مگر "حضرت آیت الله" چه بدی در حق ما کرده!؟

این یکی "ستار" نیز مانند آن یکی، ستاره شد و به کهکشان پیوست


Share/Save/Bookmark

مگر "حضرت آیت الله" چه بدی در حق ما کرده!؟
by FarrokhHeidari
24-Nov-2012
 

هنوزم بخوبی به یاد میاورم که در دادگاه دوم، حجت الاسلام عبداللهی حاکم شرع دادگاه انقلاب اسلامی، وقتی نگاهش به اعلامیه دست نویس تبلیغی روی پرونده ام افتاد که در پائین آن با حروف درشت شعار «مرگ بر خمینی» با دست خط من نقش بسته بود، با چشمانی دریده و قیافه ایی کاملآ حق بجانب و با لحن زنگ داری که بوی خون میداد رو به من کرد و پرسید: «مگر حضرت امام چه بدی و ظلمی در حق شما کرده که العیاذ بالله خواستار مرگ ایشان شدید!...»

سی و سه سال است که در این رژیم خون و جنون، ماشین قتل و کشتار بدون وقفه در کاربوده است و اساسآ روزی نیست که بدون جنایت شب شود، و شبی نیست که ظلمت کده این میهن، آبستن مرگ و نیستی ظالمانه دیگری نباشد... بی تردید قتل فجیع زنده یاد "ستار بهشتی" این جوان شجاع و آزاده، اولین و آخرین نمونه از زنجیره ی بی انتهای قتلهای سیاسی در ایران نبوده و نخواهد بود.

برای من امّا نام و چهره "ستار بهشتی" از همان روز اول شنیدن خبر جان باختنش، بلافاصله تداعی کننده یک نام و چهره دیگری بود که به حدود سه دهه قبل برمیگردد. همبند دلاورم "ستار بامنیری" از بچه های زندان اصفهان در دهه سیاه شصت بود که این روزها بطور گریزناپذیری یاد و خاطره اش، ذهن و دلم را بخود مشغول کرده است. ابتدا فکر میکردم شاید این تداعی بخاطر نام مشترکشان باشد... با کمی درنگ، وقتی نگاهم به عکس این یکی "ستّار" میافتاد بازهم بی اختیار یاد آن یکی "ستّار" میافتادم. نمیدانم، شاید شباهت خاص چشمان سیاه و درشت هر دو و برق نگاهشان بود... اندکی تأمل کردم و با دریغ و درد در خودم فرورفتم و آنگاه با نگاهی به گذشته های دور و سیری در خاطرات آن سالیان، به این دریافت روشنتر رسیدم که چه بسا فراتر از همه این شباهتهای ظاهری، آنچه که این دو وجود عزیز را تا به این حد متشابه، در ذهن متبادر میکند و در فراسوی زمان به هم پیوند میدهد، در واقع خصوصیات مشترک انسانی و سرگذشت و سرانجام زندگی کوتاهشان است.

البته این روزها از شخصیت ویژه این یکی "ستار" که چند روز پیش مظلومانه رفت، همراه با عکسهای مختلف رنگی از او، زیاد دیده و شنیده ایم و جا دارد این انسان نمونه را هرچه بیشتر و بهتر به هم نسلانش معرفی کرد. ولی من ترجیح میدهم در همین جا از آن یکی "ستار" که او هم مظلومانه و البته بسیار غریبانه رفت، فقط با یک عکس سیاه و سفید به جا مانده از او یاد کنم.

تا آنجا که حافظه ام یاری میکند "ستار بامُنیری" بچه آبادان و فرزند مردم خونگرم خوزستان بود که بخاطر بروز جنگ خانمانسوز با عراق، همراه با خانواده و خیل همشهریانش به اصفهان کوچ کرده بود و بالطبع مثل بسیاری از هم نسلان مان در آن ایام پرآشوب و خطیر سال شصت، در طلب آزادی و برابری، درگیر مسائل سیاسی و طبعآ رویارویی با این رژیم خون و جنون شد...

فکر میکنم سال ۶۲ بود که در رابطه با یک هسته مقاومت مجاهدین خلق دستگیر شد و نهایتآ پس از محکومیت در دادگاه انقلاب، به زندان دستگرد اصفهان منتقل شد. آن زمان تازه بیست سالش شده بود. جوانی مهربان و مودب و البته زندانی مقاومی بود... در همهمه و شور و شلوغی بچه های بند در آن سالهای پرغوغا، حالا فقط چهره مصمم و برق نگاهش به خاطرم مانده است. انسانی دردمند و دلیر و البته خیلی با اعتماد به نفس و با پرنسیب بود و هیچوقت تسلیم تهدید و تطمیع پاسداران و مسئولین امنیتی زندان نشد. بخاطر جابجایی های مختلف، جزئیات زیادی از روند زندانش ندارم فقط میدانم که نهایتآ در سال ۶۷ و در آن تابستان سیاه و سوزان، در فصل قتل عام شقایق های عاشق، توسط "کمیسیون مرگ" در صف اعدام قرار گرفت و مخفیانه به دار کشیده شد.

