نهار روز ” شکر گزاری”

“به به سلام، چه عجب از این طرفها آقا! خیلی خوش آمدین. مگه اینکه دیگرون دست شمارو بزور بکشند و بیارنتون اینجا، خودتون که اصلاً یادی هم از ما نمیکنین! نه باکفش بفرمائین، تورو خدا در نیارین، صفا اوردین، بفرمائید بریم تو ایوون همه اونجان، بفرمائین.”

و ماهم با عرض ادب، خضوع و خشوع معمول و چاق سلامتی با شیرین خانم و شوهرشان ایرج خان و چند تن دیگر از میهمانان ایشان که مثل بنده و دوستم مسعود قدری زودتر رسیده بودند دست دادیم و وارد منزل زیبای ایشان که در منطقه با صفائی بنام “پاسیفیک پلی صید” مجاور تپه های سر سبز “سانتا مونیکا” قرار گرفته است شدیم.

روزی بسیار زیبا و آفتابی بود و امواج دریا در افق دوردست بمانند دشتی پرازبلور و آینه های شکسته، نور خورشید را در صدها زاویه منعکس میکردند و هوای ملایم پائیز کالیفرنیا آرام بخش و بوی عالی غذا در هوا پیچیده بود. درجمع و فی الواقع یک احساس شکرگزاری در درون حس میشد.

مسعود دوست قدیمی بنده لطف کرد و مرا به مهمانی نهار روز “شکر گزاری” منزل دائی اش دعوت نمود. دراین روز در آمریکا مرسوم است که خانواده ها دور هم جمع میشوند و برای نهار معمولاً خوراک بوقلمون آماده کرده و با آب و تاب زیاد میز نهار زیبائی میچینند. یک یا دو شمعدان کریستال و شمعهای خوش بو. گلدانی پر از گل، دستمال سفره های زیبا و موزون با رومیزی و بشقابها و کارد چنگالهای هماهنگ. مخلفات گوناگون برای خوردن آماده میکنند. هویج و سیب زمینی شیرین پخته، لوبیا سبز پخته شده با مخلوطی از ژامبون و دانه های فلفل، سوپ کدو حلوایی که اوّل کباب میشود و بعد با آنرا سوپ میکنند و در آن نارگیل رنده کرده میریزند، سالاد، بلال پخته آغشته به کره خوش بو، نان پخته شده درون فر، سُس “ِکرن- بری” که شبیه ذغال اخته خودمان است و سس دیگری که از آب روغن جاری از خود بوقلمون درست میکنند. این سس ها کمک میکنند که گوشت بوقلمون که معملاً قدری خشک است، به آسانی از گلو پائین برود. خود بوقلمون را نیز با دستورالعملهای قدیمی که از سینه مادربزرگ به سینه دختر و نوه هایش انتقال یافته آماده کرده و درون آنرا از مخلفات گوناگون بمانند برنج سیاه، گردو، آلو سیاه و ادویه پر میکنند و سرانجام بین سه تا چهار ساعت درون فرمیپزند.

نهار را با گیلاسهای شراب شروع میکنند و در ضمن صرف غذا از روی ادب از دست پخت آشپز تعریف و تشکر مینمایند. و سرانجام برای دسر “پامکین پای” که با کدوحلوایی درست میشود با یک فنجان چای یا قهوه به مهمانان تعارف میکنند.

حالا دلیل روده درازی بنده نه به این خاطراست که طرز تهیه بوقلمون را تشریح کنم. خیر، بنده مطمئن هستم در میان شما بهترین کدبانوان و آشپزان را میتوان یافت. هدف بنده درد دل کردن مطالبی است راجع به اشکالات فرهنگی خودمان. و آدم با غریبه که نمیتواند چنین مسائلی را مطرح کند، پشت سر آدم حرف در میاورند و مجبوریم طبق معمول مصدع اوقات شما بشویم.

ببینید، وقتی کسی میآید و فرض بفرمائید چنین روزی را جشن میگیرد و اجزاء تزئینات میز نهارخوری را نیز از آمریکائیان تقلید میکند که باعث لذت مهمانان گردد، حال چرا برخی از ما سایر خصایص آمریکائیان از جمله وقت شناسی و خوش قولی را بدرون چاهک مستراح تاریخ میریزیم و دو تا حمد وسوره هم روی آن میخوانیم؟ بله؟

شیرین خانم به مسعود دوست بنده گفته بودند ساعت یک بعد از ظهر منزل ایشان باشیم، و تأکید بروی آن بود که “دیر نیایید”. خوب ماهم که از نظر ادب ساعت یکربع به یک بعد از ظهر، خانه ایشان را دقّ الباب کردیم و بجان عزیز خودتان قسم، باور بفرمائید از تعداد بیست نفر که دعوت شده بودند تا ساعت یک هنوزبیش از پانرده نفر سروکله شان پیدا نشده بود!

