هفت سالِ قبل بازدیدِ کوتاهی از چند معبد در ژاپن داشتم، هدفم بیشتر در رابطه با مردم شناسی و شناختِ بهترِ ژاپنیها بود، برای همین از آرشیوِ مَعابد بیشترین استفاده را میکردم، البته این بیشتر به مردانِ مذهبی ساکنِ معابد مربوط میشد که گاهی خشن بودند و هیچ خیری از آنها به ما نمیرسید و گاهی دیگر از هیچ کمکی مُضایقه نمیکردند، یکی از این مردانِ خوبِ مذهبی را در معبدِ دوژو ژیْ (Dōjō-ji) شناختم.
این معبد در شهرِ زیبای هیداکاگاوا (Hidakagawa) قرار دارد، شهری در کناره جنگلهای زیبا و مرموز، رودها و برکههای مه آلود که هیچگاه به روی نقشه جای نمیگیرند.مردمانِ زحمتکشِ این شهر بیشتر در اُمورِ کشاورزی و جنگلداری هستند، بهترین هیزمِ ژاپن از این ناحیه به مناطقِ دیگر صادر میشود.من به همراهِ یک مترجم به مدتِ ۶ روز و ۶ شب درین معبد ماندگار شدم.
دوژو ژی در واقع یک مدرسه تعلیماتِ بودایی بود که در قرنِ هشتمِ میلادی ساخته شده بود، ما را در قسمتِ نوسازی شده این معبدِ زیبا و چوبین اسکان دادند.شیزو کاتامِه (Shizo Katame) مسئولِ روابطِ عمومی این معبد بود که در تمامی مراتب تا آنجا که میتوانست سئوالاتِ مرا جواب میداد، زندگی درانجا برایم چندان آسان نبود ، شبها باید زود میخوابیدیم و خوابیدن در تاتِمی اصیلِ ژاپنی گرفتاریهای خودش را داشت و هیچگاه بدان عادت نکردم، بیشترِ اوقاتِ شب را بیدار بودم و اوایل به بیرون میرفتم تا هم قدمی زده باشم و هم دور و اطرافِ این معبد را بهتر بشناسم، روزها مجسمههای قدیمی این معبد دستمایهٔ خوبی برای نقّاشیها و طرحهای من بودند و شبها سایههای این تَندیسهای جالب انگاری تبدیل به آدمهای واقعی میشدند، در مدرسه و در خوابگاه تمامِ وسایل به صورتِ ابتدائی و دست نخورده حفظ میشدند، تنها در سالنِ کوچکی برق وجود داشت و دستشویها به همان شکلِ قرنِ پیش اداره و نگهداری میشدند و چه عجیب که در هیچ جا آینه وجود نداشت و حتی در لیستِ مواردِ ممنوعه بود، نوامبرِ سردی بود و از شبِ دوم صداهای عجیبی میشنیدم که اِحتمال میدادم صدای تولید شده از برخوردِ باد با ناقوسهای معبد بود.
ولی این صداها در شبِ سوّم و چهارم که حتی بارانی بود نیز به وضوح شنیده میشد، دیگر بیرون نمیرفتم و ساکِه نیز چندان کمکی در آن شرایط به من نمیکرد، به مترجم که در خوابِ عمیقی بود حسادت میکردم، ترجیح میدادم به زیرِ پتو رفته و به موردی دیگر فکر کنم و در آخر شبِ سختِ چهارم تمام شد.
