همه چیز در آن تابستانهای ایران اتفاق افتاد،عجب! تابستانهای عجیب و غریبی به سراغمان آمد. بله دوستان در تابستان 58 زنان را در قارنا ی کردستان کشتند،وباز در تابستان و پاییز و زمستان سال 60 در جاجای ایران زنان را کشتند و باز هم در تابستان 67 زنان زا کشتند و این زن کشی در سرزمینی بنام ایران چه سوزان بود وچه هنوز، سوزان و گداز است. سوزان از نیک نامی ها، سوزان از تب عشق و دوستی و سوزان تر برای آزادی سرزمینی می میرند که زن در جمهوری اسلامی دو تاوان را همزمان می پردازد.
زن دهه 60 که خود دستاورد قیام 57 می باشد برای وضع بالقوه و رادیکال لازم دارد سرکشی وگستاخی سرکوب شده اش را بازسازی کند و خود آگاهی و هویت خود را در دیالکتیک سالهای گذشته اش جستجو و بازخوانی کند بطور مثال روشن و واضح گفته است ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم یا در خیابانهای اطراف دانشگاه تا پاسی از شب سنگر خیابانی را رها نکرده ، و بلند و رسا در کوچه و خیابان و زندانها با مبارزه سیاسی متشکل، رژیم جمهوری اسلامی را به چالش طلبیده وبرای اینکه به خود و خواسته ها سیاسی مطالباتش سر و سامان دهد به نمونه های دست یافتنی در شکل و حد مخالفت با سیستم سیاسی ،با قوانین ایدیولوژیک به ستیز بر خواسته بود. به باور من زن دهه 60 بی تاریخ نیست .
و البته نبایستی فراموش کنیم زنان در جامعه مجبور بودند با رنجیمضاعف فرهنگی(کنترل والدین و قید وبندهای خانوادگی بر فعالین زن) از سنت ها عبور نسبی و ساختار شکنی کنند و برای ادامه حق برابر فعالیت سیاسی با خانواده و جامعه در گیر شوندالبته در مورد این نوع محدویت ها در اکثر نوشته های زنان زندانی اشاره شده است .
پس حالا ببینیم این تاریخ نبرد زنان فعال سیاسی، که در صحنه های گوناگون سیاسی متشکل بوده چگونه به زندانها کشیده می شوند، آنان بطور وسیع دستگیر می شوند و علاوه بر زندان ،شکنجه ،انفرادی ،شلاق ،تابوت که در انتظارشان است ،فشار مصاعف ، آزار و کنترل مضاعف، تنبیه و دیکته کردن اخلاق جنسی، چشم چرانی، لحن گفتاری کثیف و هیزو آزارجنسی و تجاوز ،فشار مضاعف و جنسیتی بر زنان دو زندان رادر درون زندان برای زنان بوجود می آورد .
پس به جرا ت می توان گفت زنان هم نسل من در دهه 60 با همه سرکوب ها و فشارها ، در آن برهه دشوار که راه آزادی و روشنگری انقلابی یکی پس از دیگری سد می شد بنام زن زندانی سیاسی،مادران زندانی سیاسی،همسر،دختر و خواهر زندانی سیاسی و کودکان زندانی سیاسی نامی شایسته و سهمی سترگ و آموزنده از خود به یادگار می گذارد.
در بین این فعالین سیاسی، دختران و زنان جوان مبارز در میانگین سنی 22-18 قرار داشتند،زنانی هم بودند که با فرزندان خردسال خود دستگیر و یا حین دستگیری حامله بودند و یا مادرانی که به اتهام همدستی برای فرار و دستگیر نشدن فرزند خود دستگیر و همینطور همسر و خواهرفعالین به عنوان طعمه و کنترل و شناسائی جا و مکان فرد فراری به گروگان گرفته میشدند... و این سناریوی نوشته شده تاریخ سرکوبگری است که بر زنان اعمال گردید.
.
گزارش زیر نشان خواهد داد،بسیاری از زنان زندان دهه 60 در هر محاصره ایی که قرار گرفتند با مقتضیات مبارزه تنگه محاصر را متوقف ساختند و علیه قدر و قدرتی رژیم چنایتکار عملکرد شگرفی را بر جا گذاشتند.جای پای این ادعا در نحوه بازجویی ها و اطلاعات ندادنها ،مبارزه ضد چادر تحمیلی ،روحیه دادنها و نشکستن ها نشان داند.
