واژه ی " شعر" : در زنجیری از سروده ها


Share/Save/Bookmark

M. Saadat Noury
by M. Saadat Noury
09-Feb-2012
 

 

 

مرا بسود و فرو ریخت ، هر چه دندان بود
نبود دندان ، لابل چراغ تابان بود
دلم خزانهٔ پرگنج بود و گنج سخن
نشان نامهٔ ما مهر و شعر عنوان بود
همیشه شاد و ندانستمی که غم ، چه بود؟
دلم نشاط وطرب را ، فراخ میدان بود
بسا دلا، که به سان حریر کرده به شعر
از آن سپس که به کردار ، سنگ ‌و سندان بود ... : رودکی

جهان دل نهاده بدین داستان/ همان بخردان نیز و هم راستان
جوانی بیامد گشاده زبان / سخن گفتن خوب و طبع روان
به شعر آرم این نامه را گفت من/ ازو شادمان شد دل انجمن
فردوسی

فریفت ، یار شکربار من مرا به طریق
که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق
غلام ساقی خویشم ، شکار عشوه ی او
که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق ... : مولوی

دل رفت و صبر و دانش ، ما مانده‌ایم و جانی
ور زان که غم غم توست ، آن نیز هم برآید
هر دم ز سوز عشقت ، سعدی چنان بنالد
کز شعر سوزناکش ، دود از قلم برآید : سعدی

برای امتحان ، تا می‌توانی بار درد و غم
بنه بر دوش من ، تا بردباری‌های من بینی
برای یادگار خویش ، شعری چند از هاتف
نوشتم تا پس از من ، یادگاری‌های من بینی : هاتف اصفهانی

سعدی ار شعر من و حسن تو دیدی ، گفتی
غایت این است ، جمال و سخن ‌آرایی * را
سیف فرغانی چون شمع خیالش با تست
چه غم ار روز نباشد ، شب تنهایی را ... : سیف فرغانی
* اشاره است به این شعر :
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را : سعدی

شکرشکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر
کاین طفل یک شبه ، ره صد ساله می‌رود ... : حافظ

هر باد که بوی او رساند/صد بیت و غزل بدو بخواند
هر ابر کزان دیار پوید/ شعری چو شکر بدو بگوید ... : نظامی

شعر ، دانی چیست؟ مرواریدی از دریای عقل
شاعر ، آن افسون گری کاین طرفه مروارید سفت
صنعت و سجع و قوافی ، هست نظم و نیست شعر
ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت ... : ملک الشعرای بهار

کنون که بی هنرانند کعبه ی دل خلق
چو کعبه ، حرمت اهل هنر چه می خواهی؟
رهی چه می طلبی نظم آبدار از من؟
به خشکسال ادب شعر تر چه می خواهی؟ ... : رهی معیری

کافر نه ایم و بر سرمان ، شور عاشقی است
آنرا که شور عشق به سر نیست ، کافر است
یک شعر ، عاقلی و دگر شعر ، عاشقی است
سعدی ، یکی سخنور و حافظ ، قلندر است ... : شهریار
 
ابلیس ، ای خدای بدی ها !‌ تو شاعری
من بارها به شاعری ات رشک برده ام
عشق و قمار ، شعر خدا نیست ، شعر تست
هرگز کسی به شعر تو بی اعتنا نماند
غیر از خدا ، که هیچ یک از این دو را نخواست
در عشق و در قمار ، کسی پارسا نماند
زن ، شعر تست با همه مردم فریبی اش
زن ، شعر تست با همه شور آفریدنش
آواز و می ، که زاده ی طبع خدا نبود
این خوردنش حرام شد ، آن یک شنیدنش ... : نادر نادرپور

شعر یعنی با افق یک دل شدن ، یا لباسی از شقایق دوختن
شعر یعنی با وجود خستگی ، بر سر پروانه ای ، دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق، شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را ، از کویر گونه ای برداشتن .. : مریم حیدرزاده

چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این اشک ، اشک باغبان پیر رنجور است ...
شما هم ای خریداران شعر من
اگر در دانه های نازک لفظم و یاد ر خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است .. : نادر نادرپور

ای عشق جاودانه ی من ای شعر/ باز اين منم که سوی تو می آيم
باز اين منم که گونه ی خيسم را / بر گونه های سبز تو می سايم
باز اين منم که در ته اين بن بست/ از يادهای گمشده سرشارم
باز اين منم که لب به لب از ترديد/ از هر چه هست و نيست در آزارم
تنها تويی که در دل اين غربت/ دست مرا به حوصله می گيری
تنها تويی که در شب تاريکم/روشن ترين نشانه ی تقديری: .. پيرايه يغمايی

