پنجره ای بسوی بهار

ابر  آزاری   بر آمد  از  کنار  کوهسار                    

باد   فروردین  بجنبید  از میان  مرغزار

این یکی گل برد سوی کوهسار از مرغزار                       

وان گلاب آورد سوی مرغزار از کوهسار

(منوچهری دامغانی)

برای برخی از ما ایرانیان مقیم درغربت که از دوستان و فامیل دور هستیم، آن نوروزهای پرهیجان و شادی آور سالهای دور، دیگر تبدیل به رد و بدل چند تلفن تبریک  و شش هفت تا تعارف معمولی و خوش بشهای زورکی شده اند. دو روز اول سال نو کم و بیش و بیهوده صرف نشستن و گرفتن شماره تلفنهای ایران میشود. فیزیک ذرات یکطرف و گرفتن چهل و هشت شماره تلفن پشت سرهم یکطرف.  این  براستی باد در هاون کوبیدن است و اگر گهگاهی هم یک شماره جواب دهد، شخص آنطرف خط میگوید “اشتباه گرفتی جونم!”

در یکی از همین شماره گیری های پارسال خانمی خوش صدا گوشی را در تهران برداشت و همان اول کار گفت “جونم”! آنور دنیا در یک کشور اثنی عشری خانمی بیمقدمه میگوید جانم، خوب  شما بودید چه میکردید؟ قند در دل آب کردیم که دیگر پنجاه درصد آن درست شد و فقط مانده که کارتهای دعوت چاپ بشوند. باری، قدری با خانم غریبه تعارفات عید را رد و بدل کردیم و حرف زدیم تا آنکه گفت “خوب من بروم چون شوهرم منتظر است”.  گفتم اگر شما شوهر دارید پس چرا تلفن را که برداشتید گفتید “جانم”؟ خندید و گفت در ایران امروز رسم است و خدا حافظی کردند و گوشی را گذاشتند.  بگذشته روی کردم و دیدم زمان ما رسم بود که یا “بله” میگفتند و یا “بفرمائید”  و شاید فقط یک راننده ماگیروس و هجده چرخ بود که بیدریغ و بدون واهمه میتوانست گوشی تلفن را بردارد و بگوید “جانم”. چقدر همه چیز عوض شده است.

سال قبل تعداد رد و بدل تبریکات عید بین بنده با غریبه ها در اینترنت بیشتر از تعداد فامیل بود!  بیکی از اقوام در تلفن گفتیم “صد سال به از این سالها”.  بلا فاصله جمله مارا تصحیح کردند و گفتند “نه، بفرمائید صد سال به از اون سالها”  که منظورشان فکر کنم زمان محمد رضا شاه بود و شاید هم احمد شاه. بهرحال روز اول عیدی زدند توی ذوق فکری ما  و مجبور شدیم نصف قوطی سوهان را ببلعیم که کاممان دوباره شیرین شود.  به یکی دیگر آمدیم تبریک بگوئیم گفتند ما امسال چون باجناق فلانی شش ماه قبل فوت کرده عید را جشن نمیگیریم و بجایش میرویم اصفهان!   گفتم آن مرحوم که اهل دین بودند و فردی فاضل و حتما اکنون در بهشت خودشان با نشمه هایشان دارند عید را جشن میگیرند و بزن و بکوبشان برپاست، شما چرا عرصه را بخود تنگ میکنید؟ پاسخ دادند “خوب رسمه دیگه”. گفتم چی چی رسمه، که از تهران بروید و دراصفهان عشق کنید، خوب اگر آن مرحوم توی اصفهان شما را ببینند آنوقت چی؟

بهرصورت آنچه از مفهوم نوروز  برای ما باقی مانده تبلور افکار و خاطرات مربوط به گذشته های دور است که در صندوقی گذاشته ایم و سالی یکبار آنرا گردگیری و خانه تکانی میکنیم.
 

اواسط بهمن ماه که میرسید کک به تنبان ما بچه ها میافتاد که بهمراه پدر برویم و بگردیم دنبال خریدن لباس عید نوروز.  رسم بر این بود که اول پارچه بخریم و آستری و سپس برویم به مغازه همان خیاطی که هر سال لباسهای ما را میدوخت.  

