Advertise here

تسليم پذيری ايرانيان

Balatarin

جرثومه رژیم اسلامی ایرانیان زیادی را به تاریخ و عمل کرد اسلام در ایران کنجکاو میکند. ما بی شک مطالب دلخراشی از جريان حملۀ مسلمانان در قرن هفتم میلادی و تحميل اسلام برايرانيان خوانده یا شنیده بودیم, ولی این سؤال را کمترکرده ایم که چرا بعد از خروج فیزیکی اشغالگران مسلمان از ایران و استقلال سیاسی ایران، جنايات آنان موجبی برای طرد اسلام تحمیلی آنان توسط ایرانیان نشد و آئين های بدوی اسلامی-قبیله ای آنان کماکان توانست تا به امروز استيلای خود را بر تمدن پيشرفتۀ پارسيان شهر نشین به نحوی ادامه دهد که بخشی از جامعه را در جهل و از خود بيگانگی نگا ه داشته باشد؟ ما در مورد تاريخ خود پرسش های بی پاسخ بسياری داريم. براستی چرا ايرانيان اولیه بعد از پايان دو قرن حاکميت قتل، تجاوز، غارت و  تحقیر خود توسط اشغالگران مسلمان کماکان آئین تحمیلی این دشمن غدار را با اراده خود حفظ کردند؟ چر تا کنون  یک حرکت اجتماعی در ایران برای طرد و افشای این دین تحمیلی انجام نشده ؟

 

بنظرمن يکی از دلايل نداشتن پاسخی برای اينگونه پرسش ها آن است که مطالب نوشته شده بوسيلۀ مورخان برای قرن ها در زير سانسور مذهب و خود سانسوری مدفون شده و راه بر مطالعۀ روان شناسی دلائل تسليم پذيری ايرانيان در برابر متجاوزان بسته است. این تاریخ دروغین میگوید ایرانیان از ابتدا داوطلبانه، نه به زور شمشیر، از اسلام استقبال کردند. در حالیکه این " استقبال" به گمان من در پروسه ای طولانی هویدا میشود که در این مقاله من آنرا بیماری تسلیم پذیری ایرانیان نامیده ام. اکنون جنايات حکومت جمهوری اسلامی فاجعۀ حملۀ مسلمانان اولیه و چگونگی تحميل اسلام در ايران را در خاطرات تاریخ ما تداعي میکند. به عبارت ديگر، اینکه چگونه نیاکان ما تسلیم مسلمان و آیین جاهلیت آنان شدند امری است قیاس پذير و ما می توانیم با توجه به قساوت حکام ایرانی تبار کنونی جمهوری اسلامی و آشنایی به روانشناسی مدرن تصور کنیم که آیین جاهلیت با چه قیمت سنگینی توسط دشمن بر ايرانيان تحمیل شده است.

 

قصد من از این نوشته صرفا معرفی فاکتور روانشناسی تسلیم پذیری است و فاکتور های اجتماعی-اقتصادی اسلام در ایران مطالب دیگری هستند که در حوصله این مقاله نیستند. این فاکتور روانی میتواند تسلیم پذیری ایرانیان را به مقوله ای که بیشترین اسیب های انسانی، مالی و فرهنگی را به ایرانیان تحمیل کرده تحلیل کند. چگونه میتوان تصوری متعارفی داشت که ایرانیان برای قاتلان اجداد خود، متجاوزین به خواهران و مادران آنان، مخربین تمدن، شهرها، دهات خود و غارتگران ثروت اجداد خود امروز عزاداری و آنان را تقدیس کنند. در عوض، اجداد "مجوس" خود را تحقیر کنند ؟ آیا این سرشت نا متعارفی را ، که به ندرت قا بل تصور در اقوام دیگراست، نمیتوان بیماری تسلیم پذیری نامید؟ چگونه ایرانیان نام فرزندان خود را غلام علی، غلام حسین، غلام رضا میگذارند -- در عرب، غلام (بچه) پسر بچه های اسیر ایرانی بودند که بعد از اسارت مورد استفاده جنسی ارباب قرار میگرفتند--، در حالیکه امام علی و امام حسین در قتل و غارت مردم ایران شرکت داشته اند؟ چرا دها نسل بعد از جنایا ت و غارت مردم ایران توسط لشکریان امام علی و امام حسین، هنوز کاستی که خود را فرزندان آنان و سید مینامد از مزایای خاصی در ایران بر خوردارباشد؟ آیا این حاکی از اثاراین سيندروم در نا خود آگاهی عمومی مردم ما نیست؟  

