مسافرها – ۱۱

Part 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13

ظهر یکشنبه بود. لعیا تو اتاقش داشت آماده میشد راهی‌ مدرسه بشه. جلو آینه وایساده بود و موهای فر سیاهش رو برس می‌کشید. یه روبان سفید برداشت و موهاش رو از پشت بست. یه کم به خودش نگاه کرد. روبان رو باز کرد به جاش یه تل نازک صورتی‌ رنگ گذاشت رو سرش. باز تو آینه ژست اومد. اخمی کرد و تل رو هم برداشت. عوضش چتری هاش که وز کرده بودند رو این ور و اون ور شونه کرد و بهشون دو تا سنجاق طلایی‌ زد.  حالا پیشونی پهنش نمایان شد. زیر دو تا ابروی پر پشت که خودش اخیرا توشون دست برده بود و لنگه به لنگه شون کرده بود، یه جفت چشم خمارعسلی برق میزد. مداد چشم سبز رنگی‌ رو که دوستش آلیسون بهش کادو داده بود رو برداشت.  دور پلک ها، بالا و پایین مژه‌های بلندی که مثل دامن پلیسه جامه به چشمهاش پوشونده بودند رو خط کشید. رنگ سبز به پوست سبزه ‌اش اصلا نمیومد. پنبه و کرم برداشت و چشمهاش رو پاک کرد. خواست یه خط قهوه‌ای تو چشمهاش بکشه ولی‌ منصرف شد. میدونست که داد مادرش دوباره بلند میشه و او هم حوصله دعوا نداشت. نهیاتا برای آرایش به برق لبی که طعم توت فرنگی‌ میداد قناعت کرد. هی‌ لبهای باریکش رو به هم میچسبوند و فشار میداد، انگار با این کار میتونست اونها رو طوری که دلش می‌خواست قرمز و قلوه‌ای کنه.
 
صورتش شکل قلب بود. از فرق وسط موهاش، دو تا هلال یکی‌ به سمت چپ و دیگری به سمت راست باز شده بودند، پیشونی و چشمهاش رو دور زده بودند تا از منحنی گونه‌های بر آمده و گردش گذشته و وسط چونه تیزش به هم رسیده گره خورده بودند. اعضای صورتش تک تک دلپذیر بودند ولی‌ در کنار هم آنچنان چنگی به دل نمیزدند، خصوصا که در دالون نوجوانی، ورم دماغ و پوست چربی‌ که غرق جوش‌های کوچیک و بزرگ بود لطافت رو از چهره این دختر خانم شیطون ربوده بودند. از مامانش قول گرفته بود که برای تولد ۱۸ سالگیش دماغش رو عمل کنه. و امیدوار بود که وقتی‌ از شر اون قوز بد ترکیب و سیم کشی‌ دندون و جوش‌ها خلاص بشه چهره ای جذاب و دلپذیر پیدا کنه.

بلوز سفید آهار خورده رو تو کمر دامن پیچازی اسکاتلندیش مرتب کرد. ژاکت طوسی با آرم مدرسه رو سینه چپ رو تنش کرد و دگمه هاش رو بست. جورابهای سفیدش رو کشید تا زیر زانو، کفش‌های مشکی‌ یغور رو پاش کرد و بندشون رو سفت گره زد. تو آینه قدی پشت در اتاق به خودش نگاه کرد. درست شکل دختر‌هایی‌ شده بود که عکسشون رو تو مجله مدرسه “رز هیل” دیده بود، سر کلاس، تو زمین بازی، تو ناهار خوری؛ به فرق اینکه قیافه اونها غربی بود و مال لعیا کاملا شرقی‌. نه قد و بالای باباش رو به ارث برده بود و نه استخون بندی ظریف مادرش رو. مثل عمّه هاش زود بالغ شده بود و مثل اونها بالا تنه بسیار برجسته و پایین تنه پهن و پری داشت. مادرش اصرار میکرد که او لباسهای گشاد و تیره رنگ بپوشه که لاغر نشون داده بشه. لعیا از این زور گویی بیزار بود. دلش می‌خواست مثل بقیه دوستهاش شلوار تنگ جین پاش کنه، بلوز‌های رنگ زرد و صورتی‌ و آبی‌ آسمانی تنش کنه و کمر بند کلفت روشون ببنده. انگار که مادرش از هیکل و قیافه لعیا خجالت می‌کشید و گر چه چند صباحی یه بار اون رو “خوشگل خانم” و “قشنگم” صدا میکرد ولی‌ لعیا احساس میکرد که مامانش همینطوری برای دل خشکنک او این حرفها رو میزد.  حالا هم که تو آینه خودش رو تو اونیفورم بد رنگ و بی قواره ور انداز میکرد ته دلش میدونست که هیچ وقت مثل مامانش ترکه نمی‌شد، حالا هر چقدر هم لب به غذا نزنه، صاف وایسه، شکمش رو تو بده و پیراهن های گل و گشاد سرمه‌ای و قهوه‌ای تنش کنه.

