غرق تایتانیک

هیچکس از اطرافیان ژنرال فرانسیسکو دو لا مادرید معروف به پاپا دوک (هیکل ژنرال عین دوک نخ ریسی بود) دیکتاتور مادام العمر ایندولند اصلاً باور نمیکرد که وی به تماشای فیلم های سینمائی علاقه ای داشته باشد. ژنرال بیشتر تظاهر به این کار میکرد. وزرای دولتش از رقابت وی و هوگو چاوز برای رهبری کشورهای آمریکای لاتین در مخالفت با واشنگتن خبر داشتند. از وقتی چاوز برای پاپا تعریف کرد که شبها بدون دیدن فیلم سینمائی خوابش نمیبرد، ژنرال مهتاب زده شد و دستور داد داخل اطاق خوابش سینمای خانگی نصب کنند تا بتواند هر شب درست مثل داستان های هزار و یکشب قصه ای بشنود (فیلمی ببیند) و بعد بخوابد. خدمتکاران و آجودانش این حقیقت را می دانستند که هنوز دقایقی از پخش فیلم ها نگذشته, ژنرال خوابش میگیرد و خرناسش بلند میشود. با اینحال هیچکس جرات نداشت دست به کلید استوپ بزند. برخی معتقد بودند که ژنرال به بیماری مشاهده بی هدف تصاویر که اغلب در کودکان دیده می شود مبتلاء است و نمی تواند رابطه منطقی بین سکانس های فیلم را درک و اصل داستان را دریافت کند. ژنرال در همه عمرش رمانی را نخوانده بود وهمیشه داستان های دن کیشوت را مزخرفاتی میدانست که روزنامه نویس های مقیم مادرید و مکزیکو سیتی اختراع کرده بودند تا زمینه ای برای فروش کتابهای گابریل گارسیا مارکز باشد. فیدل کاسترو سالها قبل به ژنرال هشدار داده بود که خود را با نویسندگان (به قول خودش راسو ها) درگیر نکند که در کل ضرر خواهد کرد و حریف این جماعت نخواهد شد.

ژنرال بعد از آنکه جشن های بزرگداشت بهار (که از 20 مارس شروع شده بود) در روز اول آوریل به پایان رسید از وزیر ارشادش خواست تا فیلمی را برای تماشا توصیه کند. پاپادوک در سخنرانی سال نوی ایندولندی, کشور خود را کشتی بزرگی خوانده بود که با اطمینان و اعتماد در اقیانوسی از توطئه ها و دشمنی امپریالیستها به ویژه آمریکا همچنان به سر منزل مقصود روان است. این سخنرانی همزمان شد با تشدید تحریم های کشورهای غربی بر ضد ایندولند. شایعات زیادی در افواه جاری بود که دولت ایندولند از ملاس نیشکر برای ساخت نوعی موشک استفاده کرده و قصد دارد هسته مخروط های درختان کاج را به سوی میامی پرت کند. داستان اندکی خنده دار به نظر میرسد ولی عین حقیقت است. کارشناسان محیط زیست آمریکا بر آورد کرده بودند که در صورت حمله هسته ای ایندولند به میامی، تعداد توریست های به صفر خواهد رسید و تمیز کردن خیابانها از هسته های کاج به میلیون ها دلار بودجه نیاز خواهد داشت. ژنرال پاپا دوک تحریم های کشورهای غربی بر علیه ایندولند را محکوم به شکست میدانست.