****

تسلیم پذیری پدیده ای بيمارگونه است، روانشناسی مدرن تسليم طلبی غیر متعارف را «استکلهم سيندروم" (1 ) می نامد که این نام با استکهلم عجین است زیرا به زنی گروگان گرفته شده در شهر استکهلم اشاره می کند که به ربايند تبه کار خود عاشق می شود. این عشق پاتولوژی وقتی پدیدار میشود که اسیر مدتی طولانی سخت ترین اسیب های روانی و بدنی را تحمل کند بدون اینکه توان کوچکترین مقاومتی داشته باشد، چیزی که بعد از اشغال ایران توسط  مسلمانان اولیه قابل قیاس است. بی شک این پدیده روانی، مانند تمام پدیدهای روانی، خصلتی غريزی ـ اجتماعی دارد و در آدميان از سرچشمه هائی اجتماعی مانند ضعف، ترس، و فقر سرچشمه گرفته و انسان را تا مرز خود بیگانگی و قعر مذلت و گناه پذیری در برابر"زورگویان" فرو می کاهد. "بیمار" احساس حقانیت، مقاومت و شهامت را در برابر خواسته های تحمیلی "زورگو " از دست میدهد . این بیماری به اشکال و اثرات مختلف در زندگی ما، محیط کار، مدرسه، سرباز خانه، زندان...، محسوس است. آنچه نقش آغازین را بازی می کند ترس است که از اولین احساسات انسان و هر موجود زنده است. اسپنسر که پايۀ نظر هاي مربوط به «خدا پرستي اوليه» يا پرستش نياکان را بر افسانه ها و داستان های يونان و روم باستان مي گذارد و از اسطوره ها يا افسانه هاي کهن عبريان يا يهوديان باستان نيز استفاده کرده است، مي گويد: «انسان هاي پيش از تاريخ نه تنها به ارواح مردگان احترام مي گذاشتند بلکه به شدت از آنها می ترسيدند». وی ترس را يکي از پايه هاي اساسي بسياری از اديان مي داند، احساسی که درنهایت برای انسان میتواند دلیل تسلیم پذیری شود.

 

تا آنجا که به بخش غريزی ساختار موجود زنده مربوط می شود، تسلیم پذیری برای هر موجود حد و مرزی دارد. حیوانات، بنا بر میزان ترشحات هرمونی نوع و نژاد خود، تا حدودی رام می شوند ولی در هنگام مخاطره در آنها واكنش هاي فيزيولوژيكی و تغييرات هورمونی خاصي به صورت خودكاری اتفاق ميافتند که یا از خود دفاع می کنند و یا از حوزۀ خطر دور می شوند و راه سومی بنام تسلیم پذیری مطلق برايشان وجود ندارد. اما حد تسليم پذيری در انسان می تواند بکلی مطلق باشد. يعنی، انسان تنها موجود زنده ایست که ممکن است تن به تسلیم پذیری مطلق دهد. و اين امر ناشی از بخش اجتماعی انگيزه های اين پديده بشمار می آيد که در حوزۀ فرهنگ، اخلاق، سنت و مذهب قرار دارد. در يک وضعيت عادی اجتماعی، «اخلاق عرف» همواره مقاومت در برابر زور را تحسین می کند و اين امر در هیچ فرهنگی عملی زشت و غیر اخلاقی محسوب نمی شود. اما همين «اخلاق عرف» می تواند تحت الشعاع بیماری تسلیم پذیری بکلی از تحسين مقاومت خالی شود. يکی از اشکال تسلیم پذیری در جامعۀ می تواند مذهب باشد که موجب می شود وقتی قاطعانه در برابر زور مقاومت می كنیم، بجای «احساس خوب غرور» «احساس بد گناه» به ما دست دهد و اين احساس دوم جای احساس نخستين را بگيرد و تبديل به «احساسی موجه » شود. تسلیم پذیری در اینجا مشروعیت میگیرد و سر آغاز بیماری است. سیندروم های این  بیماری در ادبیات، شعر، صوفی گری، و ادغام شیعه گری با دربار از زمان صفوی تاریخ سیاسی-فرهنگی ایران را رقم زده است.

