا خیلی بیشتر به من نظر لطف داشتند و محبت می‌کردند...

 

 زندگی ادامه می یابد

 

  بیشتر اوقات در درونی‌ترین احساسات و حالاتم بازهم با بچه‌های بند بودم و با آن‌ها سیر می‌کردم. دست خودم نبود بعد از ٧ سالِ پر فراز و نشیب و پشت سر گذاشتن روزهای سیاه‌تر از شب و "شب‌های بی نهایت" و بعد از آن همه جان‌فشانی و جانبازی، یک مرتبه از آن جمع "عاشقان شرزه" که بی محابا می‌سوختند تا روشنی بخش زندگی دیگران باشند، وارد محیط و فضایی شده بودم که انسان‌ها خسته و فرسوده و مستأصل، تمام سعی‌شان بر این بود که در زیر چرخ دنده‌های زندگی طاقت فرسایی که برشان تحمیل شده بود له نشوند و جان بدر ببرند. البته زندگی به هرشکل در هر دو محیط ادامه داشت؛ با این تفاوت که در یک جا، این زندگی بود که در پیچ و خم مشکلات و ناملایمات خرد کننده، در پی انسان‌های آگاه و پیشرو جهت می‌گرفت و گام برمی‌داشت، و در جای دیگر، این انسان‌های سردرگریبان و سرگشته بودند که ناگزیر در پی زندگی روزمره می‌دویدند. هر دو محیط هم استثنائات و ناهمگونی‌های نسبی خاص خود را داشت.

 

 به لحاظ فردی در همان چند روز اول زندگی در محیط بیرون از زندان، برخی تفاوت‌های رفتاریم و بعضی حرکات خاص سلول و زندان خیلی زود نمود بیرونی پیدا می‌کرد که گاه باعث تعجب و گاه سوژه‌ی خنده‌ی دیگران می‌شد. به طور مثال، اصلاً عادت نداشتم که در سر سفره و میز غذا بیشتر از یک یا دو نوع غذا آن هم با حجم کمتر از معمول بکشم و بخورم در حالی که از هر طرف اصرار می‌شد که بعد از سال‌ها محرومیت و سوء تغذیه، حتماً از غذاهای متنوع موجود که به قول خودشان عمدتاً سفارشی برای من هم پخت شده بود بخورم! این در حالی بود که ما سال‌ها در زندان عادت کرده بودیم به صورت جمعی با غذای ساده و محدودی سر کنیم و حتا در موقع صرف غذا، آخرین لقمه موجود در ظرف مشترک جیره‌ی زندان را هیچ کدام نمی‌خوردیم و هر کدام عملاً به دیگری واگذار می‌کردیم و این به "لقمه تعارف یا لقمه خجالت" معروف شده بود. بعد از صرف غذا، من به عادت زندان و سلول‌های انفرادی و اتاق‌های دربسته، شروع به راه رفتن در طول یا عرض اتاق می‌کردم و بصورت رفت و برگشت، به مدت ده دقیقه قدم می‌زدم. این هم از الزامات زندگی در محیط‌های بسته با محدودیت تحرک فیزیکی بود که به سوژه‌ی جالبی برای افراد خانواده و نزدیکان هم نشین تبدیل شده بود. همین که من شروع به قدم زدن در کنار دیوار اتاق می‌کردم، می‌خندیدند و به شوخی می‌گفتند: «مینا دوباره راه افتاد!»...

  

فرار از جهنم

 

هموطنان گرامی، ظاهرآ بخاطر محدودیت فنی، امکان درج تمام این مطلب در یک نوبت روی سایت نیست. بنابراین ادامه این مطلب را که در واقع داستان زندگی و درد و رنج مشترک یک نسل در گریزی ناگزیز میباشد، همزمان در قسمت دوم (پایانی) این مقاله در همین سایت "ایرانیان" ملاحظه نمائید...