حدود سی دقیقه از ورود ما نگذشته بود که پیش خدمت مکزیکی خانه که مارتا صدایش میکردند یک سینی چایی پررنگ بروی ایوان وسیع که رو بدریا بود آورد و پشت سر او هم شیرین خانم با یک ظرف بزرگ پر از باقلوا!

در جلسات قبل مارتا را دیده بودم و ابتدا به او گفتم “نادا؟” که خندید و گفت “که پاسو؟” و دوباره طبق رسم معمول مکزیکی ها یک “که پاسو؟” به او گفتم، که مستحضر هستید جواب آن یک “نادا” فوری است. یعنی “چه خبر؟” که پاسخ آنهم هست “هیچی”. شما میتوانید شرط ده هزار دلار ببندید که از هر مکزیکی بپرسید “که پاسو؟” پاسخ “نادا” را در مدتی کمتر از یک دهم ثانیه بزبان میآورد. و این معما مدتها مرا بفکر فرو برده بود که شما جواب سوال را میدانید، پس چه نیازی به ردوبدل این تعارف هست و اصولاً هدف چیست؟

از این نظر بنده مدتی است در حال یک آزمایش معکوس هستم که وقتی به یک مکزیکی میرسم در ابتدای برخورد پیش دستی کرده و میگویم “نادا” و هدفم آنستکه ببینم آیا او برمیگردد و سئوال کند “که پاسو؟” و از شما چه پنهان در دوماه گذشته این دیگر تنها تفریح ما دراین دیارغربت شده است که یک مکزیکی پیدا کنم و به او بگویم “نادا” ببینم چه عکس العملی نشان میدهد و در دفترم یادداشت کنم. خوب چی کار کنیم دیگه، اقلاً در مملکت خودمان یک چند تا کفترچاهی داشتیم که با آنها سرمان راگرم کنیم.

باری، مارتا چایی تعارف کرد و برداشتیم و شیرین خانم بلافاصله ظرف باقلوا را بزیر چانه بنده آوردند و من عذر خواستم به این بهانه ابلهانه که “نه متشکرم قبل از نهار شیرینی میل ندارم”. شیرین خانم اصرار که “نه بابا حالا کو تا نهار، باقلوا میل کنید!” بنده باز هم از رو نرفته و جسارت نشان دادم که “نه دیگه الان نزدیک یک و نیمه و صبر میکنم برای نهار”. ولی ایشان گوشش بدهکار نبود و گفتند “نه، ما منتظر یکی دو تا دیگه از مهمو نا هستیم شما باقلوا بفرمائید تا اونها پیداشون بشه!”

این را که شنیدم دیگر بمانند امیر کبیر در حمام فین کاشان که وقتی قطع شاهرگ دستش را زیرتیغ نوکران و مزدوران انگلیس احساس کرد، پیمانه عمر را تهی دید و عنان حیات را بدست سرنوشت داد، بنده هم تعارف صاحبخانه را پذیرفتم و با اندوهی چند باقلوای شهادت اشتها را بلعیدم.

برگشتم و به مسعود که در حال خوردن باقلوای خودش بود آهسته گفتم “پس نهار چی شد؟” خنده ای کرد و گفت “بابا این مهمونی ایرونیه، باید همیشه قبل از آمدن ته بندی بکنی، من یکساعت پیش یک بیگ مک زدم.” دو سه بار لغت “ته بندی” را در ذهن تکرار کردم که بیشتر مرا بیاد ایران و قنداق بچه ریقو میاندازد، و فاطمه، دختر سه ساله زهرا سلطان، که همینطور که مادرش کنار حیاط زیر درخت انجیر رختها را درون تشت مسی شورمال میکرد، فاطمه هم با فراغ بال در کنار درخت در حال ریدن بود، آنچنان که گویی دیگر فردایی و قیامتی نیست. در درون احساس نمودم که برای خوردن یک لقمه نهار ما امروز باید مصاعب گوناگونی را متحمل گردیم که خوردن باقلوا فقط ابتدای آنست و با نگاهی نگران بسوی دریا این شعر بخاطرم آمد:

این هنوز اوّل آذار جهان افروز است
باش تا خیمه زند دولت نیسانُ ایار

نزدیک ساعت دو بود که سرو کله چندتای دیگر از مهمانان پیدا شد وانگار نه انگار که یکساعت دیر آمده اند و بسیار از خود راضی و با ژستهای به اصطلاح و به مانند فرانسویان “برما مگوزید”. همه هنگام دست دادن فقط دوتا بند اّول انگشتانشان را توی دست آدم میگذارند، که انسان را به این تصور میاندازد که مگر بقیه دستشان به گه آلوده است که میخواهند حاشا کنند؟ و اسم خودرا طوری زیر لب تکرار میکنند که مبادا ما بفهمیم و فوری به ساواک اطلاع بدهیم!

