گلِ سُرخْ،سیمین دُختِ ماهرُخ

آن روز که چند روز پیش بود،تازه از سفری طول و دراز باز گشته بودم،کارها آن قدر عقب افتاده بود که در اتاق کارم ماندنی شدم،ناهار را آنروز در آنجا خوردم،چیزی زیاد نبود،چند قاشق سوپ ماهی‌ و چند برگ سبز و یک تکه پنیر و صد البته شراب قرمز! هوس کشیدن یک سیگار برگ مرا میکشت،یواشکی..بی‌ آنکه مادام پنه لوپه بفهمد..پنجره را باز کردم،در را پیش کرده و سی‌ دی استاد ملک را گذاشته و سپس فال گرفتم… شیخ آرام فرمود :

می‌ دان که زمانه نقش سوداست
بیرون ز‌ زمانه صورت ماست

روی مبل قدیمی‌ نشستم و در آن فضا..نامه‌های چند وقت قدیمْ که نبودم را بازرسی کردم،نامه غِیر و نامه شَرّ ! انگاری که هیچ بر تقدیر ما نیست ! کلی‌ تبریک گفته اند خلایق روز تولد ما را ! باز که انگاری به نزدیکی‌ نیم قرن که عمرت رسید،تو دیگر حال و حوصله این تبریکات و یادآوری داشتن موی سپید را نداری ! لطف کردند اینان که ما را فراموش نکردند و اما عجب لذت بخش است به دیدار بهار این همه بیایی و اما به دنبال آن باید شاهد خزان پائیز و فغان زمستان هم باشی‌ ! من که هیچ وقت غافل نبودم که پائیز همان بهار است که طفلک عاشق شده و دل به دل یارشَ نرسیده و حال زمستان گَشته است… عجب دنیایی است.

در این کناره میدان زندگی‌ بودم که دیدم سیمین دخت .. دختر دایی جانم یک نِگاره زیبا برایم فرستاده است،چند خطی‌ بیشْ برایم ننوشته بود و در آن چند کلمه سعی‌ بر نثار لبخندی بود که شاید این اواخر ماهیچه‌های صورتم با آن غریبه است.

عکس کودکی او را در بین انبوه عکس‌ها پیدا کردم و به یاد آن زمان جامی پر کرده و به سلامتی گذشته نوشیدم… در آن حال و در آن احوال،نوای استاد و مزه شراب و خَلسه سیگار برگ .. افکارم رو به گذشته کرد و پنجره قدیمی‌ را باز کرد… چشمانم را که بستم، عمارت سبز را من نزدیک و او دورْ.. دیدم !

***

آن خورداد ماه را من به خاطر دارم،آن سال تابستان زود بساط عیش و نوشش را در باغ ما پهن کرده بود ! خان بابا را برای اولین بار به همراه مادر جانم به ممالک  اِتازونیْ  فرستاده بودند و ایشان امورات باغ و عمارت و سرپرستی بنده را به خانوم جان (مادرِ مادر جانم) سپرده بودند اما هر سال که تابستان فرا میرسید، حضرت والا (پدرِ خان بابا جانم) به باغ باز میگشت و ایشان رابطه خوبی‌ با خانم جان نداشت. آخر آنان از قاجار زاده گان امیر لشگر بودند و ما از هر دو ریشه شاهزاده و منشی‌ باشیِ‌ دربار !

با آمدن حضرت والا،عمارت بیشتر به جُنب و جوش می‌‌افتاد و همهگی می‌دانستند که دیگر آرام و قرار نخواهند داشت، در آن بَلْبَشُویِ سالهای چهل خورشیدی، شازده گان، فرزندان قاجار.. به دور از چشم بد دلان.. زندگی‌ آرامی را در شمیران میگذرانیدند.