 

 

مینا انتظاری

 

خرداد 1392

 

 ایمیل:  mina.entezari@yahoo.com

 

وبلاگ:  www.mina-entezari.blogspot.com

 

Balatarin

Comments 26 Pending 0

Sort comments:
Roger_Rabbit

Roger_Rabbit Framed

مینا خانم



زاری نامه شما را خوندم و متاسف شدم. از این زاری نامه‌ها زیاد نوشته شده و نوشته خواهد شد. ولی‌ چه درسی شما یاد گرفتید؟ پرسش من از شما اینست:

آیا با تمام این بلایائی که بر سر شما و برادر شما اومد و با گذشت ۳۵ سال از به اصطلاح بهار آزادی هنوز‌م اگر بر میگشتید به ۳۵ سال پیش حاضر بودید یک بار دیگر به‌ رهبری خمینی انقلاب کنید؟

G.Rahmanian

G. Rahmanian

Zendanian is at it again. Here's what he writes:
"A bunch of Iranian men, most of them writing with pseudonyms, ..."

Of course, "Zendanian" is only a pseudonym/pen name and not the individual's name.

Zendanian writes:
"It's further noteworthy that none of these courageous men have spent a day of their lives in harms ways for their ideals, let alone being incarcerated because of their convictions."

Indeed it is noteworthy that Zendanian can claim with absolute conviction that,

"none of these courageous men have spent a day of their lives in harms ways for their ideals, ..."

Perhaps only Zendanian's God knows how he has arrived at the conclusion above. Otherwise, he would provide some proof for his claim. He could also provide intelligence on the individuals he is referring to.

Knowing/having read on IC that this gentleman left Iran before the revolution and hasn't spent any quality time in Iran of post-'79, I hardly believe he is in any position to talk about individuals he knows only through their pseudonyms.

But, let's not hold that against him. In the great democracies of North America, people can say almost anything and get away with it in the name of "freedom of expression."

Zendanian writes:
"The fact that most of these "critiques" are done by clueless monarchists apologists of SAVAK should tell everyone where they're coming from."

Didn't I tell you he knows what he's talking about? Maybe I didn't. You see, Zendanian has a tendency to label individuals who say the things he doesn't like. For instance, over a period of approximately two years he has claimed that I am an MEK member, an AIPAC agent, a Monarchist and other names and titles of honor I don't recall.

My only request at this point is that Zendanian should decide, once and for all, who each individual is and stick with it.

Zendanian writes:
"All I could say is: Shame on all male chauvinists' who judge and lecture everyone based on a half finished article."

The gentleman ends his piece with another label. Again, I don't want to psychoanalyze this individual, but reading that "male chauvinist" thing I could not help but think probably he himself has problems dealing with women.

As far as I know, women around the world have been seeking equality with men. So, what has the writer's gender got to do with the "criticism" she has received? Is not bringing the gender issue into this discussion tantamount to a male chauvinistic attitude?

Last but not least, Zendanian must get this simple fact through his head that this whole thing is about a country with a population of approximately eighty million people and not about any particular individual or organization. He should also try and deal with this hard fact that it is in their relation to our country that individuals or organizations become relevant and not vice versa. The so-called " heroes" come and go. What stays is the land we call Iran and many many more generations who should enjoy their lives on that land. That is until the human race finally realizes it can live in a borderless world in harmony. But right now we have a country to save.

Iranboy

Iranboy Hamid

خانم انتظاری، با احترام به تلاش شما برای آزادی باید بگم متاسفانه سازمانی که شما براش کار میکردید و بخاطرش به زندان رفتید (و برادرتون رو نتونستید کمک کنید) یک سازمان آزادی خواه نبود. یک سازمان جهنمی بود که ایران رو نابود کرد. ولی‌ ظاهراً شما هنوز دلتون برای مسعود جون و مریم جون میتپه. واقعا متاسفم براتون و برای ایران. نسل شما سرزمین من رو نابود کرد ولی‌ هنوز درس نگرفته.

fozolie

Mr. Fozolie

خربزه خوردن پاى لرزنشستن هم دارد. كى به شما حق داد انقلاب كنيد و بدون هيچ فكر آتيه يك مردمى را بدبخت كنيد؟

G.Rahmanian

G. Rahmanian

Ms. Entezari,

In the first paragraph of your article, you wrote:

"A generation had risen and found a new identity. Thirsting for freedom and filled with energy that was naturally to be used to perpetuate the democratic achievements of the revolution ..."

