اشتباهی فرمود
آن که پنداشت میان من و بازارچه ها مشترکاتی بوده ست.
خوی روی و هنر چوپانی
بی گمان نان حلالم دادند.
پس از آن گرگ به ما تاخت ز هر سویی هان؛
و زمین دشمن شد.
موسم قحطی باران آمد.
نان ما در پس پستوی دکان ها گم شد.
و ترازو بنشست
در میان من و نان.
گرگ و قحطی این خواست.
خوی رو: عرق جبین
بیست و پنجم بهمن 1388
اتاوا