برای آنکه زنان دهه 60 را ببینیم لازم است نشان دهیم سر گذشت آنان بر چه پایه ایی استوار بوده است و چرا جمهوری اسلامی چشم آن را نداشت زنان را ببیند. ایدیولوژی اسلامی و سیاسی تعزیر بخوان شکنجه و کابل،برادر پاسدار بخوان بازجو و شکنجه گر،پدر خوانده های زندان بخوان لاجوردی و حاج داود رحمانی، کار فرهنگی و شستشوی مغزی بخوان قبول ایدیولوژی و تواب سازی بخوان مخملباف، رحمت الهی و ضعیفه بخوان آزار جنسی و روحی هزاران پاسدار نسبت به زنانی که به فعالیت سیاسی رو آورده بودند و در محدوده بسته ،خانه نشین نشده بودند، چه بی پروا با زبانهای گوناگون در راه پر از فراز و نشیب زندان علیه سرکوبگری به ذفاع از دستاورد های سیاسی موجود آنزمان ،هدفمند پرداختند.
در این مقدمه در نظر دارم به شما زنان و مردان تبعیدی نشان دهم آن زنان برغم اینکه میدانستند حکم های طولانی خواهند گرفت ،یا زیر باز جویی شکنجه خواهند شد و یا اینکه میدانستند این راه بدون برگشت و شکنجه و مرگ است با آگاهی دست از سر رژیم برنداشتند و در زیر تخت شکنجه ،دادسرای زندان ،بیداگاهها ، میدان مبارزه ایی را آگاهانه و با اعتماد به نفس به جا گذاشتند، آنان بیشمار بودند، بیاد آریم آنان را!
در زندان 9 ساله ام در3زندان اوین ،قزلحصار و گوهردشت ، با زنانی همچون ناهید محمدی اعدامی سال 60 ،سیما دریانی اعدامی سال 60،شهره مدیر شانه چی اعدامی سال 60 ، نژلا قاسملو انفرادی گوهردشت ،کتایون داد امیری اعدامی 67 ، اشرف فدایی اعدامی 67 ، فروزان عبدی اعدامی 67 ، گل آبکناری سالن 3 زنان و مریم پاکباز اعدامی سال 67 آشنا شدم آنانرا در مسیری سخت و پر خطر شناختم، تجربه دوستی با این زنان برایم ارزنده و پرباربود که دوستیهای عمیقی را شکل داد که هر کدام سرنوشتی داشت.
این زنان در طی زندگی و مبارزه 9 ساله ام در زندان نقش مهمی را داشتند و امشب این زنان را بیاد آریم، تجربیات دور انداختنی نیستند و امید که پژواک صدایشان مانع از خود بیکانگی ما زنان ،مردان تبعیدی نگردد.بیاد آریم آنان را :
سیما دریانی در موقع دستگیری سیانور به همراه داشت ولی نتوانسته بود از آن استفاده کند و زنده به دست دادستانی زندان اوین افتاده بود. با او در محل بازجویی آشنا شدم ،رفاقتی عجیب و دوست داشتنی بین ما ایجاد شده بود. او به ما یاد می داد که از بازجوها نترسیم،بازجوها همه چیز را نمیدانند. از حرف های ما سوال در می آورند،پس خیلی با دقت و حساب شده برخورد کنید، در درجه اول نترسید و بعد در سوال و جوابها دقت کنید. آنچنان بر تن اش کابل زده بودند که نمی توانست نفس بکشد. از من چند سال بررگتر بود و می گفت پیش بینی این روز ها را داشته، شاید دهها و صدها کابل بر کف پایش زده بودند ولی پایش باز نشده بود، وقتی پایی که زخمی می شد بازجوها دوباره روی پای زخمی می زدند که دردش دهها برابر می شد . ازش سوال کردم چه جوریه که کف پاهای تو باز نشده ،او به من گفت در تابستانهای گرم با پای پرهنه روی صخره ها راه می رفتم تا اگر روزی به دست رژیم افتادم با عجز و ناتوانی نمیرم ....سیما وقتی زیر بازجویی می رفت شکنجه گر ان کابلها را انقدر سریع میزدند که اصلا قابل شمارش نبودند و وقتی او از بازجویی برمی گشت دوباره برایمان می گفت که به چه شکل و چگونه با جلادان بر خورد کنیم او در سال 60 با دفاع از تشکیلات سیاسی اش در زندان اوین اعدام شد.سیما را دختری پر غرور ،بی پروا و آگاهی دهنده در راهروی دادسرای زندان سال 60 می بینمش .
