درهای آسمان باز است حتی روزهای تولد

دیر وقت بود . یادم نیست دقیقا چه ساعتی بود ولی هرچه بود نیمه های شب بود. خواب خواب بودم که با صدای در از جا پریدم! یعنی چه کسی بود آنهم این وقت شب. کورمال کورمال از جا بلند شدم و در را باز کردم. پیرمردی دم در ایستاده بود کنار دوچرخه اش با ریش بلند و کلاه بافتنی طوسی ٬ با صدای بمی گفت: جوون! خوابی که؟ صدایش را که شنیدم شناختمش ٬ دایی رسول بود . دایی خودم که نبود پسر عمو مادر بزرگم٬ ما دایی صدایش می کردیم . آنقدر خواب بودم که متوجه نشدم دایی رسول آنوقت شب در آنجا چه می کند . دایی پاکتی بهم داد و گفت یادم افتاد فردا روز تولدت هست.راست می گفت خودم هم یادم نبود. دایی رسول ادامه داد: بهم گفت بودی نذر مّشهد داری ٬ اومدم اینو برای تولدت بهت بدم٬وسایلت رو جمع کن و آماده باش فرداهفت صبح میان دنبالت. من دیگه برم٬ پیرشی جوون . پاکت را داد به من و قبل اینکه من حرفی بزنم پایش را روی پدال دوچرخه هرکولس گذاشت و ضامن دینام را فشار داد و پرید روی دوچرخه و رفت .برگشتم سرجایم پاکت را در گوشه ای انداختم و خوابیدم در عالم خواب و بیداری فکری به سرم زد. دایی رسول ؟نصفه شب آنهم در شهر کوچکی در کالیفرنیا؟ یعنی چی ؟ بعدش مگه دایی رسول پنج سال پیش ….. چشمهایم باز شد یاد مراسم ترحیم افتادم . میز کنار تخت را نگاه کردم . نه !! پاکت آنجا بود! خواب از سرم پرید .یعنی چی؟در پاکت را باز کردم . بلیط هواپیمابود. شرکت هواپیمایی عقاب طلایی با مسئولیت محدود .یک بلیط یک سره به مشهد؟به تاریخ فردا . مسئله این بود که چطور برای فردا خودم را آماده کنم؟

صبح ساعت شش و پنجاه دقیقه بود که در زدند. مرد جوانی بود گفت:من شاتل فرودگاه هستم بفرمایید برویم. بدون هیچ پرسشی راه افتادم . آقای کالین همسایه روبرویی پشت اس یو وی فوردش منتظر خانمش نشسته بود و داشت به اخباررادیو ملی خلق گوش می کرد . هرروز کارش این بود در ماشین منتظر می ماند تا زنش بیاید . از دور دستی برایش تکان دادم و او هم لبخندی زد. سوار یک مینی بوس بنز ۳۰۲ سبز شدم از همان هایی که فقط در ایران می شود پیدا کرد. سوار شدم ٬ مینی بوس از خیابان ما پیچید تو اتوبان ۱۰۱ و بعد چند دقیقه از یک فرعی وارد سه راه ارج و از آنجا جاده مخصوص کرج شد و بعد میدان آزادی و فرودگاه مهرآباد . وقت سوار شدن به هواپیما. نگاهی هواپیما انداختم از مدل آن می شد فهمید که “توپولوف” است. میهماندار هواپیما دم پلکان هواپیما به همه خوش آمد می گفت. شباهت غریبی به محمود بصیری داشت و یا یک محمود دیگر!! از او پرسیدم :آقا این هواپیما امنه؟ خنده نخودی کرد و گفت: آره جانم . امن٬ امن – سی ساله داره مث ساعت کار می کنه و هیچ اتفاقی براش نیافتاده ٬صلوات بفرست و سوار شو . سوار شدم در ردیف سیزدهم نشستم . یک چهره آشنا در ردیف سوم نشسته . دقت کردم ٬خودش بود دایی رسول با همان کلاه بافتنی طوسی . صدای کاپیتان دیمیتری بورگانوف خلبان هواپیما از بلندگوها آمد که با لهجه روسی غلیظ خوش آمدی گفت و آرزوی سفر خوشی کرد. چشمهایم را بستم. حداقل امسال روز تولدم یک کاری می کردم و یک جایی می رفتم………….

********************

آقای کالین بازهم در ماشین منتظر زنش نشسته بود . رادیو روشن بود . گوینده می گفت: جسد مرد جوانی به نام ب – میم شب گذشته در منزلش در شهر کوه منظر کالیفرنیا پیدا شد .علت مرگ هنوز معلوم نیست…. یک فروند هواپیمای مسافربری ایران از نوع توپولوف در دشتهای نزدیک تهران سقوط کرد و همه مسافرانش کشته شدند طی این سانحه……………… آقای کالین سرش را بیرون کرد و داد زد:جولیییییییییییا زودباش . دیرمون شده باید بریم. جولیا در خانه را بست . پیرمرد دوچرخه سواری با کلاه طوسی و ریش بلند از کنار او رد شد٬چراغ دوچرخه روشن بود.جولیا نگاهی به او کرد و به طرف ماشین دوید ….

توضیح : این داستان را روز تولدم در سال پیش نوشتم .بر اساس یک خواب عجیب غریب همانشب که مصادف بود با سقوط یک هواپیما مسافربری توپولوف که به مشهد می رفت. سقوط هواپیما در ارومیه مرا به یاد این داستان انداخت.

 

کاریکاتور: محمد امین آقائی

Meet Iranian Singles

Iranian Singles

Recipient Of The Serena Shim Award

Serena Shim Award
Meet your Persian Love Today!
Meet your Persian Love Today!