Advertise here

خواب : در زنجیری از سروده ها

Balatarin

 


١ - در برخی سروده های کهن

زیر خاک اندرونت ، باید خفت
گرچه اکنونت ، خواب بر دیباست : رودکی
 
دلش ، گشت پربیم و سر ، پرشتاب
وز او دور شد ، خورد و آرام و خواب.. : فردوسی
 
بی همگان به سر شود ، بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی‌شود
دیده ی عقل ، مست_ تو ، چرخه ی چرخ ،پست_ تو
گوش_ طرب به دست_ تو ، بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند ، دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند ، بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر_ من و خمار_ من ، باغ_ من و بهار_ من
خواب_ من و قرار_ من ، بی‌تو به سر نمی‌شود... : مولوی
 
آنانکه محیط_ فضل و آداب شدند
در جمع_ کمال ، شمع_ اصحاب شدند
ره ، زین شب_ تاریک نبردند برون
گفتند ، فسانه ‌ای و در خواب شدند
***
در خواب بدم ، مرا خردمندی گفت
کز خواب ، کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
می خور ، که به زیر خاک می‌باید خفت
***
عمرت تا کی ، به خودپرستی گذرد
یا در پی نیستی و هستی گذرد
می نوش ، که عمری که اجل در پی_ اوست
آن به ، که به خواب یا به مستی گذرد
***
برخیز ز خواب ، تا شرابی بخوریم
زان پیش ، که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ، ناگه روزی
چندان ندهد زمان ، که آبی بخوریم
***
برخیزم و عزم_ باده ی ناب کنم
رنگ_ رخ خود ، به رنگ_ عناب کنم
این عقل فضول پیشه ، را مشتی می
بر روی زنم ، چنانکه در خواب کنم : حکیم عمر خیام
 
وه که گر من بازبینم ، روی یار خویش را
تا قیامت شکر گویم ، کردگار خویش را
یار بارافتاده را ، در کاروان بگذاشتند
بی‌وفا یاران ، که بربستند بار خویش را
مردم بیگانه را ، خاطر نگه دارند خلق
دوستان ما بیازردند ، یار خویش را
همچنان امید می‌دارم ، که بعد از داغ هجر
مرهمی بر دل نهد ، امیدوار خویش را
رای رای توست ، خواهی جنگ و خواهی آشتی
ما قلم در سر کشیدیم ، اختیار خویش را
هر که را در خاک غربت ، پای در گل ماند ماند
گو دگر در خواب خوش بینی ، دیار خویش را
عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن
ور کنی بدرود کن ، خواب و قرار خویش را
گبر و ترسا و مسلمان ، هر کسی در دین خویش
قبله‌ای دارند و ما ، زیبا نگار خویش را... : سعدی
 
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب ، دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد ، به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه ی من ، خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود ، گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان ، خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه ، به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ی ما ، نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده ی مست
خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه ، که چون توبه ی حافظ بشکست : حافظ
 
نه از خواب و از خورد ، بودش مزه
نه بگسست ، از چشم او نایزه... : عنصری
 
نیز چه خواهی دگر ، خوش بخور و خوش بزی
انده فردا مبر ، گیتی خواب است و باد... : منوچهری
 
از این خواب ، اگر کوته است ار دراز
گه_ مرگ ، بیدار گردیم باز... : اسدی توسی
 
ز تو ، منازل ملک است ، ممتلی از خوف
ز تو ، قواعد دین نیست ایمن از تغییر
به بند و حبس سزایی ، که از تو دیوانه
امور دنیی و دین ، درهم است چون زنجیر...
ز قید شرع ، که جان است بندهٔ حکمش
دل تو مطلق و در دست نفس کافر اسیر
به نزد زنده‌دلان ، بی‌حضور خواهی مرد
که خواب غفلت تو ، دارد اینچنین تعبیر... : سیف فرغانی
 
وقت است که از خواب جها لت ، سر خویش
برکنی تا بسرت ، بر وزد از علم نسیم... : ناصرخسرو
 
هرچیز که هست ، ترک می باید کرد
وز ترک اساس برگ ، می باید کرد
در ترک تعلق از بدن راحت هاست
از خواب ، قیاس مرگ می باید کرد : خواجه عبداﷲ انصاری
 
خواب ناید دختری را ، کاندر آن باشد که باز
هفته ٔ دیگر ، مر او را خانه ٔ شوهر برند... : سنائی
 
