چه بگویم که هنوز تکّه پنیرِ خانگی و آن نانِ برشته از گلویَم به پایین نرفته بود که دایه جانم سراسیمه به تالار آمد و گفت که همه آمدند و مینا خانم نیز حال تشریف آوردند و بلافاصله بعد از گفتنِ این یکی چند جمله به آذری دعا میکرد و ما هاج و واج مانده بودیم کهای پسر جریان از چه قرار است و این قیل و قال نکته بَر چه دارد ! مینا خانم را که دیدم وحشتَم بیش و سایهای بلند بر افکارم خیمه زد،یا ابوالفضل این زن که پا به ماه بود و قادر به حرکت که هیچ نفسَش بالا نمیآمد و در آن ماهِ زمستان سبک پیراهنی بلند بر تن داشت و با من خوش و بشی کرد و بوسهای آبدار بر گونه من و سپس ۳ زن به روی ایشان دوره زده و بساطِ بَند و بَزک راه انداختند، مادرم آخرین سفارشات را کرد و هنوز سرباز میزد از جواب دادن به سئوالاتِ من و تنها قید میکرد که به مینا خانم گوش دهم و وعده و وعید فراوان و آخر و عاقبت نا معلوم ... وقتی که ایشان را آرایش کردند و لباسی به روی آن پیراهن بر تنش کردند؛ با لبخندی شیرین به دنبالم آمده و دستم را گرفته و هر دو به سمتِ صندوق خانه ملک تاج خانم حرکت کردیم .. یا کافي و یا بسْ .. اول خدا و آخر خدا و تسلیمِ حّقْ و باشد که خیر باشد.
ما دو صندوق خانه داشتیم که فقط یکی از آنها به موردِ استفاده اهلِ عمارت قرار میگرفت، صندوق خانهای که نامِ ملک تاج خانم را داشت؛ در واقع از یک دالان خانه، ۳ پستو و ۲ اتاقِ مجّزا تشکیل میشد، دالان خانه از یک طرف به چندین پنجرهٔ کوچک و بزرگ و رنگین تَزئین بود که کنیزِ مربوطه به امرِ لِباسداری و صندوق داری وظیفه داشت با باز و بسته کردنِ این پنجرههای شاهنشاهی حرارتِ آن محّل را تنظیم کرده تا خدای نکرده رطوبت و حشره به جانِ مالِ شاهزاده نیفتَند، ۳ پستو درانجا تعبیه شده بود که در قدیم مَلاتِ دومِ آن از سُرب زده شده بود تا از پایین و از خاکِ سلطانْ موشْ رغبت به کندنِ زمین نکرده و لانه نسازد و اَیضاً بعضی از پستوها محّلِ قایم کردنِ اَشرفی و شاهی بود و گاهی جواهراتِ خانمِ اوّل نیز درانجا نگهداری میشد، ۲ اتاقِ دیگرِ صندوق خانه متعلق به کنیز و یا نوکرِ عمارت بود که همانجا باشند و هر زمان به امرِ حضرتِ شاهزاده جوابگو باشند، این اتاقها تو در تو ساخته میشد تا هوای اندرون مریضی ایجاد نکند و یاجوج و ماجوج بدانجا لشگر نکشَند .
آنجا صندوق خانه ملک تاج خانم نامیده میشد چون ایشان از حرم نشینانِ سلطان محّمد علیشاه قاجار بودند و بعد از آن قائله استبدادِ صغیر چون از خاله زادگانِ جّدِ پدری بود؛ پناه در عمارت سبز گرفت و تا آخرِ عمرش درانجا زیست، ایشان علاقه داشت به همراهِ کنیزِ وفادارش در همان صندوق خانه باشد جدِّ پدری بر این خواسته احترام گذاشت و هیچگاه ایشان را باز خواست نکرده و چند سالِ بعد ملک تاج خانم تَب کرد و درگذشت و کنیزش نیز بی آنکه چیزی گوید از عمارت رفت و ناپدید شد.از آن پس دربِ آنجا بسته شده و رفتنِ همگان بدانجا ممنوع بود.در طولِ این سالها اهلِ مختلفِ عمارت در رابطه با صندوق خانه ملک تاج خانم داستان سازی کرده و دلِ دیگران را با حکایتهایشان به ترس و تاب میانداختند، من نیز به کرّات از بزرگان میشنیدم که مبادا در آن محل آفتابی شوم چون اهلِ غیب بدانجا رفت و آمد دارند و خوراکِ مقبولِ ایشان لَحم الطِفل است و وای به حالت.با این حال یکبار سعی کردم نفوذی درانجا داشته باشم و اما فاطمه خانم کدبانوی مطبخ ما را دید و کف بسته تحویلِ دایه جانمان داد و تو خود بخوان حدیث مفصّل را ...