شهره مدیر شانه چی در بند 240 بالا در حالی که در گوشه سمت چپ اتاق 80 الی 90 نفری مان ایستاده به خاطر می آورمش . او را در حالتی دیدم که روزها های مدید هر روز او را به بازجویی می بردند و بعد از کابل به بند آورده می شد، وقتی وارد اتاق می شد گویی با نگاهش،با خنده و تبسم زیبایش ،درد شکنجه را در خود فرو می داد.چشمان بزرگش که در صورتش برجستگی خاصی دارد با ما سخن می گوید. او را چنان زده بودند که گویی دیالیز شده بود و جوش های بزرگ و چرگینی در صورتش نمایان بود که دوستان زن زندانی می گفتند از عفونت شدید کلیه هاست.او محبوبیت بی نظیری داشت وبسیار فروتن و مهربان بود او را همیشه ایستاده دیده بودمش و این ایستادگی را تا لحظه اعدامش هم ادامه داد.شهره را همیشه دختری پر لبخند،راضی از زندگی و ایستاده در گوشه سمت چپ اتاق 6 زندان سال 60 می بینمش.
ناهید محمدی، دختری بذلهگو، شوخ طبع، شاد، زیبا با چشمانی درشت با کت و دامنی شیک به رنگ آبی تیره، آرایش کرده دستگیر شد. در هنگام ورود به زندان اوین چادر سرمهای به سرش انداخته بودند. با شیطنت و با طنز بمن گفت چادر سرمهای را به من دادند که به رنگ لباسم جور در آید. ناهید، به شدت با کابل شکنجه شد و ﺁﻥﻗﺪﺭ ﺑﻪﻛﻒ ﭘﺎﻳﺶ ﺯﺩﻩﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪﭘﺎﻫﺎﻳﺶ ﻣﺜﻞﻳﻚ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﺎﺩﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﻣﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻟﺒﺎﻧﺶﻭ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻗﻄﻊﻧﻤﯽ ﺷﺪ.در دادگاه از تشکیلات سیاسی اش دفاع کرد، به همین دلیل یقین داشت اعدام خواهد شد. کوتاه به بند آورده شد و موقع وداع با دیگر زندانیان آهنگ مرا ببوس را خواند. با تکتک ما روبوسی کرد و هیچ اعتنائی به فریاد نگهبان زن که جیغ میکشید سریع، سریعتر، برادرها بیرون از بند منتظرند، نکرد. ناهید، جسورانه چادر مسخره سرمهای را تا آخرین لحظه به سر نکرد و نگهبان موقع خروج او از بند چادر را به سرش انداخت!ناهید را یک جنگجو ،ضد سلطه و ضد نمادهای ارتجاعی ،همچون حجاب اجباری سیاه چادرها دیدمش او رادر جلوی بند زندان اوین بخاطر می آورمش.
ایستادگی زنان زندانی سیاسی دهه 60 علیه چادر مشکی ،
بعد از برملا شدن شستشوی مغزی تابوتها در زندان قزلحصاردرسالهای 63-62 که تماما با روانشناسی وحشت، ناامنی و سرکوب توام بود. با رفتن حاج داود رحمانی شکنجه گر و رئیس زندان قزلحصار و آمدن هیئت رسیدگی به وضعیت زندانیان، شخصی به نام میثم، رئیس زندان و فردی به غایت وحشی به نام ناصریان، دادیار زندان قزلحصار شدند. این جابجائی و جایگزینی بسیار ماهرانه انجام گرفت. در این بین مقررات قرون وسطائی و متمرکز بر چیده شد. اما مقررات جدید و شکنجههای مدرن غیرمتمرکز یعنی جابجائی، جدا و تفکیک کردن زنان نوجوان از زنان جوان و فشار و تهدیدبا استفاده از شگردهای متنوع فرسایشی، در انتظارمان بود.
