دعوت به شعر فارسی


Share/Save/Bookmark

دعوت به شعر فارسی
by Javad Yassari
01-Aug-2009
 

دوستان عزیزم: 

مدتی این مثنوی تاخیر شد.  در هیاهوی سیاست و بیم و امید برای هم میهنان عزیزمان، حواسم از شعر زیبای فارسی پرت شد و این خود مایهء تنگ خلقی های دیگر شد.  امروز صبح بالاخره بعد از مدتها رفته بودم سراغ کتابهای شعرم و آن ها را یکی یکی باز کردم و ساعاتی را در شوق شعر شیرین فارسی طی کردم.  مدتی بود فکر می کردم با وجود تمام لذتی که از مشاعره با یکایک دوستان می برم، حیف است که در مشاعره فقط مجال ذکر یکی دو بیت از اشعار زیبای ایرانی موجود است و اینکه چقدر خوب می شد در جایی تمام اشعاری را که دوستان عزیزم همیشه به هدیه می آورند به صورت کامل حفظ کرد.  در این مجال، می خواهم از شما دوستان عزیز شعردوستم دعوت کنم هر شعر ایرانی را که دوست دارید، به صورت کامل برای ما بگذارید تا هم باعث حظ دوستان شود و هم شعر کامل در این مجموعه حفظ شود.  چون این مشاعره نیست، برای نوشتن شعر مورد علاقه تان نیازی به پیروی از هیچ قانونی نیست مگر اینکه نام شاعر را به صورت کامل در پایین شعر و یا در قسمت موضوع پیام بگذارید.  اگر هم خاطره ای از آن شعر دارید، می توانید آن را با دیگران سهیم شوید. 

شعری که من می خواهم با شما سهیم شوم، شعری از شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی، متخلص به عراقی است.  یادش به خیر، این شعر قسمتی از ماجرای عشقی من و کس دیگری بود.  نمی توانم بگویم چه شد و ما چه کردیم و روزگار با ما چه کرد، اما این شعر قسمتی از خداحافظی غم انگیز ما بود، که هرچه زمان از آن گذشت غم انگیزتر شد  چون روزی آمد که هر دو دانستیم چه فرصت مغتنمی را از دست داده ایم اما دیگر دیر شده بود.  نصیحت من به همهء زنان و مردان ایرانی این است که اگر روزی روزگاری کسی برای شما احساسش را و عشقش را از طریق یک شعر فارسی بیان کرد، او را رها نکنید. شخص مورد نظر احتمال قریب به یقین دارای صفات و کیفیاتی فرای دانستن شعر فارسی نیز می باشد و ممکن است زمان شما را به این امر واقف کند، اما دیگر دیر شده باشد.  این یکی از اشعار خاطره انگیز و مورد علاقهء من است.  اگر دعوت حقیر را اجابت بفرمایید و اشعار مورد علاقهء خود را با ما سهیم شوید از شما ممنون خواهم شد.

ج.ِی.

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیرآشنایی
 

همه شب نهاده‌ام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه‌ی گدایی


مژه‌ها و چشم یارم به نظرچنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی


در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی


سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی


به کدام مذهب این به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی؟


به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟


به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی


در دیر می‌زدم من، که یکی زدر در آمد
که : درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی

 

شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی، متخلص به عراقی


Share/Save/Bookmark

more from Javad Yassari
 
Souri

رهی معیری

Souri


بس که جفا زخار و گل دید دل رمیده ام
همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام
شمع طرب زبخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام


حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو زمن بریده ای من زجهان بریده ام
تا به کنار من بودی ، بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام


چون به بهار سر كند لاله زخاك من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام
تا تو مراد من دهی ، کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی ، من به خدا رسیده ام

http://www.semital.com/song/36.htm

 