با مینا خانم راه رفتن سخت بود و دستِ مرا گرفته و گاهی چند قدم به چند قدمِ دیگر دستم را محکم فشار میآورد و میایستاد، نمیدانم به زیرِ لب به چه زبانی زمزمه میکرد و نمیفهمیدم چه میگفت، وقتی که به سمتِ صندوق خانه رسیدیم؛ نیمهٔ عصر هنگامْ کامل شده و ضربانِ قلبم عجب چهار مضرابی به راه انداخته بود، دربِ دالان را برایمان باز گذاشته بودند و میدانستم که آنجا را تمیز کرده و فرشی انداخته بودند و احتمالاً چند خرت و پرتِ دیگر تا این رسمِ نا خلف به کارَش آید و جریان به خوبی و خوشی تمام شود، پنجرههای رنگینِ دالان نیمه باز بودند و مینا خانم گاهی سردَش میشد و گاهی گرما به سراغش میآمد و بیچاره با آن لباس و چادری سپید و گل بِهی به دورِ بدنش پیچ خورده و بزکِ صورتِ زیبایش هنوز دیدنی بود.دربهای پستوها تماماً بسته بوده و طاقچهها پر از جامهای شیشه و آینه کاریهای اوستا حسین کاشی بود و دستِ آخر که به اتاقِ اصلی صندوق خانه رسیدیم هر دو تعجب کرده و در کنارِ سفره ترمه و روبه روی سکوی پرده کِش داری دانه اَناری نشستیم، این چنین سفرهای مرا یادِ شبهای یلدا و روزهای نوروز میانداخت و اما آنچه که به روی سفره چیده شده بود با تمامِ سفرههایی که تا به حال دیده بودم فرق داشت، چندی میوه و گلبدان و شمعدان و به اضافه چند زیر دست نقلِ بادام و چند شیشه که بوی عرق بیدمشک و نعناع میدادند و چند کاسه و ظرفِ قجَری ملوّن که خالی بودند و به دورِ سفره خود نشانی از زیبائی دیگر میکردند.
آینهٔ نیمه بزرگی که با توری سورمهای رنگ نیمه پنهان بود و مینا خانم توری را برداشته و گلهای روی سفره را دیده و حَظ کرده و قران را بوسیده و سپس با زبانی لغزان به من نگاه کرده و گفت که باید چند چیز را با صدای بلند گفته و دعا کرده و تو باید همچنان دستم را بگیری و دعا که تمام شد به آینه روی اندازی و من خیره به آینه دعایی دیگر بخوانم و تو از نُقلی که در سفره است چندی به من دهی و دیگر همین ...
و مینا خانم به همین گونه نیز عمل کرد و منتهی با خواندن دعا و گفتنِ آن چیزها اتاقِ صندوق خانه رنگِ دیگر به خود گرفته و دائما انگاری کسی به کلیدِ برق دست میزد و محیط روشن و گاهی خاموش میشد و سایهها ترس و هراسی عجیب به من وارد میکردند و مینا خانم که معلوم بود دعاها را چندین بار قبلاً خوانده و باز از روی کاغذی میخواند حسابی عرق کرده بود و دستم را هر بار که دعایی به اتمام میرسید آنچنان فشاری میداد که یا موسی بن جعفر آخر این چه بلایی است که به سرم میآید و نکند از بس که شرّ کرده ایم و به همین خاطر اهلِ غیب خواهند که جانمان را بستانَند و مینا خانم جلاّدشان است و پشتِ سرِ هم دعای آیه الکرسی و چه میدانم که چندی از سوره احقاف نیز بود و دعای دیگر از مفاتیح و دیگر با این همه جریان خسته شده بودم و نور و خاموشی و دیگر صدا و در مجموع سرما و گرما و در آخر گرسنگی عذابم میدادند و نمیدانم دستِ آخر مینا خانم چه گفت که بانگِ زوزه مانندی بر صندوق خانه تا چند لحظه شنیده شد و اتاق در روشنائی باقی ماند و سپس مینا خانم رویم را در آئینه سیر تماشا کرد و یک خط دعای دیگر از روی کاغذی خواند و نفسِ عمیقی کشید و گفت که تمام شد ... خدا را شکر که تمام شد.