برای بوی وصال تو ، بنده ٔ بادم
برای پاس خیال تو ، دشمن خوابم... : خاقانی
 
می حرام است در آن بزم ، که هشیاری هست
خواب تلخ است در آن خانه ، که بیماری هست
با پريشان نظري بس که بدم ، مي شکنم
هر کجا آينه اي ، بر سر بازاري هست... : صائب تبریزی
 
خواب ، خون در بدن فسرده کند
زندگان را ، به رنگ_ مرده کند... : اوحدی مراغه‌ای
 
از پختگی است ، گر نشد آواز ما بلند
کی از سپند سوخته گردد ، صدا بلند؟
سنگین نمی‌شد اینهمه خواب ستمگران
گر می‌شد از شکستن دلها ، صدا بلند
هموار می‌شود به نظر بازکردنی
قصری که چون حباب شود ، از هوا بلند
رحمی ، به خاکساری ما هیچ‌کس نکرد
تا همچو گردباد نشد ، گرد ما بلند... : صائب تبریزی
 
دوش در خواب ، لب نوش تو را بوسیدم
خواب ما ، به بود از عالم بیداری ما
بی کسی بین که نکرده‌ست به شبهای فراق
هیچکس غیر غم روی تو ، غم‌خواری ما... : فروغی بسطامی

٢ - در برخی سروده های این زمانه

گویند عارفان ، هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا ، طلاست
فرخنده طائری ، که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و هم عرصهٔ هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره ، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای ، کار جان گزین
تن پروری چه سود ، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم ، فضیلت است
تنها وظیفهٔ تو همی نیست ، خواب و خاست... : پروین اعتصامی
 
شرح داغ دل پروانه ، چو گفتم با شمع
آتشی ، در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مرد ، ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل ، که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد
بر سر_ آتش_ جور_ تو ، کبابش کردم
زندگی کردن من ، مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم : محمد فرخی یزدی
 
بگرفت شب ز چهرهٔ انجم ، نقابها
آشفته شد به دیدهٔ عشاق ، خوابها
استارگان تافته بر چرخ_ لاجورد
چونان که اندر آب ، ز باران حبابها... : ملک‌الشعرای بهار
 
سیمگون شد مو و غفلت ، همچنان بر جای ماند
صبحدم ، خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی ، دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم_ مصلحت بینم هنوز : رهی معیری
 
جوانی شمع ره کردم ، که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری ، آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی ، کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین ، کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند ، همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل ، شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود ، شهد شادمانی را... : شهریار

هر شب ، که در به روی من آهسته واکنی
در چشم خوابناک تو خوانم ، ملامتت
گویی به من ، که باز چه دیر آمدی ، چه دیر
بس کن خدای را ، که تبه شد سلامتت
از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم
می خندمت به روی ، و نمی گویمت جواب
مادر ، چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت؟
مادر ، چه سود از این که براندازم این نقاب؟... : نادر نادرپور

چون نگهبانی که در کف ، مشعلی دارد
می خرامد شب ، در میان_ شهر_ خواب آلود
خانه ها ، با روشنایی های رویایی
یک به یک ، در گیر و دار بوسه ی بدرود... : فروغ فرخزاد
 
جهان ، آلوده ی خواب است
فرو بسته است وحشت ، در به روی هر تپش ، هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت ، که نقش دلپذیرش نیست و دیوارش
فرو می خواندم در گوش ، میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت ، گرانبار است
جهان آلوده ی خواب است و من در وهم خود بیدار
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت ، نقش دیوار است : سهراب سپهری
 
خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز
چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید
گرید به زیر ِ چادر ِ شب، خسته
دریا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته... : احمد شاملو

کاش از عمر شبی تا به سحر ، چون مهتاب
شبنم زلف تو را ، نوشم و خوابم نبرد
روح من در گرو زمزمه ای شیرین است
من دگر نیستم ، ای خواب برو ، حلقه مزن
این سکوتی که تو را می طلبد ، نیست عمیق
وه ، که غافل شده ای از دل غوغایی من
می رسد نغمه ای از دور به گوشم ، ای خواب
مکن ، این نعمه ی جادو را ، خاموش مکن
زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مکن... : مهدی اخوان ثالث

من ، امشب تا سحر ، خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام ، اندیشه ی فرداست
وجودم ، از تمنای تو سرشار است
زمان ، در بستر شب ، خواب و بیدار است... : فریدون مشیری