Monda

Mr. Khar reminded me of another favorite

by Monda on


 در این بن بست - احمد شاملو

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند

                              روزگار غریبی است، نازنین

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

                                  عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

***

در این بن بستِ کج و پیچِ سرما

آتش را

       به سوخت بار سرود و شعر

                                       فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

                                  روزگار غریبی است، نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتنِ چراغ آمده است

                                 نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

***

آنک قصابان اند

بر گذرگاه ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون آلود

                                 روزگار غریبی است، نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

                                شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

***

کبابِ قناری

بر آتشِ سوسن و یاس

                              روزگار غریبی است، نازنین

ابلیس پیروزمست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

                              خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

- احمد شاملو


Souri

حافظ

Souri


سال‌ها پیروی مذهـب رندان کردم
تا بـه فـتوی خرد حرص بـه زندان کردم

مـن بـه سرمـنزل عنـقا نه به خود بردم راه
قـطـع این مرحـلـه با مرغ سـلیمان کردم

سایه‌ای بر دل ریشـم فکـن ای گـنـج روان
کـه مـن این خانه بـه سودای تو ویران کردم

توبـه کردم کـه نبوسـم لب ساقی و کـنون
می‌گزم لـب کـه چرا گوش بـه نادان کردم

در خـلاف آمد عادت بطـلـب کام کـه مـن
کـسـب جـمـعیت از آن زلف پریشان کردم

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست
آن چـه سـلـطان ازل گفـت بکـن آن کردم

دارم از لـطـف ازل جـنـت فردوس طـمـع
گر چـه دربانی میخانـه فراوان کردم

این کـه پیرانـه سرم صحبت یوسف بنواخـت
اجر صـبریسـت کـه در کلـبـه احزان کردم

صـبـح خیزی و سلامـت طلبی چون حافـظ
هر چـه کردم هـمـه از دولـت قرآن کردم

گر بـه دیوان غزل صدرنشینـم چـه عـجـب
سال‌ها بـندگی صاحـب دیوان کردم


Monda

baa tashakkor az blog e shoma,

by Monda on

Many of my favorites are here already. But I just read this on Noosh Afarin's blog; as her reaction to AN's second term. Thanks to Noosh Afarin, my latest favorite: http://iranian.com/main/node/75952


 

بعد از این بر وطن و بوم و برش باید ر..د 
به چنین مجلس و بر کّر و فرش باید ر..د

به حقیقت در عدل، ار در این بام و درست 
به چنین عدل و به دیوار و درش باید ر..د

آن که بگرفته از او،  تا کمر ایران گه 
به مکافات، الا تا کمرش باید ر..د

  (١) به«علی خامن»  نتوان کرد جسارت اما 
آنقدر هست که بر ریش خرش باید ر..د

پدر ملت ایران، اگر این بی پدر است 
به چنین ملت و گور پدرش باید ر..د

(٢)‌ این حرارت که به خود « ان نژاد» دارد 
تا که خاموش شود بر شررش باید ر..د

(٣) «در نت خواندم» «رهبر به زودی خواهد » مرد 
غفر الله کنون بر اثرش باید ر..د

  ٤) آن «احمدی» ناپخته و بی مدرک و فهم
بهر این ملک، به نفع و ضررش باید ر..د


(٥)گر ندارد ضرر و نفع «خاتمی بوزینه»     
از نوک پاش الی فرق سرش باید ر..د

(٦) گر رود  «هاشمی» به مجلس گاهی    
احتراماْ به سر رهگذرش باید ر..د

زنده باد ایرانی ی ازاده... پاینده باد ایران

 

 میرزاده عشقی‌ از شعرای دوران مشروطیت بود و این  سروده او  دقیقاً گویای این است که چه بر سر شروع مشروطیت گذشت، و اینکه هنوز ادامه دارد .... و‌ این روزها خود حقیقت نقد حال ماست. عشقی، زبانی آتشین و نیش‌داری داشت. او در روز ۱۲ تیر ماه ۱۳۰۳ شمسی،  به خاطر مخالفت شدید با سردار سپه( رضا قلدر میرپنج ) و جمهوری پیشنهادی او به دست عوامل او در تهران هدف گلولهٔ قرار گرفت و در  سن ۳۱ سالگی، چشم از جهان فرو بست.