ما، از غزل به مرثیه پیوستیم
اما ، صفیر تیر / از ناله های شعر ، رساتر بود
ما در میان معرکه دانستیم/ کز واژه ، کار ویژه نمی اید
وین حربه را توان تهاجم نیست
تیر گلو شکاف که برهان قاطع است هرگز نیازمند تکلم نیست ...
ما ، بردگان فقرواسیران آفتاب/از فخر شعر ، سر به فلک سود یم
ما ، بازماندگان مشاهیر باستان
از نسل ابلهان/از نسل شاعران/ یا نسل عاشقان کهن بودیم
و کنون چراغ عشق درین خانه مرده است
ما ، نان به نرخ خون جگر خوردیم/زیرا که نرخ روز ندانستیم
شعرازشعور رو به شعار آورد/ما فهم این سخن نتوانستیم.. : نادر نادرپور

شعر دري ز مشرق تاجيک برفروخت / تا رودکي به باغ ادب سايبان نهاد
از توس با خروش برآمد يگانه مرد / فردوسي آن که بر تن ايران توان نهاد
تاشعر پارسي سفر کهکشان گزيد/گيتي به زيرپاي سخن نردبان نهاد...
اديب برومند

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند
نه شورو حال و عاطفه ، نه جادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند
نه رقص واژه ها ، نه سماع  خوش حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند
یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات
از ناف نیل ، تا لبه ی رود هیرمند ... : دکتر شفيعي كدكني

در شعر، نخواهم ز خدایان باشم
یعنی ز مهین نغمه سرایان باشم
خواهم سخن اززبانِ مردم گویم
یعنی که صدای بی صدایان باشم : دکتر اسماعیل خوئی

ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست
یا که آیا ، می توان بی شعر زیست
شعر تاریخ است و "حی" و "حاضر" است
بر همه آثار _ هستی ، نا ظر است
شعر، رود_ جاری_ اندیشه است
راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است
قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر، فصلی از خرد، از دانش است
یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره ، بر کوچه ی آسایش است
چشمه ای ، از زایش ست و رویش است ...

دکتر منوچهر سعادت نوری

 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار


Share/Save/Bookmark

more from M. Saadat Noury
 
M. Saadat Noury

باید برای عاطفه شعری ساخت

M. Saadat Noury


 

سوسن خانم گرامی

با سپاس و در پاسخ، سروده ی زیر تقدیم می شود

باید برای عاطفه فکری کرد
 پشت حصار فاصله ها مانده
 آیا کسی به تازگی از احساس
شعری برای تازه شدن خوانده ؟
باید به فکر رسم نوازش بود
آرام ومهربان و تماشایی
باید برای عاطفه شعری ساخت
با خانه های آبی و رویایی ... : مریم حیدرزاده

 http://www.jasjoo.com/books/new-poems/maryam_heidarzadeh/15/409

 


M. Saadat Noury

بدان شیرین که در زنجیر زلف ات

M. Saadat Noury


 

شیرین خانم گرامی

با سپاس و در پاسخ، سروده ی زیر تقدیم می شود

(با چند دست کاری لازم و واجب در شعر حافظ)
:
بدان شیرین که در زنجیر زلف ات
همه جمعیت است آشفته حالی
تو آگاهی ز خط و ربط_ آهنگ
و عمرت باد ، صد سال جلالی


Soosan Khanoom

Heydarzadeh is the best... thanks Mr. Nouri

by Soosan Khanoom on


شعر یعنی با افق یک دل شدن ، یا لباسی از شقایق دوختن

شعر یعنی با وجود خستگی ، بر سر پروانه ای ، دل سوختن

شعر یعنی سری از اسرار عشق، شعر یعنی یک ستاره داشتن

شعر یعنی یک نگاه خسته را ، از کویر گونه ای برداشتن .. :

                                        مریم حیدرزاده

ahang1001

منم باید زنجیره برپا کنم

ahang1001


جناب سعادت  نوری

کار های شما در باب برپا کردن این زنجیره ها برای من خیلی جالبه

خیلی وقته که بفکر این افتادم که در زمینه موسیقی با شما رقابت کنم

یعنی مثلا زنجیره ای از راپسودی ها...درست کنم

که صد البته تا کنون موفق نشدم....در حال حاضر شما یکه تاز زنجیره ها هستید

شاد و پایدار باشید 

 