Wonderful!

Now, could you please be kind enough to tell us which democratic achievements you mean? Could you mention some of them?

Was Khomeini's "You are either with us or against us." that is the infamous yes/no vote for the establishment of the Islamic Republic a democratic achievement? Or was it part of a democratic process to establish democracy in Iran?

You yourself explain later, beatings, arrests, torture and executions began right after the victory of the revolution. So when did you have those wonderful thoughts about the democratic freedoms? Was it when Khomeini ordered the lynching of the Shah's military brass? Or was it when members of your own organization were being lynched?

Many traitors who sided with Khomeini blame MEK/PMOI for many things that went wrong after '79? They say, if you guys had behaved yourselves, Khomeini would have offered Iranians a democracy and democratic freedoms on a silver platter.

What would you say to such individuals?

I understand certain mental activities or thought process are somehow less controllable than we would like them to be. So, could you as a highly intelligent revolutionary, tell us what the objective bases for your thoughts were at the time?

I must admit that I was indeed very impressed that you were so knowledgeable with regards to democracy, democratic freedoms and the history of our nation at the sweet age of sixteen. If you in fact had those thoughts at that age and you were so well-versed in the Iranian history, could you please tell us why you, your friends and your organization MEK failed to understand Khomeini?

Could you also write and tell those who blame the Shah for not allowing them to think how you became such a brilliant thinker at sixteen?

Roger_Rabbit

Roger_Rabbit Framed

Brilliantly said dear G Rahmanian.

Ms Entezari could be forgiven for her naivety and shallow understanding of such concepts as freedom, democracy, dictatorship, etc. as a sixteen year old who was clearly indoctrinated by her elders. But if she, as a middle aged woman, still insists that her understanding of the above concepts and those her comrades were correct 35 years ago, then it proves that time and hardships that she has gone through have had absolutely no effect on her zeal and she remains as fanatical today as she was then.

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

سرود ابراهیم در آتش

-----------------------

در آواز خونین گرگ و میش

دیگرگونه مردی آنک،

که خاک را سبز می خواست

و عشق را شایسته ی زیباترین زنان –

که اینش

به نظر

هدیتی نه چنان کم بها بود

که خاک و سنگ را بشاید.

چه مردی! چه مردی!

که می گفت

قلب را شایسته تر آن

که به هفت شمشیر عشق

در خون نشیند

و گلو را بایسته تر آن

که زیباترین نام ها

بگوید.

و شیر آهنکوه مردی از این گونه عاشق

میدان خونین سرنوشت

با پاشنه آشیل

در نوشت. –

روئینه تنی

که راز مرگش

اندوه عشق

غم تنهائی بود.

“- آه، اسفندیار مغموم !

تو را آن به که چشم

فرو پوشیده باشی!”

“- آیا نه

یکی نه

بسنده بود

که سرنوشت مرا بسازد؟

من

تنها فریاد زدم

نه!

من از

فرو رفتن

تن زدم

صدائی بودم من

- شکلی میان اشکال-

و معنائی یافتم.

من بودم

و شدم

نه زان گونه که غنچه ئی

گلی

یا ریشه ئی

که جوانه ئی

یا یکی دانه

که جنگلی –

راست بدان گونه

که عامی مردی

شهیدی؛

تا آسمان بر او نماز برد.

من بینوا بندگکی سر به راه

نبودم

و راه بهشت مینوی من

بزرو و طوع و خاکساری

نبود:

مرا دیگر گونه خدائی می بایست

شایسته ی آفرینه ئی

که نواله ی ناگزیر را

گردن

کج نمی کند.

و خدائی

دیگرگونه

آفریدم.”

دریغا شیر آهنکوه مرد!