خیاط مغازه اش در خیابان شاه آباد بین بهارستان و میدان مخبرالدوله بود. مردی چاق و قیافه اش شباهتی به ارسن ولز داشت و مهمترین خصوصیت اخلاقی وی آنبود که اگر پارچه را از خود او نمیخریدیم اخم میکرد و حتما باید یک عیبی از آن میگرفت. سلسله مراتبی باید طی میشد تا کت وشلوار حاضر شود. اول اندازه گیری بود و تعین قیمت و بعد هم چانه زدن که همیشه خیاط برنده میشد.  سپس قرار پروو اول را میگذاشتیم. این واژه “پروو” را تصور میکردم فرانسوفون ها به فارسی وارد کردند ولی بعد از رجوع به فرهنگ حییم دریافتم که لغت روسی است و بهر صورت فرقی نمیکند، چون سرنوشت ما در همان کنفرانس پتسدام ریخته شد، حالا یک لغت اینور و یا آنور. باری  بعد هم نوبت پروو دوم میشد که حداقل یکماه بین خرید پارچه تا آمادگی کت و شلوار طول میکشید و زمان بکندی میگذشت.  

یکی دوتا بعد از ظهر هم پس از مدرسه میرفتیم که کفش عید بخریم و مسیر خرید خیابان لاله زارنو بود و این باعث میشد که پدر مارا به کافه فردوس در خیابان اسلامبول برای نوشیدن شیر قهوه و خوردن نان خامه ای نیز ببرد. پدرم آنجا را باسم مصطلح “کافه سبیل”  که اشاره به صاحب آنبود میخواند که سالها قبل پاتوق خود او و بسیاری از همکلاسان دارالفنون از جمله صادق هدایت بود. از رفتار و گفتار هدایت در دارالفنون همیشه بنیکی یاد میکرد و از سکوت مداومش در کلاس و انشاء های عالی وی برایمان میگفت و تمام نوشته های او را خوانده بود ولی تا هفده سالگی مارا از خواندن آنها منع کرد. ترسش هم بخاطر گوشه های غم انگیز دید هدایت بود و نگران حال ما. ولی در کفه ترازوی قضاوت، آن روزنامه ها  و مجلات و برخی از معلمین و برنامه های رادیو اثر منفی شان در روحیه ما بسیار عمیقتر بود تا داستانهای کوتاه هدایت.   ناگفته نماند بعد که تمام کتابها و حتی نوشته های پراکنده هدایت را خریدیم، پدر یک یک آنها را از ما قرض میکرد و دوباره میخواند و دیگر انتقادی نداشت بجز آنکه میگفت “چه اصراری دارد که قهرمان داستانهایش سرانجام بمیرد”.  

سالها بعد از پدرم پرسیدم که چرا بسیاری از آنها که روزی در رژیم پهلوی معروف شدند، در مرحله ای از عمرشان سر از آن یکی دو کافه در آوردند. پاسخ آنبود که اگر هدایت و کسروی، احمد دهقان و محمد مسعود …و فلانی و جاسوسهای روس و انگلیس و فراماسونها و غیره به کافه فردوس و کافه نادری و هتل لقانطه و کنتینانتال و گراند هتل نمیرفتند، پس باید کجا میرفتند. بقیه اش یک مشت خرابه بود و شیره کش خانه و چند تا قهوه خانه و سیراب شیردون فروشی.  منظور آنکه این دوسه تا کافه نقشی فعال در قهرمان سازی ملی ما نداشتند و فقط صحنه تئاتری بودند که هر کس و ناکسی را بخود جلب میکرد و خوب و بد در آنجا در هم میلولیدند. ولی ما همیشه اسم آن کافه روهای خوب را میشنویم.  

