می بینی که آهو می خرامد
ترا می نگرد وانگاه
با گامهای ترد و پرنده
از سر علف و گیاه و خار می جهد
می بینی که در محاصرۀ کوههایی
و ابرها بر تو چتر می بندند
و رود
رود بزرگ
می خروشد
از سرچشمه های برفی سردش
می بینی که پرندۀ کوچک
از آب شیرینش می نوشد
و می خواند شاد، شاد
آنسان که انگار در جهان
هرگز بدی نبوده است
می بینی و می گذری و جهانت را می پذیری
و شادمانی ات آن است
که این همه در تو برگردانی زیبا دارد
و بر صفحۀ ذهن و خاطرات تو می نشیند
و بر صفحۀ دفتر شعرت
نقش می بندد.
Salida, Colorado
7 August 2008
———————————–