کلّ لباسهای مدرسه، از شورت زیر گرفته تا کلاه و دستکش، به غیر از اونهایی که تنش بود رو از فروشگاه لندن وسیله یه صندوق  با قطار به مدرسه فرستاده بودند. کتابچه مدرسه قید کرده بود که پوشیدن لباس شخصی‌ قدغنه و شاگردها وسائل شخصی‌ خودشون رو باید تو یه ساک کوچیک جا بدهند. معذالک لعیا یکی‌ دو تا بلوز و شلوار مد روز که با باباش خریده بود رو به اضافه کیف مدرسه ایرانش، قلم و کاغذ، لوازم آرایش و چند قطعه عکس خانوادگی و یه خرگوش کوچولوی پنبه‌ای رو به زور تو ساک چرمی سبز رنگش جا داد. نگاهی‌ به دور و بر اتاق کرد، گل رز خشک شده‌ای که رو میز توالت بود رو برداشت، ساقه ‌اش رو شکوند و گل رو گذاشت لای دفترچه خاطراتش. اون رو هم چپوند تو ساک کذایی. شنل بلند سرمه ایش رو از رو تخت برداشت. ساکش رو دستش گرفت و راهی‌ در شد. قبل از خروج برگشت و از خواننده‌ها و هنر پیشه‌های مورد علاقه‌ ‌اش که پوسترهاشون رو به در و دیوار اتاق چسبونده بود خدا حافظی کرد.

صدای مادر و پدرش از سالن میومد که با هم آهسته جر و بحث میکردند. دم در وایساد و گوش تیز کرد. مادرش داشت طبق معمول غر میزد. تو دلش گفت “حالا چشه؟” صدای پدرش میومد که میگفت “خانم درست میشه. شما انقدر حرص و جوش نخور.” جریان رو نمیدونست ولی‌ به نظر میومد که این روزها مادر و پدرش مدام با هم اختلاف داشتند. با کج اخلاقی‌‌های مادرش مأنوس بود که حالا تو خارج بدتر هم شده بود. واسش جالب بود که بر خلاف زندگیشون تو ایران که باباش خیلی اوقات تند خوئی میکرد، حالا چقدر به میل مادرش رفتار میکرد که اونو آروم کنه. اگه قبلا فقط باباش رو دوست داشت حالا او رو میپرستید، خصوصا که حالا میدید او مجبوره با چنین زن دست و پا چلفتی و عصبی زندگی‌ کنه. و اگر در ایران برای مادرش قدری ارزش قائل بود، حالا از دست خود پرستی‌ ها، لوس بازی‌ها و حرفهای بیخودی که او میزد حوصله ‌اش سر رفته بود.

شب قبلش لعیا رفته بود خونه آلیسون. یادش اومد که مادر و پدر آلیسون چقدر با هم خوب رفتار میکردند و با شوخی‌ و خنده سر میز شامی ساده تولد پسر ۹ ساله شون،  رابرت رو با چه شوق و ذوقی جشن گرفته بودند. تو یه خونه کوچیک با یه کیکی که مادر آلیسون خودش پخته بود بلند بلند تولد مبارک خوندند. وقتی‌ دوربین رو دستش گرفته بود که از خانواده “پورتر” عکس بگیره مادر پدر آلیسون همچین به هم چسبیدند انگار عاشق معشوق ۲۰ ساله هستند. دیشب هم مثل چند دفعه قبل دیده بود که اونها جلو بچه‌هاشون لب همدیگر رو بوسیده بودند. اولین بار که این صحنه رو دیده بود خیلی‌ بدش اومد. پیش خودش گفت که چه کار زشتی. ولی‌ بعد دید چقدر دلش می‌خواست که مامان بابای خودش هم اینطور به هم محبت کنند. قربون صدقه هم بروند، سر به سر هم بذارند، جلو همه، آره، جلو بچه ها. چرا که نه؟ مگه نشون دادن علاقه‌ بین زن و مرد کار بدی بود؟ وقتی‌ به مادرش گفته بود ناهید جواب داده بود که:

“ما ایرونیها از صمیم قلب همدیگر رو دوست داریم. رسم ما این نیست که زن و مرد جلوی این و اون همدیگر رو ماچ بکنند. حجب و حیا جزو سنّت ماست. تازه نصف این چیزها که میبینی‌ تظاهره. اصل مطلب اینه که زن و مرد باید به هم پایبند باشند. با یه ماچ و بغل که این ثابت نمیشه.”