وزیر ارشاد بعد از کلی من و من جراتی به خود داد و گفت: قربان امسال مصادف است با یکصدمین سال غرق کشتی مجلل و مسافربری تایتانیک در سال 1912. فیلم های زیادی در این باره ساخته شده ولی آخرین آنها با شرکت دی کاپریو واقعاً محشر است البته این فیلم از محصولات هالیوود است ولی همین هم فرصتی است تا نگاهی به زندگی پر تجمل سرمایه داران آمریکائی و اروپائی در اوایل قرن بیستم بیندازید و همانگونه که خودتان قبلاً تحلیل فرموده اید دلایل خیزش کارگران و زحمت کشان روسیه و سایر کشورهایی را که بعداً تحت سیطره کمونیستها در آمدند به روشنی ببینید. ژنرال هاج و اج و بهت زده به صورت وزیر ارشاد زل زده بود. وزیر داشت قالب تهی میکرد. فکر میکرد فیلم مناسبی را برای تماشا توصیه نکرده است. خیلی دلش می خواست برای هزارمین بار فیلم صامت “رزمناو پوتمکین” را برای تماشا پیشنهاد کند و یا حتی دیکتاتور بزرگ چارلی چاپلین را ولی اصلاً نمیدانست در این لحظات در مغز ژنرال چی میگذرد. امداد غیبی از راه رسید. وزیر بخت برگشته جراتی به خود داد و گفت: از اسنادی که از کاوش های اخیر در اطراف لاشه کشتی تایتانیک به دست آمده یکی هم منوی شام روز حادثه است. در مقابل چهره پرسشگر دیکتاتور ایندولند، وزیر ارشاد دلگرم شده و ادامه داد: قربان 40 نوع غذا برای شام بخش درجه یک . این یعنی عین جنایت قربان. تصورش را بکنید آن بانکداران ابله چطور می توانستند شامشان را سه ساعت طول بدهند. ژنرال بادی به غبغب انداخت و گفت: لابد موزیک ملایمی هم شام خوردنشان را همراهی میکرد. وزیر خیلی خوشحال شد و سه بار داد زد: بله! بله! بله! همینطوره قربان. همه آن نوازندگان بیچاره جزو طبقه کارگر و زحمتکشان بودند و در حالی که شام خوردن و خندیدن آن سرمایه داران و امپریالیستها را تماشا میکردند, آب دهانشان را از فرط گرسنگی قورت داده و با بی علاقگی چهار فصل ویوالدی را میزدند. این یعنی عین شرارت و جنایت قربان! ژنرال چشمانش را بست. وزیر این پا و آن پا شد. پاپا دوک می خواست با گفتن جمله ای حکیمانه به وزیرش حالی کند که درک هنری بالایی دارد. بعد از چند دقیقه سکوت عین فیل های دریائی جزیره کارگلن , لبهایش از هم باز شد. وزیر تا آنجائی که می توانست گوشش را به دهان پاپا نزدیک کرد. ژنرال نجوا کرد: لابد شراب های قرمز و سفید و ماهی و سوسیس و … خاویار. (ژنرال تقریباً اسامی همه غذاهایی را که در طول عمرش شنیده بود بر زبان آورد) و بعد از اندکی مکث انگار دنبال لذیذترین غذای دنیا میگردد گفت Lechon asado con arroz. که نوعی گوشت خوک سرخ شده همراه برنج است که در روستاهای کوهستانی کوبا غذای اعیانی محسوب می شود. وزیرنفسی را به راحت کشید و قد راست کرد و بعد از صاف کردن سینه گفت: بله قربان. نه تنها غذاهایی را که فرمودید بلکه غذاهای دیگری هم قابل سرو بود: توجه بفرمائید آنها می توانستند از چهل نوع غذا هر کدام را که خواستند به گارسون های پاپیون زده سفارش بدهند. ژنرال عین نهنگی به ساحل افتاده، لای چشمانش را باز کرد. وزیر ارشاد با حیرت نگاهش کرد. پاپا دست برد و پائین شکمش را با سرو صدا خاراند. نیم نگاهی به وزیر انداخت. احساس میکرد که باید اظهار نظری کند که وزیر تحسینش نماید. پاپا دوک آب دهنش را قورت داد. پاهای وزیر خسته شد. ببینم سینیور مینیستر (ژنرال همه وزراء را با همین اسم صدا میکرد)! پاپیون گارسون ها موقع پذیرائی از کاپیتالیست ها در کشتی تایتانیک چه رنگی بود؟ وزیر دست پاچه شد. میخواست بگوید که نمیداند و یا در این مورد تحقیق خواهد کرد ولی ناگهان خدایان کوه اولمپ به حالش رحم آوردند و گفت: قربان بسته به این داشت که پذیرائی شام بود و یا نهار! پاپا دوک در دل به زرنگی وزیر خندید و چیزی نگفت. سکوتی طولانی برقرار شد. خوزه کارلو مارسل گومز وزیر ارشاد خیالش راحت شد که پاپا مایل به تماشای فیلم است. در حالی که صدایش را تا حد ممکن پائین آورده بود تو گوش دیکتاتور ایندولند زمزمه کرد: فیلم سینمائی تایتانیک فردا شب برایتان پخش خواهد شد. با اجازه قربان. وزیر پنج دقیقه ایستاد. پاپا دوک عین جنین زانوهایش را بغل کرد و خوابید. وزیر لبخندی زد و از اطاق خارج شد.

