Advertise here

زنجیره ی " هُلو " در سروده های نغز و طنز


 

 

 

کودک ، از سهم شاداب خود دور می شد
زیر باران تعمیدی فصل
حرمت رشد
از سر شاخه های هلو ، روی پیراهنش ریخت ... : سهراب سپهری

 

سبز و رنگین جامه ای گل بفت ، بر تن داشت
دامن سیرابش از موج طراوت ، مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلو
طوق خوش آهنگی ، به گردن داشت ... : مهدی اخوان ثالث

 

در فصل بهاران ، لب جوی و دل باغی
خوش باشد اگر دست دهد ، وصل فراغی
بر بستر گل تکیه زنی ، بی غم ایام
یک لحظه نگیرد ز تو اندوه ، سراغی
بنگر که نسیم از همه سو ، پیک فرستد
تا عطر چمن را برساند به دماغی
از بوی خوشش ، مست شوم در شب مهتاب
چون عطر هلو را شنوم از دم باغی
دل می بردم نیم شبان با تن تنها
در دهکده ای ، دیدن سوسوی چراغی : مهدی سهیلی

 

بیدِ بالایِ پونه زار ، پُر از شکوفه ی هلو شده بود
چشمه ، بوی ماده گرگِ دره ی ماه می داد
بوی کُندُر سوخته می آمد
نگاه کردم ، از قوسِ طاقیِ آبنوس
بارش بی پایانِ پروانه پیدا بود
عبدالله ، بالای رنگین کمانِ بزرگ ، پیِ پستانِ باران می دوید
هوا ، جورِ عجیبی خوش بود و چیزهای دیگر که یادم نمانده است
مادرم داشت بر درگاهِ گریه ، دعا می کرد
برای شفایِ کاملِ من و خواهر کوچکترم ، دعا می کرد : علی صالحی

 

بعد از افطاری ، همین یکشنبه شب
رفته بودم منزل مشتی رجب

در حدود هشت یا نه هفته بود
همسرش ، از دار دنیا رفته بود

طفلکی ، کلی برایم گریه کرد
مرد همسر مرده ، یعنی کوه درد

مرد همسر مرده ، یعنی گیج و منگ
بی زن ، اصلا زندگی یعنی جفنگ

تسلیت گفتم که غمخواری کنم
این مصیبت دیده را ، یاری کنم

در همین هنگام ، آمد خا له اش
خاله ی هشتاد یا صد ساله اش

او نشست و باب صحبت را گشود
من ، حواسم پیش ظرف میوه بود

گفتم ، ای جانم که بعد از سال ها
یک هلو دیدم ، از آن باحال ها

تا که گفتم از هلو ...

ناگهان ، آن پیرزن از جا پرید
بیخ گوشم جیغ ناجوری کشید

گفت ای سردسته ی علاف ها
دست بردار از سر ما داف ها

یک کم آدم باش ، این هیزی بس است
داستان گربه و دیزی ، بس است

مردکِ کم جنبه ی بی چشم و رو
تو غلط کردی به من گفتی هلو : رامین

 

جیب هایی سوراخ و خیالاتی چند
در گذرگاه چه بوی جگری می ‌آمد
من در این راسته ، گویی پی چیزی بودم
پی نانی ، پی مرغی ، پی گوشتی ، شیری
یا نه ، شاید پی دوغی و پنیر و کشکی
پشت آن صندوق پست که به رنگ رخ من می مانست
یک سوپر مارکت بود
پشت ویترینش ماندم ، گوش خواباندم ، چشم گرداندم
این فروشگاه پنیر کوپنی هم دارد؟
چه خیال عبثی!
موشی از شیشه ی نوشابه سری بیرون کرد
و آن طرف‌تر به روی حلب روغن ، گربه‌‌ای پیر به او می‌خندید
راه افتادم ، چند متری پس از‌ آن میوه ‌فروشی دیدم
که به اندازه ی یک نیروگاه ، نور می‌افشاند
و در آن منظره ی نورانی ، همه‌جور میوه ی خوشرنگی بود
من هلو را دیدم ، زرد‌آلو را دیدم ، آلبالو را حس کردم!
موز را فهمیدم! ، و به جرأت می‌گویم ، آناناس را بوییدم!
و به خود گفتم: من چه خوشبختم امروز
و چه اندازه لبم خندان است
نکند اندوهی ، عیش امروز مرا کور کند
چه کسی پشت درختان است؟
شاید از خیل طلبکاران است
فصل تابستان است و همه می‌دانند
میوه این فصل فراوان است
میوه‌هایی بی‌لک ، بچه‌هایم... طفلک!
بی‌نصیبند از این عیش که امروز مرا مهمان است
شکمم خالی نیست
معده لبریز و پر از احساس است!
و نشستن و تماشاکردن راستی ارزان است!
آری ، تا که زیبایی هست ، زندگی باید کرد!
در دلم چیزی هست ، ورم معده ، زخم اثنی عشری
یا نه ، شاید ، چیز دگری!
و چنان بی‌تابم ، که دلم می‌خواهد
«بدوم تا بن دشت ، بروم تا سر کوه»
و بخوانم به آواز بلند
کارمندم من و با این همه ، من خوشبختم : گل آقا

 

ای که رخسارت ، بسا زیبا
چون هلویی ست پوست کنده

 

هم که شاداب است و بی همتا
هم که با عطری خوش آکنده

 

دکتر منوچهر سعا دت نوری

 

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

 

Read more by M. Saadat Noury

Balatarin

Comments 4 Pending 0

Sort comments:
M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

Dear FN

Thank you for the poem; please accept this in return

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%84%D9%88

FriendlyNotes

Friendly Notes Don't walk behind me; I may not lead. Don't walk in front of me; I may not follow. Just walk beside me and be my friend: Albert Camus ============================= Legacy: http://iranian.com/main/member/friendly-notes.html

The Ripest Peach
==============
The ripest peach is highest on the tree --
And so her love, beyond the reach of me,
Is dearest in my sight. Sweet breezes, bow
Her heart down to me where I worship now!

She looms aloft where every eye may see
The ripest peach is highest on the tree.
Such fruitage as her love I know, alas!
I may not reach here from the orchard grass.

I drink the sunshine showered past her lips
As roses drain the dewdrop as it drips.
The ripest peach is highest on the tree,
And so mine eyes gaze upward eagerly.

Why -- why do I not turn away in wrath
And pluck some heart here hanging in my path? --
Love's lower boughs bend with them -- but, ah me!
The ripest peach is highest on the tree!
James Whitcomb Riley
http://www.poemhunter.com/poem/the-ripest-peach/

M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

Dear akaDarya @SoosanKhanoom

Thank you for the poem; please accept this in return

SoosanKhanoom

akaDarya With life as short as a half-taken breath, don't plant anything but love. - Rumi




Would you like to throw a stone at me?
Here, take all that’s left of my peach.

Blood-red, deep;
Heaven knows how it came to pass.
Somebody’s pound of flesh rendered up.

Wrinkled with secrets
And hard with the intention to keep them.

Why, from silvery peach-bloom,
From that shallow-silvery wine-glass on a short stem
This rolling, dropping, heavy globule?

I am thinking, of course, of the peach before I ate it.

Why so velvety, why so voluptuous heavy?
Why hanging with such inordinate weight?
Why so indented?

Why the groove?
Why the lovely, bivalve roundnesses?
Why the ripple down the sphere?
Why the suggestion of incision?

Why was not my peach round and finished like a billiard
ball?
It would have been if man had made it.
Though I’ve eaten it now.

But it wasn’t round and finished like a billiard ball.
And because I say so, you would like to throw something
at me.

Here, you can have my peach stone.


From “Birds, Beasts, And Flowers: Poems By D. H. Lawrence.”