با این حرفِ مینا خانم دیگر درنگ جایز نبود و چند نُقل با عجله به ایشان دادم و چندی دیگر کِش کِشان به داخلِ جیبَم ریختم تا قوتِ راهَم باشد و اندکی لالْمانی به شکمِ وا ماندهاَم بدهد، دستم همچنان در اِشغالِ انگشتانِ قشنگِ مینا خانم بود و الله که زوری داشت و چه قلَم شد این چند انگشتِ من و سپس دالان را آرام آرام ترک کرده در حالیکه از صندوق خانه هنوز صداهای عجیب شنیده و روشنائی و تاریکی در جنگ و وقتی که دربِ اصلی را باز کردیم هر دو از ترس نزدیک بود زَهره ترَک شویم چرا که اهلِ خانواده بیرون در انتظارمان بودند و راه نبود از پلههای کوچک به صحنِ کاشیکاری شده بازگشته تا به ساختمانِ اصلی برویم و این که همگان بزن و بکوب راه انداخته بودند و صدای مطربان گوشم را کار و دلم را بیشتر آزار میداد و بنده خدا مینا خانم هنوز در وحشت بود و بارش سنگینتر و حسابی خودش را به سمتِ من گیره انداخته بود و نفس کشیدن برایمان سخت و طاقت فرسا شده بود.
در هر گوشه کسی را مشغول ریزشِ قِر و درآوردنِ قَمیش میدیدم، چند قدم دیگر دو مردِ قوی هیکل با لباسِ ترکمن دو گوسپند را سَر بریدند و دلم سوخت که آن دو را میشناختم و تا چندی پیش در بالای باغ در حالِ خوردنِ آب و سبزی اینها را میدیدم، خون که از لاشهٔ آن حیوانات بیرون زد مینا خانم دیگر بی تمنا ماند و چشماناش را بست به زمین افتاد و مرا نیز با خود کِشاند و نا گه شازده دایی جانِ بزرگم را دیدم که مرا از بینِ آن جمعیت (که حالا سکّه به طرفِ ما میانداختند ) رهایی داده و مرا به دوش گرفت و از بینِ آن همه آدم راه باز کرده و با خود برد و من فریاد زدم که مینا خانم ... مینا خانم و دیدم که شوهرش و به همراهِ مردی دیگر او را با سر و صدا به کول گرفته و یزدان را سپاس که نجاتش دادند.
نمی دانم چقدر طول کشید تا به تالارِ اصلی عمارت ( بر دوش دایی جانم ) رسیدیم، مادر جانم، خان بابا پدرم، حضرت والا پدر بزرگم و سپس دایه جانم را که دیدم شروع به گریه و زاری کردم و همگان به دورم آمدند و قربانْ صدقم رفتند، با دیدنِ آن همه صورتهای زیبا دیگر خیالم راحت شد که آن بساط دیگر واقعاً به پایان رسیده و دایه جانم لباسهایم را عوض کرده و با مادرم که به هر چند لحظه مرا در آغوش گرفته و میبوسید به دیگر اتاقِ مخصوصِ مهمان رفتیم و دیدم که سفره بزرگی درانجا پهن است و بَه به؛ تا چشم کار میکرد خوراکهای مختلف بود و عشق بازی چشم رنگ و بو غوغا میکرد، دیگر صبر نکرده و بسم الله وای و الله حالیم نبوده و به سمتِ آن پلوها و آن خورشها هجومی آورم که صد رحمت به لشگرِ تاتارها و وحشیان قزاق !
از آن روز گذشت و هم هنوز گیجِ آن روز بودم و عجیب بود که کسی به روی خودش نمی آورد و من خسته از این بی جوابی ها. همان روز مینا خانم را به دکتر رسانیده بودند و و برای ایشان اشکالی پیش نیامده بود و چند روز دیگر شنیدم که بچّه به دنیا آماده و نامِ مرا بر او گذاشتند و سپس مراسمِ آب چلهٔ بچّه در عمارت برگزار شد و آن روز مینا خانم مرا در آغوش گرفت و چند دقیقهای آرام گریه میکرد و تشکّر میکرد و من نمیفهمیدم ماجرا از چه قرار است.
لگنِ نقرهای آوردند در صحن اصلی عمارت و با کاسههای دعا نِبِشته آب به روی بچّه میریختند و در آخر بچه را خشک کردند و به داخل برده و آبِ لگن را به سمتی از باغ بردند تا تا درانجا بریزند و آن آب محو شود و بعد در داخلِ عمارت شیخ نیاورانی که پیرمردی فاضل بود در گوشه بچه اذان خواند و مرا نشاندَند و مینا خانم بچّه را در آغوشِ من گذاشت، چند لحظه به نوزاد نگاه کردم و پدر سوخته مثلِ مارمولک وول میخورد و به چشمانم خیره شده بود و من پیشانی او را با اصرار همه بوسیدم و سپس به دنبالِ بازیگوشی خود رفتم.