که تو بودی،

و کوهوار

پیش از آن که به خاک افتی

نستوه و استوار

مرده بودی.

اما نه خدا و نه شیطان –

سرنوشت تو را

بتی رقم زد

که دیگران

می پرستیدند

بتی که

دیگرانش

می پرستیدند.

ا.بامداد( احمد شاملو)

MinaEntezari

Mina Entezari آدرس وبلاگ شخصی مینا انتظاری:

با سپاس از هموطنان عزیزی که نظرات خودشان را در رابطه با مقاله من ابراز داشتند، یاداوری چند نکته زیر را ضروری میدانم:

در سال 57 من یک دانش آموز شانزده ساله بودم که زندگی شاد و شیرینی در کنار خانواده ام داشتم. یک خانواده نسبتآ مرفه از طبقه متوسط شهری که فکر میکنم بیش از نیمی از جامعه ما در آن زمان شرایط کم و بیش مشابهی داشتند. اینکه چرا انقلاب شد البته دلایل و عوامل متعدد داخل و بین المللی داشت و یکی از دلایل مشخص داخلی آن نبود آزادیهای سیاسی و سرکوب مخالفان بود که فکر نمیکنم ناظران بیطرف داخلی و خارجی منکر آن باشند. بنابراین با شروع اعتراضات گسترده اجتماعی، همه ما انتظار شرایط بهتر و محیطی دموکراتیک داشتیم و هرگز کسی تصور نمیکرد که با پیروزی انقلاب نه تنها اوضاع سیاسی کشور بهتر نمیشود بلکه امکانات و داشته های قبلی نیز در زیر نعلین و چکمه آخوند و پاسدار، نیست و نابود میشود... با این وجود به محض به قدرت رسیدن خمینی، بسیاری از هم نسلان من (مجاهد، فدایی، ملی، ملیتی، دگراندیش، لائیک،...) در مقابل خمینی ایستادند و البته ما با مقاومت و مبارزه علیه این حکومت ارتجاعی، بهای بسیار سنگینی پرداختیم و حکایت همچنان باقی است...
این در شرایطی بود که اکثر وابستگان و حامیان شاه از کشور خارج شده بودند و بخش بزرگی از مردم متوهم یا موافق حکومت اسلامی نیز در کنار نهادهای قدرت (سپاه، کمیته، بسیج، جهاد، انجمن های اسلامی...) قرار داشتند و اپوزیسیون دموکراتیک این رژیم خونخوار، در سطح کشور و در زندانها سرکوب و سلاخی میشدند.

نسل من "خربزه ی نخورده بود که پای لرزش بنشیند!" نسل من تاوان خطاهای غیر قابل انکار رژیم پیشین در سرکوب سیاسی مخالفان، و سزای ندانم کاریهای روشنفکران فرنگ رفته و میوه چینی که در کنار "آقا" برای رسیدن به قدرت با یک هواپیمای دربست از نوفل لوشاتو وسط تهران فرود آمدند، و جزای توهم و ترس خیل مردم محافظه کاری را که روزگاری عکس "امام" را در ماه میدیدند، و تقاص همه شکست های دیگران را در مقابله با طاعون خمینی، یکجا پس داد آنهم با فدا کردن جان و عزیزتر از جانش... بله در مورد نسلی که من در زندانها دیدم و بسیاری شان از جمع ما رفته اند، بسا ناگفته ها وجود دارد... این مختصری که من در مقاله «چند پرده از یک زندگی» نوشتم "زاری نامه" نیست. این داستان زندگی و درد و رنج یک نسل است که به ملاهای فاشیست "نه" گفت و تسلیم نشد.

