Advertise here

نوشته مهدیه گلرو، هم بندی بهاره به کمپین ده روز با بهاره هدایت:

Balatarin

سالهای سخت بلوا در کنار بهاره روزهاست دارم فكر مي كنم،بارها و بارها از بهار نوشتم اما حالا از روزي كه گفتند از بهار بنويس خزان ذهنم فرا رسيده،بهار دربند! خيلي گذشت از اسفند 88 وآماده شدن براي بهار 89 تا اسفند 92 و....

 

تازه به بند عمومي زندان زنان اوين منتقل شده و در شكلي از بهت و دلهره وبلاتكليفي بوديم،بند عمومي تلفن داشت و با هر تلاشي با هزار چونه در اولين لحظات سال تحويل با همسرانمون حرف زديم اين دومين نوروز بود كه بايد در خانه مي بود واما! يكديگر را در آغوش گرفتيم و بي پروا گریستيم، گويي  تعليقي ابدي در انتظار ما بود.سال 89 اما از سخت ترين سالهابود تصوير چشمان غمبار بهار بعد از حكمي عجيب و بعد انتقال ما به قرنطينه و قطعي تلفن و در نهايت ممنوع الملاقاتي تنها چشمهاي درشت و غم دلتنگي و تلاش براي نگه داشتن نام تحكيم را براي من به جا مي گذارد.

 

مي خواهم تنها به عنوان هم بندي بنويسم اما دلم نمي آيد از بهار بگويم و نگويم شجاع ترين تحكيمي  ده سال اخير است.مجبورم از بهار دانشجو هم بگويم وقتي براي ديدن امين گزينه روي ميز دادستان استعفاي از تحكيم يا اعلام براعت از تحكيم بود و بهار اشك مي ريخت از دلتنگي و حاضر به گذشتن از نام تحكيم نبود.باز اسفند شد و حالا همه  سال 89 را بي وقفه در زندان مانده بوديم ،روزهايي عجيب و... سال سختي گذشته بود سال بلوا،حالا ما تجربه تبعيد و اعدام هم نفس ها و همبند هايمان را داشتيم و فراقي به وسعت همه وجودمان،حالا سال 90 تحويل مي شد،همه كنار هم وبه طور فشرده روبه روي تلوزيون كوچك قرنطينه وكنار سفره هفت سين ! نشسته بوديم لحظه اي فرياد زديم و همه مثل سال قبل براي هم آرزوي آزادي در سال جديد را كرديم به بهار گفتم متاسفم كه باز هم مجبوريم بهم تبريك بگيم!و جاي شوهرامون قيافه نحس همديگرو ببينيم خنده و گريه مون قاطي شد و گفت اميدوارم سال ديگه خونه باشيم ومن در ادامه گفتم سرهمي كه بافتي رو تن پسرت كني.بهار عاشق بچه است وبه خاطر بيماري زنانه اي كه داره بايد مدت طولاني قبل از باردار شدن تحت درمان باشه  اما كي قرار اين مدت طولاني شروع بشه ؟كلي لباس و كفش بچه گونه بافته و فرستاده بيرون . بهار خوب آواز مي خونه وخوب مي بافه.

 

دعواي راست و چپ هم برامون به تفريحي تبديل شده بود .ديگه بعد از مدتها چشم تو چشم بودن خوب همديگه رو مي شناختيم و بحثي نمونده بود!اما هر از چند گاهي باز هم بعد از يه خبر تلویزيون به هم يه گيري مي داديم. ميگن تا سه نشه بازي نشه!سال 90 هم تموم مي شد،حالا مادر بند زنان سياسي بوديم و كلي امكانات داشتيم،سال اول كه لباسي در كار نبود،سال دوم بدك نبود و حالا هر 3 ماه ميشد لباس گرفت و هميشه يه دست لباس براي عيد نگه مي داشتيم،سفره هفت سين مون به سفره هاي آزاد نزديكتر بود واما اميد مون!!!بعضي مي گفتند بياييم به هم نگيم سال ديگه كنار بچه هات باشي و خونه باشي و... شايد اوضاع بهتر شد!اما ما بازهم گفتيم حكم من در حال تموم شدن بود براي سومين نوروز بهار رو بغل كردم .بهار گفت: بازم بايد تورو بغل كنم چه بد بختي گير كرديم چرا هيچي عوض نميشه!گفتم چرا امسال خيلي فرق مي كنه من اگه آزاد هم بودم تنها بودم چون وحيد هم اينوره اما كاش تو كنار امين بودي وباز اولين اشكهاي بهاريمون جاري شد،همه يكي يكي همديگرو بغل مي كردن و تبريك مي گفتن،بعضي برامون بلند دعا مي خوندن،بهار اومد كنار گوشم وگفت: اگه غلط اضافي نكني سال ديگه هر دو خونه ايد!

