عشق با سکس و عشق بدون سکس و..


Share/Save/Bookmark

عشق با سکس و عشق بدون سکس و..
by Amir Sahameddin Ghiassi
05-Sep-2009
 

بیایید با عشق زندگی کنیم نه با شهوت و هوس و خودخواهیبا عرض پوزش در زمانی که جوانان کشور ما دربرابر مشگلات بسیارقرار دارند نمیدانم نوشتن داستان عشقی آنان کاری نیکو است یا نه؟ بهر حال این هم جزیی از زندگی جوانانی است که خود را برای یک ایران آزاد و آباد آماده میکنند . درود به همه جوانان قهرمان ایران زمین. دوستان همیشه بمن نق میزنند که چرا مرتب از ناراحتی ها و درد سر های دوستانت و آشنایانت مینویسی وغر غر میکنند که چرا از زیبایی ها و از عشقبازیها و از دوستی ها و از محبت ها سخن نمیگویی. تو که رهبر نیستی و تو که نمیتوانی که جامعه را بهتر کنی. اصلا بتو چه آیا تو سر پیازی یا ته پیاز. تو یک معلم هستی و بایست فقط به تدریس به پردازی. حتی دیگر دوستان نادیده و آشنایان ناشناخته هم بمن ایراد میگیرند که چرا آنقدر منفی بافی میکنی. ولی من چطور میتوانم که چهره آن دخترک چهارده ساله را که به پهنای چهره اش اشگ میریخت که چرا مادرمن بایست مرا در این سن کم تنها بگذارد و بمیرد.

 

 فراموش کنم. متاسفانه من بی تفاوت نبودم و شاید یکی از دلایل اینهمه درد سر هم همین بوده است که هی میخواستم به دیگران تا آنجا که میتوانم کمک کنم. ولی این بار میخواهم یک داستان عشقی برایتان بنویسم. میدانید که سلیقه ها متفاوت است و مردم عجول هستند و تحمل یکدیگر را ندارند. شاید مثال ملا نصرالدین و خر و پسرش مثل خوبی باشد که همیشه عده ای از مردم ناراضی خواهند بود شاید هنر در این باشد که انسان بتواند اکثریت مردم را از خود راضی کند و به ناراضی ها هم آزار نرساند. میدانید که ملا با خر و پسرش روان بودند که مردم گفتند که اینها عجب ابله هستند خر به این خوبی دارند و هر دو پیاده به دنبال خر میروند. ملا سوار خر شد عده ای گفتند عجب پدر بی انصافی است پسر بچه بیچاره دنبال خر روان است و او مرد قوی روی خر نشسته است. این بار پسر سوار خر شد. باز عده ای گفتند عجب پسر بی ادبی پدر پیاده دنبال خر است و وی سواره...خوب ملا و پسرش و خرش بهیچ راهی نتوانستند که مردم را راضی کنند. همه مردم را و همیشه عده ای غر زن و نق نق زن داشتند. همایون با من دوست بود و روز بمن گفت فلانی میخواهم با تو در باره چیزی مشورت کنم. میدانم که تو مرا مسخره نمیکنی و با دوستی که نسبت بمن داری مرا رهنمایی میکنی. بهر حال عقل دو نفر بهتر از یک نفر است. همایون جوان خوش چهره ای بود. یک سر زیبا و بسیار کره ای داشت چشمان سیاه و پوستی تیره وی به او ظرافت خاصی میداد. وی از بچه های درس خوان بود. پدرش بیشتر به مسافرت برای کار میرفت و او تنها با مادرش زندگی میکردند. خانه آنان یک خانه شیک در شمال تهران بود و دارای دو طبقه مجزا. یک طبقه را بیشتر به دوستان و آشنان اجاره میدادند تا کمک خرجی شان باشد. مادر همایون در یک اداره کار میکرد و مثل اینکه لیسانس هنری داشت.

