آنهمه بار گران
که چو گنجي سالها کردمش گوشه قابم پنهان
قلک آهکي درددم را
که پر از سکه چرکين غم عشق تو بود
و لب طاقچه آمالم هاي…دل دل ميزد
بسرانگشت دل حادثه ساز
به تن سرد زمين کوبيدم
قلک آهکي پر دردم
که تنش منتظر حادثه بود
بر دل خاک هزار تکه شد
و هزار سکه درد و نياز
همه بر خاک پراکنده شدند
سکه هاي دردم
آرزوهاي تلمبار در قلک دل
همه رفتند بباد
و سبک شد جانم
آه….اما ميدانم باز
قلکي ديگر من مي سازم
تا دلش پر کنم از دردي نو
اول روز بهار امسال
دل به يک سکه نو مي بازم