در كتاب خویش چون حیّ قدیر
بندگان را گفت و لیبكوا الكثیر
خیز و شبها چشم دل بیدار كن
گریه از خوف خدا بسیار كن
چون بگرید مؤمن از خوف خدا
لرزه میافتد به عرش كبریا
گریه بر هر درد بیدرمان دواست
چشم گریان چشمه فیض خداست
بهر گریه آدم آمد بر زمین
تا بود گریان و نالان و حزین
تو چه دانی ذوق آب دیدگان
عاشق نانی تو چون نادیدگان
گر تو این انبان زنان خالی كنی
پر ز گوهرهای اجلالی كنی
تو كه یوسف نیستی یعقوب باش
همچو او با گریه و آشوب باش
تا نگرید ابر كی خندد چمن
تا نگرید طفل كی نوشد لبن
طفل یك روزه همی داند طریق
كه بگریم تا رسد دایه شفیق
تو نمیدانی كه دایه دایگان
كی دهد بیگریه شیرت رایگان
گفت و لیبكوا كثیراً گوشدار
تا بریزد شیر فضل كردگار
چون خدا خواهد كه غفّاری كند
میل بنده جانب زاری كند
ای خنك چشمی كه آن گریان اوست
ای همایون دل كه آن بریان اوست
از پی هر گریه آخر خندهای است
مرد آخر بین مبارك بندهای است
هر كجا آب روان سبزه بود
هر كجا اشك روان رحمت شود
تا نگرید طفلك نازك گلو
كی روان گردد زپستان شیر او
چون خدا خواهد كه جان یاری كند
میل ما را جانب زاری كند
ای خدا زاری ز تو، مرهم ز تو
هم دعا از تو، اجابت هم زتو
هر كه را خواهی ز غم خسته كنی
راه زاری بر دلش بسته كنی
وانكه خواهی كز بلایش واخری
جان او را در تضرّع آوری
رحمتم موقوف آن خوش گریههاست
چون گرست از بحر رحمت موج خاست
تا نگرید طفلك حلوا فروش
بحر رحمت در نمیآید به جوش
مایه در بازار دنیا این زر است
مایه آنجا، اشك دو چشم تر است
آخرِ هر گریه ما خندهای است
مرد آخر بین مبارك بندهای است
گر رود چشمت ز گریه غم مخور
كه گشاید در دلت چشم دگر
چون بگرید آسمان گریان شود
چون بنالد، چرخ یاربّ خوان شود
ای دریغا اشك من دریا بدی
تا نثار دلبر زیبا شدی
اشك كان از بهر او بارند خلق
گوهر است و اشك پندارند خلق
زور را بگذار و زاری را گزین
رحم سوی زاری آید ای مهین
مثنوي معنوي