در میان تازه واردین آقا و خانم میانسالی بودند که بنده هم افتخار آشنائی ایشان را پیدا کردم. و باور بفرمائید هنوز عرق تنشان خشک نشده آن آقا که از قرار گوشش هم سنگین بود از بنده که بعد از نوشیدن چای پررنگ ولدزنا و خوردن باقلوا با شکم گرسنه به یک حالت هایپرگلوسیمی دچار شده بودم و دلم میخواست یکجا طاقباز شوم و بیست و یک انگشت را دراز کنم، میپرسند “خوب بسلامتی شغل و کارشما چیست؟” و بعد از گرفتن پاسخ از رو نرفته و میپرسند “حقوق خوب میدهند درآمد خوب است؟” گفتم شکر خدا “لقمه نانی بکف آریم و بزحمت نخوریم”. ناگفته نماند بخاطر گوش سنگین ایشان، مصاحبه این عاقله مرد غریبه با بنده تقریباً توجه همه را جلب کرده و مخصوصاً جوابهای بند تنبانی و چیزم به طاقی من حس کنجکاویها را بیشتر کرده بود.

مجدداً سئوال کرد “پس خانم و بچه ها کجان؟” نگاهی به مسعود کردم که با زیرکی در حال خندیدن بود و رو کردم به آقا و گفتم “خانم و بچه ها رفته اند آب گرم لاریجان برای مداوای کوچیکه که سرش شپش گذاشته و علائم کچلی هم در او هویدا گردیده” که شیرین خانم زد زیر خنده و به نجات من آمد و به آن آقا گفت “نه بابا این زن بگیر نیست، ماهم از پسش بر نیامدیم” و بلافاصله بمانند آن پرستار مستبد فیلم “پروازی بروی لانه فاخته” که قهرمان داستان را سرانجام چون برّه ای رام کرد، یک باقلوا تعارف آن آقا کرد و به این طریق یکنفر دیگر باشکم گرسنه قربانی مخلوطی از شکر، گلاب و آرد شد. بلافاصله اثر نامطلوب باقلوا را در چهره آن مرد بیگناه دیدم که چگونه بمانند یک وق وق صاحاب در خودش جمع شد و در سکوتی فرو رفت. صحنه ای بسیار دلخراش بود.

ده دقیقه به ساعت سه بود که شیرین خانم اعلام کردند که منتظر شازده پسرو عروسشان هستند و بمحض ورود ایشان نهار را خواهند آورد. یکی از خانمهای مهمان سوال کردند که دلیل تأخیر ایشان چیست؟ پاسخ رسید که چون بیژن خان “بیزی نس” خودشان را دارند و احساس مسئولیت میکنند، دارند کار یکی دوتا مشتریان را انجام میدهند که اورژانس است.

بنده با شنیدن لغت اورژانس پیش خود گفتم “خوب، بابا دکتره و عذرش موجه و حتماً کشیک بیمارستانه و مسئله مرگ و زندگی درمیانه.” از مسعود یواش پرسیدم “بیژن خان دکتر چی هستند؟” مسعود با تعجب نگاهی کرد و با پوزخند گفت “نه بابا پسر دائی ما دکتر نیست، در شهر سانتا مونیکا، بین خیابان ویلشر و آریزونا یک مغازه کوچک کف بینی و طالع بینی داره و اخیراً خال کوبی هم میکنه!” تو دلم گفتم “تف تو……عجب گیری افتادیم ها، مارو باش که امروز بخاطر یک لقمه بوقلمون باید آلت دست و منتر یک کف بین خال کوب، رمّال و زالو انداز بشیم. بعد هم هر ننه قمری میخواد چیک و پوک آدمو بدونه. آخه نونت نبود آبت نبود، خب لامسب زرده به کون میکشیدی، خونه میموندی، یه چیزی هم همونجا کوفت میکردی دیگه، نون قحطی بود؟”

در چنین افکاری دست و پا میزدم و تحت تاثیر قند و شکر زیاد در بدن، ناخودآگاه مقداری آجیل هم که بما تعارف کردند بلعیدیم و به دورو بر که نگاه کردم دیدم که اکثر مهمانان کم وبیش به همان حال نزار بنده مبتلا بودند و چیزی نمانده بود که در اثر ازدیاد شکر خون، آب زرد از دهنشان بیرون بریزد!