چند شبِ بعد که شامی سنگین خورده بودم و خواب به چشمانم راه نمیبرد، از دایه جانم خواهش کردم که برایم جریانِ آن روز را توضیح داده و تعریف کند و او این گونه برایم گفت که آن کاری که انجام دادیم رسمِ خوش بَران نام داشت، خانواده مینا خانم و شوهرش دختر زا هستند و بزرگانِ اینها نگران بودند که بچّهٔ اوّلِ اینها پسر نباشد، اوّلِ پسر بچهای خوش بر و نابالغ از خانواده انتخاب میکردند و پس مثلِ قدیم آنچه را که دیدی در محلی که اهلِ غیب عصرها عزا گیرند و شبها عروسی؛ دعا خوانی انجام میدادند تا یک قسمت از نذرشان برآورده شود و در آخر گدا و گرسنه را خوراک داده و همینطور دخترِ ضعیفان را جهازِ مفصّل دهند.
خوب خداوند را شکر که من زود بالغ شدم و دیگر واجدِ شرایطی آن چنان برای این چنین رسمی و رسمهای مشابه نبودم.از آن روزها که ما و دیگر ایرانیان رسمهای متعددی را برای اموراتِ خود انجام میدادند میگذارد، این که صحیح بود و یا خیر جوابی ندارم اما بر این باورم که اینها قسمی از فرهنگِ ما هستند و باید آنان را پاس داشت، اگر قسمتی دارد که چندان برایمان خوش آیند نیست؛ امرِ دیگریست، اینها مجموعه باورهای ما است و نمیشود به این سادگی از کنارِ آنها گذشت.به این فرهنگ احترام گذاریم.
زنده باد سرزمینِ ما ایران زمین ..
پاریس، ژانویه ۲۰۱۳ .


Comments 6 Pending 0
hamsade ghadimi
Reportایول، داستان جالبی بود. کاسه دعا نبشتهیی که ذکر کردی به اسم "چهل بسمالله" هم شناخته میشود. گویند زنانی که باردار نمیشوند در حمام این کاسه را آب میکنند و بر سر خویش، در حال دعا، میریزند. گمانم که دعایی که بر روی این کاسه نوشته شده را چهل بار میگویند.
چیه؟ SZ جریان
Fred
Reportبرای بیان مطلبی ناب، آشپزی با بکارگیری واژهای خوب و چاشنی های به اندازه هم مطلب را مطبوعتر و هم تجربه
خواندن را لذیزتر میکند، بَه بَه، دست مریزاد
Dr.Azadeh.Azad – http://legacy.iranian.com/main/member/azadeh-azad
ReportThis a fascinating story SZ ,and beautifully told. It's charm comes from the fact that the story is from the point of view of a child. As the child does not understand certain things, the imagination of the reader is incited..
I had never heard of such a tradition. I looked t the at Loghatnameh and found out that Bari means "dar haale bordan".
Thanks for the pleasant read.
Cheers,
Azadeh
شمیرانزاده – Researches (reporter & tv journalist) and presents information (Social,Art) in certain types of mass media and also working in diffrent european tv channels
Reportدر اواخر سالهای ۴۰ شمسی کتابی در رابطه با رسم و رسوماتِ خاندانِ ما و دیگر وابستگان توسط مرحوم حجازی (شازه مطیع الدوله و دیگر خویشان) نگاشته شد که تا ۳ بار تجدید چاپ شده و ماندگار اثری بود، چنسالِ قبل برادرزاده ایشان را ملاقات کردیم و گفتند که این کتاب را زیر نظرِ مرحوم آرین پور و چندی دیگر بازنویسی کردند و مطالبی دیگر دران گنجانیدند اما وزارت ارشاد اسلامی چاپِ آن را به صلاح ندانسته است و قضیه بی جواب باقی ماند.
از نظر و لطفِ شما سپاسگزاریم و سالِ جدید میلادی ۲۰۱۳ را به شما تبریک میگوئیم، خداوند شما را برای ما حفظ کند.
Persa – این نیز بگذرد
Reportجناب شمیران زاده، بسیار داستان جامعی بود و با تجسمی بسیار عالی. خوشحالم که نتوانستم آخرش را حدس بزنم و در بین راه به صندوق خانه نگران بودم که نکند این مراسم ختنه سوران بوده و دلم برای آن بچه خیلی میسوخت. بعد شک بردم که نکند برنامه احضار روح بوده! ولی میدانستم در آن مراسم کودکان را راه نمیدادند. ولی خوشبختانه بخیر گذشت و ماجرا بنحو احسن پایان یافت و خاطره ای خوش باقی ماند
شمیرانزاده – Researches (reporter & tv journalist) and presents information (Social,Art) in certain types of mass media and also working in diffrent european tv channels
Reportدر رابطه با ختنه سوران چند سالِ مطلبی نگاشته شده است که در آرشیو موجود است. با سپاسِ فراوان از توجه و مهربانی شما.