Advertise here

راهكارهاي سرنگوني و جايگزيني ـ تحول از استبداد به مردمسالاري:فرهنگ چیست؟

Balatarin

 

 

 

مراسم فارغ التحصیلی در روبروی دانشگاه آمریکایی آسیایمرکزی

 

 

 

مقدمه کوتاه زیر را قبلا  در توضیح علت باز انتشار تحقیق آورده ام و با این وجود همراه پنج مقاله باقیمانده نیز خواهم کرد تا خوانندگانی که برای بار اول با این نوشته آشنا می شوند در جریان کانتکست این باز انتشار قرار گیرند:

مقاله اخیر آقای فرید راستگو(1)، من را یاد تحقیق خود که حدود یازده سال پیش انجام داده بودم و آخرین مقاله از هفت مقاله آن، تحت عنوان: "آیا بنی صدر حلقه مفقوده رهبری برای برخاستن موج انقلاب است؟"  در سایت گویا منتشر کرده بودم انداخت.  یادم است در آن زمان هنوز در دانشگاه آمریکایی آسیای مرکزی در قرقیزستان تدریس می کردم، امتحانات انجام شده بود و اوراق امتحانی تصحیح کرده بودم و هنوز یک ماهی برای بازگشت به لندن وقت داشتم. خوب می دانستم که برگشتن به لندن همان و با کوهی از کار و به انجام رساندن تز و مشکلات سر و کله زدن همان.  بنابراین تصمیم گرفتم که از فرصت باقیمانده استفاده کنم و نظری را که مدتها در ذهن پرورش داده بودم بر روی کاغذ بیاورم.  بسیار لذت بخش بود وقتی کار را تمام کردم. 

 

به لندن که رسیدم سعی در چاپ مقاله کردم.  مدتی نه چندان کمی طول کشید، چرا که در ان زمان، به علت شد بسیار سانسور، بسیاری از سایتها حتی اسم بنی صدر را جز برای دشنام و توهین و تمسخر و بازتولید دروغهای سلطنت طلبانه چون اشعه داشتن موی زن بکار نمی بردند و بهمین علت انتشار تحقیق کار آسانی نبود، ولی بالاخره بعد از مدتی سایت گویا پذیرفت که تحقیق را منتشر کند.

 

خواندن دوباره مقالات، بار دیگر، بمن یاد اور شد که هنوز مشکل تئوریک و سیاسی جامعه ایرانی حل نشده است و در این پژوهش راجع به مسائلی سخن گفته ام که هنوز جامعه سیاسی خود را درگیر ان می بیند.  بهمین علت فکر کردم که دست به انتشار دوباره آن بزنم با این امید که بیش از هر کس بکار نسل جوان بیاید:

 (1): http://enghelabe-eslami.com/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA/19434-2012-12-31-10-02-06.html

 

 

 

پيشنهاد: راهكارهاي سرنگوني و جايگزيني ـ تحول از استبداد به مردمسالاري (بخش سوم)

 

 

 

http://news.gooya.com/2003/09/13/1309-ff-06.php

 

 

پيشنهاد: راهكارهاي سرنگوني و جايگزيني ـ تحول از استبداد به مردمسالاري (بخش سوم)

 

  

فرهنگ چيست؟

 

بنابراين لازم مي‌آيد كه سعي در واضح كردن مقوله فرهنگ كنيم تا شفافتر تصميم بر موافقت مخالفت يا مردد و شكاك بودن را بگيريم.                                                

تعاريف بيشماري از فرهنگ انجام شده و در بسياري از اين تعاريف تداخل معانی، البته نه بدون علت، با تمدن انجام شده. ولي به نظر من مخرج مشترك بسياري از اين تعاريف دو اصل را در بر مي‌گيرد: اول ساخته‌هاي غيرمادي و معنوي تمدن را و دوم فضائي كه امكانات بالقوه كردن استعدادهاي نهفته در افراد در فرهنگ و تمدني خاص راممکن میکند.                                                     

                                                        

فرهنگ مي‌تواند خلاق باشد يا مخرب. البته در علم انسانشناسي[1]  فرهنگ بيشتر خنثي ديده مي‌شود و كمتر قضاوت اخلاقي در آن انجام مي‌شود. نظريه نسبي گرايي[2]  در اين حوزه هواداران بسياري دارد. ولي مشكل اصلی این نظر اين است كه وقتي هر پديدة اخلاقي راذاتا نسبي بدانيم، اين خود نوعی مطلق‌گرايي[3]  مي‌باشد. بنابراين شايد روش درست اين باشد كه حد وسط را گرفت. بدين معني كه به گونه‌اي نسبي، نسبي‌گرا بود و در نسبي‌گرايي، مطلق‌گرا نشد.                    