M. Saadat Noury

شعر از دیدگاه دکتر پرویزناتل خانلری

M. Saadat Noury


همه ی ایرانیان گرامی
با سپاس و در پاسخ، نوشته ای از زنده یاد دکتر پرویز ناتل خانلری تقدیم می شود

شعر از دیدگاه دکتر پرویز ناتل خانلری

دکتر پرویز ناتل خانلری شعری را که محتوای تازه نداشت، شعر نمی دانست. او بر این عقیده بود که: «شعر خوب شعری است که حاوی معانی تازه و زیبا باشد و این معنی در مناسب ترین و زیباترین قالب ریخته شود. اگر کسی شعری بی وزن بگوید و معنی مقصود را آن چنان که باید زیبا و دلکش و تمام جلوه دهد، به گمان من بر کار او ایرادی نمی توان گرفت.»
http://www.daneshju.ir/forum/sitemap/t-110569.html


All-Iranians

از شبستان شعر آمده ام

All-Iranians


از کجایی تو با چنین خط و خال ؟
شهر عشاق روشنی اینجاست
شهر پروانه های زرین بال
نه غریبم من ، آشنا هستم
از شبستان شعر آمده ام
خسته از پیله های مسخ شده
از سیه دخمه ام برون زده ام
همرهم آرزو ، به کلبه ی شعر
آردها بیخت ، پر وزن آویخت
بافته از دل و تنیده ز جان
خاطرم نقش حله ها انگیخت
از شبستان شعر پارینه
من همان طفل ارغنون سازم
ارغنون ناله های روح من است
دردناک است و وحشی آوازم...
مهدی اخوان ثالث


M. Saadat Noury

شعر از دیدگاه محمدرضا شفیعی کدکنی

M. Saadat Noury



M. Saadat Noury

شعر در آثار سخنسرایان پارسی‌گو

M. Saadat Noury


Dear Anglophile  Thank you for your beautiful selected poems; please accept this in return

 شعر در آثار سخنسرایان پارسی‌گوhttp://ganjoor.net/index.php?s=%22%D8%B4%D8%B9%D8%B1%22+&author=0


M. Saadat Noury

انواع شعر از نظر قالب یا فرم

M. Saadat Noury



anglophile

اطاله کلام شد

anglophile


 

 منشين چنين زار و حزين چون روي زردان
شعري بخوان ، سازي بزن ، جامي بگردان
ره دور و فرصت دير ، اما شوق ديدار
منزل به منزل مي رود با رهنوردان
من بر همان عهدم كه با زلف تو بستم
پيمان شكستن نيست در آيين مردان
گر رهرو عشقي تو پاس ره نگه دار
بالله كه بيزارست ره زين هرزه گردان
صد دوزخ اينجا بفشرد آري عجب نيست
گر در نگيرد آتشت با سينه سردان
آن كو به دل دردي ندارد آدمي نيست
بيزارم از بازار اين بي هيچ دردان
آري هنر بي عيب حرمان نيست ليكن
محروم تر برگشتم از پيش هنردان
با تلخكامي صبر كن اي جان شيرين
داني كه دنيا زهر دارد در شكردان
گردن رها كن سايه از بند تعلق
تا وارهي از چنبر اين چرخ گردان

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

باچتر آبیت به خیابان که آمدی
حتماً بگو به ابر به باران که آمدی

نم نم بیا به سمت قراری که درمن است
از امتداد خیس درختان که آمدی!

امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده روئیت بنمایان که آمدی

فواره های یخ زده یکباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی

شب مانده بود و هیبتی از ناگهان تو
مانند ماه تا لب ایوان که امدی

زیبایی رها شده در شعر های من!
شعرم رسیده بود به پایان که آمدی

...پیش از شما خلاصه بگویم ـ ادامه ام
نه احتمال داشت نه امکان که آمدی


...گنجشگها ورود تو را جار می زنند
آه ای بهار گمشده ...ای آنکه آمدی!

فرهاد صفریان

 امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سكوت سپید كاغذها
پنجه هایم جرقه میكارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیكرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
كه همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر كردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سكر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم � تو � پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
كی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
كاش یارای گفتنم باشد
بس كه لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دریا ها
بس كه لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبك سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
كه همین دوست داشتن زیباست

فروغ فرخزاد

 

به قصد عشق رفتی از غم نان سردرآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سردر آوردی
تو مثل هیچ كس بودی كه مثل تو فراوان است
سری بودی كه روزی از گریبان سردرآوردی
تو می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت كردی و از خاك گلدان سردر آوردی
دراین پس كوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سردر آوردی
توكل شرط كامل نیست این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سردر آوری
"مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چركین"
چه پیش آمد كه از شعر زمستان سر در آوردی