 

سپنسر اساس اديان را در تسليم پذیری انسان اولیه میداند. به گمان فرويد: «بشر بدوی فکری بجز بقا نداشته، چنین انسانی قدرت جدال و استنباط عقلانی در برابر طبیعت را نداشت و، لاجرم، برای درک رابطۀ علت و معلولی نيازی به منطق عقلانی نداشت. چنین منطقی، اصولاً، با معیارهای بشر امروزی، هنگامی ضروری می شود که او به ناتوانی عینی خود در شناخت طبیعت متوجه شده و به اجبار بفکر ساختن ابزار و منطقی می شود تا طبیعت را مهار و یا توجیه کند». فروید واژۀ «توتميزم» را بکار می برد تا اولين انگیزه را در پيدايش باورهای مذهبی توجیه کند ــ «توتم» می تواند شیئی، گیاه و حیوانی مقدس تصور شود که قادر است سمبل بقا و کمک به انسان های (اولیه) باشد. در عين حال، و به قول فروید، هر «توتم» ـ طی پروسه ای ـ به «تابو» تبديل می شود و به سطح مفهوم اسرارآميز، خطرناک و وحشتناکی رشد می کند که نزديک شدن به شناخت عقلانی ان ممنوع میشود و بدین گونه تابو تسلیم پذیری  مطلق را به وجودمیاورد. بهمین دلدل، فرويد پيدايش پديده دين را نيازهای روانی و عاطفي می دانست. از زمانی که کودک به وجود پدر و مادر خود پی مي برد و برای ادامۀ بقا خود را نيازمند محبت و پشتيباني آنان مي بيند: مثلا؛ پسر خردسال پدرش را مظهر توانائی می بیند و خود را در برابرپدر کوچک و ناچيز مي يابد. بعد ها که کودک به نو جوان و جوان تبديل مي شود، قدرت ها و توانايي های پدر را به خدا یا خدایان انتقال مي دهد و در برابر اين (قدرت عظيم ) چاره ای جز تسلیم پذیری برای خود نمی بيند. دامنه اين پديده در طول تاريخ تنها به مذهب محدود نبوده بلکه از عوامل روانی تسلیم طلبی و وفاداری بيمارگونه به زورگویانی مانند برده دار، ارباب ، شاه، سلطان...است که در مقیاسی اجتماعی نوعی لمپنیسم یا تسلیم پذیری در برابر سیستم استثمارگر یا استیلای طبقات زور گو میشود. تسلیم پذیری تا جایی پیش میرود که حاکميت نیروهای اشغالگر را اسقبال کند و از انسان موجودی از خود بيگانگه ، بی ماهيت و مسخ شدن در سيستم های مذهبی، توتاليتر، اشغالگرو استثمارگر میسازد. تمام این نمونه ها در تاریخ بشری وجود دارند, تا حدی که آنان به زائده ای وفادار به ان سیستم میشوند. تفاوت آنان با "خائن " خدمت بی جیره و مواجیرآنان است. همگی علائم مخرب اين پديده با مثال های متعدد در دوران استیلای آلمان نازی بر کشورهای اشغالی  وحتی بازداشتگاه های مرگ مشاهده شده است. شاید ترس از ننگ  «ترسيدن» محرک اوليۀ اين وفاداری بيمارگونه باشد. در واقع ترس از ترسیدن ـ که احساسی "ننگین " است از طريق اين دگرديسی به احساس "عالی " وفا داری مبدل مي شود. تا اينجا، روند تبديل به روانشناسی فردی انسان ها مربوط است اما فاجعه از زمانی شروع می شود که این احساس، نه بر اساس منطق عقلانی، بلکه بدليل وجود «سنت پیگیر» در جامعه مستقر می شود و فقدان منطق ترس از «زورگویان » را به یک تابوی خلل ناپذیر تبدیل می کند. به عبارت ديگر، این پدیده مانند هر پدیده ای می تواند یک « پارادایم“ اجتماعی شود که مانند یک بیماری اپیدمی پر دوام و فرهنگ و زمیرنا خود آگاه جامعه را آلوده میکند.

 

در شعری از شاملو، بیماری تسلیم پذیری چنین تشریح شده است:

«... عمر جهان بر من گذشته است. نزديک ترين خاطره ام خاطرۀ قرن هاست. بارها به خونمان کشيدند، به ياد آر، و تنها دست آورد کشتارشان نان پارۀ بی قاتق سفرۀ بی برکت ما بود. اعراب فريب ام دادند. برج موريانه را به دستان پر پينۀ خويش بر ايشان در گشودم. مرا و همه گان را بر نطع سياه نشاندند و گردن زدند. نماز گزاردم و قتل عام شدم که رافضی ام دانستند. نماز گزاردم و قتل عام شدم که قرمطی ام دانستند. آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان يکديگر را بکشيم و اين کوتاهترين طريق وصول به بهشت بود! به ياد آر که تنها دست آورد کشتار، جل پارۀ بی قدر عورت ما بود. خوش بينی برادرت ترکان را آواز داد تو را و مرا گردن زدند. سفاهت من چنگيزيان را آواز داد، تو را و همه گان را گردن زدند. يوغ ورزاو بر گردنمان نهادند، گاو آهن بر ما بستند، بر گرده مان نشستند و گورستانی چندان بی مرز شيار کردند که باز مانده گان را هنوز از چشم خونابه روان است...»