لعیا گوش داده بود ولی‌ باور نداشت.  شک داشت که رابطه‌ای که بین مادر پدر آلیسون وجود داشت مثل مال والدین خودش باشه.  مادر آلیسون حسابی تپل بود. نه آرایش میکرد و نه لباس شیک می‌پوشید ولی‌ پدرش راه میرفت و بهش میگفت “نازنین”. بابای آلیسون هم کچل بود و هم کوتاه ولی‌ مثل اینکه مامان آلیسون اون رو یه شکل دیگه میدید. صداش که میکرد با یه آب و تابی بهش میگفت “عزیزم”  انگار تو دنیا یه مرد بود اون هم شوهر خوش تیپش، آقای پورتر. لعیا نه تنها به بینی‌ قلمی آلیسون غبطه میخورد بلکه به کانون خانوادگی او هم همینطور.

حالا هم که این مادر پدر داشتند میفرستادندش مدرسه شبانه روزی. مدرسه ای که اصلا نمیدونست کجاست، چه شکلیه، چه جوریه. روزی که باباش با محمود راهی‌ “رز هیل” شده بودند، بد جوری سرما خورده بود و تب کرده بود و موفق نشد که باهاشون بره. مادرش هم به بهانه مریضی خودش و او نرفته بود. پدرش انقدر از مدرسه تعریف کرده بود تا که لعیا قانع شد مدرسه ‌اش رو عوض کنه. ضمنا میدونست که با رفتن به مدرسه جدید از دست برخوردهای تکراری و یکی‌ به دو کردن با مادرش راحت میشد.  مثل بقیه دختر‌های هم سنّ و سالش وقت زیادی رو در رویا و داستان پردازی میگذروند.  قهرمان قصه‌های خیالاتی او پیاپی در ماجراهای پر جنجال و هیجان انگیز با اندامی باریک و بلند و صورتی‌ خندان (با دندونهای ردیف، بینی‌ صاف وسر بالا و پوستی‌ بدون لکه) در حالی‌ که شمشیر قدرت رو چپ و راست تو هوا میچرخوند در تمامی جنگ‌های جنگل زندگانی‌ پیروزمیشد. ته دلش خوشحال بود که دور از مادرش میتونست هر کاری رو که دلش می‌خواست انجام بده. در اتاقش رو محکم بست که والدینش بشنوند، راهی‌ سالن شد و زیر لب گفت “پیش به سوی استقلال.”

ناهید از پنجره مشرف به خیابون سر کشید. دید تاکسی سفارشی رسیده. برگشت لعیا رو دید و لبخندی زد.

“آماده شدی. چه خوب. اونیفورم چقدر بهت میاد. غذاتو ساندویچ کردم تو راه بخوری. تند باش شنلت رو تنت کن بریم.”

ناهید پالتوی قرمزش رو از رو صندلی برداشت. تنش کرد و تند و تند دگمه‌های مخملش رو بست. کلاه پشمی مشکی‌ که دورش یه روبان قرمز فکل خورده بود رو برداشت و گذاشت سرش. کیف مشکی‌ ورنیش رو دستش گرفت. تو آینه سالن نگاهی‌ کرد و گفت.

“من حاضرم.”

بیگلری از مبل بلند شد، رفت سراغ لعیا، بغلش کرد بهش گفت “به به دختر خانوم نازنین “رز هیلی” چقدر قشنگ شدی.” پیشونیش رو بوسید. لعیا سرشو تکون داد و پوزخندی زد. جواب داد. “پا شین بریم دیگه.”

دم در بیگلری پالتوی جدید سرمه ایش رو به تن کرد و شال گردن زرشکی کشمیری که ناهید واسش خریده بود رو دور گردنش پیچید. پشت سر ناهید و لعیا در خونه رو قفل کرد و همگی‌ راهی‌‌ آسانسور شدند. در طبقه همکف دربون ساختمان در کشویی آسانسور رو باز کرد و با صدائی بلند و رسا سلام داد.

