ارزيابى شتابزده: آيا اغلب ايرانيان مسلمانند؟

بر حسب ظاهر و از روى شناسنامه شكى نيست كه اكثر قريب به اتفاق مردم ايران مسلمان اند و در اين نوشتار هم منظور ما پرداختن به آن گروهى از ايرانيان است كه در فرم هايى كه مجبورند براى پيشبرد امور ادارى خود يا حتى ادامه ى تحصيلات پر كنند جلوى كلمه ى “مسلمان” ضربدر بزنند و در عروسى و عزا ناگزير به يك آخوند پولى مى دهند كه صيغه ى عقد را جارى يا مراسم ختم را اجرا كند، نه به يك كشيش يا روحانى اى از كيش ديگر. اما اين كه چند در صد از اين هفتاد و چند ميليون “مسلمان” واقعا به اين دين معتقد و به احكام آن پايبندند محل گمانه زنى هاى بسيار تواند بود.

عجالتا براى اشاره به آن دسته از ايرانيانى كه كمى تا قسمتى اهل نماز و روزه و روضه و خمس و زكات و حج و حجاب اند صفت “مذهبى” را اطلاق مى كنيم و ساير ايرانيان را “غير مذهبى” مى خوانيم. البته دايره ى سخن ما در اين مقال هموطنان بهائى و زردشتى و كليمى و مسيحى را در برنمى گيرد، پس وقتى مى گوييم “غيرمذهبى” اشاره مان به مثلا ارمنى هايى نيست كه ممكن است اعتقادى به عيسى مسيح نداشته باشند.

بدون شك به كاربردن صفت “مذهبى” براى يك فرد خالى از اشكال نيست. مثلا آيا فرد عرقخور و قماربازى كه ظهر روز عاشورا زير علم سينه مى زند و سر روضه ى امام حسين از ته دل براى مظلوميت “آقا” در صحراى كربلا اشك مى ريزد فردى مذهبى است يا نه؟ يا آن بازارى كم فروش و مال مردم خورى كه هر بار كه از سفر حج برمى گردد وليمه مى دهد و اگر عيد قربان در عربستان نباشد به منزل فقرا گوشت قربانى مى فرستد و خمس و زكاتش مرتب است و بنابراين مالش حلال آيا فردى مذهبى است يا نه؟ يا آن كارمندى كه در طول هفته رشوه مى گيرد و ارباب رجوع را سر كار مى گذارد كه “امروز برو فردا بيا” و از پارتى بازى ابائى ندارد و هر جمعه نماز جمعه اش ترك نمى شود آيا فردى مذهبى است يا نه؟

پس اولا مذهبى بودن حالت صفروصدى ندارد و كمتر ايرانى مسلمانى است كه صددرصد مذهبى يا صددرصد غير مذهبى باشد. بنابراين مى پذيريم كه مذهبى بودن را درجاتى است. اما دشوارى تعريف “آدم مذهبى” بعد ديگرى هم دارد و آن اين كه جايگاه هر فرد در اين طيف گسترده از صفر تا صد ممكن است در طول زندگى تغيير كلى كند و نمونه هاى آن هم از قضا كم نيستند. همه ى ما دوستان و آشنايانى را مى شناسيم كه در برهه اى از زندگى شان گرايش شديد به مذهب داشته اند و بعد دفعتا “بريده اند” يا به تدريج مواضع متعادل ترى پيدا كرده اند، و از آن سو نيز كم نيستند كسانى كه شديدا ضد مذهب بوده اند و به طرفت العينى چشم دلشان به نور دين روشن شده و ناگهان از آن طرف بام افتاده اند. (نمونه ي بارز اين “هرهرى مذهبى” نويسنده ى معروف كتاب “ارزيابى شتابزده” است كه در خانواده اى روحانى مى بالد و بعد در روزگار جوانى چپ ميشود و بعد دچار خلسه روحانى شده و “خسى در ميقات” مى شود و در اواخر عمر كوتاه خود، چنانكه از نوشته هايش پيداست، دوباره از آن عوالم روحانى فاصله مى گيرد.)