 

 همایون هم که تازه مهندس شده بود و برای دولت کار میکرد. همایون شاید حدود بیست پنج ساله بود و با داشتن مدرک مهندسی میشد گفت که آینده ای خوب در انتظارش نشسته بود. همایون گفت که طبقه هم کف منزلشان را به یکی از دوستان قدیمی مادرش اجاره داده اند و وی همراه با شوهر ویک دخترش به اینجا موقتی آمده اند تا خانه ای بخرند. دختر وی شاید حدود سی ساله است که از شوهرش تلاق گرفته و پهلوی پدر ومادرش برگشته است. مثل اینکه از شوهر سابقش هم یک پسر دارد که با پدرش زندگی میکند. همایون میگفت که دختر یا زن مطلقه پوست سفید و صورتی زیبا دارد ولی کمی چاق است گویا در سن بیست سالگی ازدواج کرده و یکی دو سالی است که تلاق گرفته است. دوستان مادرش به همایون هشدار داده ان که سمین راه آبش باز است مواظب باش برایت نقشه ای نکشد. مادر همایون هم که یک زن تحصیکرده بسیار سنتی بود به همایون گفته بود که مبادا به سمین به چشم ناپاک نگاه کند که این گناهی عظیم است.

 

 او بایست به او به چشم یک خواهر نگاه کند. ولی مثل اینکه سمین نظری دیگر داشت به همایون خیلی محبت میکرد برایش کیک میپخت برایش غذا ی خوب تهیه میکرد و از درب بین دو دستگاه ساختمان برایش میبرد. برایش هدیه میخرید و برایش خیلی ناز میکرد. گویا تصمیم داشت که این جوان را به دام عشق خود گرفتار کند. سمین یک زن سی ساله دیپلمه بود که مدت ده سالی هم شوهر داری کرده بود. مسلم است که خیلی بیشتر از همایون که مثلا پسر بود تجربه داشت و دارای دوستان زن زیادی هم بود که با هم تجربه های سکسی خود را مبادله میکردند. علاوه بر اینها وی یک مشت فیلم های سکسی و آپارات سینمایی هم داشت که در دوره هایشان از آن استفاده میکردند. بالاخره محبت های زیاد از حد سمین کار خودش را کرده بود و همایون به او علاقه مند شده بود و داشت خودش را راضی میکرد که با این زن روزی ازدواج نماید ولی باحتمال پدر و شاید حتی مادرش هم با این ازدواج موافقت نداشتند. حالا همایون از من میخواست که به او نظر بدهم که چه کند. من سمین را دیده بودم صورتی بزرگ و زیبا و چشمانی درشت و قشنگ داشت پوستی لطیف و صاف داشت ولی هیکل وی لاغر و مدرن نبود و قدش هم بلند نبود بهر حال بد نبود ولی خوش هیکل و خوش فرم هم بحساب نمیآمد ولی در دلبری و دام افکنی مهارتی کامل داشت بطوریکه همایون را تا حدی اسیر خودش کرده بود. سمین به همایون گفته بود که بیشتر قسمت های زنانه بدنش را پس از زایمان جراحی کرده است و آنها را خوشگل نموده است. همایون تعریف میکرد که چند بار او را به اتاق خواب خودش برده و برایش فیلم های سکسی سینمایی نشان داده است مثل عشقبازی یک زن زیبای سیاه پوست با یک مرد جوان سفید پوست و یا سایر فیلم های سکسی تحریک کننده. همایون میگفت که در موقع نمایش این فیلم ها سمین خیلی تحریک میشده و همایون هم سعی میکرده که خودش را کنترل کند. سمین به او نزدیک میشده تن و سینه های را به همایون می چسبانیده تا جوان را هم بیشتر تحریک کند و از خود بیخود. ولی همایون که یک تربیت سخت داشته می توانسته خودش را سخت کنترل کند.