در این برهه اجباری شدن چادر مشکی، به جای چادر رنگی در ملاقات و بهداری بود که زندانیان و مشخصأ زنان چپ را با خود درگیر کرد و از بند 7 قزلحصارمحل شروع حرکت، زنان چپ را به بندهای دیگر و جابجائیهای فرسایشی به سایر بندهای زندان قزلحصار، گوهردشت و به زندان اوین، بند مخوف زیرزمین 209 کشاندند.
ماری اسم مستعار ، دختر جوان و کم سن و سالی به علت قبول نکردن وسرنکردن چادر مشکی برای رفتن به ملاقات و بهداری ، ماهها از ملاقات و ... محروم بود. هردو هفته یک بار خانوادهها به جلوی زندان میآمدند. میثم و ناصریان، با زرنگی و شیادی بسیار به آنان میگفتند که «دختران شما دلشان نمی خواهند خانواده هایشان را ببیند و خودشون به ملاقات نمیآیند» « دوست ندارند به ملاقات بیایند» خانوادهها نگران که چه عملی از آنها سر زده است . دختر با چادر رنگی مسافت و طول واحد 3 را به طرف سالن ملاقات طی کرد؛ در ملاقات حضوری علت نیامدن را برای آنان که راحتتر و بدون سانسور بود، توضیح و تشریح کرد. خانواده بعد از ملاقات حضوری با اصرار از دختر چادر رنگی را گرفته و چادر مشکی تازه دوخته شده را به او دادند.به این باور که ماری چادر مشکی را سر خواهد کرد .
مدتی طول نکشید که ناگهان در ورودی بند 3قزلحصار باز شد و ماری بدون چادر وارد بند شد. بهت،خنده و شادی بود که برچهره و لبان سایر زندانیان نشست. دختر گفت:با اصرار خانواده چادر را گرفتم ولی بعد از رفتن پدر و مادرم چادر را آنجا پرت کردم و دوان دوان(که مسیر کوتاهی نبود) به بند آمدم. بلافاصله ، یاالله یعنی دستور حجاب را دادند. ناصریان، با چهره عصبانی و خشمناک وارد و همه را به زیر هشت و سالن بند کشاند. ناصریان، فریاد میکشید به چه اجازهای در راهروی واحد که برادران /مردهای فنی کار میکنند و این همه پسر زندانی در رفت و آمد هستند «لخت» به بند آمدی و دختر را در همان محل شلاق زدند این صحنه و ماجرا هم تراژدی، توهینآمیز،فشار و در گیری با خانوادهها و هم خندهدار و شجاعانه و ناباور بود. بارها از دختر خواستیم، ماجرا راتعریف کند و او با تعریفهای با مزه و حالت شوخ طبعش ماجرا را بازگو میکرد.ماری را سرکش ،بی محابا ،بشاش در راهروی قزلحصار البته بی چادر دوان دوان می بینمش .
ایستادگی زنان زندانی سیاسی دهه 60 علیه ایزولاسیون و انفرادی گوهردشت
در انفرادیهای گوهردشت در سالهای 62-61 جیغهای مکرر و عجیب و غریب دختری شنیده میشد: در را باز کنید! از درد دارم میمیرم! کثافتها در را باز کنید! باز صدا خاموش میشد. چند لحظه بعد تکرار دردها و جیغهایش به گوش میرسید ماهها بعد در قزلحصار او را دیدم او یکی از صمیمی یارانم بود فاطی برایم گفت که چگونه با داشتن دردهای وحشتناک و عفونت تخمدان پاسدارها به حرفش توجهای نداشتند و اقدامی نمیکردند، چطور مجبور بود در ایزولاسیون ، انفرادی گوهردشت با مرگ دست و پنجه نرم کند و چارهای بر این درد بیپایان در پیش نبود.برای عقیم ساختن اجباری کسی از دختر سئوالی نکرده و خودشان برگه عمل را امضا کرده بودند بعد از سلاخی تخمدانها و موقع به هوش آمدن پاسدارهای زن بالای سرش رفته بودند و از فاطی اسم دوستانش و افراد سر موضعی را میپرسیدند دختر گفت: دلم میخواست در موقع بازجوئی پاسدارها جیغ بکشم و همه آنها را خفه کنم. علت درد تخمدان سینه خیز بردنهای مکرر حاجی داود رحمانی بود که بایستی راهروی دراز و زمین سرد قزلحصار را سینه خیز طی میکردی و هر کس سریعتر نمیرفت ملیجک ،حاجی داود رحمانی با شلاق به بالای ران و با پوتین به نقاط حساس بدن میزد!فاطی را سرشار از زندگی ،احترام به ارزش ها و همپای جنبش سیاسی در زنده گان خارج از کشور ایران می بینمش .