باری درمورد خرید کفش صحبت میکردیم. از این مغازه به اون مغازه و درون کفاشی ها وقتی کفش را بپا میکردیم پدرمان مرتب میگفت “راه برو..راه برو”  و ما هم روی قالی مغازه بدون هدف راه میرفتیم بی آنکه بدانیم مقصود از این کار چیست. ولی پدر پارانویا داشت که مبادا کفش فرزندش تنگ در آید و با آنکه هرگز آن اتفاق برای من نیافتاد ولی  این تنگ درآمدن کفش و مسئله “فشار شب اول قبر” و”معاد روز قیامت” هرسه برای من یک جاذبه لب پرتگاهی داشتند که آری دیر یا زود این اتفاقات خواهند افتاد و آنوقت دیگر چه کنم؟   

بر عکس من اخوی بنده بود، که بجان عزیزتان قسم تمام کفشهائی که پدر برایش میخرید در مغازه کفاشی نه تنها اندازه پایش بودند ولی اکثرا بخاطر سوابقی که عرض خواهد شد، به اصرار پدر سه نمره بزرگتر پیشنهاد و خریده میشد و روز اول عید بخاطر بزرگی کفش که معمولا رنگ آنها نارنجی در میامد و هنگام راه رفتن جیر جیر هم میکرد، برادر ما از خجالت آب میشد که چرا کفشش این چنین بزرگ است.  ولی درست از همان روز دوم عید بطور معجزه آسایی یا آن کفش تنگ میشد و یا پایش را میزد و یا پاشنه یکطرفش کنده و گم میشد. او هم پشت آنهارا میخواباند و تبدیلشان میکرد به نعلین. پدر هم بخاطر نظم و ترتیبی که در زندگی و لباس پوشیدن داشت، خواباندن پشت کفش آنهم توسط فرزند ارشدش دیگر پائین ترین اضمحلال و تباه فرهنگی بود و پیش در آمد سقوط در ورطه گرایشهای اثنی عشری. لذا، تا آخرین روز حیاتش در خانه ما کسی حق نداشت جلوی او کفشش را تبدل به نعلین کند.  حقیقت آنکه  برادر من از پوشیدن کفش نو متنفر بود و برای کهنه کردن آن، بیست روز قبل از عید شروع به پوشیدن کفش عید میکرد و روز اول سال نو هم قبل از آنکه در منزل عموی بزرگ واقع در امانیه را بزنیم، او به بهانه ای مقداری خاک و گل به دور و بر کفشهای خودش میمالید که قدری کهنه جلوه کنند.  آری، ما فرزندان خیابان نایب السطنه هرکدام برای خود پیچیدگی های روحی داشتیم که مشابه و مانند آن فقط  درداستانهای فرانتز کافکا مشاهده میشود،  تازه آنها هم خوبانش بودند و از ما بهترون.    

مرحوم ابوی معتقد بود که در سال نو باید تمام جامه انسان نو شود، حتی زیر پیراهن و زیر شلوار و بهمین دلیل یکی دو تا شورت اضافه نیز برای ما میخرید.  حالا بقیه سال اگر شپش از سر و کول ما بالا میرفت کسی ککش نمیگزید ولی آری در نوروز همه چیز باید نو میشد. بعد هم ایشان اصرار داشت که علاوه بر زدن کراوات یک دستمال ظریف پوشت رنگی و شیک نیز برای کامل شدن ژست بدرون جیب کوچک سمت چپ بالای کت ما فرو کند و مقداری از آن بیرون باشد و حالا بیا و درستش کن.  البته ما در فیلمها مشاهده میکردیم که امثال کاری گرانت در موارد اضطراری  حتی حاضر میشدند پوشت خود را به خانمهای زیبا برای پاک کردن اشکشان و یا اگر عشق واقعی بود و یا زن خیلی زیبا حتی برای گرفتن آب بینی، تقدیم کنند. ولی در مورد بنده در آن سن و سال بین شش و هشت تنها فایده پوشت آنبود که برادر بزرگتر در میهمانیها و جلوی بچه های آشنایان و غریبه با استفاده از پوشت بنده اقدام به گرفتن دماغ یا پاک کردن کفش خود میکرد و موجب شلیک کرکر خنده بچه ها و البته بیرون آمدن جدیدترین کلکسیون فحشها از دهان بنده میشد. برادرم گاهی هم کراوات کشی من را پائین میکشید که همه بدانند که کراوات واقعی نیست و لذا درپایان عید هشت سالگی به پدر اولتیماتوم دادم که من دیگر هرگز کراوات کشی نخواهم زد و ایشان هم با پوزخندی آنرا پذیرفت و طرز گره زدن را بمن آموخت.  