پس اطلاق صفت “مذهبى” براى هر فرد دستكم در دو بعد دستخوش سيلان و نوسان است: بعد درجه و بعد زمان.

معهذا نمى توان انكار كرد كه حداقل از آغاز آشنايى گسترده ى ايرانيان با تمدن مغرب-زمين دو خرده فرهنگ مذهبى و غير مذهبى را در ميان ايشان مى توان تميز داد و بازشناخت و اگر چه امروزه بسيارند خانواده هايى كه در ميان آنان نمايندگانى از هر دو خرده فرهنگ حضور جدى دارند، ولى بطور كلى مذهبى ها با مذهبى ها مى پلكند و غير مذهبى ها با غير مذهبى ها مى پرند. و اگر نبود اجبار مراودات و پيوندهاى فاميلى و دادوستدهاى ناگزير در عرصه ى اجتماع اى بسا كه اين دو گروه به كلى با يكديگر قطع ارتباط مى كردند، چرا كه نه تنها زيست-شيوه ى اين دو خرده فرهنگ با هم متفاوت است، بلكه اصلا با هم ناسازگار است، و هر يك ديگرى را دفع و طرد مى كند. مثلا در ميان مذهبيون معاشرت مرد و زن (نامحرم) كراهت دارد و از آن پرهيز مى شود، حال آنكه در خرده فرهنگ مقابل اين اكراه از معاشرت هاى اينچنين است كه نشانه ى عقب-ماندگى به حساب مى آيد و در هر حال منعى ندارد.

البته بسيارند نان-به-نرخ-روز-خورهايى كه فلسفه ى حياتشان اين است كه با هر طايفه اى مثل خودش رفتار كنند تا اموراتشان بگذرد. از آنسو نزد مذهبى ها جانماز آب مى كشند و اينسو با غير مذهبى ها هم پياله ميشوند! اينها را نمى شود جزو جماعت مذهبى به شمار آورد، بلكه اينان قربانيان شرايطى هستند كه رياكارى را تشويق مى كند و نظام اخلاقى منحطى كه نه تنها به رياورزان و سالوسان جايزه مى دهد، بلكه، با ترتيبى كه در جمهورى اسلامى شاهدش بوده و هستيم، زندگى غيررياكارانه را عملا غير ممكن مى سازد. بدين نحو كه رژيم اسلامى نخست در قانون اساسى خود به صراحت چند دين مشخص را به رسميت مى شناسد، كه يعنى بقيه كشك، و اگر كسى از حدود اين چند دين خارج شود (و حتى بخواهد از اسلام به يكى ديگر از همين “اديان قانونى” برود) حسابش با كرام الكاتبين است. سپس نه تنها معاش از طريق شغل دولتى و تحصيلات دانشگاهى را براى مسلمانان شناسنامه اى منوط مى كند به ظاهر مذهبى داشتن و “التزام به احكام اسلام”، و بدينسان حقوق مسلم شهروندى غير مذهبى هايى كه شرافتنمندانه نخواهند در برابر نظام فريبكار رياكارپرور كرنش كرده و جامه ى تزوير به تن كنند را از ايشان سلب مى كند، بلكه به آن هم بسنده نكرده و در كوى و برزن هم محتسب گماشته كه اگر كسى در خيابان از حيطه ى زيست-شيوه ى مورد پسند مذهبى ها پا فرا گذارد او را گوشمالى بقاعده اى بدهند.