نژلا دختری در سلول های مرگ تدریجی انفرادی های گوهردشت در اعتصاب غذا بسر می برد و پاسداران جنایت و شکنجه با فحش و توهین های مستهجن جنسی، دهان دختر را باز کرده و قیفی را در دهان او گذاشته و بزور می خواستند اعتصاب او را بشکنند، اما او در مقابل وحشیگری پاسداران هم چنان آرام و متواضعانه نه به عنوان قربانی خاموش بلکه با تلاشی تحسین برانگیز دیوارهای سکون شده انفرادی های گوهردشت را به شورشگری پر صدا مبدل می کرد و خواسته هایش را بدون سازش بیان می کرد(ﺑﻌﺪﻫﺎﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﺴﺖ ﻭﺟﻮﻱ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻪﺍﻭ ﻧﮋﻻﻗﺎﺳﻠﻤﻮ ﺑﻮﺩ نژلا را بی آلایش ،بی پایان وپر کشمکش در قبرستان پاریس در مراسم آذر درخشان بروی قبرش دیدمش.
.
سرنوشت گره خورده زنان دهه 60با کودکان
زن سیاسی که با کودک خردسالش دستگیر شده بود .از بازجوئی اش اینچنین برایم گفت: هر وقت که مرا برای بازجوئی میبردند، بچه نوزادم را تک و تنها روی زمین سلول میگذاشتم و باید میرفتم. در زیر بازجوئی فقط به پسرم فکر میکردم در چه وضیعتی است و امیدوار بودم که سریع شکنجهها به پایان رسد تا هر چه زودتر به سلول برگردم تا بتوانم کودکم را به آغوش بگیرم.
با کابلهای زیادی که به کف پایش زده بودند تا زانو باند پیچی شده بود ، یکی از افراد بسیار شکنجه شده زندان زنان بود او را به خاطر فعالیت سیاسی خود و همچنین جای همسرش را از او میخواستند. یعنی اطلاعات زندهای داشت که باعث میشد بیش از بیش در معرض فشار و شکنجه وحشیانه قرار گیرد!
کودکان زندان هیچ تصویری از نرم ساده زندگی نداشتند هیچ حیوان یا پرنده واقعی را ندیده و یا لمس نکرده بودند دنیای ساخته شده کودکان پاهای باندپیچی زندانیان زن شکنجه شده بود و یا شنیدن فریادهای انسانهای زیر بازجوئی بود.
جدائی غیرطبیعی و غیرانسانی یکی از تلخترین صحنههائی بود که از دید هیچکدام ما پنهان نماند. در ملاقاتهای کابین دار پاسداران سیاه چادر، کودکان را از زنان مادر در حالی که کودک به بدن مادرش چنگ انداخته بزور گرفته و با بیرحمی کودک را به پدر و مادر زندانی می¬دادند. کودک با چند دست جابجا شدن در سالن ملاقات از مادر به پاسدار زن نگهبان، مرد نگهبان و بالاخره به دست خانواده میرسید. از احساسات کودک که چه چیزی بر او رفت اطلاع ندارم ولی اکثر این نوع زنان خود را برای داشتن فرزند سرزنش میکردند و بعضا از آینده و پیشامدهایش نگران بودند و همین مسئله موجب ناراحتی دو برابر می¬شد.
یادی از زنان 67
زنان بسیاری درسراسر ایران در اعدامهای دستهجمعی سال 67، به تفتیش عقاید جمهوری اسلامی دربیدادگاهها نه گفتند و به چوبههای دار و اعدام سپرده شده و نامی همیشگی بر یادها گذاشتند...