******

حال به ماجرای تسلينم پذيری ايرانيان در برابر مسلمانان مهاجم و دين شان برگرديم و به اين چند نکتۀ اوليه توجه کنيم:

1. در زمان پيدايش اسلام در عربستان، ساختار اجتماعی اکثريت اعراب بدوي فاقد معرفت انسانی بود. اکثر اعراب ارزش هاي فرهنگی را نمي شناختند و در بيابان هايی خشک و بی حاصل با فرهنگي بسيار خشن و بدوی زندگي ميكردند. معدود جمعيت شهر نشين نيز فاقد يک نهاد سياسی بود. ظهور اسلام اولين تشکل سياسی اعراب را باعث شد. اما «صدور اسلام» تنها دليل هجوم اعرب به ايران نبود؛ لشکريان اسلام از يکسو با نگيزۀ تحميل اسلام حمله کردند و، از سوی ديگر، با ولع بدوی ساختاری خود. بخصوص که غارت و برده سازی زنان و کودکان ایرانی "غلام بچه" برای اعراب اصلاً عملی غیر اخلاقی و ناپسند نبوده و ایات متعددی در قران مشوق اعراب نیمه وحشی بوده است.(1) ترکيب اين دو انگيزه ( صدور اسلام و غارت و تجاوز ) تنها تفاوتی است که اين حمله را از حملات کسانی چون چنگيز و تيمور متمايز مي کند. اعراب نه تنها مانند مغول ها کشتار و غارت کردند بلکه ماهيت پارسی را منقرض و ماهيتی بيگانه و بدوی را بر ايران تحميل کردند.

2. دین اسلام تا حد یک نظام اجتماعی در تمام شئون فکری و عملی انسان مداخله می کند و پيروی کردن مطلق و تسلیم پذیری از قواعد واجب اصول اسلام است. سنت قبیله ای اسلام فاقد واژه ایست که اراده عقلانی فرد و یا آزادی قوم و یا ملت دیگر را هم طراز ارزش های اسلامی بداند و مهمترین تجلي طبيعت انسان تسلیم پذیری او به خدا است.

3. تسلیم شدن ایرانیان در برابر استیلای اسلام نه تنها بدلیل ترس از رژیم های حاکم عرب، نه بدلیل ترس از جانشینان مسلمان ایرانی آنان، و نه ثمرۀ عینی فوائد دکترین اسلام در زندگی روزمرۀ مردمان و جامعه بود. این بیماری مزمن تسلیم پذیری در نزد ايرانيان مغلوب ادامۀ همان پارادایم اجتماعی است که پیدایش آن با ترس از شمشیر مسلمانان مهاجم شروع و سپس به عشق بيمارگونه به آیین همان دشمن و آئین او منتهی گرديده است. و این احساس "خوب" پر دوام ترین نوع تسلیم پذیریست که نیاکان ما را بیش از هزار سیصد سال پیش به تسلیم پذیری مطلق در برابر مذهب و استیلای مهاجمان مسلمان عرب وا داشت.

4. برای اثبات اين عشق بيمارگونه چه دلیلی بهتر از اين که بعد از پايان دورۀ حاکميت اشغالگران مسلمان هم نیاکان ما آیین آنان را کماکان حفظ کردند و ارزش های آن را رواج دادند، تا حدی که به مرور زمان اين ارزش ها بخشی از اعتقادات و تابوهای ملی آنها گردیدند؟ پیدایش این پروسه با تحمیل و تحقیر اعراب مسلمان آغاز شد و به اعتقادی کور و وفاداری مطلق به اسلام مبدل گرديد؛ تا جائی که برخی ایرانیان "ناسیونالیست" حساب "اسلام عزیز" را از "اعراب تازی" جدا کردند. هنوز نیز بعد از قرن ها تباهی ملی، ایرانیانی هستند که اسلام را پدیده ای اخلاقی و الهی میدانند که تنها این نا بخردی ایرانیان است که آنرا به تباهی میکشاند! در این میان، موتور محرک این تعبیر غیر متعارفی در سیندروم استکلهم نهفته است که رد پای خود را در تمام فرهنگ، ادبیات و اندیشۀ نیاکان ما بعد از تراژدی هجوم اعراب مسلمان ردی بجا گذاشته است و امروز نیز در آگاهی عمومی بسیاری از مردم ما باقیست.