ساعت سه و پانزده دقیقه سروکله شازده بیژن خان و همسرشان پیدا شد و با همان ابراز ادب لوس متداول که فقط میگویند “سّلام” و مثل ندید بدیدها بین حروف “س” و “ل” تشدید میگذارند. میخواستم بگم “سّلامُ یک دسته هَوَنگ، بچه قیف، برو شاش خالی تو بکن چشات واشه”. ولی بخاطر تربیت و فرهنگ شش هزار ساله، خود را کنترل کردم. باری، هدف خوردن یک نهار بود و در آن لحظه مابقی راه دیگر سرازیری بیش نبود.

به دستور شیرین خانم همه بطرف میز نهار خوری حرکت کردند و با قدری تعارفات معمول هرکس جائی برای نشستن انتخاب نمود. دو تا بوقلمون بسیار بزرگ تهیه دیده شده و انواع غذاها دور بر آن چیده شده بود. ایرج خان مسئول بریدن و قسمت کردن بوقلمون شد و با مهارت و ظرافت لازم تکه های گوشت را میبریدند و در بشقاب مهمانان میگذاشتند.

چیزی که جلب توجه میکرد آن بود که حتی یکنفر هم جرات نکرد از دستمال سفره استفاده کند! و شیرین خانم هم یک جعبه کلینکس آورد و گذاشت وسط میز! پیش خود گفتم خب این دیگر چه کون کلک بازی و بامبولی است که بین ایرانیان رواج پیدا کرده که دستمال سفره میگذارند روی میز ولی کسی جرأت استفاده از آن را ندارد؟ و اگر به آن دست بزنی خشتک آدم را پاره میکنند. یعنی نه عملاً، ولی هر بار چنین ترسی در ما حلول میکند.

غذاها بسیار خوشمزه پخته شده بودند و بدون شک با زحمات زیاد و ماهم سپاسگزار و با فرورفتن هر لقمه به سبک آمریکائیان آه و اوه میکردیم، ولی افسوس که اشتهائی نمانده بود و باقلوا و آجیل کار خودشان را کرده بودند و ما بدون هدف فقط چیزی میجویدیم و به دونی روزگار می اندیشیدیم.

مطلب دیگری که لازم به تذکر است آنستکه در بین بسیاری از ایرانیان مرسوم است که در میهمانی ها کوچکترین تعریفی از غذا نمیکنند تا لقمه آخر و آنهم با یکی دوتا “دست شما درد نکند بند تنبانی” در انتهای کار زیر لبی و زیر سبیلی. درعوض در آخر غذا تاکید را میگذارند به “الهی شکر” های عریض و طویل به این معنی که اولاً ما متدّین هستیم و دوماً حساب کتاب، ِدین و بدهیمان به خدای خودمان است و نه به بنده او! همان کاسه لیسی اثنی عشری که قبلاً هم ذکر کردم.

خوب وقتی آدم اینگونه نمک نشناسی ها را میبینه، پیش خودش میگه: “این یکی رو میخواد که بلند شه بره همچین با لگد بزنه تو آبگاهشون و دو تا پس گردنی و چپلاقی و بگه آخه قرمساق، طرف اینهمه زحمت کشیده و سگ دو زده و توی آشپزخونه جون کنده، تو نمیتونی خیر سرکچلت یکی دوتا تعریف خشک و خالی از غذا بکنی، چُس مسّب؟”.

حالا در این مهمانی روز شکر گزاری عین همین خود خواهی ها و ناخن خشکیهای اخلاقی مشهود بود. آنهمه شیرین خانم، شوهرش و خدمتکار ایشان زحمت کشیده بودند و در ازاء آن بجای تعریف از دست پخت، یکی از خانمهای مهمان، با موهای بلوند و بینی عمل کرده روی به میزبان کرده و میگوید ” شیرین جون چقدر ماست چرب و خوشمزه ایه، از کجا خریدیش، من عاشق ماستم؟!”

ای خوار خرتو…..! پس کی آدم میشی؟

پرتو نیکان نگیرد هرکه بنیادش بد ست
تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد ست
سعدی

Meet Iranian Singles

Iranian Singles

Recipient Of The Serena Shim Award

Serena Shim Award
Meet your Persian Love Today!
Meet your Persian Love Today!