 

 یادش گرامی‌ باد.

به احترام شاعر و برسم امانت داری اصل كلمات ( ٤ )  و دو  نیم  بیت كه به اقتضای زمانه در متن تغيير داده شده را در پایان می آورم .

 (١) مدر س
 (٢) احمد آذر 
(٣)شفق سرخ نوشت آصف کرمانی مرد 
(٤) آن دهستانی تحمیلی بی مدرک و لر
 (٥) مشیرالدوله 


 


Souri

I was listening to this song this morning...

by Souri on

اشک مهتاب

 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست 

 

دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه ها درخواب امشب
بههر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب


» شاعر : سیاوش کسرائی

 

http://www.semital.com/g.htm?id=13507


Mona 19

افق روشن ~ احمد شاملو

Mona 19


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .
روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر حرف ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد .

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آنروز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم

به امید آینده‌ای زیبا و بهتر برای ایران همیشه جاوید ما

روز همگی دوستان به خیر و خوشی

مونا :)

 

 


Souri

Taraneh ham ghabouleh?

by Souri on

dear Mr Yassari

There's an old song of Ebi "Khatoon" written by Janatti Ataee. I have a sad memory with that one, which comes from 1976. This is more about guilt than love ! As you said, we don't know the value of what we have until we loose it 

With your permission, I would like to post that lyric here

خاتون

کدوم شاعر کدوم عاشق کدوم مرد
تو رو دید و به یاد من نیفتاد
به یاد هق هق بی وقفه من
توی آغوش معصومانه باد

تو اسمت معنی ایثار آبه
برای خاک داغ خستگی ها
تو معنای پناه آخرینی
واسه این زخمی دلبستگی ها

نجیب و با شکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی اما
مثل شکستن من بی صدایی

تو باور می کنی اندوه ماهو
تو می فهمی سکوت بیشه ها رو
هجوم تند رگبار تگرگ‍‍ی
که می شناسی غرور شیشه ها رو

تو معصومی مثل تنهایی من
شریک غصه های شبنم و نور
تو تنهایی مثل معصومی من
رفیق قله های پاک و مغرور

نجیب و باشکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی اما
مثل شکستن من بی صدایی

ببین من آخرین برگ درختم
درخت زخمی از تیغ زمستون
منو راحت کن از تنهایی من
منو پاکیزه کن با غسل بارون

تو تنها حادثه تنها امیدی
برای قلب من این قلب مسموم
ردای روشن آمرزشی تو
برای این تن محکوم محزون 

http://www.semital.com/song/1785.htm


Shifteh Ansari

آینه در آینه

Shifteh Ansari


مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا
 سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا
 جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من 
 آینه در آینه شد ، دیدمش ودید مرا
آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
 تاب نظر خواه و ببین کآینه تابید مرا
 گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا
 نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
 رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
 هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
 بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا
 چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
 باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
 پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

ه. الف . سایه (هوشنگ ابتهاج)


Souri

Thanks dears Anahid and Sadra

by Souri on

I love Sh. KAdkani's works. Both poems are wonderful. Many thanks.


Sadra

"گون"

Sadra


 -"به كجا چنين شتابان؟"
گون از نسيم پرسيد.
-"دل من گرفته زينجا,
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟"
-" همه آرزويم اما
چه كنم كه بسته پايم..."

-"‌به كجا چنين شتابان؟"
-"به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم..."

-"سفرت به خير اما ,تو و دوستي , خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي ,
به شكوفه ها, به باران,
برسان سلام ما را."