درآن سالهای اولیه دهه خونین شصت، یکی از شعارهای محوری که بچه های "هسته های مقاومت" در شرایط بشدت نظامی و امنیتی حاکم، با ریسک پذیری بالا، بر روی در و دیوار اماکن عمومی و یا بر روی برگه ها و تراکتهای تبلیغی می نوشتند چنین بود : «مرگ بر خمینی، زنده باد صلح و آزادی»... شعاری که بلاواسطه خواهان نفی کامل ولایت فقیه با همه تبعات جنگ طلبانه و استبدادیش بود و این البته جُرم اصلی "ستار بامنیری" بود... کوتاه هم نیامد و جان و جوانیش را نیز فدیه همین آرمان کرد... البته این "شعار" جُرمی بود که در پرونده بسیاری از ما، چه آنهایی که رفتند و چه آنانی که هنوز هستند، ثبت شده است.

هنوز بعد از حدود سه دهه بخوبی به یاد میاورم که در دادگاه دوم، حجت الاسلام عبداللهی حاکم شرع دادگاه انقلاب اسلامی، وقتی نگاهش به اعلامیه دست نویس تبلیغی روی پرونده ام افتاد که در پائین آن با حروف درشت شعار «مرگ بر خمینی» با دست خط من نقش بسته بود، با چشمانی دریده و قیافه ایی کاملآ حق بجانب و با لحن زنگ داری که بوی خون میداد رو به من کرد و پرسید: «مگر حضرت امام چه بدی و ظلمی در حق شما کرده که العیاذ بالله خواستار مرگ ایشان شدید»... و من همچون شکاری زخمی که در کمند صیادی جراّر گرفتار شده باشد، برای گریز از تیر زهراگین آن نگاه مرگبار، ناخودآگاه سرم را دزدیدم... براستی مگر حضرت امام چه بدی در حق نسل ما کرده بود؟!... آیا واقعآ در حکومت ملایان میتوان حدی و مرزی هم برای "وقاحت" تعریف و تعیین نمود؟!

بیش از سی و سه سال است که مردم این میهن و بخصوص نسل جوان و جلودار ایران، چه در دوران ولایت مطلقه آن یکی "حضرت آیت الله" و چه در زمان زمام داری این یکی "حضرت آیت الله"، در قفای آزادی سر و جان نثار کرده اند و در این راه دهها هزار انسان شریف و آزاده، یا در پای جوخه های مرگ و یا در کف خیابانها به خون درغلطیدند و یا به دار شقاوت کشیده شدند یا در اتاقهای شکنجه و در خفا زجرکش شدند... در این میان سوال تلخ و گزنده ی که همچنان باقی میماند اینست که آیا واقعآ جرم و جنایت قابل تصور دیگری در دنیای معاصر نمونه و وجود داشته که در ید قدرت این حضرات باشد و در حق مردم ستمدیده ایران مرتکب نشده باشند؟ آیا کارنامه سیاه و سراسر جور و جنگ و جنایت و تجاوز و شکنجه و کشتار هر کدام از این سران رژیم، و همینطور کیسه و انبان سرریز شده از غارت و چپاول هر کدام از کارگزاران این نظام پلید، حتی به اندازه ارزنی یا سرسوزنی، جایی برای تردید باقی میگذارد که مردم ستمزده و جوانان ستم ستیز ایران، خواهان نفی و نابودی کامل این رژیم نامشروع و وطن فروش نباشند؟

اتفاقآ هردو "ستار" داستان راستان ما هم، خواسته مشترکشان نفی ولایت فقیه و اصل و اساس نظام ظلم بود و هر دو سودایی جز "صلح و آزادی" برای مردم و میهنشان در سر نداشتند و شجاعانه آنرا ابراز میکردند.

آن یکی در اختناق هولناک دهه سیاه شصت در حالیکه کمیته چی های مسلح و جاسوسان "ارتش بیست میلیونی" خمینی همه جا را قرُق کرده بودند، دلاورانه بر در و دیوار شهر و محله شان می نوشت و این یکی در بحبوحه سرکوب خونین و خوفناک پس از قیام ۸۸ درحالیکه لباس شخصی های مدل "کهریزک" و "ارتش سایبری" ولایت سیدعلی، در هر کوی و برزن و در فضای مجازی جولان میدادند، با شهامت بر روی وبلاگش مینوشت... هر دویشان هم بطور واقعی میدانستند که چه بهای سنگین و گزافی را بخاطر اقدام جسورانه شان باید بپردازند.