قوم و خویشان،دوستان و بزرگان،به دیدار شازده اعظمْ.. که حال سالخورده بود، میآمدند،عمارت لحظه یی آرام نداشت و دائم خَلق را تو در رفت و آمد میدیدی ! هر کَس بر این تلاش بود که به نَحوی خودش را به حضرت نزدیک کند و اَمرش را با جوابی خوش از شازده بزرگ به پایان ببرد،خَلقْ بر این تصور بود که حضرت والا از گرفتن هدیه و تحفه شاد میشود و باغ و عمارت مملو از این قِسمْ بود و شازده اعتنائی خاصْ نداشت.

در این زمان، رفت و آمد استادان موسیقی‌ ایرانی‌ به عمارت سبز ما بیشتر میشد،اینان که بیشتر از ارادتمندان حضرت والا بودند،درامد آن چنانی از زحمت خود نداشتند و تنها پولی‌ اندکی‌ از رادیو دریافت میکردند و از مدرسه موسیقی‌ !
پدر بزرگ من از معدود افرادی بود که پنهانی‌ به این اشخاص گران قَدر کمک میکرد و سخت بر این فکر بود که می‌بایست با اینان به خوبی‌ رفتار شود، قدر آنان را دانست و سخت مواظبشان بود که هنرمند دل نازک است و فرشته یی از فرشته گان خدا و مکانی از بهشت خدا ! ما تا زمانی‌ که در ایران بودیم،این خواسته حضرت والا برآورده میشد.

این هنرمندان معمولاً شب را در عمارت به سر میکردند چون خانه و محل ایشان دور بود و شب تا صبح یک بند مینواختند و میخواندند.

***

یکی‌ از آن چند دوست حضرت والا که به دیدار ایشان میامد،شازده میرزا سعادت خان بود که در ضمن مُباشر الاعظم پدر بزرگم هم بود و همیشه چند دفتر بزرگ به همراه داشت و تسبیح بلندی در دست که یادگار جّد ایشان.. حضرت بزرگوار.. مرحومِ مغفورْ.. سالار الدوله بود.

ایشان چند همسر اختیار کرده بودند و فرزندی نداشتند،تا اینکه با دختری از تبار تُرکمان ازدواج میکنند و از آن زن ،صاحب فرزندی میشود که اسمش را فریدون گذاشتند،آن سال این پسر را با خود به عمارت سبز ما آورده بودند.
فریدون پسرکی بود فربه،قد کوتاه و چشمانش مثل جنگ جویان مغول ریز،بادامی و آتشین بود.هر بار که او را میدیدم،تحمل رفتارش را نداشتم،من که در آن زمان نوجوانی بیش نبودم،به چند تار مو که بر پشت لبم سبز شده مینازیدم و از خود کوچکتر را به هیچ می‌‌پنداشتم …خانْ و فرزندِ خانِ خاقانْ ما بودیم و غیر از ما.. صغیرْ و از  تَبارِ رعیتْ !

فریدون تربیتی همچو من داشت،فراش و دایه به دنبالش و از بسیار کوچکی ساز میزد و خوش نویسْ ! ضَربِ انگشتانش..زیبا ضَربْ را به زیر می‌گرفتند و زیبا مینوازید آن چنان که حریف ما در تار زدن بود و ما از آن بید‌ها نبودیم که با این باد‌ها بلرزیم !

این تاتارْ زاده را من هیچ مَحل نمیکردم تا اینکه در همان سال،دختر دایی جانم برای مدتی‌ به همراه دایه جانش در عمارت ما ماندنی شدند.سخت در این وحشت بودم که خاطرِ سیمین دخت را من از دست بدهم،هیچ اعتماد به هیچ کس نداشتم،از همان کوچکی.. از همه می‌شنیدم که در آینده .. این دختر.. همسر من خواهد شد،حضرت والا ایشان را خیلی‌ دوست داشت و می‌‌فرمود که هر گاه سیمین خانوم.. ماهرخ خانم به روی صندلی‌ بنشیند‌ و پاهایش به زمین رسد،به این معناست که جشن عروسی‌ را باید فراهم کرد و قبای کامکار مُعظم را به … (بنده) داد.