محمد رضا شفیعی کدکنی


Anahid Hojjati

شعری از «محمد رضا شفیعی کدکنی

Anahid Hojjati



شعری از «محمد رضا شفیعی کدکنی » برایتان دارم که او در سال ١٣٧٣ سرود.

سلامی به دماوند

بارانِ شبگیرِ اسفند
شسته حریرِ هوا را
در آبیِ بی کرانش
بینی همه دورها را.

برکرده سر از کرانه
آن سو دماوندِ بِشکوه
آن مشعلِ جاودانه.

مانندِ آرش که جان را
در تیر هِشت و رها کرد
این لحظه ها بی قرارم ,
تا جانِ خود در سرودی گذارم:

یعنی به جای همه جمعِ یاران ,
-دور از وطن در هزاران دیاران
کز دل نگردند هرگز فراموش-
گویم : سلام ! ای دماوندِ خاموش !


Souri

نازی خانم

Souri


هنرمندان از هم دیگه الهام میگیرند، به خصوص شعرا و نویسندگان.

قبل از اینکه یک نفر به مرحلهٔ قابلیت شعر گفتن برسه، حتما مطالعاتی در
این زمینه کرده. به احتمال زیاد سهراب هم تحت تاثیر برخی‌ از شعرای قبل از
خودش، قرار گرفته.

اردلان سرفراز از منوچهر آتشی الهام گرفته.

منوچهر عوض نیا، خیلی‌ از حافظ الهام داره....

من و شما هم ...... چه عرض کنم :)

ل.و.ل


Nazy Kaviani

بسیار زیبا بود سوری جان

Nazy Kaviani


بین آن شعر و این شعر سهراب سپهری چه ارتباطی هست؟ شباهت های متعددی بین دو شعر هست که ممکن است گویای ارتباطی باشد. این شعر سهراب سپهری در انتهایش، وقتی می گوید "نور خواهم خورد" نور خوردن را از مولانا وام گرفته است.

این شعر سهراب سپهری را خیلی دوست دارم، چون همیشه در اوج آزردگی ها به من امید می دهد و مرا نسبت به آینده و همه چیز خوش بین تر می کند. شعر دیگری هم هست که چنین تاثیری روی من دارد که آن را هم خواهم نوشت.

"و پیامی در راه"

روزي
خواهم آمد ، و پيامي خوام آورد.
در رگ ها ، نور خواهم ريخت .
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
آوردم ، سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را ، گوشواره اي ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت . جار
خواهم زد: اي شبنم ، شبنم ، شبنم.
رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش .
روي پل دختركي بي پاست ، دب آكبر را بر گردن او خواهم آويخت.

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چيد.
هر چه ديوار ، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را ، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشيد ، دل ها را با عشق ، سايه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پيوست ، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها.

بادبادك ها ، به هوا خواهم برد.
گلدان ها ، آب خواهم داد.

خواهم آمد ، پيش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
خواهم ريخت.
مادياني تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتي در راه ، من مگس هايش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند.
هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شكوهي داردغوك
آشتي خواهم داد .
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت

"سهراب سپهری"


Souri

تا آفتابی دیگر

Souri


تا آفتابی دیگر

 

رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت


نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد


سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد


خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند


نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد


آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد

 

خسرو
گلسرخی


Nazy Kaviani

فتح باغ

Nazy Kaviani


آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزهء کوتاهی . پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه میدانند

همه میدانند

که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخهء بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه میترسند

همه میترسند ، اما من وتو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دو نام

و همآغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت منست

با شقایقهای سوختهء بوسهء تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فوارهء کوچک میخواند

مادر آن جنگل سبزسیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان وان پرسیدیم

که چه باید کرد

همه میدانند

همه میدانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظهء نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین مینگرند