فروزان عبدیروحیه فوقالعاده بالا یی داشت بسیار محبوب بود و تاثیرگذار،او یک ورزشکاربود در زندان به زنان والیبال یاد میداد در صورتش یک بردباری وعشق موج میزد با همه با عشق و محبت همدلی میکرد و تاییر عجیبی در رادیکالیزه کردن و دموکراتیزه کردن هم تشکیلاتهاایش داشت با او در زندان قزلحصارآشنا و چند ماه قبل از کشتار 67 در بند 3 دیدمش از او برای گذر موفق اش از گوهردشت تعریف هایی می کردند او در قتل عام 67 به قتل رسید، فروزان را مسئول ،محبوب و تاثیرگذاربا قلبی بزرگ و طوفانی می بینمش .
کتایون دادامیری به شکل تنبیهی وتبعیدی از زندان رشت نزد ما آورده شد مادرش یکی از زنان زحمتکش بود که کتایون را بدون پدر و با رختشویی بزرگ کرده بود مادرش هر چند وقت یکبار به ملاقات می آمد و وقتی کتایون از ملاقات برمیگشت با لهجه شیرین گیلک ملاقاتش را تعریف میکرد کتایون یکی از جوانهای زنان چپ بود ودر شوخ طبعی هم از همه بیشتر حوصله داشت زبانش کمی میگرفت و با شوخ طبعی می گفت وقتی بدنیا آمدم چون زبونم دراز بود مدام به در ،دیوار میخورد ، ما را با این حرفهاش می خندوند از بند زنان زندان اوین او را صدا زدند و از سرنوشت اش تا چند سال قبل خبری نداشتم در اینجا شنیدم کتایون در قتل عام رشت اعدام شد. کتایون،شیرین ،نوجوان ،سرکش ،رئوف وبردبار میبینمش .
مریم پاکباز،در سال 59،در حالی که 16 ساله بود ،در منطقه نازی آباد دستگیر شد درونی بزرگ،خلاق، سر سبز و روحی لطیف و خوشبو چون گل مریم داشت؛در قزلحصار با او آشنا شدم.در شکنجه¬گاه تابوت(دستگاه) 9ماه مقاومت کرده بود این زنان در اعدامهای دستهجمعی سال 67،از 3بند یک ،دو ،سه به چوبه های دار آویخته شدند به تفتیش عقاید جمهوری اسلامی دربیدادگاهها نه گفتند و به چوبههای دار و اعدام سپرده شده و نامی همیشگی بر یادها گذاشتند...بیاد آریم آنان را
مقاومت زنان در دهه 60 در تاریخی مبارزاتی ایران و جهان دارای جایگاه بسیار ارزشمند و گران است،دهه ائی که ابعاد سرکوب و اخنتاق در تمامی عرصه های اجتماعی بصورت سیستماتیک به اجرا در آمد و تاریخ مبارزاتی ایران وجهان باید از مقاومت انقلابیون،مبارزین و مخالفین در دهه 60 درسهای بسیاری بیاموزد.
مینا زرین

Comments 14 Pending 0
Mehrdad A
ReportInteresting! Coming back here after a day and still not ONE single comment from the greenies or reformers or anti-US/Israeli lobbyists who shed crocodile tears for Chavez. They care about the rights of women if they are suppressed by anyone else and not IR.
Faramarz
ReportBecause Chavez was supposedly fighting the Imperialist west (while selling oil and gasoline to the west through Citgo). These women on the contrary were fighting a regime which in turn was fighting the Imperialist west.
faraway
Reportقربانیان و شاهدان
http://www.iranrights.org/farsi/library-118.php
Jahanshah Rashidian
Reportمرسی روزبه عزیز از نقل خاطرات زندان. حتما بیشتربنویسید تا نسل های امروز این رژیم را در کلیتش بشناسند. تجربه من از برخورد با زندانیان سیاسی ان دوران همیشه بر خورد با انسان های متعهد و مبارزی مانند شما یا ایرج مصداقی نیست. برخی از زندانیانی, که مثلا برای خواندن یا تکثیر یک اعلامیه یا نشریه زندانی سیاسی داشتند، تواب شدند. برخی بعد از آزادی به خارج انتقال تا به نام اوپوزیسیون مدافع تداوم عمر رژیم شوند. برخی آنچنان تعادل روانی را از دست داده اند که هزیان میگویند. شور بختانه یک زندانی سیاسی بعد از آزادی همیشه یک انسان مبارز نیست در موا ردی انسانی خود فروخته، مشکوک و یا از نظر روانی غیر متعارفی است.