نسیمی کز فراز باغ می آید ، چه خوش بوی تنت دارد
من اینک ، در خیال خویش
خواب خوب ، می بینم
تو می آیی و از باغ تنت ، صد بوسه می چینم : حمید مصدق

در غریب شب این سوخته دشت ، من و غم ، آه... چه بر من بگذشت
کاروان ، گم شد و خاکستر ماند ، کرکس_ پیر_ دل_ من ، می خواند
ای عطش ، در رگ_ من جاری باش ، شعله زن دودم کن ، کاری باش
رگ غم سوخته ، ای ریشه ی من ، بمک از طاول اندیشه ی من
دشت شب تاخته ام خاموشم ، موج خود باخته ام ، مدهوشم
طفل آواره ی شهر_ خوابم ، تشنه ی خویشتنم ، گردابم
برگ_ پاییز ، به دست بادم
ریخته ، سوخته ، بی بنیادم... : نصرت رحمانی

حسرت نبرم ، به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب ، خفته ست
دریایم و نیست ، باکم ازطوفان
دریا ، همه عمر ، خوابش آشفته ست : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

عجب خواب پریشانی ست ، دنیا
عجب آشفته بازاریست ، دنیا
عجب بیهوده تکراریست ، دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست ، دنیا : اردلان سرفراز

دیشب ، ای بهتر ز گل ، در عالم خوابم شکفتی
شاخ نیلوفر شدی ، در چشم پر آبم شکفتی
ای گل وصل ، از تو عطرآگین نشد آغوش گرمم
گر چه بشکفتی ، ولی در عالم خوابم شکفتی
بر لبش ، ای بوسه ی شیرین تر از جان ، غنچه کردی
گل شدی ، بر سینه ی هم رنگ سیمابم شکفتی
شام ابرآلود طبعم را ، دمی چون روز کردی
آذرخشی بودی و در جان بی تابم شکفتی
یک رگم خالی نماند از گردش تند گلابت
ای گل مستی ، که در جام می نابم شکفتی
بستر خویش از حریری نرم ، چون مهتاب کردم
تا تو چون گل های شب ، در باغ مهتابم شکفتی
خوابگاهم شد بهشتی ، بسترم شد نوبهاری
تا تو ، ای بهتر ز گل ، در عالم خوابم شکفتی :  سیمین بهبهانی

ای علت_ قشنگی_ رویا و خواب_ من
تنها دلیل_ گل شدن ، اضطراب_ من
ای راه_ حل_ ساده ی جبران_ تشنگی
فواره ی نگاه_ قشنگ_ تو ، آب_ من
رفتی ، چه قدر ساده دل_ آسمان شکست
در عکس_ مهربان_ تو ، در کنج_ قاب_ من
باران چه قدر حرف_ ترا گوش می کند
می بارد آن قدر ، که نیایی به خواب_ من... : مریم حیدرزاده

در غربتی به وسعت غم های زیستم/ من، سر زمین مادری ام را گریستم
فردای من هزینه ی دیروز می شود/ در برزخی به فاصله ی هست و نیستم
در پَرسه های هر شبه ی خواب های خود/ روشن نشد مرا ، که پریشان چیستم
آنجا ز رفتن و ز نرفتن دوراهه ای است/ خود مانده ام کنون ، بروم؟ یا بایستم؟
آیا کدام راه رود سوی زیستن؟/ آیا کدام راه کند سر به نیستم؟
دانم ولی که درخم این کوره راه ها/ آنقدر گم شدم که ندانم که کیستم
باری که سربه دامن این بخت ناگوار
هرلحظه جان سپردم و گفتم که زیستم : پیرایه یغمایی 

امشب دوباره با من ، یادِ گذشته ها کُن
شورِ گذشته ها را ، با شعرم آشنا کن
دیریست بوی غربت ، در بسترم نشسته است
عطرِ تنِ گُلَت را ، در بسترم رها کن
بُغضی ست مثلِ مُردن ، پیچیده در گلویم
با مُعجرِ لبانت ، این بُغض را دوا کن
با هم بیا ببینیم ، خوابِ ستاره ها را
چشمِ ستاره ها را ، روی سپیده وا کن... : دکتر کریم سهرابی