5. ما در اين مورد در تاریخ گذشته و معاصرخود نمونه های بسياری داریم: آنانی که دشمن پرستی را آیین خود کرده اند و تا حد مرگ وفاداری به سیستم توتالیتر را با خود به گور برده اند. تاریخ دانان می توانند این «سیندروم» را نزد بسیاری از افراد سرشناس ایران بعد اسلام بررسی کنند اما آنچه در خاطر نسل ما باقی مانده است تسليم حزب "لامذهب و بی خدای "  توده در برابر "امام" خمینی و نهضت اسلامی اوست؛ بطوری که اگرچه تعدادی از اعضاء اين حزب به دستور خمینی کشته شدند, حزب کماکان بصورتی بیمار گونه، در هر انتخابات و جنگ قدر ت در میان بازماندگان رژیم خمینی، از «پویندگان راستين خط امام»، مانند مصطفی معین، میر حیسن موسوی و ملاهای تبه کاری مانند خاتمی ها و رفسنجانی ها دفاع و چابلوسی می کند. حمایت بی قید شرط این حزب و یا  اسلام پذیرانی، به ظاهر سکولار، ( حساب ماله کشان مسلمان حامی جناح های رژیم اسلامی جدا ست) مانند لابی های رژیم در غرب نباید صرفاً به دلائل مادی و ایدئولوژی و یا ترس مربوط شود. وقتی یک مارکسیست اته ( چپ پرو رژیم یا اوپوزیسیون اسلامی ان، مجاهدین ) یا یک ایرانی ناسیونالیست جنبش اسلام سیاسی را "مترقی" یا "ملی" مینامد (معجون ملی-مذهبی) باید در عمق نا خود آگاه آنان تجلی سیندروم استکلهم را یافت که در ضمیر نه خود آگاه  جایگاهی عمیق ساخته است و در منش سیاسی قابل سرایت بوده است. این همان فاکتور روانی است که در طول تاریخ بعد از پایان اشغال اعراب مسلمان مانع باز سازی ماهیت فرهنگی و استقلال ملی ما بوده است و از ١٤ قرن پیش تا به امروز استیلای اسلام را حفظ کرده است.

****

باری، بنظر من، امروزه، هجوم تازه نفس استیلای اسلامی در ایران ما را تکانی داده است تا مقداری به خود و گذشته و ماهیت واقعی خود فکر کرده و آیندۀ دیگری را آرزو کنیم. ولی هنوز بسیاری از ما با این سیندروم و آثار بیمار گونه اش بر خورد جدی نکرده ایم. هنوز هستند کسانی که حقایق را با سماجت انکار می کنند و برای برگشت آب خون الود به اين جوی تاريخی کور کورانه راه تسلیم پذیری نیاکان را ادمه می دهند. دریغا حتی بعد از تراژدی جمهوری اسلامی، برخی از روشنفکران سکولار خارجه نشین،  با وجودی که در خارج از ایران بسر می برند و خيری از اين رژيم عايدشان نمی شود و ترس از رژیم هم نباید فاکتورعمده ای باشد، کماکان رژیم اسلامی را حمایت و بیماری تسلیم پذیری را رواج می دهند.

 

هدف این نوشته بهيچ روی نفی مقاومت ایرانیان و کم بها دادن به انسان هائی اسطوره ای که تن به خفت تسلیم پذیری ندادند نیست، بلکه قصد تحلیل خصلت تسلیم پذیری به عنوان پدیده ای روانشناسی است که می تواند دلايل سرگذشت تاريخی ما را تا پیدایش و دوام جرثومه رژیم اسلامی توضيح دهد. به عبارت ديگر، قصد توضيح آن است که پديدهء تسليم پذيری ظاهرا در سرشت تمام انسانها، نه تنها ایرانیان، مخمر است و البته خللی به اسطوره های مقاومت ما در برابر تها جم اسلامی  وارد نمیکند.

 

Stockholm Syndrome-1

-2 مثلاً، آیۀ ۶۷ سورۀ انفعال و ایات ۱ ،۱۶، ۱۹ تا سوره فتح، غنائم جنگی بدست امده در جنگ با غیر مسلمان را

ودیعه ای " حلال" نامیده است (تاریخه، تحول و سیر تکامل شیعه گری ازدکتر مسعود انصاری، ص. ۱۵

 

Balatarin

Comments 39 Pending 0

Sort comments:
SamSamVI

SamSam VI Path of Kiaan Ressurection of true Iran Hoisting Drafsheh Kaviaan

Dear Mr Rashidian;

I thank you sir for your expose eventhough a tad late but ehhemmm! what are YOU doing about it?!!!. You know we have to start from some where..dont you?. We need to get us rid of all symbols of Ommatism be it in their medium of Language, Icons, names, scripts, symbols & culture. & believe me & you that it has nothing to do with Islam as a private religion but everything to do with native Taazism cosmeticians & theoricians such as Al shaikh Hafiz , shaikh Attar all the way to their modern version kiaanophobe ommatie intelectuals we see today even among the so called secular branch of status quo.