                      

اگر اين نظر را بپذيريم مي‌توانيم با نظر بسياري از فلاسفه كه اخلاق را وارد معادله فرهنگ كرده و آن را ارزش مي‌دانند موافقت كرد. بنابراين در درون اين سيستم ارزشي است كه مي‌توان فهميد چرا بسياري فرهنگي را كه اسباب رشد جامعه را فراهم نكندضد فرهنگ مي‌دانند. ماركس،قدری، ولی بیشتر بر نوع روابط تولید بود که تکیه می کرد، در همين رابطه است كه از استعمار دفاع مي‌كندو تاثيرات مثبتي براي آن قائل است. بايد مدتها مي‌گذشت تا فرانس فانوني بيايد اثرات مخرب عقدة ضدفرهنگ و ضد رشدِ حقارت را در مستعمره‌ها ببيند و به اين باور برسد كه براي رها شدن ازاین عقدهً چركين هيچ راهي براي بومي! وجود ندارد مگر آنکه در خشونت جنگ خود را رها كند، آزاد شود.                                                    

به هر حال اگر اين نظر را بپذيريم كه فرهنگ مانع رشد ضدفرهنگ است، پس شايد بشود فرهنگ را اينگونه تعريف كرد: «توليدات و باورهاي معنوي تمدن به وسيلة خلاق كردن استعدادها و با استفاده از عناصر توليدي درون و برون تمدن».                          

 

با اين تعريف بايد ديد كه چه عوامل فرهنگي باعث شده كه جامعة ايران متشكل از اكثريت «من»ها هنوز «ما»هايش در اقليتند. و با وجود انباشته شدن نارضايتي و خشم، هنوز سازماندهي، خودجوشي، و بسيج عمومي و سراسري از خود توانمندي لازم را بروز نداده است؟                                

 

براي فهم اين مسأله شايد بهترين روش اين باشد كه به روش قیاسی عمل كنيم و ببينيم چه تغييرات فرهنگي باعث شد تا جامعة وحشتزدة قبل از انقلاب 57، پرشده از «من‌هاي» منزوي و تنها كه پول و سكس هدفهاي غايي‌اشان، در زندگي شده بود، در كوتاه‌ترين  زماني بخود بيايند، شجاعت را جانشين ترس كنند، پيشتاز احزاب پيشاهنگ شوند، در مقابل بزرگترين ارتش خاورميانه بايستند. نظامي را نه دشمن كه دوست ببينند و آتش گلوله‌اشان را با گل پاسخگو شوند و وحدتي را ايجاد كنند كه جهان را به شگفتي آورد. چنان شگفتي كه ميشل فوكو يكي از بزرگترين تئوريسينهاي توانمند، «قدرت» و باورش را چالش بگيرد، به ايران بكشاندش و بعد به بحثهاي طولاني با بني‌صدر و سلامتيان بنشیند تا عامل اين يگانگي را بفهمد. كه آخر اين چگونه انقلابي‌ست كه بیشتر تعاريف انقلابها را به زير سئوال برده. و نیز در ميان بسيارمعدود متفكران غرب باقي بماند كه تا آخرين روزهاي عمر، اميدش را به اينكه انقلاب به هدفش آزادي، خواهد رسيد از دست ندهد.                                                

 

رابطة فرهنگ و دين در انقلاب 57

 

حداقل در جوامع غيرمدرن، دين در قلب فرهنگ جاي گرفته.  بهمين علت است كه الوين تافلر[4]  نظر بر اين دارد كه تا دين مردمسالار نشود، دموكراسي در هيچ جامعه‌اي حتي اگر مستقر هم شود، پايدار نخواهد بود. حتي در جوامع مدرن و سيستمهاي سكولار منشاء بسياري از ارزشها و ضدارزشها، حرام (تابو) و مكروه و مباح و مستحب، به صورت خودآگاه، نيمه آگاه و ناخودآگاه ريشه در دين دارد. در مذاهب سكولار،نیز، مانند ماركسيسم (البته اگر كمي معني متعارف مذهب را در جامعه‌شناسي بسط دهيم، فرويديسم و اگزيستانسياليزم و بسياري ديگر از ايسمها در آن مي‌گنجد) همینگونه است. بنابراين هر تحول ريشه‌اي در جامعه بايد از تحول در دين، به عنوان نهاد، باور و منشاء ارزشهاباید شروع شود.                                                 