 

 همایون میگفت که سمین حتی شورتش را هم در میاورده و با نشان دادن قسمت های زنانگی بدنش و قسمت های ممنوع و خطرناک میخواسته که وی را از خود بیخود کند. سمین با غرور میگفته که ببین که قسمت های زنانه من چقدر قشنگ هستند همه را جراجی کرده ام و آنرا خوشگل نموده ام برای تو ببین. نشان دادن سینه های برهنه سفیدش و نوک های برجسته قرمز آن مسلم است که برای همایون جذابیت فراوانی داشته بود ولی او میبایست دست از پا خطا نکند. فکر اینکه از سمین بچه دار شود و پدرش با ازدواج آنان موافقت نکند چه میشود مسلم است که همایون از عاقبت این دیدار ها وحشت هم داشت. ولی از طرف دیگر همایون هم یک مرد بود و در برابر یک زن خبره با تجربه و زیبا و خوش پوش و سکسی نمیتوانست خیلی مقاوم باشد. سمین همیشه منتظر میشد تا همایون از سر کار بیاید خود را در سر راه او قرار میداد او را دعوت به اتاق خوابش میکرد و در آنجا برایش شربت و شرینی و غذای لذید میآورد و با او خوش بش میکرد و سر بسر میگذاشت باحتمال او را میبوسید و سینه ها و شکم و رانهایش را به او میمالید. و یا یکی از رانهایش را میان پای همایون میبرد و قسمت مردانه گی برجسته شده او را لمس میکرد و بیچاره همایون را آتش میزد. همایون از یک زن طلاق گرفته با این سکسی میترسید و اینکه میدانست که وی تعداد زیادی فیلمهای سکسی دارد و در آن موقع ویدیو نبود و سمین همه را با آپارات بزرگ به او نشان میداد که یک کمی شاید از پرده های سینمایی کوچکتر بود. سمین برای همین منظور بزرگترین اتاق را که شاید بیش از چهل متر مربع بود و در حقیقت سالن تجمع و پذیرایی بود برای خواب انتخاب کرده بود تا بتواند دوستان زیادش را به آنجا دعوت کند و برایشان فیلم های سینمایی سکسی نمایش بدهد. سمین که میدانست برجسته گی های بدنش هیجان انگیز هستند همیشه با تردستی با آرامش مخصوص خودش لباسهایش را میکند و بطور لخت مادر زاد نزد همایون قرار میگرفت و میگفت که اینطور آزاد تر میباشد.

 

 برای همایون علاوه بر نشان دادن فیلمهای سینمایی تحریک کننده دفتر خاطرات شب زفاب هم داشت که دوستان زنش که ازدواج کرده بودند شرح کامل شب زفاف خود را برای سیمین با ذکر جزییات نوشته بودند و این بی انصاف آنها را برای مردی جوان مجردی میخواند. که دختران تازه ازدواج کرده شرح کامل عشقبازیهای خود بطور دقیق نوشته بودند. که مرد چه میکند و آنان چه التهاباتی داشتند. یکروز هم همایون دفترچه خاطرات شب زفاف سیمین را آورد و بمن نشان داد دیدم با خطی خوش و خوانا تمام حوادث شب عروسی را نو عروسان با دقت و ظرافت نوشته بودند. از شرح بلند شدن آقا کوچولوی شوهرشان تا خیس شدن خانم کوچولو خودشان و اتحاد این دو شیطان کوچولو. و نیز شرح دقیق و کامل مالش ها و خوردنها و مکیدن های پستانهایشان و دیگر جا های بدنشان. ولی همایون از ترس آینده و آبرو ریزی و قولی که بمادرش داده بود دست از پا خطا نکرده بود. ولی خیلی دلش میخواست که با سیمین ازدواج کند و شاید بیشتر قدرت سکس بود که همایون را برای ازدواج تشویق میکرد نه قدرت دوستی وعشق. از این جریان شاید شش ماهی میگذشت و سیمین در تلاش به دام انداختن همایون بود. کم کم همایون به شک افتاده بود که این زن با این روحیه شهوانی و بالاخره زیبایی چطور دوست مردی ندارد و چرا به او بند کرده است. مسلم است که یک زن آزاد مثل او یک دوشیزه نیست که از دست دادن بکارتش بترسد.