لعیا اول اومد بیرون. “سلام تِدی. حال شما؟”

“متشکرم دوشیزه. شما چطورید؟ راهی‌ مدرسه؟”

لعیا سرش رو تکون داد. “بله. میشه کمک کنی‌؟”

“البته” تِدی ساک لعیا رو از دستش گرفت و رفت بذاره تو صندوق عقب تاکسی. دم در خروجی آقای بیگلری دوربینش رو از جیبش در آورد، از پله‌ها رفت پایین و برگشت به خانومش و دخترش گفت.

“وای سین همون جا یه عکس ازتون بگیرم.”

آفتاب بی رمقی از لا بلای ابرها میتابید و‌ هوا سوز شدیدی داشت. ناهید دست راستش رو دور شونه‌های لعیا حلقه کرد و رو به شوهرش کرد، ژستی گرفت، لبخندی زد و گفت “حالا بنداز.” بیگلری شروع کرد عکس گرفتن. از ناهید و لعیا با هم. یه دونه تکی‌ از لعیا که تو شنل گشاد گم شده بود. یه دونه هم از ناهید که یه وری وایساده بود و ملکه وار به افق خیره شده بود. دربون برگشت و بیگلری دوربین رو داد دستش که از اونها عکس خانوادگی بگیره. باد و بوران شروع شده بود طوری که کم مونده بود کلاه ناهید، شال گردن بیگلری و موهای لعیا راهی‌ هوا بشوند. اون لحظه که خانواده بیگلری در حالی‌ که از فرط سرما به هم چسبیده بودند، می‌خندیدند و فقط با امید و آرزو و خوش بینی‌ تو لنز دوربین خیره شده بودند هیچ کدومشون نمیدونستند که این واسشون چه عکس پر خاطره‌ای قرار بود بشه.
 
در اون روز یکشنبه ۸ ژانویه ۱۹۷۸ بر خیابان `کینگز رد` جلوی ساختمان “درخت بلوط” از آینده در هم بر همی‌ که در انتظار این خانواده بود اثری دیده نمی‌شد. نمیدونستند. شاید اگر میدونستند این کانون خانوادگی رو به این سادگی‌ به هم نمیزدند یا حد اقل با این عجله عمل نمی‌کردند.  خودشون هم نمیدونستند که چقدر به هم وابسته هستند. از همون قدمی‌ که قرار بود بر دارند، از پله‌ها سرازیر شوند پایین و با ماشین راه بیفتند، صفحه بعدی سرنوشت قرار بود چه‌ها کند، هیچ کس خبر نداشت.

ناهید که در رویا‌های خودش غوطه ور بود. بالاخره شوهرش موفق شده بود گره کور زندگی‌ او رو باز کنه. تردید از دلش بیرون رفته بود. از خودش خجالت کشیده بود که به چنین شوهر با وفا و دلسوزی حتی لحظه‌ای شک کرده بوده. داشت بر میگشت تهران، پیش مادر و خواهر و برادر و بقیه فامیل و دوستانش. فکرش رو که میکرد قند تو دلش آب میشد.  قرار بود که پسرها و لعیا برای عید به تهران بیایند ودوباره جمع اونها جمع شه. خودش رو تسلی داده بود که در عرض دو سه ماه جدایی دختر تربیت میشد، غافل از اینکه این فقط لعیا نبود که قرار بود در این ماجرا‌ درس عبرت بگیره. چه بسا ناهید با پای خود از رو نادانی‌ قدمی‌ رو زمین شطرنج زندگی‌ برداشته بود که خودش رو هم کیش کرده بود و هم مات.

لعیا در عالم خودش بود، به فکر رسیدن به مدرسه، خوابگاه و زمین بازی و کلاس‌های پیانو و نقاشی، و دختر‌هایی‌ که قرار بود باهاشون دوست بشه.

 واما بیگلری چه حالی‌ داشت؟ پیروزی. غلبه به مشکل. حل معادله ناهید و لعیا. با چه تر دستی‌ تونسته بود واسه لعیا وسط سال تو مدرسه جا بگیره، خودش داستانی‌ بود. با یک تیر چندین نشون زده بود. هم خونه رو خریده بود، هم ناهید با پای خودش میرفت. در این برهه از زمان خوب میدونست که در ازدواجش حالا دست بالا رو اون داره.  ناهید با دست خودش تمامی‌ آس هاش رو پخش میز بازی کرده بود. تو دلش خندید و گفت “گَهی زین به پشت و گَهی پشت به زین.” حالا نوبت ناهید خانوم بود که بعد ۲۲ سال سواری گرفتن، به پشتش زین ببنده و آماده بشه که به هر ساز شوهر جانش برقصه.

