به خفت آن شب و بامداد پگاه
بیامد سوی دشت نخچیرگاه
سرا پرده و خیمه ها ساختند
ز نخچیر دشتی ، به پرداختند : فردوسی
چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
زانک بی گلزار بلبل خامش است
غیبت خورشید بیداریکش است : مولوی
باز سعادت رسید ، دامن ما را کشید
بر سر گردون زدیم ، خیمه و ایوان خویش
ساقی مستان ما ، شد شکرستان ما
یوسف جان برگشاد ، جعد پریشان خویش : مولوی
گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
ور بر تن تو عمر لباسی چست است
در خیمه ی تن که سایبانیست ترا
هان تکیه مکن که چارمیخش سست است : حکیم عمر خیام
منعم به كوه و دشت و بيابان غريب نيست
هر جا كه رفت خيمه زد و خوابگاه ساخت
آن را كه بر مراد جهان نيست دسترس
در زاد و بوم خويش غريب است و ناشناخت : سعدی
دست موتم نکند میخ سراپرده عمر
گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام
تو مپندار کز این در به ملامت بروم/ که گرم تیغ زنی بنده بازوی توام
سعدی از پرده عشاق چه خوش میگوید
ترک من پرده برانداز که هندوی توام : سعدی
غرض ز مسجد و میخانه ام ، وصال شماست
جز این خیال ندارم ،خدا گواه مـن اسـت
مـگر بـه تیغ اجل خیمه برکنـم ، ور نی
رمیدن از در دولت ، نه رسم و راه من است
از آن زمان که بر این آستان نـهادم روی
فراز مسند خورشید ، تکیه گاه من اسـت : حافظ
کنون که میدمد از بوستان ، نسیم بهشت
من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
گدا ، چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه ، سایه ابر است و بزمگه ، لب کشت : حافظ
سوی کوی جانان و جان های پاک/اگر میروی کاروانی خوش است
تو در شهر تن ماندهای تنگدل/ ز دروازه بیرون ، جهانی خوش است
زخودبگذری،بیخودی دولتیست/مکان طی کنی لامکانی خوش است
مگو اندرین خیمه ی بیستون / که در خرگهی ترکمانی خوش است
سیف فرغانی
بیا تا جهان را به هم برزنیم/ بدین خار و خس آتش اندر زنیم
بجز شک نیفزاید این درس و بحث/همان به که آتش به دفتر زنیم
ره هفت دوزخ به پی بسپریم/ صف هشت جنت به هم برزنیم
زمان و مکان را قلم درکشیم/ قدم بر سر چرخ و اختر زنیم
از این ظلمت بیکران بگذریم/ در انوار بیانتها پر زنیم
مگر وارهیم ازغم نیک و بد/ وزین خشک و تر خیمه برتر زنیم
ملکالشعرای بهار
شادی کن اگر طالب آسایش خویشی/کآسودگی از خاطر ناشاد گریزد
غم در دل روشن نزند خیمهٔ اندوه/ چون بوم که ازخانه آباد گریزد: رهی معیری
سر برآرید حریفان که سبوئی بزنیم /خواب را رخت بپیچیم و به سوئی بزنیم
آری این نعره ی مستانه که امشب ما راست
به سر کوی بت عربده جوئی بزنیم
خیمه زد ابر بهاران به سر سبزه که باز/خیمه چون سرو روان بر لب جوئی بزنیم
شهریار
معشوق من همچون طبیعت ، مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من ، قانون صادقانه ی قدرت را تایید می کند
او وحشیانه آزاد ست ، مانند یک غریزه ی سالم
در عمق یک جزیره ی نامسکون ، او پاک می کند
با پاره های خیمه ی مجنون ،ازکفش خود غبارخیابان را : فروغ فرخزاد
شب ، در آفاق تاریک مغرب/ خیمه اش را شتابان برافراشت
آسمان ها همه قیرگون بود/برف ، در تیرگی دانه می کاشت
من ، هراسان در آن راه باریک/ با غریو درختان تنها
می دویدم چو مرغان وحشی/ بر سر بوته ها و گون ها: نادر نادرپور
در هوای دوگانگی ، تازگی چهره ها پژمرد
بیایید ازسایه روشن برویم/بر لب شبنم بایستیم ، در برگ فرود آییم
شب بوی ترانه ببوییم ، چهره خود گم کنیم
از روزن ، آن سوها بنگریم ، در به نوازش خطر بگشاییم
بر خود خیمه زنیم ، سایبان آرامش ما ، ماییم
ما ، وزش صخره ایم ، ما صخره وزنده ایم : سهراب سپهری
وقتی که فصل پنجم این سال ، با آذرخش و تندر و طوفان
و انفجار صاعقه ، سیلاب سرفراز ، آغاز شد
باران استوایی بی رحم ، شست از تمام کوچه و بازار
رنگ درنگ کهنگی خواب و خاک را ، و خیمه ی قبایل تاتار
تا قله ی بلند الاچیق شب ، آتش گرفت و سوخت
وقتی که فصل پنجم این سال ، آغاز شد
دیوارهای واهمه خواهد ریخت و کوچه باغ های نشابور
سرشار از ترنم ، مجنون خواهد شد ، مجنون بی قلاده و زنجیر
دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
جنگل سرسبزدرحریق خزان سوخت/خیره براوچشم خونگرفته خورشید
دامن دشت ، از غبار سوخته پر شد/مرغ شب ، از آشیانه پر زد و نالید
جنگل آتش گرفته از نفس افتاد/ و آن همه رنگ و ترانه گشت فراموش
ابر سیه خیمه زد ، گرفته و سنگین/ بر سر ویرانه های جنگل خاموش
سینه این خاک خشک سوخته حاصل/بستر بس جویبارهای روانست
در دل گسترده اش ، چو ابر گرانبار/ اشک زلال هزار چشمه نهانست
هوشنگ ابتهاج
درگذرگاه زمان ، خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند ، رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند : مهدی اخوان ثالث
در سايه زار پهنه ی اين خيمه ی كبود
خوش بود اگر درخت ، زمين ، آب ، آفتاب ، مال كسي نبود
يا خوبتر بگويم؟ مال تمام مردم دنيا بود : فریدون مشیری
غباری خیمه بر عالم گرفته
زمین و آسمان ماتم گرفته
چه فصل است این که یخبندان دل هاست
چه شهر است این که خاک غم گرفته ؟ فریدون مشیری
د ر روزگا ر چیرگی د هشت و هر ا س
روز همچو شب ، زده خیمه به یک لبا س
آ ن ابرمنقلب،كه فضا ساخت قیرگو ن
خواهد شدن به نور وبها ران ،كه بی قیا س
دکتر منوچهر سعا د ت نوری
تهران - ١٣٥٨
بر گرفته از مجموعه سرودههای زنجیرها [1]
Read more: Poetry Chains of Canopy & Khaymeh
[2]
Recently by M. Saadat Noury | Comments | Date |
---|---|---|
برای نسرین ستوده : در زنجیری از سرودهها | 11 | Dec 01, 2012 |
ای دوست : در زنجیر اشاره | 1 | Dec 01, 2012 |
آفریدگار | 7 | Nov 04, 2012 |
Links:
[1] //legacy.iranian.com/main/main/blog/m-saadat-noury/chains
[2] //legacy.iranian.com/main/main/blog/m-saadat-noury/poetry-chains-canopy-khaymeh