چه شود اگر گذارم ، سر خود به دوش باران
و بنوشم از لبانش ، دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم ، به طراوت جسورش
و چو بید گیسوان را ، کنم از شعف پریشان...
چو شکوفه های بی تاب و جوانه های بی خواب
غزلم به رقص آید ، به ترّنم هـَزاران
چه شود اگر نسیمی ، بوزد ز سمت البرز
که به بی قرار ِ غربت ، خبری دهد از ایران؟
خبری به سرخی ِ گل و به لحن سبز بلبل
همه مژده ی رهایی ، ز حصار هر چه زندان... : ویدا فرهودی

خیا ل و خواب من ، ای نوبهار کودکی‌ام‌
گذر دریغ مدار ، از دیار کودکی‌ام‌
مرا به خانه ی خود بر ، که یاد خوبی و مهر
به خاطر آورد ، این یادگار کودکی‌ام‌... : محمد جلالی چیمه (م . سحر)

٣ - خواب های یک سراینده

هرشب ، به خا ل_ گونه‌ ی ‌تو ، بوسه می زنم
بوسه به روی خا ل_ ‌تو ، هر گوشه می زنم
با یاد_ خا ل_ گونه‌ ی ‌تو ، در خلا ل خواب
صد ها هزار بوسه  ،  برآن گونه می زنم

***
گر نبینم ترا  به خواب ، یکشب
ای بس افسرد ه ، صبح  برخیزم
خواهم هرشب ، به خواب من آئی
تا که گل ، پیش_ پای_ تو ریزم

***
نفرین برآن صدا ،  و برآن با نگ و آن نهیب
وان باد_ پر خروش ، که بس همهمه نمود
دادی مرا به خواب ، ز آغوش_ خود نصیب
نفرین به باد باد ، که  آن خواب  را  ربود

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

Balatarin

Comments 12 Pending 0

Sort comments:
Roger_Rabbit

Roger_Rabbit Framed

نصفه شب بود، از تلاطم میوه
طرح درختان عجیب شد.
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.
بعد
دست در آغاز جسم آب تنی كرد.
بعد، در احشای خیس نارون باغ
صبح شد.


سهراب سپهری


مریم


در نیمه های شامگهـان، آن زمان که ماه
زرد و شکـسته، می دمد از طرف خاوران
استاده در سیاهی شب، مریم سپـید
آرام و سرگـردان
او مانده تا که از پس دندانه های کوه
مهـتاب سرزند، کشد از چهـره شب نقاب
بارد بر او فروغ و بشوید تن لطیف
در نور ماهـتاب
بستان به خواب رفـته و می دزدد آشکار
دست نسیم عـطر هـر آن گـل که خرم است
شب خفـته در خموشی و شب زنده دار شب
چشمان مریم است
مهـتاب، کم کمک ز پس شاخه های بـید
دزدانه می کشد سر و می افکـند نگـاه
جویای مریم است و هـمی جویدش به چشم
در آن شب سیاه
دامن کشان ز پـرتو مهـتاب، تـیرگـی
رو می نهـد به سایهً اشجار دوردست
شب دلکـش است و پـرتو نمناک ماهـتاب
خواب آور است و مست
اندر سکوت خرم و گـویای بوستان
مه موج می زند چو پـرندی به جویـبار
می خواند آن دقـیقه که مریم به شـستـشو است
مرغـی ز شاخسار

فـریدون تـولـلی


روزی
خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.
و در رگ‌ها نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد: ای سبدهات‌ان پر خواب! سیب
آورده‌ام، سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را، گوش‌واری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد، کوچه‌ها را خواهم گشت، جار
خواهم زد: ای شبنم، شبنم، شبنم.
ره‌گذر خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است،
کهکشانی خواهم دادش.
روی پل دخترکی بی‌پاست، دب اکبر را بر گردن او
خواهم آویخت.
هر چه دشنام، از لب‌ها خواهم برچید.
هر چه دیوار، از جا خواهم کند.
ره‌زنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لب‌خند!
ابر را، پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد، چشم‌ان را با خورشید، دل‌ها را با
عشق، سایه‌ها را با آب، شاخه‌ها را با باد.
و به‌هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزه زنجره‌ها
بادبادک‌ها، به هوا خواهم برد.
گل‌دان‌ها، آب خواهم داد.
خواهم آمد پیش اسب‌ان، گاوان، علف سبز نوازش
خواهم ریخت
مادیان تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راه، من مگس‌های‌ش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره‌ای شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را، کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک.
آشتی خواهم داد،
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.

سهراب سپهری


M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

Thank you for the poems.