وقتی فیلم تایتانیک سال 1997 ساخته جمز کامرون را برای ژنرال آوردند, کسی فکر نمیکرد پاپا آنقدر به این فیلم علاقمند شود که بارها آن را ببیند. از صبح زود صدای بلند فیلم در همه زوایای تاریک کاخ ریاست جمهوری پخش میشد. حالت ژنرال موقع تماشای فیلم برای اطرافیانش کاملاً تازگی داشت. قیافه اش تا حدودی مثل مارشال لهستانی پیلسودسکی شده بود. موهای ریشش چنان برق میزد که انگار تازه از آرایشگاه آمده است. وزیر جنگ که در خصوص نزدیک شدن ناوهای آمریکائی به سواحل ایندولند نگران بود و برای مشورت در باره همین موضوع پیش پاپا دوک آمده بود، مدتها دست به سینه می ایستاد تا ژنرال کلید Pause را بزند. شایعات زیادی در کاخ ریاست جمهوری دهان به دهان می گشت که ژنرال بعد از مشاهده این فیلم مشاعر خود را از دست داده است. همه وزیر ارشاد را سرزنش میکردند که این چه فیلمی بود که برای رهبر آورده ای. مگر فیلم های گروشو مارکس چه ایرادی دارند.

اصلاً کسی از اطرافیان ژنرال فکر هم نمیکرد که پاپا این فیلم را دوبار ببیند ولی این دفعه قضیه خیلی فرق میکرد. ژنرال فیلم تایتانیک را درست مثل فیلمی آموزشی میدید. گاهی وقتها هم از گفته های هنرپیشگان یادداشت بر میداشت. کارهای ژنرال برای همه عجیب بود و تازگی داشت. بعد از آنکه نزدیک یک ماه ژنرال هر شب فیلم را دید ٰ وزیر اطلاعات و پلیس مخفی ایندولند به وزیر ارشاد دستور داد که فیلم را عوض کند. دیگه شورش در آمده. کافیست. ژنرال به دیدن فیلم عادت کرده بود و اجازه تعویضش نداد. یواش یواش اخلاق پاپا دوک داشت بدتر میشد. با دیدن فیلم بیماری دوران جوانیش دوباره عودکرد. دیوانه وار به همه مشکوک بود. عین استالین به حجامت سیاسی عقیده داشت و معتقد بود که هر از چند گاهی باید همه اطرافیان را تصفیه کرد. همه وزراء دولت ایندولند اینها را از چشم وزیر ارشاد میدیدند که فیلم تایتانیک را برای رهبر مادام العمر انتخاب کرده بود. تعجب وزیر ارشاد از علاقه پاپا دوک به فیلم وقتی بیشتر شد که فهمید ژنرال ارتباط منطقی صحنه و کل داستان فیلم را به خوبی درک میکند. حتی آهنگ معروف فیلم تبدیل به کرم گوش Earworm رهبر شده بود و وی بندهایی از آن را همانگونه که شنیده بود زیر لب زمزمه میکرد. Every night in my dreams, I see you, I feel you, That is how I know you go on

. رهبر سعی در ترجمه بندهایی از این آهنگ به اسپانیائی داشت که چیز خوبی از آب در نمی آمد. وزیر ارشاد مترصد فرصتی بود تا از رهبر دلیل علاقه بی سابقه و عجیبش را به این فیلم بپرسد. سرانجام روز موعود فرارسید. از اول صبح وزرای خالی بند، اخبار ساختگی زیادی را در باره محصول نیشکر امسال به رهبر داده بودند. باوجود اینکه میدانست طبق معمول دروغند، با اینحال نیشش باز بود. وقتی با هزار ترفند و یکی به نعل و یکی به میخ وزیر ارشاد از رهبر راجع به فیلم پرسید، بر خلاف انتظار وزیر، ژنرال ابرو درهم کشید و بعد از دقایقی سکوت گفت: مطمئنم که سرنوشت تایتانیک در انتظار همه ماست. ما به کوه یخ برخواهیم خورد و تنها ظرف دو ساعت و 40 دقیقه و یا شاید کمتر به زیر آبهای سرد اقیانوس خواهیم رفت. البته تعداد کمی نجات خواهند یافت ولی کشتی ما غرق خواهد شد. این اولین بار بود که سخنان ژنرال پاپا دوک برای وزیر جالب شده بود. ژنرال با حوصله لباس فرنج نظامی را که حداقل سه کیلو مدال بر آن آویزان بود از تن به در آورد و نفسی به راحتی کشید. بوی تند عرق بدنش در فضای کاخ پخش شد. پاپا دوک از اینکه وزیر را مشتاق توضیحاتش می دید، دلخوش بود. در دوردستها ملوانان و جاشویان کشتی های ماهیگیری در بندرگاه می خواندند. باد داغ دم دمای غروب صدای آواز غم انگیزشان را به کاخ می آورد. ملوانی دو رگه آواز قدیمی کولی ها را می خواند: دلم را در بندر جا میگذارم! برایت گردنبندی از مروارید خواهم آورد حتی اگر در مثلث برمودا باشد. ملوانان دیگر، صدای هورایشان بلند بود. معلوم نبود آواز خوان را مسخره میکنند و یا همراهشند. ژنرال موقع را برای ادای توضیحات به وزیر مناسب دید.