صبحِ روزِ بعد دیگر طاقت نیاوردم، با مترجم قضیه را در میان گذاشتم و او اظهارِ بی اطلاّعی میکرد و روی زمین خوابیدن و عادت نداشتنِ من را بهانهٔ نخوابیدنِ من میدانست، به او گفتم که دلم میخواهد این جریان را با شیزو در میان بگذارم و همین کار را نیز انجام دادم، شیزو مردی از خانواده کاتامه بود که چندین قرن به معبد خدمت کرده بودند و جزوِ وفادارانِ شاهزاده سِشوماروْ بودند، اینها در صداقت و درستکاری بسیار مشهور بودند، شیزو چندان علاقهای نداشت که منبع اصلی صداها را برایم بازگو کند و همین باعث شد که خیالم از خودم راحت شود ... پس واقعاً آن صداهای عجیب در گوشم شنیده میشد و وَهم و رویا نبود ! عصرِ روز پنجم؛ بعد از بازگشت از یک مراسمِ سنتی چای ژاپنی، شیزو ما را به صحنِ بالای معبد دعوت کرد و از واقعهای برایم سخن گفت که قرنها پیش رخ داده و منبع آن صداها بود.
نزدیکِ ۴۰۰ سالِ قبل، در کنارِ رودِ هیداکا (Hidaka) مزرعه بزرگی قرار داشت که متعلق به یک خانواده ثروتمند و مذهبی به نامِ شوجی (Shuji) بود، دخترِ این خانواده کیوهیمِه (Kiyohime) نام داشت و مردانِ زیادی به دنبالِ ازدواج با او بودند، این خانواده که بسیار مذهبی بود به تمامی زائرینِ معبدِ دوژوژی (و معابدِ دیگر) که از مناطقِ دوردست برای زیارت و یا تحصیل بدانجا میآمدند جا و مکان داده و بدینها آذوقه میداد تا ایشان بدونِ مشکل به مقصد برسند.
در یکی از روزهای آغازینِ تابستانی زائری جوان که خسته و وامانده بود به مزرعه رسید، بلافاصله به او مکانی دادند و خوراکی برایش تهیه کردند و یی چندی درانجا ماند تا استراحت کند و قبراق به راهش ادامه دهد، درین میان دخترِ جوان و زیبای خانواده ... کیوهیمه نه یک و بلکه صد دل عاشقِ آن جوان شد و زائر نیز به این قضیه پی برده بود، او نیز دلباخته کیوهیمه شده بود، شبها در باغِ ممنوعه مزرعه همدیگر را میدیدند و ساعتها با یکدیگر صحبت کرده و معاشقه میکردند.
در پایانِ استراحتِ آن زائرِ جوان؛ او به کیوهیمه قول داد: وقتی که زیارت معبد او پایان گرفت؛ به مزرعه بازگردد و با او پیمانِ عشقی جاودانه ببندد امّا وقتی که زائرِ جوان به معبد رسید ساعتهای متمادی به مُراقِبه (Meditation) میپرداخت و بدین وسیله ذهنِ خود را تربیت و کنترل میکرد، او بدین وسیله به شادی آگاهی و آرامشی عمیق و طولانی رسیده بود: در همین تمریناتِ ذهنی و گوشه گیریهای معنوی به این نتیجه رسیده بود که به مزرعه باز نگردد تا کیوهیمه را نبیند و به دامِ هوس و شهوت نیفتد؛ او تصمیم گرفت که برای همیشه کیوهیمه را فراموش کند.
روزها و شبها یکی پس از دیگری به پایان میرسیدند و کیوهیمه همچنان در انتظارِ زائرِ جوان بود، او در تصورش خود را در کنارِ او میدید و برای یک زندگی طولانی به همراهی عشقش نقشههای فراوانی میکشید، اما کیوهیمه دیگر طاقت نداشته و در یکی از روزهای اواسطِ پائیز به دنبالِ زائرِ جوان رفت، سراغِ او را از همگان میگرفت و به دنبالش در راهی قدم میگذاشت که قرار بود از همان راه آن زائرِ جوان به مزرعه باز گردد،کیوهیمه هنگامی که به طرفِ سهمگینِ رودِ هیداکا رسید آن زائرِ جوان را در لباسِ یک راهبِ بودایی دید که داشت به مراقبه میپرداخت، با یک نگاه فهمید که چرا زائرِ جوان به مزرعه باز نگشته است و در این میان راهبِ جوان سخت برآشفت و به طرفِ معبد فرار کرد، او از نفسِ خود اطلاع داشت و دلش نمیخواست که بارِ دیگر آن دختر را ببیند.