فروغ فرخزاد

http://www.youtube.com/watch?v=ywAsoOCI2PE


Patriot

ناله مرغ اسیر

Patriot


ناله مرغ اسیر این همه بهر وطن اســت           

مســلک مرغ گرفتــــــار قفس هم چو من است

همت از باد سحر می طلبم گر ببــــــــرد           

خبر از من به رفیقی که به طرف چمن اســـــــت

فکری ای هموطنان ! در ره آزادی خویـــش          

 بنماییــــد که هر کـــس نکند،مثل من اســـــــت

خانه ای کو شود از دست اجانـــــــب آباد           

زاشک ویران کنش آن خانه که بیت الـحزن است

جامه ای کو نشود غرقه به خون بهر وطن        

 بدر آن جــامه که ننگ تـــن و کم از کفــــن است

آن کسی که در این ملک سلیمان کردیم        

 ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است

 

شعر از عارف قزوینی


Souri

Now, this one is not a NO Comment :))

by Souri on

Mr Yassari,

I know the story behind this last poem you have posted.

It is a sad story indeed.

Hafez said it while he was in prison (as always for Sharabkhari !)

He had been promised to be freed from the prison (or at least he was hopeful) but the king (don't remember who was that king, but believe it was Soltan Jalaledin) left Hafez in prison and went to a long trip !!

I had read the story when I was young and it  saddened me at that time. Hafez's life was full of dramas like this. He was very poor indeed, but his heart was rich. So was his soul!

 

 


Javad Yassari

با تشکر از همهء دوستان و این هم یک "نو کامنت" از طرف بنده

Javad Yassari


یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

 به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

آن جوان بخت که می‌زد رقم خیر و قبول

بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک

رهنمونیم به پای علم داد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر

 آشیان در شکن طره شمشاد نکرد

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

غزلیات عراقیست سرود حافظ

که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد

"حافظ"


Souri

The story of my first love :)

by Souri on

گریز

 

از هم گریختیم
و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ
بر خاک ریختیم


جان من و تو تشنه پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه خود را گداختیم


بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم


دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت


و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت


با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود


من بارها به سوی تو بازآمدم ولی
هر بار دیر بود


اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش


سرگشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش

هوشنگ ابتهاج (سایه)

 

 

این هم شعر غمگینیست، یادگار اولین عشق من که شاید از هفت سالگی شروع
شد :) و ۱۵ سال طول کشید. در تمام مدت جوانی‌ همیشه به او فکر می‌کردم که
در خارج از کشور تحصیل میکرد و برای تعطیلات به ایران میامد.

ولی‌ بعد از سال‌ها امید و آرزو، مجبور شدیم به عشقمون پشت پا بزنیم،
به خاطر اینکه  خانواده هامون، که با هم فامیل نزدیک بودند،  سخت مخالف
این موضوع بودند. این ضربه بزرگی‌ برای من بود چون که عادت کرده بودم که
فقط او رو دوست داشته باشم و نمیتونستم به مرد دیگه‌ای فکر کنم.

ولی‌ امروز از سرانجام ناموفق اون عشق بچگی‌، خوش حال هستم.

ل.و.ل.


Souri

No comment !

by Souri on

اشک واپسین

 

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم


تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم


نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم


حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم


ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم


مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم


به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم


تو رشک آفتابی کی به دست سایه می ایی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

هوشنگ
ابتهاج


Farnoosh

آب (از کتاب حجم سبز)

Farnoosh


آب را گل نكنيم:
در فرودست انگار، كفتري مي‌خورد آب.
يا كه در بيشه دور، سيره‌يي پر مي‌شويد.
يا در آبادي، كوزه‌يي پر مي‌گردد.

آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان، مي‌رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.

زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم:
روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب!
چه زلال اين رود!
مردم بالادست، چه صفايي دارند!
چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان،
بي‌گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آن‌جا، مي‌كند روشن پهناي كلام.
بي‌گمان در ده بالادست، چينه‌ها كوتاه است.
مردمش مي‌دانند، كه شقاق چه گلي است.
بي‌گمان آن‌جا آبي، آبي است.
غنچه‌يي مي‌شكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود، آب را مي‌فهمند.
گل نكردندش، ما نيز
آب را گل نكنيم.