 

آگاهي بر اين نظر بود كه سبب شود تا روشنفكران مسلمان پايه‌گذار تغييرات بنيادي در نهاد رسوب گرفته و منجمد دين در جامعه بيشتر سنتي ايران قبل از انقلاب شوند. و اين تغيير را در سطح تحتاني‌ترين لايه‌هاي اجتماع رسوخ بدهند. روشنفكران سكولار با وجود تعهدي كه بسياري از آنها نسبت به جامعه داشتند، در كل، از انجام اين كار عاجز ماندند. علت اصلي اين عدم توانايي اين مي‌توانست باشد كه از فرهنگ جامعه بريده بودند و آن را با نظري از بالا به پائين مي‌نگريستند. بنابراين حتي زبان و كلام مورد نياز براي ارتباط با اقشار وسيع مردم را نداشتند. امثال صمد بهرنگي كه با يك هلو هزار هلويش و يا با بيست و چهار ساعت خواب و بيداريش به زبان مردم و با مردم ارتباط برقرار مي‌كردند بسيار نادر بودند. آنها برعكس بسياري از روشنفكران غرب كه فرهنگشان تا حد زيادي در رابطه با ساير طبقات اجتماعي جامعه‌اشان از يك كاسه و مايه و داراي رابطه‌اي ارگانيك مي‌بود. نه تنها بسياري از فرمها و ارزشهاي فرهنگيشان دوبله شده به ايراني بود كه حتي بقولي با زبان دوبله شده به فارسي حرف مي‌زدند. آنها دنياي خود را داشتند و بقية جامعه دنياي خود را.                                 

 

در اين رابطه است كه اهميت كار تاريخ‌ساز روشنفكران ديني و بخصوص شريعتي قابل درك مي‌شود. كار سرنوشت ساز شريعتي نه بخاطر عمق علمي‌اش و سطح وسيع اطلاعات و دانشش بود (كه بودند بسياري كه بسيار عالم‌تر از او بودند) كه بخاطر درك عميقش از جغرافياي تاريخ ايران بود. آن قوة ادراکهً عظيمش از «واقعيت اجتماعي» بود كه سبب شد پرومتة زمان بشود. و آتش نور علم و آگاهي را به ميان تاريكترين، سردترين و سخت سنگرگرفته ترين لايه‌هاي اجتماعي ببرد. از درون عمل كند و بعنوان دوستي عاشق و سخت منتقد به اسلام سنتي حمله كند. نه مانند حملاتي كه از بيرون براي ریشه کن كردنش مي‌كردند. فراماسونهايش اسلام را مانع از فرق سر تا نوك ناخن غربي شدن مي‌انگاشتند و بيشتر ماركسيستهايش كه انگار از عبارت معروف ماركس در مورد دين، ترياك بودنش را خوانده بودند. هيچ جملات قبلي‌اش كه در آن دين را قلب در جهاني بي‌قلب مي‌دانست نه خوانده و نه شنيده بودند. و يا اگر خوانده بودند اصلاً‌ بروي خود نمي‌آوردند.                                                 

 

شريعتي اسلام را سه گونه ديد: اسلامي كه بود، اسلامي كه هست و اسلامي كه مي‌تواند باشد. در تقسيم كار پذيرفته بود كه محل اصلي كارش انتقاد از اسلام سنتي باشد. وظيفه پيشنهاد اسلام بعنوان روش ازادی درحيطة عمل بني‌صدر قرار گرفته بود                        

نتيجة كار اين روشنفكران حداقل سه اثر اساسي و همزمان       داشت:                                                      

                                                     

1-انحصار تفسير و معني كردن اسلام را از دست روحانيت سنتي خارج كرد. (مگر نه اينكه يكي از اصلي‌ترين علل بحران مشروعيت سلسلة روحانيون از دست دادن انحصار تفسير اسلام است؟).               