***

جَدّه مادری سیمین دخت جان ریشه قَفقازی داشت که در سالهای قدیم،در زمان بزرگ شاهزاده ایران.. عباس میرزا،به زور به ایران برده شده بود، داغِستانیها مردمان بی‌ راه بودند که زنان و دخترکان قبایل دیگر غیر مسلمان را می‌‌ربودند و اینجور تجارت گناه میکردند.اینان را به زور مسلمان میکردند و سپس در داد و ستدی نه چندان ارزان،آنان را به عثمانی وایران میفرستادند،ایشان که به ایران میآمدند، به سفارش آخوندْ‌ هاشم خان کَلاتی (آخوند‌ دربار و انگل اجتماع آن زمان !) از سنی گری..شیعه اثنی اشعری را میپذیرفتند.

آن دسته زنان که مه رو بودند،به حرم بَدر السلاطین فرستاده می‌شدند و آنان که از غیر بودند،وحشیانه فروخته می‌شدند و زندگی‌ نه چندان شادی داشتند،بسیار از اینان خود کشی میکردند که اینان ظریفتر از گل بودند و تحمل خواری و ذلت را نداشتند.

با مرگ شَهَنشاه عالم،اینان آزاد شدند و بسیاری همسر دیگر اختیار کردند و بعضی‌ دیگر به مملکت خود بازگشتند.
جده سیمین دخت جان از آنانی‌ بود که در ایران زمینْ ماند و سپس شوهر کرد و در تهران مانده گار شد.

***
 
سیمین دخت دختری بود بلند اندام و کشیده، چشمانی همچو دو دریاچه از زیبایی،ابروانش کمانی.. دل رُبا ! هر روز دایه جانش موهای بلندش را شانه‌ می‌کشید و تو مو نمیدیدی و خرمنی از ابریشم را بر جلوی چشمانت احساس میکردی.

همبازی من بود و هم صحبت من،در نوجوانی،با دیگر بچه‌ها نمیجوشیدم..به خصوص پسرکان دیگر ! گوشه و کنار باغ،محل جولانگاه من با او بود و هر بار که دستانش را می‌گرفتم،صورتش سرخ میشد و دل من.. شِکرْ !
آن تابستان که خیلی‌ گرم بود و خیلی‌ سوزان،برای خواب شبانه،اهل عمارت چند چَدرک یا همان پشه بند را علم میکردند و هر کس در جای خود میخوابید،اما من که زود به خواب نمی‌رفتم،صبر می‌کردم تا دایه سیمین دخت جان به خواب رود..او را آرام صدا می‌کردم و هر دو به ایوان رنگی‌ می‌رفتیم و از بالا نظاره گر بزم‌های عمارت سبز بودیم.

او در کنار من مینشست و هر دو به سوز و ساز نوازنده گان،خواننده گان،ساقیان و ساغران.. دل میسپردیم و از این و از آن میگفتیم.
دیرتر که میشد،هر دو به جای خود باز میگشتیم و من هنوز سر بر بالش نگذاشته.. خوابِ او را میدیدم.

***

با صدای خروس دُم حنایی،زیبا و پر طلایی، دیگر کسی‌ را یارایِ خواب مجدد نبود ! تمام عمارت به جنب و جوش می‌‌افتاد و سر و صدا تمام باغ را فرا می‌گرفت.

از همان ابتدای صبح،چند سماور بزرگ نفتی‌ تا آخر شب شعله کشان..چای خوب فراهم میکرد و آن عجب به دل مینشست ! بچه‌ها سفره خود داشتند و جای آنان در سَرسرا..دور از مطبخ و دود خانه بود.
وقتیکه من به سر سفره می‌رسیدم..دیر بود و دیگر بچه‌ها صبحانه را خورده بودند ،تقصیر با ما نبود،بیشتر از همان طفولیت شب پَرَست بوده‌ام تا حال !