سوار ماشین شدند. طولی نکشید که از کنار ساختمانهای بر ساحل، فانفار رو اسکله تو دریا و سینمای شهر که هر یکشنبه ناهید و لعیا می‌رفتند توش فیلم می‌دیدند رد شدند. در حومه شهر ماشین مسیرش رو کج کرد و وارد محوطه دانشگاه شد. دم دروازه خوابگاه محمود کاپشن به تن و کلاه به سر بالا پایین میپرید و تو دستهاش ها میکرد که گرم شه. ماشین جلو پاش وایساد و سوارش کرد.

“سلام به همگی‌.”

لعیا و ناهید سلامی‌ کردند.

“سلام پسر جان. حالت چطوره. چرا تو خونه دوستت نموندی تا ما برسیم. اینجوری که یخ زدی.” بیگلری خندید.

“والله هوا که سرد و مرطوبه که هیچی‌، تو خونه هم بخاریشون خراب بود. هر چی‌ سکّه انداختیم روشن نمی‌شد. گفتم بیام بیرون ورجه وورجه کنم گرم شم.”

محمود رو کرد به لعیا. “خوب خانوم لعیا عازم مدرسه هستی‌. انشا‌الله به سلامتی‌.”

لعیا لبخندی زد و تشکر کرد. زیاد از محمود خوشش نمیومد. بقیه راه بیگلری با محمود اختلاط کرد.

جاده “آ-۲۳” کنار دریا که برایتون رو به شهرک‌های استان ساسکس وصل میکنه بسیار جاده قشنگیه. یه طرف  صخره های سفید و متعددی که مثل یه سری عروس خوش قد و قامت رو به روی امواج خروشان دریا سینه سپر کرده اند. و طرف دیگه پارک و جنگلهای متفاوتی هستند که از میونشون جاده‌های باریک و پر پیچ و خم به دهکده‌ها و شهرکهای مختلف که تو دل درّه و تپه جا گرفته اند راه پیدا میکنند. پس از۲۰ دقیقه ماشین سواری، علامت دهکده “بیزلی” پدیدار شد. تاکسی پیچید دست چپ تو جاده “ب-۲۴۵”.

در بدو ورود به دهکده، کلیسای کوچیک قهوه ای رنگی‌ جا گرفته بود که همون موقع ناقوسش به صدا در اومد و چند تا مرد و زن سالمند از توش بیرون اومدند. دونه دونه به آسمون نگاه کردند. پیر زنها کلاه‌های پلاستیکی شون رو به سر گذاشتند و پیر مردها هم چترها شون رو وا کردند. ماشین آهسته از خیابان اصلی‌ “بیزلی” رد شد. محل تجاری دهکده در یه خواربار فروشی، یه قصابی، دو تا میوه فروش، یه نونوایی و یه داروخانه خلاصه میشد که همه شون هم بسته بودند. سر خیابون بغل پستخونه یه ماهی‌ فروش بود که جلوش چند تا جوون صف کشیده بودند غذا بخرند. پایین تر یه رستوران چینی‌ بود که علامت “بسته” دم درش آویزون بود. کنج جنوبی خیابون یه مشروب فروشی به اسم “ولینگتون” باز بود. به نظر میومد که توش غلغله باشه.

 ماشین مسیرش رو ادامه داد و وارد جاده باریکی شد که چپ و راستش درختهای تنومند و پر شاخ و برگی مثل سرباز‌های رشید تفنگ به دست ردیف شده بودند. جاده سر بالایی رو طی‌ کردند تا که به دروازه مؤسسه “رز هیل” رسید ند. راننده تاکسی اسم آنها رو به دربون داد که راهشون بده وارد زمین مدرسه بشوند. از دور ساختمان آجری قرمز عریض و طویلی دیده میشد که بالای تپه وسط زمین وسیع سبزی جا گرفته بود. صدای لاستیک‌های ماشین که از روی قلوه سنگ‌های ریز رد میشد شنیده میشد. اتوبوس، مینی بوس و ماشینهای متعددی در این مسیر بودند. هر کدوم جلوی ساختمان به دستور ناظم می‌‌ایستادند. و از هر کدوم یک سری دختر بچه با شنل سرمه ای و یا پالتوی خاکستری و کلاه و ساک دستی‌‌هاشون پیاده می‌شدند. پدر مادر‌ها هم از ماشین در میومدند. بچه‌ها رو میبوسیدند و دست تکون میدادند و بچه‌ها می‌رفتند تو. نوبت خانواده بیگلری که رسید، محمود به ناظم گفت که شاگرد تازه است و والدینش با خانوم مدیر وقت قبلی‌ دارند.  ناظم بد خلق که تو سرما آب  دماغش قندیل بسته بود، جایی‌ رو برای پارک نشونشون داد و گفت “تند باشید تا راه رو بند نیارید.”