حسن قریبی


لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می كند
كه جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
كه غرور ترا هدایت می كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بی آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م

هرگز كسی این گونه فجیع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگی نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی كه به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندك جائی برای زیستن
اندك جائی برای مردن
و گریز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكی آسمان را متهم می كند
كوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
كه به آواز زنجیرش خو نمی كرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شكوهمندی
نی لبكی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می كند

بگذار چنان از خواب بر آیم
كه كوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی كه یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از كدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟

تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من بركه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
كه پیكرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
كه گریز از جهنم را توجیه می كند،
دریائی كه مرا در خود غرق می كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

احمد شاملو

دوستش می دارم
چرا كه می شناسمش،
به دو ستی و یگانگی.
- شهر
همه بیگانگی و عداوت است.-
هنگامی كه دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهائی غم انگیزش را در می یابم.
اندوهش غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی.
همچنان كه شادیش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره ئی
كه صبحگاهان
به هوای پاك
گشوده می شود،
وطراوت شمعدانی ها
در پاشویه حوض.
***
چشمه ئی،
پروانه ئی، وگلی كوچك
از شادی
سر شارش می كند
و یاس معصو مانه
از اندوهی
گران بارش:
این كه بامداد او، دیری است
تا شعری نسروده است.

چندان كه بگویم
"ـ امشب شعری خواهم نوشت"
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو میرود
چنان چون سنگی
كه به دریاچه ئی
و بودا
كه به نیروانا.

و در این هنگام
دختركی خردسال را ماند
كه عروسك محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.
اگر بگویم كه سعادت
حادثه ئی است بر اساس اشتباهی؛
اندوه سرا پایش رادر بر می گیرد
چنان چون دریاچه ئی
كه سنگی را
ونیروانا
كه بودا را.

چرا كه سعادت را.
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقی كه
به جز تفاهمی آشكار
نیست.
بر چهره زندگانی من
كه بر آن
هر شیار
از اندوهی جانكاه حكایتی می كند
آیدا!
لبخند آمرزشی است.
نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان كه،چون نظری از وی باز گرفتم
درپیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.
آنگاه دانستم كه مرادیگر
از او گزیر نیست.

احمد شاملو


ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه كه از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیك است
كه چو بر می كشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همین یك قدمی می ماند
كورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
كه هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من كه چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است كه هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
كه زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
كی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من


هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)


All-Iranians

شعر چیست؟

All-Iranians


بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعر می گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اند بسیاری از آثاری را که به زعم سر ایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعر بیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کار نادرست خوانده اند. رضا براهنی در کتاب "طلا در مس" می نویسد: "تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد." بدین ترتیب نمی توان یک تعریف خاص را از شعر ارائه نمود اما ...
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.phppage%d8%b4%d8%b9%d8%b1+%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f&SSOReturnPage=Check&Rand=0


M. Saadat Noury

همه ی ایرانیان گرامی

M. Saadat Noury


Thank you for your informative link; please accept this in return    شعر کلامی است مرتب و معنوی و موزون  و خیال انگیزhttp://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-37383564eaf84472bff0d12cb02dd383-fa.html


All-Iranians

شعر

All-Iranians



M. Saadat Noury

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

M. Saadat Noury


 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها ، نور خواهم ریخت و صدا در خواهم داد
ای سبدهاتان پر خواب ، سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است
کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید
دل ها را با عشق سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد، آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت، نور خواهم خورددوست خواهم داشت :‌ سهراب سپهری


M. Saadat Noury

ای شعر ... ای الهه ی خون آشام

M. Saadat Noury


همه ی ایرانیان گرامی
با سپاس و در پاسخ، سروده ای از فروغ فرخزاد تقدیم می شود

امشب بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از این تلاش به تنگ آمد
ای شعر ... ای الهه ی خون آشام
دیریست کان سرود_ خدایی را
در گوش من به مهر نمی خوانی
دانم که باز تشنه ی خون هستی
اما ... بس است این همه قربانی.... : فروغ فرخزاد
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/foroogh_farokhzad/12/318


M. Saadat Noury

Dear Anahid

by M. Saadat Noury on

Thank you for very kind comment; please accept this in return

http://www.jasjoo.com/books/new-poems/maryam_heidarzadeh/18/608


All-Iranians

Beautiful Collection of Poems on Poems

by All-Iranians on

Thank you Jenab Dr Noury.


Anahid Hojjati

.

by Anahid Hojjati on

.