کره و پنیر،شیر و سر شیر،چند میوه و چند کاسه پر از مربا جات..به همراه نان تازه (نان را در دود خانه میپختند و بسیار لذیذ بود و آرد آن با نَظرِ حضرت والا و بعدا پدرم به مورد تهیه میرسید !)، مفصل برگزار میشد آن صبحانه ! دایه جانم برایم لقمه گرفته و آنرا در بشقاپی میگذاشت و صدایم میکرد و ادعا فراوان که اگر نخوری..این میشوی،آن میشوی و در آخر اصلا بزرگ نمی‌شوی ! خلاصه که مجبور میشدم که لبخندِ دایه جانم را به کامَش تلخ نکنم و او از خوردن من لذت فراوانْ و زیر لب آرام آرام شعر میخواند و آه که من چقدر دلتنگِ آن حالم و آن احوالْ قسم به خودِ خدا.

***

از صبحانه به بعد ..تا به خودِ ظهر،به همراه دیگر بچه‌های فامیل و دوست و آشنا،هیزمی نبود که از آتش شیطنت ما در امان باقی‌ مانده باشد،گرمتر که میشد،رخت را به گوشه پرت کرده و خود را به آب حوض بزرگ میزدیم،دخترکان اجازه نداشتند در آن زمان با ما که از دسته یاجوج و ماجوج در امر شیطنت بودیم..آب تنی کنند و تنها پاهایشان را در آب فرو میکردند و در گوشی صحبت میکردند و می‌خندیدند،در بین اینان،من تنها به یک شخص توجه داشتم و آن سیمین دخت جانم بود که با آن نگاهش،قلب مرا در خود زندانی کرده بود و مرا سخت خاطر خواه خودَش کرده بود.

اما این خوشی با شنیدنِ صدای اذانِ رادیو به اتمام میرسید و دایه جانم مرا به اَندرون میبرد و نصیحتم میکرد و سپس می‌بایست منتظر استادم باشم که از طرف مرحومِ وزیری به عمارت میامد و تار زنی‌ به بنده میاموخت !

***
درسِ ساز که به پایان میرسید،خورشید کامل در آسمان به وسط رسیده و میدرخشید،در ایام تابستان کسی‌ ناهار مفصل نمیخورد ! برای بچه ها،حاضری می‌اوردند و بزرگ تر‌ها نان و ماست (آبدوغ خیار،ماست سفت کاشان به همراه نان خشک قمصر..خوشمزه بود و باب طبع تابستانی شازده گان از عصر ناصری به بعد !)، اندکی‌ کشک و بادمجان (کشک را عَمله جات..خود درست میکردند و بادمجان هم از حوالی تهران !)،نان و پنیر هندوانه،نان و پنیر سبزی و غیره.. میخوردند،عصر که فرا میرسید،اهل مطبخ برای چند برابر مهمان،غذا درست میکردند و آن هم تماشائی بود و عشق و لذت را در بین همه احساس میکردی که چطور در آن سرسرای شاهی‌،با پنجره‌های باز به روبروی باغچه گلهای سرخ مادر جانم،همگی به روی زمین نشسته و مشغول به خوردن و حرف زدن و خندیدن میکردند !

صرف شام که تمام میشد،دست به دست سفره جمع میشد و بساط میوه و چائی و شیرینی‌ و قلیان عَلم میشد ! هر کسی‌ به طرفی‌ میرفت و اَمری را به عهده می‌گرفت ، به هر طرف که نگاه میکردی،شخص را در اوجِ خوشی میدیدی و تو از این خوشی‌..سَر خوش بودی.

***

تمام این شادی‌ها به یک طرف،وجود تلخ فریدون در آنجا به طرف دیگرْ !موجود مسخره یی بود و به هیچ وجه حساب از من نِمیبرد و این برایم تعجب آور بود ! با این حال برایم مهم نبود اما انگاری از عشق من به سیمین دخت جان مطلع شده بود و از روی قصد با حرکاتَش مرا آزار میداد و من سخت میرنجیدم.او هم ،هم سنّ من بود و خود شیرین !

