Advertise here

سرگرمي ديگري كه نداريم .. مي‌رويم اعدام ببينيم

Balatarin

یک طنز تلخ 
 
 

در جمع ما همه جور آدمي به چشم مي‌خورد؛ از ورزشكار و شاعر گرفته تا هنرمند و مردمي! گه‌گاهي كه سرمان خلوت‌تر است و فرصتي دست مي‌دهد، به جاي شوخي‌هاي پشت وانتي، هر كسي از حوزه تخصصي‌اش حرف مي‌زند و يك چيزي ياد مي‌گيريم. داود سياه مي‌گفت: «چند روز پيش شهرستان بودم، ديدم جمعيت فوج فوج مي‌روند سمت استاديوم، فكر كردم تيم ملي اينجا بازي داره و من بي‌خبرم. باهاشون قاطي شدم و رفتم حمايت خودمو از كارلوس كي‌روش اعلام كنم.»

 

گفتم: جواد خياباني كه گزارش نمي‌كرد؟

 

گفت: ابله، استاديوم گزارشگر نداره.

 

گفتم: اينجوري بود مي‌گفتي ما هم مي‌اومديم.‌حالابازي‌رو برديم يا باختيم؟

 

گفت: باختيم. همه باختيم. هم بازي را، هم اخلاق را. طرف اعدام شد.

 

گفتم: اعدام؟! چرا هذيون مي‌گي؟ مگه استاديوم نرفته بودي؟

 

گفت: رفتم اما بازي نبود، مراسم اعدام رو اونجا برگزار مي‌كردن.

 

گفتم: بي‌خيال داود ... ما به كجا داريم مي‌رسيم؟ واي، خداي من ... حالا خوبه اينجا ورود بانوان به ورزشگاه ممنوعه، وگرنه چقدر توي روحيه‌شون تاثير بدي مي‌ذاشت.

 

گفت: اتفاقن مختلط بود! زن و بچه و بزرگ و كوچيك در كنار هم تشويق مي‌كردن. سوت و جيغ و هلهله‌اي بر پا بود. طرف كه بي‌جون شد انگار صعود كرديم جام جهاني ... مثل پرچم آفسايد توي باد تكون مي‌خورد اما داور وسط اعتقادي به آفسايد نداشت... (اشك‌هايش را پاك كرد و گفت:) عدالت گاهي وقت‌ها چهره قشنگي نداره.

 

گفتم: بي‌خيال آقا، من حالم خوب نيست. مي‌روم يك دوري بزنم.

 

كمي‌آن‌طرف‌تر مردي با زن و بچه اش ‌ايستاده بود. ترمز زدم، گفت: دربست؟

 

گفتم: كجا؟

 

گفت: پارك هنرمندان

 

با خودم گفتم مي‌روم پارك هنرمندان تئاتر مي‌بينم و از اين حال و هوا در مي‌آيم. گاهي وقت‌ها گالري عكس و نقاشي هم مي‌گذارند. گاهي هم نمي‌گذارند. هنوز نتوانسته بودم مراسم اعدام در يك محيط ورزشي را درك كنم. گفتم بروم پارك روحيه‌ام بهتر مي‌شود.

 

گفتم: چه خبر هست حالا اين پارك هنرمندان؟ برنامه تئاتر داريد يا نمايشگاهي، چيزي هست؟

 

پسر شيرين‌زبان‌خانواده گفت: داريم مي‌ريم مراسم اعدام ببينيم عمو!

 

با‌تعجب‌برگشتم به پدر خانواده خيره شدم. گفتم: من ميدان اعدام نمي‌روم‌ها.

 

گفت: آقا ما مي‌رويم پارك هنرمندان.

 

 

گفتم: پس مراسم اعدام چي بود اين بچه مي‌گفت؟

 

گفت: خب مراسم توي پارك هنرمندان برگزار مي‌شود.

 

گفتم: مراسم اعدام؟ پارك هنرمندان؟ آنوقت شما با خانواده مي‌رويد تماشاي مراسم اعدام؟

 

گفت: آقا ما كه سرگرمي ديگري نداريم.

 

گفتم: گند بزنند به آن سرگرمي مدنظرت.

 

همان جا پياده‌شان كردم و برگشتم پيش بچه‌ها. تا رسيدم بيژن مرتضوي گفت: بچه‌ها كاري ندارين؟

من برم خانواده رو ببرم شهربازي.

 

گفتم: خوش به حالت بيژن. كاش مي‌گفتي منم خانواده رو مي‌آوردم، با هم مي‌رفتيم، روحيه‌ام يه مقداري بهتر مي‌شد.

 

گفت: شرمنده داداش، نمي‌تونم منتظر بمونم. مراسم يك ساعت ديگه شروع مي‌شه. جاي سوزن انداختن نيست!

 

Balatarin

Comments 2 Pending 0

Sort comments:
Binesh4

Binesh Breathing stale air depresses me.

متاسفانه طنزی تلخ اما واقعی

AdriannaTabatabaei

adrianna tabatabaei is French/Iranian scientist and model

How people can do this? So inhuman...