 

سهراب سپهری


Anahid Hojjati

به فردا A poem from Mohammad Zohari

Anahid Hojjati


 سلام و تشکر آقای یاسری , , شعری که من انتخاب کرده ام از «محمد زهری» است. من به خاطر دارم که
وقتی تین ایجر بودم ,و موقع انقلاب ١٣٥٧ بود , من شعر را می خواندم و این شعر را بسیار دوست داشتم.
در ضمن, این شعر خیلی بجاست برای آنچه درایران اکنون می گذرد ,
توجه کنید که من این کپی شعر را از کتابی بر داشته ام که ترانه ها و سرود هارا دارد,
بنابر این ممکن است اختلافات کوچکی با نسخه اصلی داشته باشد.

    به فردا

به گلگشت جوانان
یاد ما را زنده دارید
ای رفیقان , ای رفیقان
که ما در ظلمت شب ها
زیر بال وحشی آن
خفاش خون آشام
نشاندیم این نگین صبح روشن را
بروی پایه انگشتر فردا
و خون ما
به سرخی گل لاله
و خون ما
به گرمی لب تب دار عاشق
و خون ما و خون ما
به پاکی تن بی رنگ ژاله
ریخت بر دیوار هر کوچه
رنگی زد به خاک تشنه هر کوه
و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر شهری
واین است آن پرند نرم شنگرفی که می بافید
و این است آن گل آتش فروز سرخ شمعدانی
که در باغ بزرگ شهر می خندد
 واین است آن لب لعل زنانی را که می خواهید
شما یاران ,نمی دانید
چه تبهایی تن رنجور ما را آب می کرد
چه لب هایی به جای نقش خنده داغ می شد
و چه امید هایی در دل غرقاب خون نابود می گردید
حصار ساکت زندان که در خود می فشارد نغمه های زندگانی را
هو ... هو...
و رنجی که اندرون کوره خود می گدازد آهن تنها
هو ... هو...
اما
طلسم پاسداران فسون هرگز نشد کارا
کسی از ما
نه پای از راه گردانید
 و نه در راه دشمن گام زد
هرگز گامی , هرگز گامی , هرگز
واین صبحی که می خندد بر روی بامهاتان
 واین نوشی که می جوشد درون جام هاتان
گواه ماست ای یاران
گواه پای مردی های ماست
گواه عزم ماست کز رزم ها جانانه تر شد
گواه عزم ماست , گواه عزم ماست , عزم ماست
کز رزم ها جانانه تر شد

 from Mohammad Zohari محمد زهری


Nazy Kaviani

با سلام و با تشکر از دعوت شما

Nazy Kaviani


به نظر من این قطعه از منظومهء خسرو و شیرین یکی از زیباترین قطعات شعر فارسی است که صحنهء ملاقات و گفتگوی خسرو و فرهاد را به نظم می کشد. موضوع بحث عشق مشترک هر دو به شیرین است.

نخستین بار گفتش کز کجائی
بگفت از دار ملک آشنائی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست
بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟
بگفت از دل تو می‌گوئی من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چونست
بگفت از جان شیرینم فزونست
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب
بگفت آری چو خواب آید کجا خواب
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک
بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش
بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه
بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری
بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود
بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو که این کار خامست
بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن درین درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
بگفت این دل تواند کرد دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چکار است
بگفتا جان مده بس دل که با اوست
بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست
بگفتا در غمش می‌ترسی از کس
بگفت از محنت هجران او بس
بگفتا هیچ هم خوابیت باید
بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش
بگفت آن کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بی‌جان شیرین
بگفت او آن من شد زو مکن یاد
بگفت این کی کند بیچاره فرهاد
بگفت ار من کنم در وی نگاهی
بگفت آفاق را سوزم به آهی


Javad Yassari

ابی بسیار عزیز

Javad Yassari


سلام بر تو و با تشکر از شعر بسیار زیبای خواجوی کرمانی. این یکی شعرش را هم یادت نرود .  خاطرات این یکی خیلی جدیدتر هستند، اما باز فراموش نشدنی!