آنروز که استاد رفت،زود از پله‌های سرسرا به باغ رفتم تا آن پیش درآمدی را که فرا گرفته بودم اول به سیمین دخت جانم و سپس به حضرت والا نشان دهم .به پشت باغ رفته تا به اندرون و استراحت گاه سیمین دخت جان نزدیک شوم اما صدای آب به گوشم خورد،نزدیک به حوض بزرگ که شدم دیدم … مصیبت دیدم… سوختم ! فریدون و سیمین دخت کنار هم نشسته بودند و پا در حوض فرو کرده و تبادلِ دلْ و جگر میکردند و می‌خندیدند !.. هیچ نگفتم و آرام از آنجا دور شدم که مبادا جور دِگَر شود و آن وقت من قافیه کار را ببازم !

***
 
دیگر توانی‌ برای رویاروی با او نداشتم،ترس از باخت در نبرد عشق..مرا به دامان حسدْ وافکار بد انداخته بود.حال که سالها از آن گذشته به نظر بچه گانه میاید و اما در آن زمان که من نوجوانی بیش نبودم،آن یک دنیا بود و بود و نبودم در آن نبرد نشانه ایست از احساسات پاکم !

از این حال که به بیرون آمدم،فکرم به این رسید که اگر به نحوی آبرویش را ببرم،او دیگر نشانه یی از بهتر بودن از من را نخواهد داشت.دیگر نمیتوانستم آرام بنشینم و در دامان حسرت..بسوزم و بسازم ! باید کاری کرد و من فردای آنروز فکرم را عملی‌ کردم.

**

آنروز که گرمتر از روز‌های دیگر بود،تنها با فریدون نشست و برخواست کردم تا نظرش را جلب کرده و اعتمادش را به دست آرم،بعد از آنکه حسابی‌ آن را با بازیهای کودکانه خسته کردم،به فریدون پیشنهاد دادم تا او را به قسمتی‌ از باغ ببرم که هیچ گاه آنرا ندیده است و قطعاً از دیدن آنجا لذت خواهد برد !

آنجائی که میخواستم او را ببرم،آغل و طویله‌های قدیمی‌ بود که در دورترین قسمت باغ قرار داشت و چندین سال بود که بی‌ استفاده در آن گوشه رها شده بود،باغبانان عمارتْ اتاق‌های آنجا را محل کار خود کرده بودند و در آنجا گاهی‌ از مواقع غذا میخوردند و استراحت میکردند،در انجاگلدان و نهال تازه هم نگاه میداشتند اما بدترین کاری که میکردند،تهیه و ساخت کود بود تا زیبایی گل ،درخت و سبزه باغ حفظ کنند.

برای تهیه و ساخت کود،چاله‌هایي را میکندند و فضولات حیوانی را در آن میریختند و سپس اَعمالِ دیگر میکردند و آب به درون آن چاله میریختند تا بوی بد آنرا تا اندازه یی بگیرند، شیطانکِ سمت چپِ کِتفمْ کار خودش را کرده بود و نقشه من ساده بود !

***
دَوان دَوان..بی‌ آنکه دیگر بچه‌ها و یا فردی بالغ ما را ببینند،به آنجا رفتیم و فریدون را حسابی‌ خسته کردم،او از آن چاله خبر نداشت و من خوب می‌دانستم به کجا پا گذارم تا کثیف نشوم و به درون چاله نیفتم !

خورشید از نیمه آسمان گذشته بود و من تصمیمم را گرفته بودم،به ناگه آنجور که حِرصش گیرد،محکم به سینه درشت فریدون زده و فریاد زدم:چاقالۀ گوساله !.. عصبانی شد و به دنبالم دوید،اما به گَرد پای من نمیرسید و من مخصوصاً از جایي میدَویدم که آن چاله‌ها آنجا بودند،صدای گرفتۀ نفسش را زود شنیدم و دیری نپایید که پُوووم… صدایي وحشتناک آمد ، فریدون به درون یکی‌ از این چاله افتاده بود… از دور قَهقهه سر داده و خوشحال شدم و به سمت عمارت باز گشتم.