کم و بیش من و برادرم از دستمال ظریف پوشت خیری ندیدیم و البته برادر بزرگتر این واقعیت و عدم رضایت را کنار سفره هفت سین و درست ده دقیقه قبل از تحویل سال نو و درست موقعی که پدر داشت آماده میشد بخواندن “یا مقلب القلوب و الابصار….”  با نق نق به پدرمان گوشزد میکرد که “حالا نمیشه این پوشت را ما نذاریم…” که آقا چشمتان روز بد نبیند و مرحوم ابوی مثل هفت ترقه منفجر میشد و فحش و نا سزای او با حالتی نیمه طنز به زمین و زمان، و مخصوصا وزیر فرهنگ، که از قرار مسئول تربیت صحیح و یا کجروی های ما بود و آباء و اجداد کلیه سران لشگری و کشوری فضای خانه را پر میکرد، ولی لحظه ای بعد دوباره بگونه ای معجزه آسا بر میگشت سر سفره هفت سین و ادامه اجرای مراسم سال نو و برادر نیز موقتا کوتاه میامد…..حول حالنا الی احسن الحال… و سال نو تحویل میشد و در رادیو نقاره میزدند و نوار “آمد نو بهار” خانم دلکش پخش میگردید…و بعد از صحبت آقای راشد، شاه با جمله “نوروز باستانی را…” سخنرانی سال نو خود را آغاز میکرد. پدر بدقت به نطق شاه گوش میکرد، گویی قرار بود که شاه خبر مهمی را اعلام کند.

از آن روزگار چند چیز باقی مانده است. خاطرات صوتی، منظره ها و خاطرات بویائی.

از چهار شنبه سوری شروع میشد. بوی پهن باغچه ها مخلوط با عطر گلهای بنفشه. بوی هفت ترقه و انفجارچوب پنبه زیر پا. دود فشفشه و موشک و آتش بازی و رنگهای زیبای آن، بوی بته در حال سوختن و بوی دود نارنجک های ریز و درشت و کوزه جنی، بوی ترقه های نواری که درون هفت تیرهای نقره ای رنگ منفجر میشدند. منظره اردکهای رنگین شمعی که روی آب حوض میگذاشتیم و اگر یکروز هوا قدری گرم میشد روی حوض وا میرفتند. بوی صابونهای نو که با با برای عید میخرید.   منظره سفره هفت سین و ماهی قرمز درون تنگ آب.  بوی ترش ته بشقاب گندم سبز شده، بوی سمنو،مزه گس سنجد، بوی شمع شب عید، بوی صفحات قرآن وقتی آنرا میبوسیدیم و بوی تمام چیزهائی که درون اتاق مهمانخانه بودند و در را که باز میکردیم مثل یک سمفونی با احساسات ما بازی میکردند و در را که میبستیم تا چند دقیقه در هوا کش میامدند. منظره آشپزخانه و بوی فلس و پولک های ماهی تازه و قتی آنرا تمیز میکردند.  بوی سبزی پلو و سیر سبز درون آن. بوی ماهی سفید در حال سرخ شدن، بوی ماهی دودی، بوی برانی، کوکو و نارنج تازه.

خاطره مشقهای شب عید و معلمان بیرحم که چگونه از ما انتظار داشتند آنهمه تکالیف را انجام دهیم و آنهمه مشق ریز و درشت را بنویسیم و ناله قلم نی در پیچ و خمهای حروف بیمصرف و مرکب درون دوات و بوی ترش لیقه درون آن و منظره قالی نفیس مادر بزرگ و کابوس ریختن مرکب بروی قالی او و آمدن روز قیامت و برخاستن مردگان و روز جزا مجموعه ای هستند از آنچه در صندوق خاطرات باقی مانده است.

منظره لباس نو عید که در کمد آویزان بود و کنارش کفش نو و جوراب و پیراهن سفید و کراوات کشی.  خاطره رفتن روز اول عید به خانه عموی بزرگ و بعد مادر بزرگ ولی قبل از آن توقف در عکاسخانه کهنموئی سر سه راه امین حضور و گرفتن عکس خانوادگی با مادر و پدر و آن ژستهای کذائی.