با این اتفّاق کیوهیمه به دنبالِ آن راهبِ جوان دوید و در حالیکه جیغهای بسیار وحشتناکی میکشید .. با گریه و ضّجه خیال داشت اَمواجِ وحشی رود را به کنار بزند تا از این طریق به طرفِ دیگر برسد و به راهبِ جوان دسترسی پیدا کند، اما هر چقدر که کیوهیمه قدم جلوتر در رودخانه بر میداشت ظاهرِ او تغییر میکرد و حالتی وحشتناکِ اژدها گونه به خود میگرفت،درین میان راهبِ جوان به معبد رسید و داستان را با دیگر راهبان در میان گذاشت و آنها تصمیم گرفتند که او را در ناقوسِ بزرگِ اصلی معبد پنهان کنند تا کیوهیمه نتواند او را پیدا کند.
وقتی که کیوهیمه ( که حالا دیگر کاملا به اِژدهای ترسناکی مبدل شده بود ) به معبد رسید از آینههای کوچکِ تزئینی که در بالای معبد بود پیکرِ منعکس شده راهبِ جوان در ناقوس را دید و خشمگین به سمتِ ناقوس رفته و به دورش چمبره میزند و از خشم فریاد میکشد و با آتشی که از دهانش به بیرون میآمد ناقوس را ذوب کرد و راهبِ جوان را کشت.
شیزو اضافه کرد که دیگر راهبان از این حادثه ۸ تصویر کشیدند و واقعهٔ این معبد را برای همیشه پاس نگاه داشتند تا عبرتی باشد برای دیگر مردمان و او تصدیق کرد که این صداها درین ایامِ پائیزی شنیده میشوند که بر میگردد به همان دورانی که کیوهیمه به معبد آمد و آن راهبِ جوان را به قتل رسانید.
در مدّتی که درانجا بودم تنها به این واقعه فکر میکردم و در شبِ آخر شیزو این جریان را در قالبِ شعری پر معنا اَدا کرد و راهبی دیگر با فلوتی ساخته شده از بامبو مَتنی به یاد ماندنی ایجاد کرد و من هنوز درین دورانِ سرد و شبهای بی پایانِ لعنتی گاهی حضورِ راهبِ جوان را حس کرده و صدای کیوهیمه را میشنوم ... ضجه و گریه و در آخر عشقی لَعن شده، عجب سرگذشتی پُر دَرد و پر گِلایه .
زمستان ۲۰۱۲
واقعه معبدِ دوژو ژی
16Toop
- Views: 682
- Comments: 5


Comments 5 Pending 0
divaneh
Reportحقش بود. آخه آدم عاقل توی ناقوس قایم میشود؟ باز هم صد رحمت به قدیما که یک دفعه طرف را می سوزاندند و تمام می کردند. حالا یک عمر آهسته آهسته می سوزانند.
G. Rahmanian
ReportDear Red Wine,
This story reminded me of the time when, as a little kid, my daughter used to watch Japanese Old Fables(Nihon Mukashi Banashi) on Channel 4(Nihon TV Station).
Thanks for sharing.
شمیرانزاده – Researches (reporter & tv journalist) and presents information (Social,Art) in certain types of mass media and also working in diffrent european tv channels
ReportMy dear friend,i love Manga :) .
Persa – این نیز بگذرد
Reportداستانی بسیار زیبا، آرام و دلنشین و از آنگونه که در خاطره ها میماند
شمیرانزاده – Researches (reporter & tv journalist) and presents information (Social,Art) in certain types of mass media and also working in diffrent european tv channels
Reportبا سپاس از مهربانی شما .