***

به تخت‌های جلوی عمارت که رسیدم،صدای نیایش سِدّ جواد (منظور، مرحوم مغفور آقا سید جواد خان ذبیحی است .) به گوشم خورد و آنرا به فال نیک‌ گرفتم و به پیش دایه جانم رفتم و او را در خوردن خیار سِرکه همراهی کردم،چند دقیقه بعد.. سَلانه سَلانه.. کثیف و رختْ پاره.. فریدون به عمارت نزدیک شد،همه گی.. مِن جُمله پدرَش به او نزدیک شدند تا بفهمند چه بلایی به سرش آمده،بوی بد از او به مشام میرسید و بغض کردهْ.. هیچ نمیگفت !
 
سیمین دخت نزدیکتر از همه به او بود،نگاهی‌ عجیب به من کرد و او هم خاموش بود ! فریدون را به اندرون بردند و لباس‌هایش را به دور انداختند،شُستَنَشْ، هِل و گلاب و صَندل زَدَنَشْ تا بلکه آن بوی تعفن انگیز از ایشان دور شود !
فردای آنروز،بسیار زود از حضرت والا اجازه رفتن گرفتند و به دیار خود بازگشتند،انگاری دیگر فریدون هیچ لحظه دیگرْ را نمیخواست در عمارت سبز بگذراند !

از همان روز رفتار سیمین دخت با من عوض شد و دیگر اعتنا به من نمیکرد ! عذابی سنگین بود برای من این رفتار و تحمل بی‌ توجهیَّش را نمیتوانستم بکنم،او دختری باهوش بود و دیگر یقین داشتم که از همه چیز با خبر است ! او هم پس از گذشت چند روز به همراه دایه جانش ..عمارت سبز را ترک کردند و او با این کارش.. دل من را شکست.
 
***

آن شب که سیمین دخت جان عمارت را ترک کرد، دل درد شدیدی گرفتم ،آن چنان که مرحومِ کلنل رحمت الله خان که پزشک ارتش بود را به بالینَم آوردند و ایشان تشخیص دادند که با فلان دَوا و بیسار پودر ..حالم بهتر میشود..بیچاره دایه جانم که سخت مرا ملامت میکرد برای خوردن خیار سرکه فراوان !

حالم که اندکی‌ بعد خوب شد،به باغ میرفتم و تنهایی به اینور و انور رفته و سنگ و چوب به همه جا پرت می‌کردم،نمی‌دانستم که آن حالتْ،حالتِ دیگر از افسردِگیست !

دم غروب که شد،باغچه گل‌های سرخ را به یاد سیمین دخت جان نظاره کردم و بغض کنان به سمت درخت اَقاقیا.. که کاشتۀ سالهایِ پیش حضرت والا بود .. دویدم !زیر سایه بزرگ آن درخت،همانجا که سالهای بسیار پیش حضرت والا اسب وفادار خود را خاک کرده بود،نشستم.

چند لحظه بعد پدر بزرگم آرام آرام به نزدیکی‌ من آمد و با خوش رویی تمام خوب به یاد دارم که گفت : سِوْگیلی مُوچول خان نِسیلسین ؟ (ایشان هر وقت حالشان مساعد بود و همه چیز بر وفق مرادشان،با زبان شیرین آذری سخن میگفتند و مرا از کوچکی موچول خان صدا می‌‌کردند، خدا ایشان را رحمت کند.) .. حضرت ادامه داد : تنها مانده یی..نکند که دِلت برای آن ماه رخ خانم تنگ رفته است !؟

این حرف‌ها حسابی‌ زخم دلم را ریش ریش کردند و ایشان دست بر سرم گذاشت و دیگر هیچ نگفت و با لبخندی پر معنا از آنجا دور شد، انگاری او هم می‌دانست که من گول خوردهْ زِ‌ شیطان..عجب اشتباهی کردم و حال می‌بایست بالغ شوم و دیگر همچین خطایی را مرتکب نشوم.