بوی رشته پلو با مرغ برای شب دوم عید و آن برق زدن های روغن خوش بو روی رشته های برشته شده و قهوه ای.

خاطره ورود به اتاق میهمانی در خانه های خویشان و اقوام. شکستن سکوت درون آن اتاق ها با ورود میهمانان و بوی خوش انواع گل و میوه که هر کدام قابل تفکیک و جایی برای خود داشتند.  بوی گل یخ، بیدمشک، سنبل و فنره، سیکلامن، شب بو، لادن و میخک.  ظروف نقره ای نفیس با کنده کاریها  و نقوش قلم سیاه.  بوی نقل یاس، شیرینی کشمشی و بادامی،  نقل بادامی و مسقطی،آب نبات ژتون و شکلات سیاه، باقلوا،توتک بادامی رنگی، سوهان عسلی، نان نخودچی و بادام سوخته، پرتقال و سیب و انواع آجیل و بوی توتون سیگار درون جعبه های نقره ای.  

شوق گرفتن عیدی، سکه ها و اسکناسهای نو و بوی آنها. بوسیدن دست عمو و مادر بزرگ. بوی عطر “ماگریف” خانمهای زیبا و ادکلنهای “راوول” و “رودور” با با که از عطر فروشی در خیابان باغ سپه سالار میخرید.  بوی کت و شلوار نو، بوی کفش نو و جوراب نو. خاطرات رفتن به سینما و دیدن چند فیلم در دو هفته نوروز. کمدی های نورمن ویزدم و جری لوئیس و فیلمهای دوریس دی، سوفیا لورن، ناتالی وود و گری کوپر و جک پالانس و مارلون براندو و بوی ساندویچ های بیرون سینما، مخصوصا ساندویچ و همبرگر مغازه “تایل” که خدا پدرصاحبش را بیامرزد بهترین ساندویچ را در تهران آنزمان میساخت و محلش روبروی سینما پردیس، کوچه گل سرخ واقع در چهار راه مخبرالدوله بود.  

عطر نرگس، طراوت نعناع ترخان و تربچه های بهاری. نم نم باران در بعضی روزهای عید و گرم کردن دستها  روی بخاری نفتی،  گاهی در ایام نوروز برف هم میامد. نشستن زیر کرسی و تماشای مادر بزرگ آنطرف اطاق در حال خواندن نماز و بعد نوشیدن چای تازه دم با شیرینیهایی که او بما میداد و سرو کله زدن و کلنجار رفتن با تکالیف مدرسه مان.

آنچه ایرانیان را سه هزار سال در بزرگداشت نوروز متفق و یکصدا نگاهداشته است سنجد و گرد سماق نیست، سریش اصلی این پیوستگی، عمق تاریخی و تاثیر آن در خمیره، نهاد، سرشت و مزاج قوم ایرانی است.  امسال هم نوروز را با شادی درون بوستان خاطرات جشن میگیریم  و فردا نیز مهمان طبیعت خواهیم بود.
 

پنجره

نم نم باران آمد و دوغوک در درازای شب گرم صحبت

و آن جغد در لای شاخه های بلوط  

صبحگاهان پنجره را بطرف بهار باز کردم

و نسیم از شرق  بوی  یو نجه تازه را رقص کنان به ارمغان آورد

درختان شکوفا میشوند

اول بادام وسیب و بعد گوجه و هلو

و امروز از پنجره گلهای بید مشک را میبینم

و بعد صدای ناقوس کلیسا

و سگها از راه دور

پرندگان بازارشان  گرم

آفتاب هم لحظه ای پیش طلوع کرد

عطر قهوه در هواست

و بوی نان گرم

فردا ارغوان گل خواهد داد

و بار دیگر پنجره را بطرف بهار باز خواهم کرد

Meet Iranian Singles

Iranian Singles

Recipient Of The Serena Shim Award

Serena Shim Award
Meet your Persian Love Today!
Meet your Persian Love Today!