     

  2-سعي در بازگرداندن معاني فسخ شده ديني. در اين كار نه تنها  در حد زيادي موفقيت حاصل شد، بلكه اين بازسازي معاني مورد تاييد و قبول اكثريت مردم بخصوص نسل جوان قرار گرفت.          نتيجه اينكه مذهب انتظار، مذهب اعتراضي گشت و اسلام باقر مجلسيها اسلام ابوذرها. حسين محفل گرم كني روضه‌خوانيها، حسين ايستادن در برابر استبداد حتي در تنهايي و محتوم بودن شكست شد. و تقيّه نه توجيه‌گر دينی تسليم در برابر زور، بلكه روش مبارزه گشت. به بيان ديگر مذهب قبرستان، مذهب زندگي شد. ديگر در برابر قدرت پولادين استبداد شاهي سر تسليم فرود آوردن توجيه شرعي نمي‌توانست داشته باشد.                                                

 

 3-نقش سومي كه دين در اين رابطه باز كرد ايجاد نظامي ايده‌آل براي آلترناتيو بود. حكومت عدل علي، حكومتي كه بر آزادي و عدالت بنا شده بود، و خانة خشتي كوچكي كه از تمامی تاريخ بزرگتر بود، در برابر كاخهاي عظيم استبداد كه بر پاية‌ ترس، فساد، طمع، تزوير و خود محوري بنا شده بود، به عنوان بديلي برپاية عدالت، آزادي، معنويت و عشق و فداكاري سر از تاريخ درآورد. متواضع و خاشع و فروتن و عارف. در عين حال پر از غرور انساني و خشم در برابر ظلم و نفسانيت و طمع و تبختر ايستاد.                                              

 

حال فرهنگ انقلاب كه براي پيروزي بر شب سرد و تاريك و وهمناك استبداد به مشعلهايي سرخ پر از گرمي، نور، شجاعت و ايثار احتياج داشت. كم كم ناظر ظهور شهيداني شد كه زنده بر خاك گام بر میداشتند. آگاهي و خشم به ظلم و آگاهي و عشق به آزادي، گلستانی هر روز پرگل تر از شهيدان زنده ايجاد كرده بود.                  اينگونه بود كه فرهنگ انقلاب در بستري از عشق و اخلاص، معنويت و شجاعت آماده شده بود تا بزرگترين انقلاب قرن را از قوه به فعل درآورد.                                                                                                                 

البته سخن گفتن از فرهنگ انقلاب و سخن نگفتن از ماركسيسم كاریست سخت به خطا. نقش فرهنگ ماركسيستي را در انقلاب به رسميت نشناختن و آن را در حد سخن سخيف خميني «كه ما براي خربزه انقلاب نكرديم»، فهميدن، از جادة مروّت و انصاف خارج شدن است. ولي شايد اكثر ماركسيستهاي سابق و يا حاضر اين سخن را مي‌پذيرند كه حيطة نفوذ (حداقل مستقيم) ماركسيسم هيچگاه به درون طبقات و قشرهايي كه اكثريت ملت را تشكيل مي‌داند تسرّي پيدا نكردو بيشتر در سطح دانشگاه و طبقات متوسط مدرن و قشرهايي از طبقات كارگر محدود بود.                                                      

                 

 

عامل رهبري در انقلاب 57

تمامي عوامل لازم براي انجام انقلابي پيروز، مهيا شده بود. شاه دم از ولايت مطلقه زده بودودر تلهً خودساخته و در محاصرة چاپلوسان و زبونان قرار گرفته از خشم انباشته شده در جامعه بي‌خبر بود. هنوز خود را كليدي مي‌دانست كه هر دري را در ايران مي‌گشود.                                         

جامعة استبدادزده، خصوص نسل جوانش «من»هايش در حال «ما» شدن بود و در حال رها شدن از عقدة فلج كنندة حقارت. خود را ناتوان انگاشتن و نتيجتاً در مخمرات غرق شدن. فرهنگ و روانشناسي انقلاب ايجاد شده بود. فسادها و بي‌كفايتي‌هاي اقتصادي، نارضايتي‌هاي «ساكن» ديگر قشرهاي جامعه را فعال كرده بود.                                            