 

اون راست مي گفت حكم من به نوروز 92 نمي رسيد اما با نگاهي به اطرافم فهميدم كه.... چند ماه بعد من آزاد شدم،بهار براي من تصوير زني محكم  ودر عين حال اهل تساهل و تسامح هست.براي مجاب كردن بازجو،دادستان و زندانبان همه تلاشش رو مي كنه اما از چيزي كه بهش اعتقاد داره كوتاه نمي اد(چه خوشايند همه باشه چه فقط خودش).بهار از خيلي از تفكرات بيزار بود اما همسفره وهم نمك اونها مي شد،بهار تازه عروسي 28 ساله بود كه براي چندمين بار روانه اوين شد وحالا زني عاشق در آستانه 33 سالگي است،ارزش روزهاي زندان بهار به عاشق پيشگي اوست، عشقي نشات گرفته از همه وجودش،وقتي از ملاقات برمي گرده و از امين مي گه گويي تا لحظه اي بعد چشمان وقلبش از جا در خواهند آمد.

 

زمستان گذشته بهار به مرخصي آمد وهربار كه يكديگر را مي ديديم آرزو مي كردم  نوروز خانه باشد. سال 92 تحويل شد ما در خانه بوديم،اشكهاي خوشحالي من و وحيد متوقف نمي شد،صداي زنگ گوشي اومد نوشته بود بهار،جواب دادم.خوشحالم قيافه نحستو نميبينم ديوونه- با صداي غرق در بهت،شادي و بغض گفت :ما خونه ايم.گفتم خوشحالم حداقل غصه تورو نميخورم،ما برگشتيم خونه خيلي نگذشت هنوز بهار تموم نشده بود كه بهار رفت. بهار بيا تا بهار بياد.بيا خونه كنار امين،بيا تا جاي جمله"ايشالله سال ديگه خونه خودت . باشي"بگيم"كاش بقيه بچه ها هم خونه هاشون بودن. ما منتظريم،خونه ات ،سفره هفت سين و امين از ما منتظر تر بيا با بهار...كاش بياي تا تلافي اشك هاي اين چند دقيقه نوشتن رو سرت دربيارم. نوشته مهدیه گلرو، هم بندی بهاره به کمپین ده روز با بهاره هدایت:  سالهای سخت بلوا در کنار بهاره  روزهاست دارم فكر مي كنم،بارها و بارها از بهار نوشتم اما حالا از روزي كه گفتند از بهار بنويس خزان ذهنم فرا رسيده،بهار دربند!  خيلي گذشت از اسفند 88 وآماده شدن براي بهار 89 تا اسفند 92 و.... تازه به بند عمومي زندان زنان اوين منتقل شده و در شكلي از بهت و دلهره وبلاتكليفي بوديم،بند عمومي تلفن داشت و با هر تلاشي با هزار چونه در اولين لحظات سال تحويل با همسرانمون حرف زديم اين دومين نوروز بود كه بايد در خانه مي بود واما! يكديگر را در آغوش گرفتيم و بي پروا گریستيم، گويي  تعليقي ابدي در انتظار ما بود.سال 89 اما از سخت ترين سالهابود تصوير چشمان غمبار بهار بعد از حكمي عجيب و بعد انتقال ما به قرنطينه و قطعي تلفن و در نهايت ممنوع الملاقاتي تنها چشمهاي درشت و غم دلتنگي و تلاش براي نگه داشتن نام تحكيم را براي من به جا مي گذارد.مي خواهم تنها به عنوان هم بندي بنويسم اما دلم نمي آيد از بهار بگويم و نگويم شجاع ترين تحكيمي  ده سال اخير است.مجبورم از بهار دانشجو هم بگويم وقتي براي ديدن امين گزينه روي ميز دادستان استعفاي از تحكيم يا اعلام براعت از تحكيم بود و بهار اشك مي ريخت از دلتنگي و حاضر به گذشتن از نام تحكيم نبود.باز اسفند شد و حالا همه  سال 89 را بي وقفه در زندان مانده بوديم ،روزهايي عجيب و...  سال سختي گذشته بود سال بلوا،حالا ما تجربه تبعيد و اعدام هم نفس ها و همبند هايمان را داشتيم و فراقي به وسعت همه وجودمان،حالا سال 90 تحويل مي شد،همه كنار هم وبه طور فشرده روبه روي تلوزيون كوچك قرنطينه وكنار سفره هفت سين ! نشسته بوديم لحظه اي فرياد زديم و همه مثل سال قبل براي هم آرزوي آزادي در سال جديد را كرديم به بهار گفتم متاسفم كه باز هم مجبوريم بهم تبريك بگيم!