Roger_Rabbit

Roger_Rabbit Framed

خانم انتظاری

چه عجب که بالاخره بعد از اینهمه وقت تفقدی فرمودید و پاسخی دادید! چند نکته اساسی‌ در پاسخ شماست که همانطور که در جواب یکی‌ دیگر از به قول خودتان "هم نسلانتان" داده‌ام شما و هم رزمانتان خیلی به سهل و سادگی‌ از آن عبور کرده و تصور می‌کنید که بقیه هم ماند شما مجاب شده‌اند.

http://iranian.com/posts/view/post/15140


اولا در این که آزادی‌های سیاسی محدود بود حرفی‌ نیست ولی‌ در اینکه راه حل انتخابی شما و هم فکرانتان، یعنی حرکت قهر آمیز و مسلحانه و تشویق مردم به انقلاب مسلحانه تنها راه موجود برای حل این معضل می‌‌بود کلی‌ حرف و اختلاف نظر وجود دارد. شما در آن موقع دختر جوان ۱۶ ساله، ناپخته و بی‌ تجربه‌ای بودید و بنابرین بر شما ایراد چندانی نمی‌‌شود گرفت. ولی اکنون که در سن پنجاه سالگی هستید هنوز هم مثل آنزمان که به گفته خودتان (شما و نیمی از جمعیّت ایران) از زندگی‌ شاد و مرفه‌ای برخوردار بودید فکر می‌کنید؟ یعنی فکر می‌کنید که انقلاب مسلحانه کردن تنها راه چاره بود؟ یعنی فکر می‌‌کنید که سازمان مجاهدین خلق و چریک‌ها که از نزدیک به ده سال پیش از آن تصمیم به اقدام مسلحانه و عملیات تروریستی گرفته بودند درست عمل میکردند؟

دوما سازمان مجاهدین خلق هم گول روشنفکران از فرنگ برگشته را خورد؟ مثلا شریعتی را می‌‌فرمائید؟ او که اسلام بدون روحانیت را تبلیغ میکرد. پس چرا زعمای سازمان شما نظیر معصومه شادمانی (مادر کبیری ها) پوستر بزرگ "آقا" را روی دست بلند کرده بود و روی تانک ایستاده فریاد زنده باد خمینی میزد؟




http://www.alefbe.com/Revolution%201979/revolution38.htm

http://www.alefbe.com/Revolution%201979/revolution41.htm

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

وقتی که اشرف پهلوی و برادرش ، روزنامه نگار آزاده "کریم پور شیرازی" را به آتش کشیدند و کشتند، آیا کریمپور شیرازی چریک بود یا دست به اقدام مسلحانه زاده بود؟

irajkhan

iraj khan Peace Is The Way

Mina Khanoom,

Thanks for sharing your story.
I hope the last scene of your story would not end up where it started with Mr Rajavi as your 'Rahbar'.

farhangpooya

farhangpooya In all situations, in or outside power, social problems require social solutions (در همه شرايط، در حاكميت و يا خارج از حاكميت، مشكلات اجتماعى راه حل هاى اجتماعى طلب مى كنند)

داستان تكان دهنده اى است و اينها همه واقعيت هاى تلخ سال هاى شصت در درون زندان هاى جمهورى اسلامى مى باشد.
اما با بى جواب گذاشنن اين كامنت ها اينطور بنظر مى رسد كه شما همچنان به آرمان هاى اين كالت مخوف مذهبى پايبند هستيد و اينكه از طريق مجاهدين و حاميانى همچون جان بولتن به كنگره امريكا راه پيدا كرديد(به وبسايت ايشان مراجعه شود) و در آنجا سخنرانى كرديد.
متاسفانه بعد از جنگ جهانى دوم نيز بسيارى از قربانيان دوره هيتلر همان سياست هاى هيتلر را ادامه دادند. انتقام و انتقام كشى بجاى تلاش براى نابودى چنين مناسبات غير انسانى و يا ضد انسانى.

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

Amazing but true. A bunch of Iranian men, most of them writing with pseudonyms, lecture a writer, based on half of her article, on how to be courageous.
It's further noteworthy that none of these courageous men have spent a day of their lives in harms ways for their ideals, let alone being incarcerated because of their convictions.
The fact that most of these "critiques" are done by clueless monarchists apologists of SAVAK should tell everyone where they're coming from.
All I could say is: Shame on all male chauvinists' who judge and lecture everyone based on a half finished article.