آمريكا در پي شكست ويتنام و افتضاح واترگيت به غولي خواب‌آلود تبديل شده بودو نخبگان جنگ افروزش در انزوا. و حال طلايه‌دار حقوق بشر شده بود. در نتيجه روانشناسي ترديد در شاه ايجاد شده بود و دست آخر اينكه آلترناتيو استبداد شاهي در ساختار تئوريك آن ايجاد شده بود. مشكل اين بود كه در اثر سركوب بي‌رحمانه شاه شكل‌گيري آلترناتيو نظام يا در نطفه خفه شده بود و يا مانند نهضت آزاديهاي امروز تسليم ترسهاي خودساخته شده و خود را به درخواست رفرم در درون استبداد محدود كرده بودند. در اين فضاست كه تنها حلقه مفقوده براي ايجاد انقلاب در وجود آقاي خميني يافت مي‌شود.              

 

اكثريت مردم اطلاعات محدودي از ايشان دارند. ولي اين را مي‌دانند كه ايشان در اثر مبارزاتشان با شاه در تبعيد به سر مي‌برند. مي دانند كه هدفش سرنگوني حكومت شاه است و جايگزينی‌اش با حكومت اسلامي. شكل را مي‌دانند ولي از محتوا خبر ندارند. بنابراين ايده‌آل تئوريك فرهنگ انقلاب را در ايشان تصور مي‌كنند. و اين گونه است  ايشان که تا بسته شدن بازار انقلاب را باور نمي‌كردند. بدون آنكه خود بداند در ساية تبعيد و باور عمومي به عارف بودنش، كه حتي عده‌اي خواستند در ماهش ببينند، پيشواي انقلاب مي‌شود. از گوشة انزواي نجف به مركز تحولات جهاني كشيده مي‌شود. رهبر مي‌شود و مردم در ناصيه‌اش حكومت عدل علي را مي‌بينند. سخنگوي استقلال ايران مي‌شودکه «تكيه بر درخت سيب دارد».                             

جز معدودي از نظراتش در صغير بودن مردم و مردم را «عوام كاالانعام» دانستن خبر نداشتند. فرصت طلبي سياسي‌اش، در ميان ديگر علل، باعث شد كه خود را از ولايت فقيه‌اش كه بعداً طرحش را فقط «فتح‌الباب» براي گشودن بحث در مورد ماهيت نظام اسلامي دانسته بود دور كند و بر ملايي كه اين نظر را در پاريس مطرح كرده بود قهر بياورد. ميزان را راي مردم بداند، ‌اسلام را دموكراتيك بداند و طلايه‌دار حقوق بشر بشود.                                      

 

نتيجه اينكه دست دادن اين عوامل به يكديگر جرقه‌هاي ابراز نارضايتي را تدريجاً دنباله‌دار كرد و در انتها شعله‌هاي همه‌گيرش دامن استبداد شاهي را در بر گرفت. آنرا به آتش بسوزاند و خاكستر كرد و از زير تلهاي خاكستر گل آتش بهار انقلاب را تولد بخشيد و در بهار آزادي جاي خالي شهدا و مسعودهايش را گل لاله نشاند.                                               

اينگونه بود كه انقلاب به پيروزي رسيد و كوتاه زماني ديو بيرون ش و فرشته درآمد. داستان اينكه چگونه فرشته ديو شد و يا اينكه اصلاً‌ ديوي در نقاب فرشته بود موضوع كاريست ديگر.             

             

حال باید دید که  چگونه میباید شرایط بسیجی دوباره را فراهم اورد.                                                     

 


 

[1]Anthropology

[2]Relativism

[3]Absolutism

[4]Alvin Tuffler

 

 

Balatarin

Comments 1 Pending 0

Sort comments:
mahmooddelkhasteh

mahmood delkhasteh


هموطنی در رابطه با این مقاله کامنت زیر را فرستادند که همراه با پاسخ در اینجا می آورم:

وجوه چهارگانه اجتماعی در یک دیگر رابطه تاثیر و اکمال متقابل دارند،دیگر وجوه اقتصادی و اجتماعی و سیاسی معطل نمی مانند تا دین (به عنوان بخش سترگ فرهنگ )تغییر نماید. تغییرات اجتماعی و... با تغییر دین البته شتاب بیشتری می گیرد،اما معطل آن نمی شود. سخن شما هگلی است.تجربه ی تحولات اروپا و استقرار دموکراسی در این کشورها نشان داد که تنها با حداقلی شدن دین (البته پس از استقرار نهاد های عینی مدنی) دموکراسی را نهادینه کرده است. دین می تواند پشتوانه ی اخلاق باشد،هرچند امروز در ایران به ضد ارزشهای اخلاقی منجر شده است.اما دین منشاء اخلاق نیست و اخلاق مستقل از دین است.برعکس این دین است که باید با ارزش های اخلاقی منطبق باشد تا مقبول افتد.ضمنا در کشور های مدرن پس از تفکیک دین از حکومت دین فرهنگی شده است.لذا این در جامعه ی غیر مدرن نیست که دین در قلب فرهنگ جای گرفته است،بلکه در جامعه ی مدرن این گونه است.دین شمولگرای ایدئولوژیک است که استبداد دینی را توجیه می کند و پا از فرهنگ بیرون می گذارد و به ضد فرهنگ می انجامد.اصلاح دینی می تواند پشتیبان تحولات دموکراتیک باشد،اما نهاد سازی عینی مدنی از آن مهمتراست.تازه باید مشخص کرد منظور از روشنفکر دینی،اصلاح فکر دینی و... نواندیشی دینی چیست؟مفاهیمی که مبهم و خود محل اختلاف و نزاع فراوان است.

پاسخ من
هموطن عزیز در همین کامنت کوتاه بسیاری نظرات را مطرح کردیدکه پاسخ به آن مقاله ای طولانی را می طلبد که در حال حاضر ضیق وقت مانع انجام آن می شود. ولی چند نکته را بسیار خلاصه بگویم:

- البته واقعیت اجتماعی دارای چهار بعد فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی میباشد و در ننتیجه رابطه ای در هم آمیخته دارند و بر یکدیگر تاثیر می گذارند و تاثیر می گیرند. در عین حال سخن از این نبود دیگر وجوه واقعیت اجتماعی منتظر وجهی از وجوه این واقعیت می مانند یا نه تا تغییر کنند، بلکه سخن از این بود که تا فرهنگ جامعه ( و در کشورهایی مانند وطن ما، دین جامعه) نرمها و ارشهای دموکراتیک را درونی خود نکند مردم سالاری در آن کشور نهادینه نخواهد شد چرا که همیشه در معرض تهدید و تحدید دینی که مردم سالاری را بر نمی تابد قرار خواهد گرفت. برای مثال، دموکراسی در اینالیا زمانی بود که کلیسا اصلا مقوله ای به نام حقوق انسان را نمی پذیرفت و در آن زمانها هم با رژیم فاشیسم موسولینی، حداقل، همراهی ساکت داشت و هم بعد از جنگ در همراهی با سیا، از جریانهای راست گرا حمایت می کرد و در نتیجه تقسیم ثروت همیشه به نفع ثروتمندان انجام می شد. ولی از اوائل سالهای شصت میلادی، حقوق بشر و ذاتی بودن آن را پذیرفت و الان سالهاست که همین نهاد دینی که قرنها بر ضد طرفداران حقوق بشر شمشیر را از رو بسته بود، پیشقراول دفاع از حقوق و صلح شده است. این تغییر از کجا شروع شد؟ از ایجاد نهاد؟ از دگرگونی در نهاد؟ از تغییر در گفتمان دینی و در نتیجه فرهنگ دینی؟

- البته این تنها هگل نیست که ایده آلیست است و اهمیت دادن به نقش فرهنگ در تغییرات بنیادی اصلا محدود به هگلیستها نمی شود. برای نمونه، اهمیتی که امثال گرامشی و یا فریرر به نقش فرهنگ در تغییرات اجتماعی، سیاسی/اقتصادی قائلند و این بعد را از شکل روبنایی مارکسیستی آن خارج می کنند و برای آن ارزش محوری قائلند نشان از حضور و عمل گسترده کالچرالیستهای غیر هگلی می باشد. اصولا اندیشمندان و هنر مندانی که در ابعاد هنری، آموزشی بکار مشغول هستند، از کسانی هستند که در پی تغییر از طریق تغییرات فرهنگی می باشند و معتقدند که بودن تغییرات فرهنگی تغییرات ساختاری در ابعاد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به نفع مردم روی نخواهد داد.

