A page from my old diaries of war…written while hiding in the closet of my room during the blackouts. It was originally written as prose, but it became a poem while writing it in Behnevis!
من، چیزی شبیه به پرسش.
شبیه به پاسخ
یعنی تو نیستم
یعنی تو کیستی
او چیست
اینجا کجاست
باید پذیرفت. شب را و نور مهتاب را پشت ابر.
امروز به مادرم گفتم چه خوب بود اگر آدمهای بیشتری دورو برمان بودند.
و ایکاش صدای خندهشان بلند بود
کاش زندههای بیشتری میدیدیم
من برای یک ذرّه شادی دلتنگم.
من برای یک مکعب کوچک به ابعاد سه در سه در سه
که پر از حیات، پر از نور، پر از آفتاب است دلتنگم.
برای یک تکه هیاهو
برای یک تکه از هیاهوی جهان دلتنگم
من برای تمام آرزوهای ناممکن دلتنگم.
ایکاش میتوانستم دوباره زمان را به عقب برگردانم.
ایکاش میتوانستم دوباره به دبستان بروم، الفبا بیاموزم، به اولین کلمات خیره شوم، در آنها محو شوم، تحلیل روم.
فقط اینبار ایکاش میتوانستم سکوتم را نشکنم، و نپرسم چرا؟
و بپذیرم تاریکی شب را و سیاهی آفتاب را.
در این دنیأی که موریانهها به همان اندازه حق حیات دارند که آدمیان،
آیا بهتر نیست که سنگ بود و حیات نداشت؟
و اگر لازم زنده بودن رنج بردن است، آیا آسوده تر نیست که زنده نبود و رنج نکشید؟
اگر چشمهایم را ببندم، آیا خوابی هست که مرا از کابوس زیستن نجات دهد؟
مادرم سکوت کرد
مادرم سکوت کرد
و سکوت او پر از کلمه بود.
و عمق این هیاهو، که به من میگفت زمان مقیاسیست برای سنجش درد،
و شادی مطلق عدم است، هیچ است.
زمستان ۱۹۸۱