Iran will never see the sight of consolation & solace until the day in which that historic interuption of 639AD is revisited & remedied.

The header of your own post is in Arabic, the language of Omaru occupiers that you rightly so pinpointed. The content of your own essay is %80+ in Arabic. Did you make an effort yourself !. I think not. These words are not only words but the medium of Pan-Ommatie propaganda transfered from each generation to the next via the cosmetician shaikhs of native Taazism. The least we can do is to not feed their cause.

My good man, Mr Rashidian, We need to start & present solutions rather than stating the facts & shying away from calling it for what it is. Ommatism is the icing on the cake of Private Islam & the corrupt native element that has transformed us us from masters of the known world to a dual-identity nation of Ajam bardeh & taazi suckzan.

We need to stop contradicting our own observations & facts by saying the right thing & doing the wrong thing. Mr Shamloo is a great grand writer & a humanist but in my kiaani world he will always be a kiaanophobe, ferdowsi hating character so quoting him here is kinda defeating the msg..


Cheers& kind regards pal!!!



JahanshahRashidian3

Jahanshah Rashidian

Hi Mr.dear Sam Sam, I am glad to see again with your great comments after a long time. The Iranian opposition is a big spectrum, what actually reduces harmony. Nevertheless, we have one common goal and that is to get rid of the plague of the Islamic regime. I am a part of this mosaic opposition and try to form or adapt myself with the rest of the spectrum as long as my principles are not in serious clash with theirs. In this spectrum, we have different trends; mine is democracy, secularism, and republic. These may adjust with many, but I do not expect a monarchist, a nationalist or a Mojahid to join mines.
For novice actions of nationalism, issues of “Parsi” language, research of Parsi heroes in our epic history… I am not so motivated and am not an expert. Instead, I am more bound with the fields of ethics, modernity, and social justice and propose of a systemic framework of the action research process that includes such contexts, inquiry mechanisms, proposals … and their outcomes.

Such perspective brings to the forefront the issues of my spectrum, which also belong to a big part of opposition. Roles of politics for me are dynamics and ethics that are embedded in our new world, what has its own vital priorities. The action research must be a process of them and influence its emergent success. In short, we need immediate progress to recuperate the 34 years of stagnation and backwardness caused by the Islamic regime. We need concrete solutions with concrete outcomes. For me and in my priorities, a set of propositions for further must meet these, not the explorations of Parsi language, which is nothing but a tool of communication and of course needs to be adequately updated as well.

SamSamVI

SamSam VI Path of Kiaan Ressurection of true Iran Hoisting Drafsheh Kaviaan

Thanks Mr Rashidian, yet please take note that your ideals of "ethics, modernity, and social justice" will not come to reality unless & only after we reject the pre-set status quo framework-paradigm of ommatie-supremasits controlling the game rules for the last milenium. IRI is nothing but a miniture byproduct of this framework. We need 1st to smash this status quo frame work or else there will be a thousand more IRI,s to come. & btw, in a future federal democratic kiaani Iran, the state shall be a trilingual system of Parsi, Al Farsi & Turkish to represent all shades of true Iran as it was during the tolerant & cosmopolitan kiaani era.No conversion needed yet we must celebrate our diversity thru independance of mind & honoring that legacy while eyeing the future.

Best wishes & cheers!!!

JahanshahRashidian3

Jahanshah Rashidian

Dear Mr. Sam Sam, taking a position essentially similar to your propodals comes in reality when the plague is removed. Whatever the language reforms or reshape you alluded to they should give us concrete results to adapt ourselves to the rest of the world community, from which we are far away.
Language or languages direct a big part of psychologyand character formation. It is not only a means of communication , but the necessary need of mental adaptation. I am sure on the ruins of the plague, many ideas and novelties will emerge. Language(s) belong them too. Languae (s) should reinforce our rational thinking on ethical issues, of focusing attention on neglected questions, which are still wordless in our Islamised Parsi. When I compare this Parsi or as you say the “Ommati fabricated language” with a language, say, German I notice many terms and nuances are so far absent or deliberately undermined. Sometimes I have the impression the Parsi is not so descriptive to point some truth.
Please write an article on the topic to make us better understand from your proposals. Thanks again for your insightful comments dear friend.