میدونی دون خوزه! (این اولین بار بود که پاپا دوک وزیرش را به اسم کوچک صدا میکرد). من همیشه در سخنرانیهایم ایندولند را به کشتی اقیانوس پیمائی قدرتمند در اقیانوسی از مشکلات تشبیه میکردم. درسته ؟‌ وزیر به خود آمد و همزمان داد زد: درسته قربان! درسته! خوب این فیلم نشان میدهد که همه کشتی های قدرتمند ممکن است روزی به کوه یخ بخورند و تنها در کمتر از سه ساعت غرق بشوند.

وزیر داشت گیج میشد. برای اولین بار در عمرش از ژنرال حرف های را می شنید که انتظارش را نداشت. همیشه تو دلش رهبر را آدم ابلهی تصور میکرد که تنها به زور کودتا و خون ریزی و توطئه توانسته بر سر قدرت باقی بماند و الان داشت حرفهایی میزد که وزیر ارشاد با وجود آنکه از دانشکده علوم اجتماعی هاوانا فارغ التحصیل شده بود، معنی دقیق آنها را درک نمیکرد. وزیر چشمانش را ریز کرد و به دهان رهبر چشم دوخت. رهبر کمربندش را در هوای شرجی ایندولند اندکی شل کرد و گفت:

از اوضاع جزیره نزدیمانSan Sombrero خبر داری. مردم مدتی است علیه رهبرشان Leon Presentadorشوریده اند. سکوت عمیقی برقرار شد. وزیر داشت چیزهائی دستگیرش میشد ولی هنوز آنقدر عاقل نبود که کل ماجرا را بفهمد. پاپا دوک این بار بند کفش هایش را شل کرد. آنها را کند و عین بالش پرت کرد گوشه اطاق کارش. ژنرال احساس کرد که وزیر کاملاً شیرفهم نشده است. سینه اش را صاف کرد و ادامه داد: سقوط Leon Presentador برای ما مثل برخورد کشتیمان به کوه یخ است. ظرف مدت کاملاً کوتاهی به زیر آب خواهیم رفت. میدانی سرنوشت شومی در انتظار تایتانهاست. من اشتباه بزرگی کردم. ما خود را قوی و از تایتانها معرفی کردیم. غافل از اینکه سرنوشت نهائی ما شکست و تبعید به سرزمین تارتاروس است. وزیر ارشاد از این آخری چیزی نفهمید. سرنوشت ایندولند و سن سومبررو به هم تنیده است. ایندولند و سن سومبررو سرنوشت مشترکی دارند. سقوط لئون یعنی برخورد ایندولند به کوه یخ. حالیته دون خوان.

ژنرال و وزیر هر دو خاموش شدند. حالا دیگر صدای موسیقی حزن انگیز همراه صدای خسته خواننده به خوبی در کاخ شنیده میشد. ژنرال زیر لب زمزمه کرد: صدای این خواننده درست مثل لبه های تیز کوه یخی است. وزیر جراتی پیدا کرد. رو به ژنرال کرد و گفت: وقتی تایتانیک غرق شد، ارکستر تا آخرین لحظه میزد. ژنرال چشمانش گرد شدند. وحشت برش داشت. احساس میکرد ساعت 23:40 دقیقه روز 14 آوریل است. داشت با خودش فکر میکرد اگر ایندولند به کوه یخ بخورد، بین برخورد و غرق کامل چه مدتی طول خواهد کشید. ژنرال به ویلیون سل بزرگی که نوازنده چاقی به امید آنکه از آن می تواند به عنوان وسیله ای برای نجات استفاده کرده و روی آب تا رسیدن کشتی یونانی منتظر بماند، فکر میکرد. چه آهنگ آرام بخشی می تواند در این شب شرجی کارائیب کارساز باشد. از تصور نوازنده ای فراک پوش چسبیده به ویلیون سل در آبهای اقیانوس اطلس پوزخندی زد.

Meet Iranian Singles

Iranian Singles

Recipient Of The Serena Shim Award

Serena Shim Award
Meet your Persian Love Today!
Meet your Persian Love Today!