![]()
صد سخن در دل من زندانی ست.
خواستم با تو رفیقی کنم و
واژه ای درز دهم
از میان لب و دندان بهم دوخته ام.
داشتم می گفتم.
گرچه یک خاکنشینم از پارس؛
حرمت و عرض بزرگان نبرم؛
نیک و روشن گویم:
پدرم کورش نیست.
حسرت ملکت دارا نرود در دل من.
کشور و فرّ سکندر همه ارزانی تاریخ و مورخ بادا.
نسب از آرش گُردیست مرا
که دل و جان و روان را به تن پیکان کرد،
بوم و کاشانه و خوش مسلک مردم را پاک
مرز روشن بنهاد؛
و چنان سرو بلندی جان داد.
پدرم کارگر پاکنهادیست که بر سفرۀ عمر
نان خود از قبل خوی جبینش خورده است.
بوسه گاهم غل و زنجیر ته زندانیست
که غلامان دلیر بی کس
طعم شلاق در آن نوشیدند.
سینه ای خواهم ژرف؛
و دلی ژرفتر از عمق نه-پیدای فضا؛
تا بگویم با او:
خانه ام روشن از آن گشت که کار افتادم
با سرودی که مرا خواند ز گمنامی یک صبح غبارآلوده.
گفتگویی بگذشت
در میان من و آواز قلم
آن دم تفته که بر لوح فتادی نامم.
گاه و گه رازگشایی زینروست.
عازم منزل دوری هستم
که در آن نوگلکی را بتوان سجدۀ صدساله نمود؛
پرتو نور درون را به تماشا بنشست.
نسب و مقصد و مقصود آنجاست.
غرض از عقده گشایی این است.
جانتان روشن باد.
بیست و سوم شهریور 1389
اتاوا