و جاي شوهرامون قيافه نحس همديگرو ببينيم خنده و گريه مون قاطي شد و گفت اميدوارم سال ديگه خونه باشيم ومن در ادامه گفتم سرهمي كه بافتي رو تن پسرت كني.بهار عاشق بچه است وبه خاطر بيماري زنانه اي كه داره بايد مدت طولاني قبل از باردار شدن تحت درمان باشه  اما كي قرار اين مدت طولاني شروع بشه ؟كلي لباس و كفش بچه گونه بافته و فرستاده بيرون .  بهار خوب آواز مي خونه وخوب مي بافه. دعواي راست و چپ هم برامون به تفريحي تبديل شده بود .ديگه بعد از مدتها چشم تو چشم بودن خوب همديگه رو مي شناختيم و بحثي نمونده بود!اما هر از چند گاهي باز هم بعد از يه خبر تلویزيون به هم يه گيري مي داديم.  ميگن تا سه نشه بازي نشه!سال 90 هم تموم مي شد،حالا مادر بند زنان سياسي بوديم و كلي امكانات داشتيم،سال اول كه لباسي در كار نبود،سال دوم بدك نبود و حالا هر 3 ماه ميشد لباس گرفت و هميشه يه دست لباس براي عيد نگه مي داشتيم،سفره هفت سين مون به سفره هاي آزاد نزديكتر بود واما اميد مون!!!بعضي مي گفتند بياييم به هم نگيم سال ديگه كنار بچه هات باشي و خونه باشي و... شايد اوضاع بهتر شد!اما ما بازهم گفتيم حكم من در حال تموم شدن بود براي سومين نوروز بهار رو بغل كردم .بهار گفت: بازم بايد تورو بغل كنم چه بد بختي گير كرديم چرا هيچي عوض نميشه!گفتم چرا امسال خيلي فرق مي كنه من اگه آزاد هم بودم تنها بودم چون وحيد هم اينوره اما كاش تو كنار امين بودي وباز اولين اشكهاي بهاريمون جاري شد،همه يكي يكي همديگرو بغل مي كردن و تبريك مي گفتن،بعضي برامون بلند دعا مي خوندن،بهار اومد كنار گوشم وگفت: اگه غلط اضافي نكني سال ديگه هر دو خونه ايد!اون راست مي گفت حكم من به نوروز 92 نمي رسيد اما با نگاهي به اطرافم فهميدم كه.... چند ماه بعد من آزاد شدم،بهار براي من تصوير زني محكم  ودر عين حال اهل تساهل و تسامح هست.براي مجاب كردن بازجو،دادستان و زندانبان همه تلاشش رو مي كنه اما از چيزي كه بهش اعتقاد داره كوتاه نمي اد(چه خوشايند همه باشه چه فقط خودش).بهار از خيلي از تفكرات بيزار بود اما همسفره وهم نمك اونها مي شد،بهار تازه عروسي 28 ساله بود كه براي چندمين بار روانه اوين شد وحالا زني عاشق در آستانه 33 سالگي است،ارزش روزهاي زندان بهار به عاشق پيشگي اوست، عشقي نشات گرفته از همه وجودش،وقتي از ملاقات برمي گرده و از امين مي گه گويي تا لحظه اي بعد چشمان وقلبش از جا در خواهند آمد.زمستان گذشته بهار به مرخصي آمد وهربار كه يكديگر را مي ديديم آرزو مي كردم  نوروز خانه باشد.  سال 92 تحويل شد ما در خانه بوديم،اشكهاي خوشحالي من و وحيد متوقف نمي شد،صداي زنگ گوشي اومد نوشته بود بهار،جواب دادم.خوشحالم قيافه نحستو نميبينم ديوونه- با صداي غرق در بهت،شادي و بغض گفت :ما خونه ايم.گفتم خوشحالم حداقل غصه تورو نميخورم،ما برگشتيم خونه  خيلي نگذشت هنوز بهار تموم نشده بود كه بهار رفت.  بهار بيا تا بهار بياد.بيا خونه كنار امين،بيا تا جاي جمله       

Balatarin

sedaye_man @sedaye_man

"Civilizations flourish the most where the masses are passionate about their liberties." - Gary Gross

Comments 1 Pending 0

Sort comments: