Advertise here

برای یک "زن" : در زنجیری از سروده ها

Balatarin

 

 

 

از مجموعه ی اشعار برگزیده

 

بیم آن ندارم که روزی آسمان ترا از من بگیرد

بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری

بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند

خورشید مهر تورا پنهان کند

درختی را که من در تو کاشته ام براندازد

وبرگهای طلایی دوستی را بر خاک اندازد

تو خود را از من مگیر

تو در من زاده شدی و با تو صبح زاده شد

تو در من پدید آمدی و با تو امید پدید آمد

تو به من لبخند زدی و روزهای جهان به من لبخند زدند

تو برگهای بهاری را در من رویانیدی

تو نسیمی ، تو آفتاب مهربان را بر تنم تاباندی

تو سپیده ای

رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشاده است

و آسمان در زیر طاق چشمان تو جاریست

صبح از لبان تو سر می زند ، و خورشید از نگاه تو

تو در میان من و تقدیر ، دریچه ای

دریچه ای به روشنی آفتاب و گشادگی آسمان

تو خود را از من مگیر

من در تو با تو زاده شدم

بگذار در تو و با تو بمیرم : نادر نادر پور

تهران - ۱۹ اسفند ۱۳۴۱

 

   از مجموعه ی آیدا در آئینه

 

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها در رقص عظیم تو ، به شکوهمندی

نی لبکی می نوازند ، و ترانه ی رگ هایت

آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر آیم که کوچه های شهر حضور مرا دریابند

دستان ات آشتی است...

پیشانی ات آیینه ای بلند است

تابناک و بلند ، که خواهران هفتگانه در آن می نگرند

تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند...

ای پری وار درقالب آدمی...

سپیده دم با دستهایت بیدار می شوم : احمد شاملو

 

   از مجموعه ی تنها زن

 

کدام کلام شادی را از درونم بر زبان جاری سازم

و با کدام خنده ای لب به سخن بگشایم

چه چیزی از من مانده ، تا برایت باز گو کنم

تو نیستی تا از آبشار های زیبا ، برایت تصویر بسازم

یا از آب دریاچه های کوهستانی ، به صورتت بپاشم

چه نا بهنگام دور از دسترس شدی

تو اکنون ، خاطره هستی و صدا

صدایی از پشت سیم نمی شود به واقعییت ، تبدیلت کرد

نمی شود بار سفر بست و دوباره دستت را فشرد

راه ها را بسته اند تا ما را بیازمایند

مرز های لعنتی و سفارت خانه های بی احساس

آدم های بی قلب ، کاغذ ها ، دعوت نامه ها و نوبت ها

بیا تا در خیال خود

به همه این باید ها ، اجبار ها و نشدن ها ، پشت کنیم

من از طریق همین نامه ها ، تو را در کنار خواهم داشت

تو اکنون می توانی به درستی ، تجسم کنی که من در کجا نشسته ام

پنجره ی وسط اتاق به سوی حیاط باز است

آفتاب دارد غروب می کند و من در فکر تو

در فکر ستاره ی دنباله داری که پیدا شود و به بالش ، بیاویزم

و از کنار تو ، سر در آورم

مدرسه ها تعطیل است

بچه های خردسالی را که می شناختی

در کوچه ، دور ِ هم جمع شده اند و دارند آواز می خوانند

می گویند : ما گلیم ، ما سنبلیم ، ما بچه های بلبلیم

باز می شیم بسته می شیم

اگه به ما آب ندید ، خشک می شیم ، پرپر میشیم ، می افتیم زمین

سر گرمی شان ، همین است

در کوچه ی خشک و گرم تا غروب آفتاب ، همین بازی را می کنند

شاید بیاد بیاوری ، بازی هایشان را : داریوش لعل ریاحی

هفتم خرداد ۱٣۶۶

 

   از مجموعه ی امید و آرزو

 

من در صفای عشق تو می د ید م

آن ا لتها ب_ دوره ی هستی را

 

من ازشکوفه زار تو می چید م

آن غنچه های جوشش و مستی را

 

خورشید با مد ا د ی من ، بود ‌ی

لبخند_ آ سما نی تو ، رخشا ن

 

شب های تیره ، شادی من بود ‌ی

گیسو و هر کرشمه ی تو ، افشا ن

 

درسا حل_ وجود تو ، می گشتم

با گا م ‌ها ی و ا له و شید ‌ا یی

 

د ریا ی ا شتیا ق تو ، می جستم

در روزگا ر_ حسرت و تنها یی

 

دکتر منوچهر سعادت نوری

 

نیویورک - ۱۹۶۸

 

 

Balatarin

Comments 3 Pending 0

Sort comments:
M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

یادآوری

در سروده های این وبلاگ ، اشاره ی نادرپور ، شاملو ، سعادت نوری به ترتیب به "گلمهر"، "آیدا" و "ماهرخ" است. از نام بانوی مورد اشاره ی لعل ریاحی اطلاعی در دست نیست.

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

و این نیز گنج هایی از "گنجوی" تقدیم به استاد و دوستان گرامی.
---------------------------------------------------------------------------------------
من مهستیم از همه خوبان شده طاق

مشهور بحسن در خراسان و عراق

ای ( پور خطیب گنجه) از بهر خدا

مگذار چنین بسوزم از درد فراق

*
برخیز و بیا که حجره پرداخته ام

وز بهرتو پرده ای خوش انداخته ام

با من به شرابی و کبابی در ساز

کاین هر دو ز دیده و ز دل ساخته ام.

*
لعل تومکیدن آرزو می کردم

می با توکشیدن آرزو می کردم

درمستی ودرجنون ودرهشیاری

چنگ توشنیدن آرزو می کردم

*
ما را به دم تیر نگه نتوان داشت

درحجره ی دلگیرنگه نتوان داشت

آنراکه سرزلف چو زنجیربود
http://hosseingolchin.blogfa.com/post-29.aspx