بیگلری و لعیا و ناهید زود پیاده شدند. بارون و تگرگ با هم از آسمون سرازیر بود. به اتفاق محمود دویدند طرف ورودی مدرسه. از دو تا در که رد شدند وارد یک سالن نسبتا تاریک و کمی‌ گرم شدند که از توش گروه گروه دختر بچه و معلم رد میشد. منشی‌ مدرسه به استقبالشون اومد و اونها رو راهی‌ دفتر خانوم تامپسون کرد.

لعیا شروع کرد لرزیدن.  ترس برش داشته بود. سفت بازوی باباش رو گرفت و با اون یکی‌ دستش آستین پالتوی مادرش رو چسبید. وارد دفتر شدند. خانوم تامپسون از پشت میزش بلند شد اومد جلو و اول با ناهید دست داد.

“من سارا تامپسون هستم. از ملاقات شما بسیار خوشوقتم.”

ناهید رنگ پریده سرش رو تکون داد و گفت “به همچنین.”

خانوم مدیر پس از سلام و احوال پرسی‌ با آقای بیگلری و محمود، توجهش رو به دخترجلب کرد. سگ پودل سفیدش رفته بود سراغ لعیا که بوش کنه. خانوم تامپسون با خوش رویی ولبخند به لعیا گفت.

“پس تو هستی‌ عزیز دردونه بابا و مامان. هم اسمت قشنگه و هم خودت. به “رز هیل” خوش آمدی.”

لعیا به تته پته افتاده بود. اون لحظه هیچ چیزی به فکرش نمیرسید که بگه فقط اینکه لبخند بزنه و خم شه با سگ ور بره.

خانوم تامپسون رو به سگ کرد و گفت “دِیزی، بیا اینجا” برگشت به لعیا گفت:”این سگ مال خواهرمه که در برایتون زندگی‌ میکنه. رفته سفر و دِیزی رو پیش من گذاشته.”

لعیا یهو فکر کرد نکنه این همون سگیه که هر روز با صاحبش میومدند جلو خونه شون و به پرنده‌ها غذا میدادند. منتهی هنوز جرات پیدا نکرده بود چیزی بگه.

خانوم تامپسون تند و تند واسشون توضیح جریانات مدرسه رو داد. ضمنا به آقای بیگلری تاکید کرد که کار ساختمان استخر سر پوشیده رو که در ملاقات قبلی‌ صحبتش رو کرده بودند و بیگلری داوطلب شده بود مخارج اون رو عهده دار بشه، وسیله هیأت مدیره تایید شده و مقاطعه کار مدرسه ساختمان رو در اول بهار شروع میکنه. بیگلری هم خندید و تبریک گفت.

خانوم مدیر رو کرد به لعیا و گفت.

“لعیا جان. صندوق لباسها‌ت دیروز رسید و ما اون رو به خوابگاه “فرامپتون” انتقالش داده ایم. اونجا با ۱۰ تا دختر هم اتاق میشوی. گذاشتیمت کلاس ۳.  ببینیم درست چطوری پیش میره تا اونوقت شاید که جات رو عوض کنیم بری یه کلاس بالا تر که با هم سنّ و سالهای خودت باشی‌. الان هم یکی‌ از دخترهای خوابگاه میاد که تو رو ببره.”

یکی‌ به در زد. خانوم تامپسون گفت “کام این”

در آهسته باز شد و از پشتش دختری قد بلند با موهای لخت قهوه ای روشن متمایل به طلایی‌ و چشمهای درشت سبز پدیدار شد.

“گود افترنون مام.”

“آه. چه خوش موقع اومدی. بیا با لعیا بیگلری و خانواده ‌اش آشنات کنم.”

رو کرد به خانواده بیگلری “این دختر خانوم “نورا دانش” نام داره. خودش و خواهرش روشنک دو تا از بهترین شاگرد‌های این مدرسه هستند. روشنک ۱۷ سالشه و امسال فارغ التحصیل میشه و به دانشکده‌ طبّ راه پیدا میکنه. نورا هم ۱۲ سالشه و شاگرد اول کلاس ۳ هست. مطمئنم که نورا دوست خوبی‌ برای دختر شما میشه.”