 

 و اینکه وی همه اش در اطراف سکس مکالمه میکرد. همایون تصمیم گرفت که به مکالمه های تلفنی سیمین گوش بدهد شاید این بمب جنسی را بهتر بشناسد بخصوص که تصمیم گرفته بود با او عروسی بکند. با راههای که بلد بود و بقول مخابراتی ها نیم تاسه است به مکالمات او بخصوص به مکالمه های طولانی اش گوش فرا داد. یک روز دیدم که همایون عاشق یا در راه عاشق شدن به خانه ما آمد بسیار برافروخته و ناراحت بود. شاید کمی هم خشمگین. میگفت امیر میدانی من چه شنیدم. گفتم نه . گفت او پشت تلفن با دوستان حتی پدرش که برای دیدار پدرش میآمدند رابطه جنسی برقرار کرده است. و پشت تلفن از آنان تشکر میکند که چه کیفی کرده است. و ساعت ها با التهاب از کارهای مقاربتی و جنسی صحبت میکند. من گفتم مدرک که نداری گفت آیا تو باور میکنی گفتم مسلم است که من باور میکنم ولی تو که با او نامزد هم نیستی. همایون گفت در حالیکه او بمن این قدر اظهار عشق و دوستی میکند و در همان شب میرود و با مرد دیگری که دوست پدرش هم هست و زن و بچه هم دارد مقاربت مینماید. و تا صبح با وی عشق بازی مینماید. دوست پدرش که شاید یک مرد پنجاه پنج ساله و یک تاجر ثروتمند بود یک آپارتمان داشت که سیمین به آنجا میرفت و با او تا صبج روز بعد عشقبازی میکرد. همایون ادامه داد خوب شد که من فهمیدم وگرنه با همه سختی ها به او دل بسته بودم و میخواستم که با او ازدواج نمایم. گفتم که شانس آوردی که شوهر یک زن این چنین ارقه ای نشدی وگرنه تکه بزرگه بدنت گوش تو بود. همایون همان شب به سیمین میگوید تو که بمن اظهار عشق میکردی چطور با مرد دیگری میخوابیدی. سیمین گفت من احتیاج به سکس داشتم و تو که بمن نمیدادی او بمن هم سکس میداد و هم هرچه میخواستم برایم میخرید ولی بهر حال مرا ببخش من نمی خواستم ترا عذاب بدهم. میدانستم که بین ما اختلاف سنی و علمی زیاد هست و شاید من تنها میخواستم با تو هم بخوابم ولی خوب تو تنها میخواستی اول با من ازدواج کنی و بعد بخوابی. من که نمی توانستم صبر کنم من سکس میخواستم که تو بمن نمیدادی .

 

 ولی من واقعا ترا دوست دارم میدانم که تو یک پسر سالم و پاکی هستی که میشود بتو اعتماد کرد. ولی من که یک دختر نبودم. من یک زن هستم که شوهر ندارم و احتیاج به سکس دارم. بهرحال بسیار متاسفم. امیدوارم که از من تنفر نداشته باشی. من زن بدی نیستم من دوست دارم که عشقبازی کنم. من این دستگاه های زنانه را دارم و آنان از من میخواهند من مثل تو نمیتوانم آنها را کنترل کنم. سیمین در حالیکه چشمانش پر از اشگ شده بود به همایون گفت اجازه میدهی که ترا ببوسم و ترا که این چنین پسر پاک و مهربانی هستی در آغوش بگیرم. همایون که از دو رویی او دلخور شده بود به او اجازه داد که او را ببوسد و در آغوش بگیرد. چند روز بعد سیمین همراه پدر و مادرش خانه همایون را ترک کردند و به آپارتمانی که مرد تاجر برایش خریده بود رفتند.


Share/Save/Bookmark

more from Amir Sahameddin Ghiassi
 
Amir Sahameddin Ghiassi

About the picture

by Amir Sahameddin Ghiassi on

Reza Shah of Iran. Painted by colonel Ghiassi with water colors.  


Amir Sahameddin Ghiassi

About this real story

by Amir Sahameddin Ghiassi on

This story is a real story and I changed the name only. Amir


Sahameddin Ghiassi

It is a real story

by Sahameddin Ghiassi on

This story has happened in Iran about 28 years ago.  


FACEBOOK