صد البته هيچ شكى نيست كه تعداد معتنابهى از ايرانيان، چه در شهرها و چه در روستاها، از صميم قلب مذهبى اند و نيز اينكه در برخى مناسبت هاى مذهبى يا در مصائب و شدايد حتى بعضى غيرمذهبى ها هم عرق مذهبى شان داغ مى شود و پا به مسجدى مى گذارند يا مسحور شخصيت مذهبى كاريزماتيكى مى شوند و در راه “اسلام عزيز” انقلاب و جنگ و جانفشانى ها مى كنند. (خاطرتان هست؟)

آيا پيش از انقلاب پنجاه و هفت اغلب ايرانيان مذهبى بودند؟ گمان دارم كه حتى پيش از انقلاب پنجاه و هفت كه حكومت وقت به مذهبى بودن آدم ها جايزه نمى داد، شرايط پيچيده و درهم تنيده ى اجتماعى چنان بود كه عده اى به سمت مذهبى بودن سوق داده مى شدند بى آنكه خود بخت انديشه و حق انتخاب زيادى داشته باشند. اما در حكومت اسلامى چنين است كه علاوه بر ذاتى بودن دو مشكل درجاتى بودن صفت “مذهبى” و نيز اينكه آدميان فارغ از نظام سياسى حاكم ممكن است در طول حياتشان مدام يا مذهبى تر شوند يا از مذهب فاصله بگيرند يا از اين مذهب به آن مذهب دربغلتند، در جامعه ى كنونى ايران رواج رياكارى و اصرار حكومت بر اشاعه ى آن هم مزيد شده بر دشوارى اندازه گيرى اين كه واقعا چه درصدى از مردم به ظاهر مسلمان ايران قلبا مذهب-دوست اند.

گروهى از مذهبيون مترصد هر فرصتى هستند كه به خيال خود ثابت كنند مردم ايران دلبسته ى آيين محمدى هستند. فى المثل مزورانه “الله اكبر” گويى هاى ياغيانه ى پس از خونريزى هاى خيابانى خردادماه سالجارى را نشانه ى علاقه ى مردم به مذهب مى شمرند، يا كثرت تشييع كنندگان جنازه ى آيت الله منتظرى را كه اگر يك سال زودتر مرحوم شده بود اى بسا كسرى كوچك از آن جمعيت معترضانى كه حكومت اجازه ى تظاهرات به آنها نمى دهد هم پى تابوت او راه نمى افتادند، دليل مذهبى بودن اغلب مردم ايران به حساب مى آورند و فرصت طلبانه مى كوشند از استيصال خيل عظيم معترضين اعتبارى به حساب خود و همكيشان شان واريز كنند. حتى به صراحت ادعا مى كنند كه نيمى از ايرانيان همچنان خواهان جمهورى اسلامى هستند! آخر بر اساس كدام راى گيرى آزادانه و بى تقلب شما به چنين نتيجه اى رسيده ايد؟ (در اينجا با همان شيوه ى سخنسرايى خود آن فرد با او سخن مى گوييم!) و آيا اگر به فرض معلوم شود كه تنها عشرى از مردم ايران خالصا مخلصا مذهبى هستند اين ملايان كه دلبسته ى دين مبين اند و اگر هم نباشند حداقل اين است كه نانشان در روغن دين و در گرو كثرت مومنين است حاضر مى شوند در ملا عام به اين خروج فوج فوج مردم از دين الله اذعان كنند و به تبعات آن گردن نهند، يا از قلت پيروان خود ملول و پريشان شده و چون به درستى ايمانيات خود يقين دارند مى كوشند به هر وسيله (حتى دروغ و دغل) بقاى خود را استمرار بخشند؟

تجربه ى تاريخ معاصر ايران از پيش از انقلاب گرفته تا اكنون كه حدود سى سال از استقرار رژيم فعلى مى گذرد نشان مى دهد كه محبوب ترين شيوه ى معمول ملايان براى نگه داشتن مردم در حصن و حصار “اسلام عزيز” عبارت است از انواع و اقسام ريز و درشت ايذاء دينى. از ايجاد رودربايستى و امر و نهى هاى حق-به-جانب و عبوسانه و نواى انكرالاصوات روضه خوان مسجد محل بگير تا محروم كردن آدم هاى غير مذهبى از حقوق اوليه ى انسانى آنها (از جمله حق تحصيل و فرصت هاى شغلى) و برو تا تبعيد و تهديد و به خطر انداختن جان آن ها (مثال بارزش: قضيه ى سلمان رشدى) و بعضا ترور و آدمكشى (از سيد احمد كسروى تا قتل هاى زنجيره اى نويسندگان بخت برگشته).

