همیشه دعا کنید که همه به بهشت بروند

لازم نیست خیلی مرا بشناسید که بدانید من دیوانه نویسنده فقید کوین. و. سینسور هستم. دستشویی ٬زیر میز اتاق نشیمن ٬روی میز کنار تخت و ته همه کیفهای دستی من نوشته ای از کوین یافت می شود. با کوین قبل از مرگ رابطه ای نداشتم. ولی بعد از مرگش خوابش را هر از گاهی می بینم. دست بر قضا راهی جهنم شده است و اینجور که خودش می گوید اوقات خوشی را دارد.

– کوین کلا چطوری ؟

– عالی دارم مرلین. م را نگاه می کنم. برنزه خوشرنگی شده است. و الان دارد برهنه تن پوست پوستش را کرم تف کفتار می زند.

– کوین امروز چه خبر .

– خبر داری دیشب ص. را آوردند. دارش زده اند. الان دارد با پسرهایش که از بهشت آمده ملاقات ٬بای بای می کند.

– کوین همه چی خوبه ؟

– خدای من. این خانم مانکن ” پلی بوی” پولدار بود که مرد؟

– آهان آنا. الف.

– همون…یکسره رفته بهشت. الان هم یک روی تلویزیون وسط جهنم نشانش می دهند که لثه هایش را بیرون انداخته و می گوید : ” از لطف خداوند غافل نباش ” …. فاک یوووووووووووووو! همش تبلیغاته. حالم را بهم می زنند.

خلاصه این داستان ادامه داشت تا سه ماه پیش که کوین آن قضیه را برایم تعریف کرد. در خواب از من قول شرف گرفت که به کیدین زن بیوه اش نگویم. ساعت سه صبح از خواب پریدم و در اینترنت دنبال تلفن کیدین. و. گشتم. نبود. شماره یک مردی بود بنام ج. ن. تامسون. ظاهرن نسبتی با خانواده کوین دارد.

– -سلام ج.

– الو… الو..

– -ج . تامسون

– بله .. خودم هستم.

– -من تلفن خانم کیدین . و. را می خواستم.

– شما؟

– -من از ایران تماس می گیرم و یک مبلغی پول هست که انتشارات ما در قبال امتیاز چاپ کتاب مرحوم می خواهد به همسر مرحوم بپردازد.

– ساعت سه صبح است.

– -اینجا یازده و نیم است.

– من از شما ساعت نپرسیدم. صبح فردا زنگ بزنید دفتر من با شما صحبت کنم.

– -خدای من . آقای تامسون .. شما متوجه نیستید در کشور ما در ازای ترجمه پول به کسی نمی دهند. حالا من آدم حسابی شده ام می خواهم سهم خانم و. را بدهم شما سنگ می اندازید .  خداحافظ.

– چقدر هست حالا؟

– -محرمانه است.

–  من وکیل آثار مرحوم  هستم.

– -من فقط به خودشان خواهم گفت و اگر ایشان شفاهن از من خواستند که با شما صحبت می کند.

– الان سه صبحه.

– -قبلن گفتید. این کار ضروریه. من باید با خانم کیدین صحبت کنم.

– مداد داری؟ بنویس. ولی نگو شماره را از من گرفتی.

و اینگونه من شماره کیدین را یافتم.

— الو. کیدین و.

– بله

– -من خبری از شوهر مرحومتون دارم.

– خانم محترم . ساعت سه و نیم صبحه . چه خبری؟ من الان دارم با آن یکی خط به نهصد و یازده زنگ می زنم.

– -کیدین.. کورت با جیسی ریخته رو هم.

– -به جهنم. الان که مرده. چه اهمیتی داره. هردوشون مردن.

– -نه دیگه. در جهنم با هم هستند.

– مگه جیسی هم رفته جهنم؟

– -بله دیگه. کوین امشب آمد به خواب من و گفت که جیسی هم آمده جهنم.

– حقش بود … زنیکه جنده رقاص. جهنم کمشه باید بره تو کون اژدها .

– -کیدین. چرا متوجه نیستی. کوین . م. سینیور هم آنجاست.

– -تو کی هستی ساعت سه صبح به من زنگ زدی اینها را می گی.

– -من یکی ار طرفداران شوهرت که باهاش رابطه بعد از موت دارم.

–  سعی کن رابطه ات را سالم نگه داری و الا تو هم خبر مرگت می ری پیش آن دوتا.

– -زن ساده ای هستی. به آن دوتا دارد خوش می گذارد.

– این زنیکه جیسی آخر کار خودش را کرد. باورت نمی شه .. خانم…؟

— آیدا

– اییدا..

-آیدا

– مثل اون اپراهه؟ کجایی هستی.

– آره. ایرانی

– کجا ؟

– ایران. خاورمیانه

– انگلیست چه خوبه

– کانادا زندگی می کردم. مهم نیست. جیسی و کوین الان با هم هستند.

– آیدا به مسیح  قسم می خورم ،هر وقت من جایی رفتم وقتی برگشتم فهمیدم که در نبود من این جیسی یا چاهش گرفته .. یا عقرب تو خونش بوده. با صدا می شنیده از شوفاژ خونه. و این شوهر گور به گور من هم که سوپر من محله است…

– -و تو الان آنچه را که جیسی آرزو می کرد بهش دادی

– من هیچی به اون هرجایی کون گنده نمی دم. زنیکه مرگش هم حساب شده بود. ببین کی مرد!مطمئنم که فکرش را کرده بود. واسه همه چی مشاور داشت….

– -تو باید نفرینت را پس بگیری که بره بهشت. آنوقت تو راحت می شی.

– تو مگه طرفدار کوین نیستی واسه چی به من راه حل می دی.

— چون قبل کوین طرفدار حقوق زنانم. من یک فمیمنیست..

– .فکر می کنی نفرین من باعث شده. نه فکر نمی کنم. لیندا هم هست. دائم جلو در خانه لیندا اینها پنچر می کرد. می دانست رابرت مکانیکی بلد است . بعد سر و کون برهنه پنچری می گرفت. نه لیندا هم خون به دل شد. ملیسا هم است. نوبی .. آلندا…

– -می فهمم. همه باید از گناهش بگذرید که بره بهشت. براش دعا کنید. خیرات بدهید. شمع روشن کنید. بفرستینش بهشت. حالش گرفته بشود.

– فامیلتونه؟

– -نه بابا. به خدا بخاطر خودت می گم. به نظرم انصاف نیست.

– روش فکر می کنم. جیسی جنده خانم. شب بخیر.

گوشی را گذاشت.

تا دیشب نه خبری بود نه خوابی. امروز صبح از زیر دوش که در آمدم دیدم کسی روی بخار شیشه نوشته.

“خیلی گه و دهن لقی. ضمنن جای کتاب من هم تو مستراح نیست. “

Meet Iranian Singles

Iranian Singles

Recipient Of The Serena Shim Award

Serena Shim Award
Meet your Persian Love Today!
Meet your Persian Love Today!