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

جهان را بنگر
سراسر
که به رخت رخوت خواب خراب خویش
از خود بیگانه است
وما را بنگر
بیدار
که هشیواران غم خویشیم .
خشماگین وپرخاشگر
از اندوه تلخ خویش پاسداری می کنیم ،
نگهبان عبوس رنج خویشتنیم
تا از قاب سیاه وظیفه ئی
که بر گرد آن کشیده ایم
خطا نکند . وجهان را بنگر
جهان را
در رخوت معصو مانه خوابش
که از خود چه بیگانه است ! ماه میگذرد
در انتهای مدار سردش .
ما مانده ایم و
روز

نمی آید .

احمد شاملو

M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

Thank you for the poem

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

با عرض ادب و تشکر از استاد نوری عزیز، در گرد هم آوری دوباره ی زیورهای ادبیات پارسی. آن هم با ذوق و انضباطی نمونه.
با اجازه شما چند قطعه از شعر طولانی "صدای پای آب" سهراب سپهری، تقدیم شما و دوستان گرامی.
---
صدای پای آب
.
.
.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمانها مرده است.
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید:‌ چند من خربزه می خواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
.
.
.
سفر دانه به گل.
سفر پیچک این خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاک.
ریزش تاک جوان ازدیوار.
بارش شبنم روی پل خواب.
پرش شادی از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت کلام.
.
.
.
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.
قتل یک قصه سر کوچه خواب.
قتل یک غصه به دستور سرود .
قتل مهتاب به فرمان نئون.
قتل یک بید به دست "دولت".
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.
.
.
.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست.
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است.

M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

Thank you for the poem

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

با عرض ادب و سلام،
پس از "انتخابات" چهار سال پیش و اعتراضات مردمی، این طنز تاریک نیز با دستکاری کردن "صدای پی آب" با شاعری بی نام به میان آمد. در اواخر اثر نیز اشاره ی به "رهبرم بیخبر از خواب پرید" میشود.
------
اهل تهرانم
ازهمان روزکه خوردم پپسی
‫توی میدان ولیعصر شدم تهرانی

......

اهل تهرانم

‫روزگارم بد نیست
‫چاه نفتی دارم
‫پول گازی
‫سر سوزن عقلی
‫رهبری دارم
‫بهتر از گاو دوان
‫دوستانی ،دستشان داغ ودرفش
و سخنگویی که همین نزدیکیست
‫لای این شب بوها
‫گوییا می {…}

‫پای آن کاج بلند

‫اهل تهرانم
ازهمان روزکه خوردم پپسی
‫توی میدان ولیعصر شدم تهرانی
‫………… ……… ……… ……..
‫اهل تهرانم
‫پیشه ام حرافیست
‫گاه گاهی قفسی میسازم توی اوین
‫تا به آواز جوانی که در آن
زندانیست
‫غم بدبختیتان تازه شود
‫چه خیالی،،،،چه خیالی میدانم
‫همشون بیجانند
‫خوب میدانم
‫حاصل دولت من بی نانیست
‫………… ……… ……… …
‫من مسلمانم
‫برسرم هالهءنور
‫جانمازم پرچم
‫مهرم زور
‫قصر سجاده من
‫من وضو باخون
‫مردم پیروجوان میگیرم
‫من نمازم را پی تکبیرةالحرام
فقیه

‫پی قدقامت شورای نگهبان خواندم

کعبه ام بر لب چاه
‫کعبه ام درتوی
‫جمکران افتادست
‫کعبه من مث یک زندانی
‫میرود راه براه
‫میرود بند ببند
‫حجرالاسود من
‫کلهء تاروسیاه اوباماست

‫اهل تهرانم
‫نسبم شاید
برسد
‫ به یه هندونهءکالی در چین

‫نسب من شاید
‫ به پسر عمه چاوز برسد
‫رهبرم بیخبر از خواب پرید
‫‫جنّتی زیبا شد
‫مرد بقال از من پرسید
‫چند مثقال کراک میخواهی
‫من ازاو پرسیدم
‫رأی مفت سیری چند؟

SokhananeMozoon4

SokhananeMozoon Interested in Art & Culture


مرضیه : خواب نوشین

.

M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

Thank you for the link

M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

Thank you for the link

P.Galenous

P_J. An Iranian!

Absolutely and unbelievably terrific! Poet philosophers that are unparalleled to others!
Thanks again Dr. Noury!

M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

Thank you for your kind comment