تیمارستان این نامه را برای دختری که تنها تر از ماه می زیست می نویسم دختری که در آینه روزی پیاده شد و با اندکی لبخند تخته سنگی از سینه ام کَند در کفش هایی که پای پلّه آیا راه رفته اید؟ چرا شیهه ی اسب ها را زین نمی کنید؟ از چشمهای شماست شاید که گاهی صدای می آید چند شیهه ی چهار نعل اسب دارد آخرین دلخوشی ِ ما باد بود که بر ... Continue reading »
- Views: 266
- Comments: 0


