عشوه ها و ناز و غمزه های یک دختر ایرانی


Share/Save/Bookmark

عشوه ها و ناز و غمزه های یک دختر ایرانی
by Sahameddin Ghiassi
30-Oct-2009
 

  مینا یک دختر تحصیکرده خوب و قد بلند بود که در مجله زن روز هم مقاله های خوبی مینوشت اردشیر دوست من با وی خیلی رفت و آمد داشت.  وخیلی دلش میخواست که با او عروسی کند ولی اینطور که اردشیر میگفت مینا نمیتوانست تصمیم بگیرد و بوی یک جواب آری و یا نه بدهد و بیخودی وی را سر میدوانید.  یک روز اردشیر و مرا دعوت کرد که برای جشن تولدش به خانه وی برویم.

  اردشیر که خیلی گلویش پیش مینا خانم گیر کرده بود یک کیک بسیار بزرگ همراه یک گردن بند الماس برای هدیه وی خریدار و بمن هم گفت که یک هدیه خوب برایش تهیه کنم.   مینا با مهربانی وخوشرویی بی نظیری از ما دو نفر استقبال کرد و ما را به سایر دوستانش بعنوان دوستان خیلی صمیمی خود معرفی کرد.  جشن با شکوهی بود وهمه کسانی که دعوت شده بودند  اشخاص مهم و باصطلاح استخوان داری بودند.  مینا یک شغل دولتی خوب داشت و در ضمن برای مجله های ایرانی مقاله و داستان ترجمه میکرد.   آن شب مینا به اردشیر خیلی محبت کرد بیشتر وقتها کنارش مینشست و با او گفتگو میکرد. 

 اردشیر فکر کرد که مینا تصمیم خودش را گرفته است و اورا برای همسری انتخاب کرده است.  زیرا در آن شب به تنها کسی که مینا خیلی توجه کرد و مرتب با او بود همان اردشیر بود.  اردشیر گفت که مینا به او چراغ سبز نشان داده است که میتواند رسمی به خواستگاری او برود.  و به او گفته بود که دو روز دیگر برای صرف شام به خانه شان برود و حتی گفته بود که امیر را هم همراه خودت بیاور. زیرا من هم یکی از دوستان دختر صمیمی خودم را دعوت میکنم که همه با هم باشیم.    فلوریا دوست مینا که همراه ما دعوت شده بود باز یک دختر خوش قد بالا و رقصنده باله بود.  فلوریا از مینا بسیار لاغر تر بود. و کاملا یک هیکل استخوانی داشت.  هیکل نرم و قابل خم شدن بهر طرف این رقصنده باله خیلی جالب بود و نمیدانم از قصد و یا اتفاقی حرکات بسیار سخت باله را در حضور ما انجام داد که شب خوبی باهم داشته باشیم.  راستش من هم از فلوریا که براحتی سرش را به زمین میرساند خیلی علاقه مند شدم. 

 ما بحال ایستاده بزحمت دستهایمان را به زمین میرساندیم و او براحتی سرش را نزدیک زمین میرسانید.   همان شب بعد از اینکه بخانه میرفتیم اردشیر در راه بمن گفت که مینا بطور غیر مستقیم گفته که میتوانم به خواستگاری او بروم.  و قرار است همین هفته با پدر و مادرم به خانه آنها برای خواستگاری برویم.   مادر و پدر اردشیر همراه با خودش با یک دسته گل بسیار بزرگ برای خواستگاری مینا خانم میروند.  و بعد از مدتی گفتگو های معمولی پدر اردشیر رسمی از پدر و مادر مینا وی را برای پسرشان خواستگاری میکنند.  پدر مینا میگوید بمن ربطی ندارد بله را بایست مینا بگوید.  مینا را صدا میکنند و موضوع را بوی میگویند.  مینا که برای بار سوم چای تازه دم میاورد میگوید که نه او تصمیم به ازدواج ندارد.  پدر ومادر اردشیر با خجالت واینکه سنگ رو یخ شده بودند بعد از مدتی خانه آنان را ترک میکنند. 

 در راه به اردشیر میگویند خوب پسر جان چرا مارا خیط کردی. اردشیر میگوید واله مینا تقریبا با زبان بی زبانی گفت که پدر و مادر را برای شروع مراسم بیاور.  خوب مراسم هم همان گفتگوهای قبل از ازدواج میباشد.   مدتی گذشت بعد دوباره مینا اردشیر را به شام به منزلشان دعوت میکند و باز میگوید چه شد؟ چرا پدر و مادرت آنروز آنقدر زود رفتند؟  خوب من یکی کمی ناز کرده بودم. آنها نبایست فورا فرار میکردند. بگو که برای شام باز به منزل ما بیایند.  گفتم مینا اذیت نکن آیا واقعا تصمیم داری با من عروسی کنی و یا باز میخواهی سر به سر بابا مامان من بگذاری.  مینا گفت نه من تصمیم گرفته ام منتهی یک کمی خواستم ناز وغمزه و عشو ه بیایم که آنان هم زود جا خالی کردند.  این بار آقا جان و مامانم براحتی دعوت را قبول نمیکردندو میگفتند بایست آنان باز دید ما راپس بدهند تا ما دوباره بخانه شان برای صرف شام برویم.  به مینا گفتم که آقا جون  و مامان جون من میگویند که شما یک بازدید بما بدهکار هستید.