***
 
 
سیمین دخت جان دیگر به عمارت ما نیامد و شاید فقط برای اعیاد مخصوص و ایام عزا ! دیگر مرا خشنود نبود و هم کم کم ..به واسطه نوجوانی، قید او را زدم و سال بعد او را به مملکت سوئیس فرستادند تا در آنجا مانده گار شود و تربیت فرنگی‌ داشته باشد.

دیگر او را ندیدم تا بعد از انقلاب..در زمانیکه خانم جان فوت کرده بود،او را در شهر فرشته گان دیدم و آنجا او تبدیل به دختر خانم بسیار زیبا و با شخصیتی شده بود،آنجا به احترام غم و عزا و سیاه پوشی،دورِ هم گریه کردیم و با یاد خاطرات گذشته..اندکی‌ اِلتیام به زخمی دادیم که هنوز باز است و خُونابه فراوان !

عاشق جوانکیْ فرانسوی شد و زود ازدواج کرد و به کشوری بسیار دور دست کوچ کرد،از او دیگر خبر آن چنانی نداشتم تا همین چند سال پیش که دخترش ازدواج کرد و من را در آن جشن بزرگ دعوت کرد.

تنها در آن زمان بود که وقتی‌ شد تا از او از نوجوانیمان بپرسم و او گفت که هیچ وقت،هیچ احساس خاصی‌ برای من نمیکرده است و تنها کودکیش را می‌کرده است و من چقدر سخت در اشتباه !تصور کن که ما در مملکت می‌ماندیم و بنا بر رسمْ رُسوماتِ خاندانمان..ازدواج میکردیم،بد زندگی‌ در انتظارمان بود و بد بختیمان تضمینْ !

فریدون را تنها یکبار دیدم،آن هم وقتی‌ که دیگر هر دو جوانی‌ شده بودیم و قبل از انقلاب پدرش به رحمت ایزدی پیوسته بود و ما به دیدارشان رفته بودیم.

امیدوارم که هر کجا هست..خوش باشد و دلشْ بی‌ غم.. میدانم که حتما مرا بخشیده است اما دلم می‌خواهد که روزی ایشان را ببینم، در آغوش گیرم و شخصاً طلبِ پوزش کنم که مبادا کسی‌ از من آزرده خاطر باشد و من بی‌ اعتنا !

***

از خواب میپرم… به روی میز کارم به خواب رفته بودم،هنوز عکس سیمین دخت جان را در کناری میدیدم… صدای پا میاید..زود بقیه سیگار برگ را قایم می‌کنم،پرده را به کنار میزنم.. مادام پِنه لُوپه است ! برایم چای و شیرینی‌ ساعت ۵ عصرْ..آورده است ! دوباره خطبه برایم میخواند و سرزنش به خاطر بوی سیگار !

لبخند میزنم و او از اتاق به بیرون میرود.. چای داغ لب سوز میخورم و آرام نوایِ بردی از یادم را با پیانو میزنم،میدانم که سیمین دخت این آهنگ را مثل من.. خیلی‌ دوست دارد…
 
بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آنهمه پیمان که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن
کی آیی به برم ای شمع سحرم
در بزمم نفسی بنشین تاج سرم
تا از جان گذرم
پا به سرم نه جان به تنم ده
چون به سر آمد عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم
زان که من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید اهل وفا تویی
رفته راه خطا تویی
آفت جان ما تویی
بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
 
***

فرخنده بادا فصل خاطره ها… ساعات خوشْ و روز‌هایِ شاد..تابستانِ سبزمانْ

Meet Iranian Singles

Iranian Singles

Recipient Of The Serena Shim Award

Serena Shim Award
Meet your Persian Love Today!
Meet your Persian Love Today!