ahang1001

ahang1001    

آقای رشیدیان
من معمولا مقاله های دراز را در اینترنت نمیخوانم....این دفعه کور شدم...ولی خواندم...هم استفاده کردم و هم اینکه نوشته شما جواب خوبی برای پرسش هایی بود که همیشه داشتم....همیشه در شگفت بودم که هم میهنی که نامش ابوالفضل است ..که البته گناه در مادر نادانش است...دم از پارسی نویسی و ایران پرستی میزند....و دیگری که پشت کورش و داریوش سنگر گرفته...وقتی به تنگنا میرسد به امام حسین سوگند یاد میکند...آری نوشته شما پاسخ خوبی نیز برای افکار نیاکان ماست....که به یکیشون بخاطر عرب پرستی و نژاد پرستی بسیار ایراد دارم...جناب سعدی که گفته است...
اگر چشمه آب نصرانی نه پاک است
جهود مرده میشویی چه باک است
شاد و برقرار باشید

JahanshahRashidian3

Jahanshah Rashidian

مرسی جنانب آهنگ از کامنت مشوقانه شما. در این مورد ٣-٤ مقاله به زبانهای مختلف نوشتم. یک مقاله انگلیسی دارم که به زودی در این سایت منتشر میکنم. سعی میکنم مقالات بعدی را مختصر تر بنویسم. تا بیشتر خوانده شوند. مرسی از نکات ی که مطرح کردید

h.jahanshahi

h.jahanshahi

از خواندن مقاله تحلیلی شما لذت بردم. ایکاش باین گونه مسایل بین ما ایرانی ها هم بیشتر پرداخته میشد. منهم چندی پیش سعی کردم درباره این سندروم چیزی بنویسم ولی متاسفانه هنوزآمادگی آنرا ندارم ولی در این مورد که بخشی از ما ایرانی ها دچار سندروم استکهلم هستیم باشما موافقم. اگر چه اشاره باین سندروم را خیلی درست میدانم ولی در اینکه دین و ترس در آن نقش تعیین کننده داشته اند چندان با شما همنظرنیستم.

البته من نقش دین و ترس را نفی نمیکنم ولی بنظر من قبل از آن مسئله واقعیت عینی و آگاهی و خود آگاهی انسان قرار دارد. سندروم استکهلم عمدتن زمانی رخ میدهد که یک گروگان زندگی خود را برای مدت زمانی تحت اراده ی فرد و یا گروه گروگانگیر میبیند. همدردی با تجاوزگر ابتدا زمانی میتواند شکل بگیرد که شخص گروگان گرفته شده، نتواند حمایت مناسبی از خارج دریافت کند و خود ش هم نتواند راه نجاتی پیدا کند. ولی چه میشود اگر این گروگان حمایت از خارج را نخواهد و خودش هم راه نجات عاقلانه ای پیدا نکند؟ آیا این هم سندروم استکهلم نامیده میشود؟

منظورم این است که واقعیت عینی و آگاهی نقش تعین کننده دارند. امروزه در جامعه ایرانی کسی که کنترل منابع نفت و گاز را در اختیار دارد میتواند استبداد را با خشونت خود به واقعیت عینی جامعه تبدیل کند و کسی که بانیروی کم و نامناسبی به مبارزه بااین استبداد برمیخیزد یا اسیر و فراری میشود و یا به تسلیم و همکاری کشیده میشود.

حالا برا من اين سةوال پيش ميايد كه وقتی برای ما براندازی استبداد همطراز با نفی کمک خارجی شناخته میشود، آیا میتوان گفت که یک چیزی در آگاهی ما با واقعیات عینی زندگیمان همخوانی ندارد؟ یعنی آدم در سندروم استکهلم خود یا بقول شما در تسلیم پذیری خود مشارکت دارد. نه بخاطر اسارت بلکه بخاطر کمبود آگاهی. چرا که خیلی از ایرانی های خارج کشور هم بیشتر از آنکه از رژیم حاکم بر ایران متنفر باشند از غرب میترسند و یا از آن متنفرند. در اینجا من نقش ترس یا دین را چندان بزرگ نمیبینم بلکه نقش آگاهی بنظرم مهمتر میاید ولی اشاره به سندروم استکهلم را درست میدانم، بخاطر همدردی برخی از ما برای جنایتکاران حاکم بر ایران.

JahanshahRashidian3

Jahanshah Rashidian

مرسی سرکار جهانشاهی. من شخصا تا کنون مقاله ای به فارسی در این زمینه ندیده ام. جای تاسف است که چنین مطلب مهمی مسکوت مانده. سعی کنید در این مورد بنویسید. همانطور که به آقای سا م گفتم، زبان ما را طوری محدود و اسلامیزه کرده اند که ترمینولجی و بیان بسیاری از مطالب، غیر اسلامی، محلی از اعراب ندارند.