بعد از اسارت و دستگیری نیز هر دو مقاومت کردند و تا آخرش ایستادند... آن یکی "ستار" به عنوان یک مجاهد، تسلیم آن "حضرت آیت الله" نشد و در برابر هیئت اعزامی ولی فقیه از هویت سیاسی و اعتقادیش دفاع کرد و غریبانه بر سر دار رفت... و این یکی "ستار" نیز بعنوان یک آزادیخواه دگراندیش تسلیم این "حضرت آیت الله" نشد و حتی کُد و رمز ورود به وبلاگش را هم به گزمه های ولایت نداد و مظلومانه زجرکش شد.

تنها تفاوت اساسی شاید تغییر دوران سیاسی و کیفیت سیستم ارتباطات در زمان گذشته و حال باشد. چرا که زنده یاد "ستار بامنیری" در دهه سیاه شصت و در خفقان بیسابقه "دوران طلایی امام راحل" بسر میبرد و از رفتن غریبانه اش به جز معدود یاران و بستگان داغدارش چندان کسی خبردار نشد. در روزگاری که حکومت اسلامی با قبضه انحصاری رسانه های عمومی و تهدید مرگبار مجامع داخل کشور و تطمیع بی حساب قدرتهای غارتگر غربی، مانع از بازتاب اخبار جنایاتش میشد. حال آنکه در دوران کنونی صرفنظر از تغییر تعادل و توازن قوای سیاسی در داخل و خارج از کشور، در عصر ارتباطات دیجیتالی و رسانه های فرا قاره ایی و تکنولوژی مدرن، هر فرد در هر شرایطی میتواند به مدد تلفن دستی و کامپیوتر و ماهواره و اینترنت... حتی با سرعتی نزدیک به سرعت نور، به تنهایی یک رسانه مردمی و یک کانون اطلاع رسانی باشد... و این چنین بود که بازتاب خون مظلومانه زنده یاد "ستار بهشتی" انعکاسی جهانی یافت و جباران حاکم و شخص خود "حضرت آیت الله" نیز در معرض یک بازخواست بیسابقه بین المللی قرار گرفتند.

فارغ از همه تفاوتهای سیاسی و خطی، واقعیت اینست که شهامت و فداکاری انسان آزاداندیشی همچون "ستار بهشتی" مبشر بنفشه امید در زمستان منجمد این میهن و موجب احیا و زنده شدن یاد و نام "ستار بامُنیری" و صدها و هزاران آزادیخواه دیگری میشود که طی دو سه دهه اخیر قاتلان شان همواره سعی میکردند راه و آرمان آنان را در زیر خروارها دروغ و فریب و تحریف و سانسور برای همیشه دفن کنند... و حالا در شب ظلمانی حکومت «آیت الله ها» این شب ترین شب تاریخ میهن، این یکی "ستار" نیز مانند آن یکی، ستاره شد و به کهکشان پیوست... ولی آیا طلیعه صبح صادق و طلوع خورشید آزادی ایران زمین نزدیک نیست؟

فرّخ حیدریآبان 1391HeidariFarrokh@gmail.com

----------------------------

پانویس:1- نام کامل "ستار" در شناسنامه اش "عبدالستار بامُنیری" بود.


Share/Save/Bookmark

more from FarrokhHeidari
 
firstdayofmylife

Dear Mehraban and Faramarz:

by firstdayofmylife on

Dear Mehraban and Faramarz: Hopefully, more basiji, will see the light and turn against the regime  in the near future.


Mehrban

Excellent point Faramarz!

by Mehrban on

Also he was killed because they perceived that he had no connections and no power.  That they would never have to answer to anyone about his death or injuries.  

In the way of most vile bullies, the weakest is the most in danger.   

 


-------------------------------------------------------------------------------- 

Afshin Shafai political activist at Evin prison arrested 2009

Mehdi Samadi political activist at Evin prison arrested 2009

 

 


Faramarz

Why Sattar was killed

by Faramarz on

 

 

Sattar was killed because he was supposed to be one of them, a Basiji.

He was a poor, simple worker with 9th grade education and the son of an old, religious mother who wore a black chador. He was born around the Islamic revolution and received the full Islamic Republic teachings and propaganda.

He was supposed to be the epitome of a Regime supporter, a Basiji. Instead, he became another vocal opponent of the Regime. That's why they treated him so harshly and so ruthlessly.

He showed them that they had failed to take away his humanity.


firstdayofmylife

You are so right about their

by firstdayofmylife on

You are so right about their eyes; piercing through your heart. Someday in the near future and in a free Iran, we will have official days of rememberance in their honor. Thank you sharing.


Roozbeh_Gilani

مرگ بر جمهوری فاشیست های‌ اسلامی. زنده باد صلح و آزادی.

Roozbeh_Gilani


ياد اين عزيزان همواره گرامي باد.برقرار و پاينده باد جنبش سرخ رهايي از ستم سرمايه


FACEBOOK