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری

گفتم بر آستانت دارم سر گدائی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی

گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی

گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی

گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی

گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی

گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی

گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند

گفتم حدیث مستان سری بود خدائی

http://www.youtube.com/watch?v=R2vCW345qho


Souri

Our posts crossed ....

by Souri on

I believe this beautiful poem of Moshiri, is the real story of many "first loves" !!

This is also the favorite poem of our dear Alborz!! Remember?

Those Moshaereh nights were really great, isn't it?

Hope we will soon get back to our good mood and get over all the recent obstacles.

Let pray for our people in Iran.

Talk soon,


ebi amirhosseini

آقای یساری عزیز سلام

ebi amirhosseini


چو در نظر نبود روی دوستان ما را

به هیچ رو نبود میل بوستان ما را

رقیب گومفشان آستین که تا در مرگ

به آستین نکند دور از آستان ما را

به جان دوست که هم در نفس بر افشانیم

اگر چنانکه کند امتحان به جان ما را

چه مهره باخت ندانم سپهر دشمن خوی

که دور کرد بدستان ز دوستان ما را

به بیوفائی دور زمان یقین بودیم

ولی نبود فراق تودر گمان ما را

چو شد مواصلت و قرب معنوی حاصل

چه غم ز مدت هجران بیکران ما را

گهی که تیغ اجل بگسلد علاقه‌ی روح

بود تعلق دل با تو همچنان ما را

اگر چنان که ز ما سیل خون بخواهی راند

روا بود به جدائی ز در مران ما را

وگر حکایت دل با تو شرح باید داد

گمان مبر که بود حاجت زبان ما را

شدیم همچو میانت نحیف و نتوان گفت

که نیست با کمرت هیچ در میان ما را

گهی کز آن لب شیرین سخن کند خواجو

ز نوش ناب لبالب شود دهان ما را

خواجوی کرمانی

Ebi aka Haaji


Souri

Thanks

by Souri on

for your nice words. It is too late over here and I need to sleep (if I can cope with the "time difference" between Europe, where I just come from and here :))

I promise to come back soon with a nostalgic :) love poem!

Shab khosh


Javad Yassari

این چطور است سوری خانم؟

Javad Yassari


این یکی خاطرهء عشقی در دورهء دبیرستان را برایم زنده می کند.  یاد اولین عشق به خیر. اولین عشق باری است که سر منزل آن نه در وصل است، بلکه در فراق و آرزو.  روزگاری بود تلخ و شیرین و عزیز.

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به سنگ زدي نه رميدم نه گسستم

بازگفتم كه نه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي دردامن اندوه كشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فریدون مشیری


Javad Yassari

Dear Souri Khanom:

by Javad Yassari on

It is so good to see you again! I hope you have had an enjoyable summer so far. I shared as much as I could, but such are love stories, most of them are buried somewhere in our hearts and souls with only the tips of the iceberg showing. I will be sharing other poems and telling some of my stories soon.  This particular story maybe some other time. I look forward to hearing your favorite poems and reading your stories. As usual, it is a pleasure and an honor to hear from you.


Souri

Very beautiful poem!

by Souri on

Dear Mr Yassari,

First time I read this poem, it was posted here by Ebi (the ostaad :)

It is a very sad and melancholic poem. It brought me back again to the beautiful world of fantasy and romance.

I wish you could also tell us your sad love story which is related to this poem. It is always intriguing to know the real story behind a poem.

Thank you for the invitation. Soon I will be back  with a poem of my own stories !

Meanwhile, I'm all ears to listen to yours.

Cheers,