در یک هفته گذشته، با شگفتی و اندوه شاهد هجومی بر دوست و استادم، دکتر همایون کاتوزیان، در رابطه با پذیرش یکی از فرزندان رئیس جمهور پیشین ایران، اکبر هاشمی رفسنجانی، در دانشگاه آکسفورد بوده ام. در این فاصله، دکتر کاتوزیان مسئولیت دانشگاهی خود در فرایند پذیرش آقای مهدی هاشمی را توضیح داده اند. دانشگاه آکسفورد نیز در پایان تحقیق خود در باره این موضوع اعلام کرده که هیچ مبنائی برای تائید ادعاهای دائر بر ناموجه بودن پذیرش آقای هاشمی به دست نیاورده است. بنابراین، موضوع را باید از نظر رسمی خاتمه یافته تلقی کرد.
دلیل نوشتن این یادداشت تامل در باره وسعت و شدت حمله به دکتر کاتوزیان در تعدادی نشریات اینترنتی ایرانی در داخل و خارج کشور است، گاه با واژه هائی که تکرار آن ها شایسته نیست. وجه اشتراک این “گزارش” ها و “نظرات” یا “کامنت” های خوانندگان آنها غیاب هرگونه اطلاعاتی است که اتهام های وارد شده، تا چه رسد حملات شخصی، به دکتر کاتوزیان را ثابت کند.
فوران خشم و نفرت برخی از ایرانیان نسبت به پژوهش گری که تقریبا همه زندگی حرفه ای خود را وقف تحقیق در باره ایران کرده است خواننده را به فکر می اندازد که: نویسندگان این گونه مطالب به چه درجه ای از بلوغ فکری رسیده اند؟ انتشار چنین مطالبی را با کدام ضوابط حرفه ای روزنامه نگاری می توان توجیه کرد؟ و تا چه حد می توان این گونه رفتار را نمونه ای از پندار، گفتار و کردار جامعه ایرانی دانست؟
در جهانی پیچیده و متغیر، همه ما برای یافتن راه به رهنمودهائی نیاز داریم. گاه، برای برخی از مردم، این رهنمود ها را صاحبان قدرت و ثروت فراهم می آورند. و گاه، شاید برای مردمانی دیگر، رهنمود را کسانی به دست می دهند که دارای دانش و خردند و تا آنجا که از انسان ساخته است از بغض و تعصب به دورند. با توجه به چنین افرادی می توانیم دست کم تا حدی درست را از نادرست تشخیص بدهیم.
ظرف نزدیک به سی سال دوستی و همکاری دانشگاهی، هرچه بیشتر دکتر کاتوزیان را شناخته ام، بیش از پیش تحت تاثیر وسعت و عمق دانش، و دقت و انصاف ایشان در ارزیابی افراد و رویدادها قرار گرفته ام. بهترین شاهد بر این مدعی تازه ترین کتاب دکتر کاتوزیان، به نام ایرانیان، است که در آن حاکمان، مهاجمان، و مدافعان ایران در شرایط تاریخی زمان خود ارزیابی شده اند نه، آنچنان که غالبا عادت ماست، در مقایسه با معیارهای رایج امروز. در نتیجه، برخی چهره های تاریخی چنان “پلید” جلوه نمی کنند که ممکن است آموخته باشیم؛ و برخی چهره های دیگر از تصویر “فرشته” گونه فاصله می گیرند، و با ضعف ها و خطاهای انسانی خود ظاهر می شوند. حاصل کار، درکی تازه و واقع گرایانه از تاریخ ایران است.
در ماجرای پذیرش دانشگاه آکسفورد، توقع این نویسنده آن بود که تائید پیشنهاد پژوهش توسط دکتر کاتوزیان به معنای تائید صلاحیت دانشگاهی داوطلب تلقی شود. دلیل این توقع ساده و روشن است: همانگونه که عضویت در هیات علمی دانشگاهی مانند دانشگاه آکسفورد برای هر پژوهشگری امتیاز به حساب می آید، اعتبار خود دانشگاه نیز ناشی از عضویت دانش پژوهانی چون دکتر کاتوزیان در هیات علمی آن است.
اما برخی از مهاجمان، برعکس، ادعا کرده اند که چون فرزند سیاستمداری که آنان با او مخالفند در دانشگاه آکسفورد پذیرفته شده، دکتر کاتوزیان و دانشگاه مقام علمی خود را از دست داده اند.
سیل جهل، تعصب و اهانت روزهای اخیر دکتر کاتوزیان را از پژوهش مستقل و نوآورانه بازنخواهد داشت، اما نشان می دهد که برخی از ما هنوز نتواسته ایم با تفکر مستقل و نقاد آشنا شویم، و همه چیز را از دریچه تنگ منافع فردی و فوری ارزیابی می کنیم. جامعه ایرانی برای دست یافتن به دمکراسی و توسعه بلندمدت سیاسی و اجتماعی نیازمند دکتر کاتوزیان و پژوهشگران بسیاری مانند ایشان است. به نفع خود ماست که این راهنمایان را بشناسیم، از آنان بیاموزیم، و آنان را تشویق و حمایت کنیم. نه فقط از آن رو که چنین شیوه ای “شرط ادب” است، بلکه به این دلیل نیز که در نهایت، منفعت بلندمدت خود ما در آن نهفته است.
حسین شهیدی
20 فروردین 1390