
مسیر مکه تا مدینه را با ماشین رفتیم، که چندان دور نیست. شهریت مدینه بیشتر است و لااقل چهار تا خیابون و مغازه مناسب داشت. از پیامبر اسلام، تنها خانهای محقّر و خشت و گلی بجا مانده، که اگر به حفاظت پلیسهای مرد و زن عربستان نبود، جماعت شیعه خاک آنرا به تاراج برده بودند، تا مهر و تسبیح درست کنند! شرطههای عرب با شلاق، مردان اثنی عشری را نوازش میدادند؛ و ابر زنان کوه پیکر شان، گیس و لچک خواهران زینب را چنگ میزدند و آنان را بزور از در و دیوار منزل پیامبر دور میکردند. قیامتی بود که انسان را به یاد خرتوخری صحرای کربلا میانداخت و شداید اهل بیت!
اما اوضاع شیعیان در قبرستان بقی راحت تر بود. آن گورستان از زمان پیامبر همچنان با همان حد و مرز اولیه پا بر جاست! اهل سنت که مقبره سازی و مرده پرستی را گناه میدانند، مردگان جدید را هر سی سال، روی قبور قدیم چال میکنند. بعلاوه، هیچ سنگ و گنبد و بارگاهی، از هیچ شاه و گدایی هم پا بر جا نیست.
ولی شیعه ایرانی که خرافات و نژاد پرستی ساسانی را تو کون اسلام ناب محمدی اماله کرده است، پشت نردههای قبرستان بقی موس موس میکرد و کنار سه سنگ نشانه، که ملایان با هزار زحمت و آرتیست بازی تعیین کرده اند، به قربت سه امام شیعه، سجده و زاری مینمود. عاشقان خاندان جلیل سلطنت علوی، در آن گوشه، مدام خود را به نردهها میمالیدند و بر زمین میکشیدند، و زیر زیرکی، تند تند و مشت مشت، خاک برداری مینمودند!
برایم دیدنیترین بنای مذهبی، مسجد دو قبلهای بود. پیامبر اسلام اول بیت المقدس را به سنت یهودی و مسیحی، قبله مسلمین قرار داده بود، و به آن جهت نماز میخواند. اما وقتیکه قرار شد با روسای قبیله مقتدر قریش به توافق سیاسی برسد، تا در عوض آنها هم “تسلیم اسلام” شوند، مجبور شد که سه شرط قریش را در نظر گیرد. اول آنکه یکروز در وسط نماز ظهر، حضرت ناگهان از جانب اورشلیم چرخید و به سمت مکه سجود کرد! بدین لحاظ، در مدینه، آن مسجد “دو قبله ای” به شهادت آرتیست بازی سیاسی محمد، پا بر جاست.
حضرت سپس شرط دوم کفار قریش را نیز پذیرفت، که مردم را موظف کند تا مثل سابق، برای مراسم حج سالانه به مکه بیایند تا بدین صورت، تجارت شهر و در آمد کعبه پر رونق بماند. شرط سوم را هم ابتدا قبول کرد، که پذیرش چهار بت دیگر قریش به عنوان معاونین الله بود – اما روز بعد زیرش زد و گفت که آنچه دیروز بنام وحی منزل جا زده بود، “آیههای شیطانی” بودند!
در تمام ایّام حج، بازار خرید و فروش گرم بود و حاجیان قبل و بعد از عبادت، سخت مشغول خرید انواع اجناس بدرد بخور و بدرد نخور بودند. پارچه چادری و کت شلواری که دور حرم میچرخاندند، بسیار هوا خواه داشت و بهترین سوغاتی محسوب میشد. زمان جنگ ایران و عراق و هنگامه تحریم بود و به دلیلی، کاسه ظرفشوئی استیل دو قلو در ایران حکم کیمیا داشت و خرید و بار کشی آن جسم حجیم، بر زوار ایرانی خانه خدا واجب بود! پولدارتر ها، طلاجات و وسایل برقی، حتی تلویزیون بیست اینچ و جارو برقی و ماشین لباس شوئی هم میخریدند.
متاسفانه، در بازار که بودیم، مرتب فریاد حاج خانمهای ایرانی بلند میشد. معلوم نبود کدام شیر ناپاک خورده ای، با تیغ کیف این یکی را میبرید، و با تردستی بقچه دیگری را قاپ میزد! پلیس هم ادعا میکرد که کرم از خود درخت است، و مسئولیت را از دزدان محلی سلب میکرد. از طرف دیگر، هنگام ظهر در بازار که صدای موذن بلند میشد، مغازه دارها با عجله و حتی بدون بستن دکّه و دکّان، به سمت مسجد میدویدند. البته شرطهها میچرخیدند و چند کاسبی هم پشت دکهها پنهان بودند – اما بازار امن و امان بود.
در بازگشت به مهرآباد، با موی کوتاه و پیرهن متقال سفید و ریش دو هفته ای، شکل و شمایلی کاملا مکتبی یافته بودم. به دیدنم، فریادهای “حاج آقا – حاج آقا” از جمع مستقبلین شرکت دارویئ به آسمان برخاست! کارمندان گرسنه، گوسفند بدبختی را که بعدا به دو برابر قیمت پولش را پرداختم و حتی یک مثقال گوشتش را ندیدم، بر زمین زدند و سریعا ملا خور نمودند.
تا چهل روز بعد هم از زمین و زمان، برای منکه تمام ایل و تبارم در فرنگ بودند، از چهار گوشه ایران دیدار کننده میآمد. همه میکوشیدند تا کاملا حاجیمالی شوند – سر و صورتم را حسابی تف مالی کنند، سپس هدیهای متبرک بگیرند و بروند. خدا کاسبان بازار سید اسماعیل را بیامرزد، که انواع “سوغات حج” را در همان تهران فراهم کرده بودند!