به عبارت ديگر به نظر مى رسد فلسفه ى حاكم بر ذهن ارباب عمائم اين است كه اگر ملت به زبان خوش به راه نيامدند، با چوب و فلك و توسرى و تپانچه به راهشان خواهيم آورد، و دليلشان هم اين است كه چون ما عمامه به سر گذارده ايم صلاح اين عوام الناس را بهتر از خودشان مى فهميم و براى آخرت و عاقبت-به-خيرى خودشان است كه اين دنيا را به كامشان زهر مى كنيم. و البته به حكم لباسى كه برگزيده اند و تعليمات و تلقيناتى كه ديده اند در اين يقين خود پافشارى كرده سر سوزنى شك به دل خود راه نمى دهند، و اگر هم بدهند كمتر شجاعت و جسارت آن را دارند كه قيد منافع لباس شبانى را بزنند و معيشت خود را در امرى غير از شريعت بجويند.

***

تا اينجا كوشيديم زوايائى از دشوارى بر آورد عدد ايرانيان مذهبى و غيرمذهبى را باز نماييم، و تشكيك كرديم در تخمين هاى مغرضانه ى من در آوردى مبتنى بر اين كه “مردم مسلمان ايران كشته مرده ى اسلام عزيز اند” يا “نيمى از مردم همچنان خواهان جمهورى اسلامى اند”، كه چينين ادعاهايى از قضا بى شباهت به شيوه ى راى-شمارى اخير در جمهورى اسلامى نيستند.

با اينحال نبايست جانب انصاف را فرو نهيم و اين ادعا را كاملا رد نمى كنيم كه هنوز پس از سى سال سلطه ى سياسى و ناكار آمد ملايان، اعتماد عمومى مردم ايران به معمم ها بيشتر است تا به مكلا ها. بسيارى از ايرانيان هنوز هاله ى كم-نورى از پايبندى به اخلاق گرد عمامه ى بعضى ملايان مشاهده مى كنند و نيك كه بنگريم هم اصلا بديهى نيست كه به فرض آنكه روزى سكولارهاى “جمهورى خواه” به حكومت برسند، وضعيت ملك اهورائى از اين كه هست خراب تر هم نشود، و فساد ادارى و ارتشا و پارتى-بازى و استبداد در مملكت بيداد نكند و فكلى هاى تازه به حكومت رسيده سرسپرده ى ممالك خارجى نشوند يا كشور درگير جنگ داخلى نشود و هزار و يك نوع فلاكت و بلاى بدتر از احمدى نژاد و همپالكى هايش گريبانگير ملت بينوا نشود (اگر چه الان تصورش دشوار است).

از آن گذشته، قابل توجه است كه در حال حاضر قشر سكولار سواى دارا نبودن سرمايه ى اعتماد مردم، هم از نظر نفرات و هم از حيث سازماندهى منسجم بسيار كم توان تر است از نهادهاى سنتى مذهبيون، و بنابراين على رغم بالانشينى اش از نظر فكرى و هنرى و فرهنگى به تنهايى توان پيش بردن جنبش ضد استبداد يا در صورت لزوم اداره ى مملكت را ندارد. با اين حال بايد از همراهان مذهبى جنبش سبز خواست كه از خود صداقت بيشترى نشان دهند و از ادعاهاى بى پايه مانند “نيمى از مردم ايران جمهورى اسلامى را مى خواهند” حذر كنند، چرا كه، همچنانكه نشان داديم، اى بسا اغلب اين “مسلمان” ها ى ايرانى تحت فشار و به واسطه ى انحصارطلبى قشر مذهبى حاكم و زير سلطه ى ديكتاتورى ملايان كرهاً و جبراً نقاب مذهبى به چهره زده باشند، تا اين كه در كمال آزادى به مذهب گراييده باشند.

Meet Iranian Singles

Iranian Singles

Recipient Of The Serena Shim Award

Serena Shim Award
Meet your Persian Love Today!
Meet your Persian Love Today!