خروش و قیام : در زنجیری از سروده ها


Share/Save/Bookmark

M. Saadat Noury
by M. Saadat Noury
01-Feb-2011
 

 


برآمد یکی گرد و برشد خروش
همه کر شدی مردم تیزگوش
ز درگاه طلحند برشد خروش
ز لشکر همه کشور آمد بجوش : فردوسی

همی بر فلک شد ز مردم خروش
دماغ از تبش می برآمد بجوش : سعدی

قیام خواستمت کرد و عقل میگوید
مکن که شرط ادب نیست پیش سرو قیام  : سعدی

بیا و کشتی ما در شط_ شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی
که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز : حافظ

در این مقام اگر می مقام باید کرد
به کار خویش نکوتر قیام باید کرد : ناصرخسرو

خروش و جوش تو ازبهر بود و نابود است
که از سرود گروهیست شورش و غوغا
: خاقانی

سالها  در  خویش  افسردم  ولی  امروز
شعله سان سر می کشم  تا  خرمنت  سوزم
یا خمش سازی  خروش بی شکیبم را
یا  ترا  من  شیوه ای  دیگر  بیاموزم
 دانم  از  درگاه خود می رانیم،  اما
تا من  اینجا  بنده،  تو آنجا،  خدا باشی
سرگذشت تیرهء من،  سرگذشتی نیست
کز سر آغاز و سرانجامش  جدا  باشی : فروغ فرخ زاد

هشدار که مصر ، در خروش آمده است
وندر رگ نیل ، خون به جوش آمده است
بام  و بُن_  اهرام ، به خود می لر ز ند
تا خفته ی ملتی ، به هوش آمده است
: محمد جلالی ( م. سحر )

یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم/آ تش قهروغضب را،ا فکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب/شعله‌ ها بالا دهد،گیرد تمام خشک و تر
بغض ‌ها، فریاد ‌ها گردد،بسان بانگ موج/موج ها سرکش شود، افتد درون بحرو بر
هرخروشی ، دامن آ ه سحر جوید از آنک / داد ديرين را ستاند ، ازبسی بیداد گر
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف/روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را،آورد یکسر ‌پد ید/دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر ‌پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد/تا شود ایمن ، ز آسيب ریا و قهر و شر
یکزمان آیدکه گردون این فلک این آسمان/چترمهرخویش بگشایدخوش وگسترده تر
دکتر منوچهر سعادت نوری

درطربنا ک ، صبح_ روز_ قیا م
سینه چا کا نه ، غرق_ فریا د ‌یم
زن و مرد و جوان و پیر، همگا م
سوی_ محو_ بسا ط_ بید ا د ‌یم
دکتر منوچهر سعادت نوری

xxx
مجموعه ی گل غنچه های پندار


Share/Save/Bookmark

more from M. Saadat Noury
 
All-Iranians

خيام و خروش

All-Iranians


خيام  : در كارگه كوزه گري رفتم دوش / ديدم دوهزار كوزه آرام و خموش / ناگه كه يكي كوزه بر آورد خروش/  كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش


M. Saadat Noury

Dear AI

by M. Saadat Noury on

Thank you for the link; please accept this in return:

http://www.youtube.com/watch?v=vjAOsxOB-i4


M. Saadat Noury

دیوانه ی خردمند و خوش قریحه

M. Saadat Noury


 

با سپاس از یا د آوری شعر پر خروش حکیم ابوالقا سم فردوسی و نوشتا ر محبت  آ میز   شما ، در پاسخ سروده ای از روانشاد رهی معیری تقدیم می شود

 در خروش آ یم ، چو بینم کج نهادی های خلق
جویبارم ، ناله از هر پیچ و خم باشد مرا
گر چه در کارم چو انجم ، عقده ها باشد رهی
چهره ی بگشاده ای ، چون صبحدم باشد مرا  : رهی معیری


divaneh

سوی محو بساط بیدادیم

divaneh


از آن چـرم کاهنگـران پشت پـای
بپـوشنـد هنگـام زخــم درای
همان کاوه آن بـر سر نیـزه کـرد
همان گه ز بازار برخاست گـرد
خروشان همی رفت نیزه به دست
کـه ای نـامــداران یـزدان پرست
کسی کـــو هـوای فــریدون کنـد
سـر از بنـد ضحاک بیرون کنــد

از اشعار زیبای شما بسیار لذت بردیم. زیبا می سرایید. 

 

 


M. Saadat Noury

Dear AI

by M. Saadat Noury on

Thank you for the poem; please accept this in return

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو
اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو
اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش
اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو
اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى
از خانه برون چيست كه از خويش به در شو
گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش
ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو
خاكِ پدران است كه دستِ دگران است
هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
ديوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن
شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى
چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است
در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو
ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است
ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان
بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو
فریدون مشیری


All-Iranians

خروش: نادر نادرپور

All-Iranians


خطاب به خمینی
در چشم من، تو باد سیاهی که ناگهان
چندین هزار برگ جوان را ربوده ای ،
یا روح ظلمتی که پس از مرگ آفتاب
چندین هزار دیده ی پر اشتیاق را
بر بامداد بسته و بر شب گشوده ای
گر نقش شیر و صورت مهر مُنیر را
از رایتِ سه رنگ دلیران ربوده ای ،
یادش همیشه مایه ی جوش و خروش ماست
ور نام آن سخنور شهنامه گوی را
از لابلای دفتر و دیوان ربوده ای ،
تنها ، سروش اوست که در گوش هوش ماست
نادر نادرپور