  بایست اول شما به منزل ما بیایید. مینا قبول کرد و آنان یک بعداز ظهر برای ملاقات ما آمدند شب خوبی داشتیم مادر من شام بسیار زیبایی با سلقیه خاصی تهیه دیده بود.  موقع رفتن مادر مینا گفت خوب شما کی برای گفتگو میایید؟ و قرار شد هفته بعد مامان جون و آقا جون من برای خواستگاری بروند.  درد سر نمیدهم این بار هم مینا خانم دسته گل خود را کاشت و جواب منفی دارد.  و سبد خالی به دست بابا من داد. بابا مرا صدا کرد و گفت ببین اردشیر تو مهندس هستی و بیست پنج سال هم بیشتر نداری خود را بازیچه دست مینا خانم نساز. او یک دختر مصمم نیست هر روز یک خیال در سر دارد و ولش کن. دختر خوب و قد بلندکه زیاد است این یکی را ول کن. او میخواهد ترا ومارا دست بیندازد و به دوستانش بگوید که اردشیر خان مهندس کشته و مرده اش است و با وجود اینکه مرتب جواب رد میدهد ول کن نیست.  و بدین ترتیب خود را ارضا میکند. که خواستگار خوبی دارد . بیا و حرف مرا که از توسی سال بزرگتر هستم گوش کن و این مینا خانم را ول کن که برود و بچرد. او زن زندگی لااقل برای تو نیست. دختری که همسن تواست بدرد تو نمیخورد.  

 مینا دوباره اردشیر را به خانه شان دعوت میکند و باز میگوید که امیر را هم بیاور.  من هم که از این بازی ها تعجب کرده بودم با کنجکاوی دعوت مینا را پذیرفتم.  باز مینا میگفت که چرا پدر ومادرت این قدر زود از کوره در میروند.  من یک کمی شوخی کرده بودم و گفتم نه از نه گفتن من هزار آره میریخت.  به یک نه من آنها رفتند و هزار آره را که از دهانم جاری بود ندیدند؟   من گفتم ببینید مینا خانم شما مادر و پدر اردشیر را دست انداخته اید.  اگر واقعا قصد ازدواج با اردشیر را ندارید او که شمارا به اینکار زور و مجبور نکرده است  این چه بازی است که در آورده اید یک نه محکم میگویید و بعد هی تلفن میکنید که چرا به خانه شما نمیآیند.  وقتی شما به یک خواستگاری رسمی یک نه محکم و جدی میگویید کی میتواندهزار آره شما را که از ذهن شما میریزد ببیند.  اقلا بگویید نه بشرط اینکه فلان کار بایست انجام شود.  این بار تقریبا مینا به التماس افتاده بود که اردشیر را قانع کند با پدر و مادرش برای خواستگاری و بعله برون با هم بیایند.  و با دلبریهایش و بوسه های دوستانه اش و محبت های بی حدش بیچاره اردشیر را قانع ساخت که بار دیگر همراه با پدر و مادرش برای خواستگاری بیایند.  من و اردشیر هم از وی قول مردانه  ببخشید زنانه گرفتیم که بله را بگوید و قال قضیه را بکند.  ودیگر ما همه را سنگ رو یخ ننماید.

  مینا هم در حالیکه قطره اشکی مثلا از شوق در چشمانش بود بما قول داد که این بار ناز و غمزه خرکی نیاید.  و یک بله جانانه تحویل دهد.   این بار اردشیر بعنوان شاهد از من خواسته بود که من هم همراه پدرو مادر و او باشم و هم بعنوان اینکه از مینا قول گرفته ایم که او بله بگوید.  بالاخره در روز موعود بعد از شام و دسر مفصلی که مینا خانم با همراهی مادرش تهیه  کرده بود.  همه ما با هم بخانه آنها رفتیم.  پدر و مادر اردشیر بسختی و با التماس من واردشیر راضی شده بودند که به خواستگاری مینا بیایند.  من به آنها گفتم که ما از مینا قول گرفته ایم که بازی در نیاورد.  خوب لابد میدانید که آخر کار چه شد. بعد از گفتگوهای وخوش بش های بیشمار  مینا خانم که برای بار چهار سینی چای را میگردانید پس از نشستن روی مبل و پیشنهاد خواستگاری دوباره نه گفت .  من که از کارهای این خانم نویسنده و تحصیکرده هیچ نفهمیدم  شاید شما دلیل بازی بازی های  او را بدانید.  همه ما دمغ و ناراحت مثل اینکه بازیچه دست این دختر بیست چهار ساله شده بودیم خانه مینا خانم را ترک کردیم.  اردشیر برای همیشه مینا را کنار گذاشت ودیگر در باره او هرگز جدی فکر نکرد.


Share/Save/Bookmark

more from Sahameddin Ghiassi
 
Sahameddin Ghiassi

Dear friend

by Sahameddin Ghiassi on

It is just a beautiful different picture. Sort of new art.


Anonymouse

What does the picture have to do with Aquarius?

by Anonymouse on

Everything is sacred.


FACEBOOK