به حسرت روزهای با شتا ب گذ شته
و از بیم حال ساعت ها یش را کوک نمی کرد
اشک ها یش را در انبارهای زیر زمینی خا نه اشان دفن کرده بود
که شاید از آنان روزی چشمه ای جو شا ن و جویباری بیا بند
و گاه گاهی سکوت خود را به تماشا می گذاشت
که آری با ید با صراحت باران گریست…