نورا دستش رو دراز کرد و با ناهید و سپس با بیگلری و محمود دست داد. به فارسی گفت “خوشوقتم.” برگشت دستی‌ به شونه لعیا زد و گفت “یه ایرانی به مدرسه اومد. چه عالی‌.” خندید.
لعیا صورتش گل انداخت. مبهوت خوشگلی‌ نورا شده بود. از اون بهتر که نورا ایرانی‌ بود.

خانوم تامپسون رو کرد به لعیا و گفت “خوب کیفت رو بر دار. از مادر پدرت خودا حافظی کن و با نورا برین که برای صرف چای ساعت ۴ آماده شین.”

ناهید رو به محمود کرد که “بهشون بگو من میخوام تا خوابگاه برم ببینم این بچه قراره کجا بخوابه.”

خانوم مدیر لبخندی زد، اومد و دست ناهید رو گرفت و بهش گفت. “تجربه این رو به ما ثابت کرده که بهتره والدین وارد خوابگاه نشوند. الان دخترها دارند اسبابهاشون رو باز میکنند و جا میافتند. برای روحیه دخترتون و خود شما بهتره که همین جا خدا حافظی بکنید.”

ناهید که هیچ وقت اینجوری نه نشنیده بود انگار که تو گوشی خورده باشه تو چشمش اشک جمع شد. ولی‌ خانوم تامپسون فقط به صورتش نگاه کرد و لبخند زد. معلوم بود حرف این خانوم مدیر حرفه و عوض بشو نیست. دست خانوم تامپسون رو ول کرد، رفت طرف لعیا و بغلش کرد. بوش کرد، صورتش رو بوسید. در گوشش گفت “مواظب خودت باشی‌‌ها عزیز دل من. مرتب بهت تلفن می‌کنم. نگران نباش.”

لعیا بهتش زده بود. تو بغل مادرش منجمد شده بود، تکون نمیخورد. نه گریه ‌اش گرفته بود و نه میخندید. احساسی‌ که داشت جدید بود.  تا به حال تلخی‌ جدا شدن رو نچشیده بود که واسش اسمی داشته باشه. فکر میکرد که این هم بخشی از یک نمایشه. دیر یا زود تموم میشه و بازیکنان بر میگردند سر کار و زندگی‌ واقعیشون.  به صورت مادرش خیره شد و زیر لب زمزمه کرد “تو مواظب خودت باش.”

ناهید اومد کنار. آقای بیگلری رفت جلو. لعیا رو بغل کرد، سرش رو به سینه فشرد. فرق سرش رو ماچ کرد و بهش گفت “برو خوش باش لعیا. هر چی‌ که دلت بخواد اینجا هست. قرار ما عید. باشه.” بوی آشنای پدرش تو بینیش پیچید. بغض کرد. ولی‌ هیچی‌ نگفت. فقط سرشو تکون داد. خم شد ساکش رو بر داشت. ناهید یاد آوریش کرد که با محمود خدا حافظی کنه. مثل آدم آهنی‌ها رفت طرف محمود و دست داد، گفت “مرسی‌. سرما نخوری.”

برگشت پیش نورا که دم در وایساده بود و بهش میگفت “بدو بریم.”

خانوم تامپسون متذکر شد “نورا. فقط انگلیسی‌. خواهش می‌کنم. فارسی صحبت نشه.” دختر‌ها سری تکون دادند و از دفتر رفتند. به همین راحتی‌. ناهید به در بسته زل زده بود. به خیالش که دوباره باز شه، لعیا گریان و ناراحت برگرده تو بغلش، بگه ببرینم ایران. از فشار اعصاب سر درد گرفته بود، یه کم هم گیج شده بود. صدای خانوم تامپسون میومد که داشت به شوهرش در مورد مکاتبه با لعیا صحبت میکرد.

“جناب بیگلری. اعتقاد ما بر اینه که والدین از تماس تلفنی با دختر هاشون خود داری کنند. البته در موارد اضطراری شاگردها مجاز هستند که در این دفتر با والدینشون صحبت کنند. ما بهتر میدونیم که والدین وسیله نامه ارتباطشون رو نگه دارند.”

ناهید گفت “ولی‌ ما می‌خواهیم صدای لعیا رو بشنویم. چرا چنین قانون سفت و سختی اینجا پیاده میشه؟ بچه چه گناهی کرده که حتی از شنیدن صدای مادر و پدرش محروم شه؟”

خانوم تامپسون با متانت جواب داد. “خانوم بیگلری. ما با تماس تلفنی بچه‌ها تجربه خوبی‌ نداشتیم. اتمام مکالمه موجب ناراحتی بچه میشه طوری که از درس و تفریح باز میمونه. نامه رو چند بار میتونه بخونه و لذت ببره ولی‌ شنیدن صدا موجب میشه که او بیشتر دلش برای پدر مادرش تنگ بشه، نه کمتر. تلفن ممکنه برای والدین خوب باشه ولی‌ برای بچه خیر.”