Roozbeh_Gilani – "Personal business must yield to collective interest."
Reportدوست عزیز جهانشاه: البته این مقاله نوشته مینا زرین، از مبارزان سیاسی پیش و پس از انقلاب و از مبارزان سیاسی فعلی است. شخص من به علت سنم ( ۹ سالم بیش نبود در دوره انقلاب) گذارم به زندانهای جمهوری اسلامی نیفتاد. ولی اقوام و هم محلی ها و حتی یک بچه هم سنّ هم کلاسی خودم زندانی، شکنجه و اعدام شدند.
با حرف شما در باره زندانیان سیاسی که جان به در بردند کاملا موافقم. حقیقت امر این است که اسلامیون، بهترین و با ارادهترین زندانیان سیاسی راا اعدام کردند. این هدف آنها بود که اپوزیسیون راا از خبرهترین و شجاعترین کادرهای سیاسی محروم کنند. ولی خوشبختانه هنوز تعداد نسبتا زیادی از این عزیزان جان به در برده بدون ننگ توابی، امروز با ما هستند که تجربیات مبارزات سیاسی خود راا به نسل جوان ایران آموزش دهند.
Roozbeh_Gilani – "Personal business must yield to collective interest."
This comment was removed by the Iranian.com Staff for violating our Commenting Standards
faraway
ReportYour observations are spot on regarding the aftermath of being imprisoned in the Islamic republic of hell. There are many prisoners or even political activists who are dispatched abroad to propagandize or spy one other dissidents.
P_J. – An Iranian!
ReportIranian women have always been an integral part of, and on the forefront of all social change and revolutions, from Satar Khan/Bagher Khan times on! Iranian revolution would not have happened without their direct/indirect participation! Those who underestimate their power or influence will live to regret their poor judgments; as did the corrupt and vicious Pahlavi regime with all the murders that SAVAK agents committed in order to save their corrupt, traitor stooge. Iranian revolution not only was inspired by, but triggered by them!
What we are witnessing here is another storm of discontent gathering and turning into a hurricane of hatred toward these backward thinking Akhoonds and their goons, exactly as it had happened 35 years before, with point of no return fast approaching!
Great and thoughtful article!
Thanks Roozbeh!
ahosseini – Believe in a democracy that leaders and representatives are controlled by members at all times.
Reportاگر مردى بيا ايران و زن باش
بيا همچون زنان اين وطن باش
بيا و بين كه اين اجحاف ها چيست
شمارم من ز يك تا نمره بيست
به دستور پدر شوهر بگيرى
يكى آقاى بالا سر بگيرى
سپس بر طبق قانون الهى
بيفتى با سرت درتوى چاهى
ز روى اقتصاد و روى سنت
تو هم تمكين كنى و هم اطاعت
.....
چنين باشد مقام زن در اسلام
به دستورات دين و جمله احكام
وحالا گو به من گر مرد باشى
چو رستم پهلوان يك فرد باشى
توانى لحظه اى كردن تحمل
تحمل كردن احكام بنجل
....
يقيناً اينكه خشم و كينه زن
ز ريشه بر كند افكار موهن
لينك
http://iranian.com/ahosseini
G. Rahmanian
Reportتنها راه رهايى ايران و ايرانيان اتحاد كليه نيروها در جهت سرنگون سازى نظام منفور و ضدانسانى اسلاميست هاي حاكم ميباشد
Faramarz
ReportActually, this account and the similar ones point out that the real involvement of the Iranian women in the revolution started after 1979 and it was aimed at the Islamic Regime and not the late Shah.
Mehrdad A
ReportThis is what the spineless reformers either can't see or opt not to on purpose. Iran cannot survive the future tsunamis of violent upheavals without revisiting the atrocities of the '80s.
faraway
ReportExcellent post. This should be front-paged as the main article not that haphazardly put together attempt at punditry.
Roozbeh_Gilani – "Personal business must yield to collective interest."
ReportThanks faraway. Mina Zarin is quite something isnt she? You dont hear much about her and many more like her, yet they tirelessly work for human rights in Iran.