- من اصلا با مقوله دین از منظر دین حداقلی و یا حداکثری که بیشتر تحت تاثیر متفکرانی چون پوپر و از طریق آقای سروش عرضه شده است موافق نیستم و به دین از منظر گفتمان نگاه می کنم. دین یا گفتمان قدرت است و در اینصورت حداقل و حداکثری آن همیشه ازادی و آزادیها را تهدید و تحدید می کند و یا گفتمان آزادی است که در این صورت یاری دهنده گسترش و عمق بخشیدن به آزادیهای فردی و اجتماعی می باشد و در اینصورت هر چه بیشترش حضور داشته باشد، آزادیها دارای ضمانت بیشتری خواهند بود. البته محل حضور و عمل این دین در قلب و باورهای باورمندان می باشد و نه بر سر سرنیزه دولت.

- اینکه می گویید:"اما دین منشاء اخلاق نیست و اخلاق مستقل از دین است.برعکس این دین است که باید با ارزش های اخلاقی منطبق باشد تا مقبول افتد" باید بگویم که این نظر، از منظر تاریخی صحیح نیست و برای مثال همان اقای پوپری که الهام بخش آقای سروش می باشد در کتاب جامعه باز و دشمنانش می گوید که بدون شک اخلاق با دین شروع می شود. البته من به این معتقد نیستم و این نیز به علت باور دینی است که دارم! و منشا اخلاق را خود انسان می دانم و دین در این رابطه، نقش یاد آور را بازی می کند.

- اینگونه هم نیست که می گویید که:"این دین است که باید با ارزش های اخلاقی منطبق باشد تا مقبول افتد" که اگر اینگونه بود، باز برای مثال، اسلام محمد باید خود را با زنده بگور کردن طفلان دختر که از ارشهای اخلاقی جامعه آن زمان عرب و نشانه غیرت و مردانگی پدر بود، وفق می داد تا مقبول قبایل خشن عرب شود و نه اینکه بر ضد آن قیام کند و یا زنی را که به ارث برده می شد صاحب حق بداند. سخن عیسی مسیح که شمشیرهای خود را در دریای محبت بشویید، نکشید دوست بدارید، در جامعه سخت خشن تحت استعمار رم و ضد فرهنگ گلادیاتوری،، تا مغز آستخوان اخلاق حاکم را به چالش کشیدن بود و انقلابی به تمام معنا بود.

- البته در اینجا لازم است تا معلوم شود که اندیشه راهنما در آن ارزشهای اخلاقی عمل می کنند چه اندیشه ای می باشد. وقتی دین به عنوان گفتمان قدرت عمل می کند، بلایی را بر سر جامعه می آورد که کلیسای قرون وسطی آورد و مافیای حاکم بر سر مردم و معنویت جامعه آورده است.

- اصلا با این نظر موافق نیستم که نهاد سازی عینی مدنی مهمتر است تا تغییرات فرهنگی( اگر منظورتان را درست فهمیده باشم.) این مثل این می ماند که بگوییم اول مرغ باید باشد یا تخم مرغ، که اصلا سوال غلط است و یکی از علل به عقب افتادن تحول دموکراتیک در ایران همین است که بخصوص در زمان اقای خاتمی، روشنفکران این نظر را در میان نسل جوان جا انداختند که بدون نهادهای مدنی نمی شود دموکراسی داشت. مطالعه دموکراسی های تاریخی و نیز معاصر نشان می دهد که پروسه دموکراتیک شدن بسیار مغشوش تر از آن است که به تصور در آید چرا که این پروسه در هر جامعه ای در برخورد با فرهنگ و شرایط حاکم نوع دیگری عمل می کند. به بیان دیگر، پروسه دموکراسی و دارای فرهنگ مردم سالار شدن دینامیزم خاص خود را یا دارد و یا تولید می کند که رابطه مرغ و تخم مرغی را بر نمی تابد و این اشتباه بزرگی است که دست به مبارزه با رژیم که غاصب حقوق و حق حاکمیت مردم است نزد و یا ان را محدود کرد چرا که او ل باید نهادها ساخته شوند. این نهادها در جریان مبارزه کی باشد که ایجاد و در درون فرهنگ رو برشد دموکراتیک تغییرات لازم را می بینند و می دهند. چرا؟ به این علت که انسان در زمانی بر استقلال و آزادی ذاتی خود عارف شود، در ورای ساختار قرار می گیرد و ساختار شکن می شود.