ناهید با التماس مخلوط با دلخوری پرسید “اگه برای بچه اتفاقی بیفته چی‌؟ اینجا اذیت بشه، باید به کی‌ بگه؟ اگه مریض بشه چی‌؟ غصّه بخوره و کسی رو نداشته باشه باهاش صحبت کنه. اگه نخواد اینجا بمونه. اونوقت چی‌؟ شما فکر این چیز‌ها رو کردید؟”

“خانوم بیگلری. کاملا حالت شما رو درک می‌کنم. مؤسسه “روز هیل” تجربه چندین و چند ساله داره. مطمئن باشید که ما به بهترین نحو از اولاد شما مواظبت خواهیم کرد. اینجا هم پرستار هست و هم مشاور، هم معلم و هم سرپرست. پیش اومده که “رز هیل” عذر شاگردی رو خواسته باشه ولی‌ پیش نیومده که شاگردی داوطلبی از مدرسه بره. ضمنا یاد آوری می‌کنم که شما با این مؤسسه قرارداد ۴ ساله بسته اید. لعیا تا سنّ ۱۸ سالگی اینجا خواهد بود و من به شما قول میدهم که هیچ اتفاق ناگواری برای او پیش نمیاد.”

ناهید دید نه، مثل اینکه سمبه این خانوم مدیر خیلی‌ پر زوره. دیگه چیزی نگفت.

سپس همگی‌ با هم دست دادند و خدا حافظی کردند. ناهید و بیگلری از در مدرسه بیرون اومدند و دم در منتظر تاکسی شدند. ناهید برگشت به بیگلری “مبارک باشه. بچه رو آوردی گذاشتی‌ زندان باستیل. خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه.”

بیگلری جوابی نداد. سوار ماشین شدند و در سکوت مسیر “آ-۲۳” رو طی‌ کردند. محمود رو رسوندند خونه دوستش و به منزل برگشتند.  تلفن زنگ زد. بیگلری رفت و گوشی رو برداشت.

“آقای بیگلری. من علی‌ آبادی هستم. از ایران ایر زنگ میزنم.”

“به به. حال جناب عالی‌.”

“جناب بیگلری. زنگ زدم بگم که دو تا کَنسلِیشِن پیش اومده و موفق شدم واستون بلیط تهران رو جور کنم.”

“چه خبر خوبی‌. تاریخ سفر کی هست؟”

” یک بلیط پیدا کردم که پس فردا از طریق پاریس میره. و یکی‌ هم یک هفته بعدش.”

“تشکر می‌کنم. هر دو رو رزرو کنید.”

“چگونه؟  خانوم اول می‌رن یا شما؟ ”

“مال خانوم رو واسه سه شنبه بذارید. و مال من رو واسه یکشنبه آینده. متشکر میشوم.”

“حتما. تشریف میارید بلیطها رو بگیرید یا بفرستم.”

“میتونیم در فرودگاه تحویل بگیریم، نه؟”

“البته.”

“یک دنیا متشکرم آقای علی‌ آبادی.”

گوشی رو گذاشت. ناهید مات و مبهوت نگاهش میکرد.

“چی‌؟ کی‌؟ پس فردا؟ من هنوز اسباب نبستم. کلی‌ کار دارم.”

بیگلری آرام و محکم جواب داد “خوب بهتره شروع کنی‌ بار و بندیلت رو ببندی.”

“گفتی‌ میریم پاریس؟”

بیگلری تو دلش خندید. “چه زن خوش خیالی. آره پاریس، اون هم با ناهید. مگر در خواب ببینه.”

“اونجا توقف داره. پیاده نمیشی‌.”

پالتوش رو تنش کرد و کلاه پشمی هم کرد سرش.

“کجا میری؟ تو این هوا ذات الریه میگیری بری بیرون.”

“دارم میرم قدم بزنم. منتظر من نشین.  تا دیر نشده زنگ بزن تهران به مامانت و ناصر بگو‌ پس فردا بیان جلوت.”

Part 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13

Meet Iranian Singles

Iranian Singles

Recipient Of The Serena Shim Award

Serena Shim Award
Meet your Persian Love Today!
Meet your Persian Love Today!
>