Parviz4

Parviz

Dear Mr. Rashidian,
I enjoyed reading your article. I believe this kind of debate is very much needed for understanding ourselves.
However, one is expected to be fair in their judgment, and I hope yours has not been colored by your dislike of the Islamic Republic and its savagery.
While agreeing with some of your arguments (Stockholm syndrome) I happen to have a somewhat different point of view. You did not discuss the belief system of Iranians during the Sassanid era, namely the Zoroastrian religion. I suppose in a clash of two cultures, all things being equal, the more advanced one dominates. Clearly, between Arabs and Persians it was Persians who possessed a more advanced civilization. However, their belief system, the Zoroastrianism, was not- compared to Islam. Recall that Islam is re-packaged Judaism. This was a religion that had evolved thousands of years and with its emphasis on justice and equality (much more pronounced that Zoroastrianism) it was attractive to many Iranians. Besides the fact that Zoroastrianism suffered from immense decadence at the end of the Sassanid period. Add to this the lack of nationalism. Nationalism is a modern phenomenon. With lack of nationalism Iranians had nothing to hang on to. Once before Iranians had exhibited it during the Macedonian conquest, when they even forgot about their past history. By the same token I wonder why Islam did not catch on as much in Spain. Wasn’t it because Islam, as a belief system, did not enjoy that much advantage over Christianity as it did over Zoroastrianism?
Thanks again.

JahanshahRashidian3

Jahanshah Rashidian

Dear Mr. Parviz, Iran before the imposition of Islam had different religions, although the majority was Zoroastrian. The Christians, Jews and Buddhists lived in different parts of Iran without interfaith clashes. These started with the Muslim invasion of 7th century and, in my view, deteriorated the conditions in 16th century through the Shiitisation of the Savavids.

saboohi

saboohi

سالها قبل کوروش عرفانی که البته با نامهای مختلف مقاله می نوشت در این باره در سایت دیدگاه مقاله ای بنام ملت مسخ شده نوشته بود که مورد استقبال برخی هم قرار گرفت. به اعتقاد من آنهایی که از مردم طلبکاری دارند و اشکال را در مسخ شدگی مردم و تسلیم پذیری ایرانیان می دانند، به وجه سرکوب رژیم توجه ای ندارند. خیلی راحت است که از مردم طلبکار بود که چرا این رژیم را ساقط نمی کنند آنهم در ساحل عافیت.

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

جخ امروز از مادر نزاده ام
--------------------------------
احمد شاملو
----------------------------
جخ امروز

از مادر نزاده ام

نه

عمر جهان بر من گذشته است.



نزديک ترين خاطره ام خاطره ی قرن هاست.

بارها به خونمان کشيدند

به ياد آر

و تنها دست آورد کشتار

نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود.



اعراب فريب ام دادند

برج موريانه را به دستان پرپينه ی خويش بر ايشان در گشودم

مرا و همه گان را بر نطع سياه نشاندند و

گردن زدند.



نماز گزاردم و قتل عام شدم

که رافضی ام دانستند

نماز گزاردم و قتل عام شدم

که قرمطی ام دانستند.

آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان يکديگر را بکشيم و

اين

کوتاهترين طريق وصول به بهشت بود!



به ياد آر

که تنها دست آورد کشتار

جل پاره ی بی قدر عورت ما بود.



خوش بينی ی برادرت ترکان را آواز داد

تو را و مرا گردن زدند

سفاهت من چنگيزيان را آواز داد

تو را و همه گان را گردن زدند

يوغ ورزاو بر گردنمان نهادند

گاوآهن بر ما بستند

بر گرده مان نشستند

و گورستانی چندان بی مرز شيار کردند

که باز مانده گان را

هنوز از چشم

خونابه روان است.



کوچ غريب را به ياد آر

از غربتی به غربت ديگر

تا جست و جوی ايمان

تنها فضيلت ما باشد.



به ياد آر

تاريخ ما بی قراری بود

نه باوری

نه وطنی.

نه

جخ امروز

از مادر

نزاده ام.

P.Galenous

P_J. An Iranian!

Jahanshah,

Great navigation into Iran’s psyche and past. Had it not been for the incompetence and the corruption of Sassanid Court, we would not have had Islam today. They allowed a bunch of barefooted savage Arabs to invade the super power of the time. When you read the history regarding Khossrow Parviz and realize that this man had in excess of 2500 wives you realize where some of that problem may have stemmed from, although that may have been a small cause for that decaying family; one leads to believe the same concerning Yazdegerd III too. Their time had come up and expired.

PS: Good friend of mine, a student of history and very interested in Iran’s ancient history, once told me that at the time, the Sassanid era, public love making had become routing and orgy wide spread! Not surprising in today’s world, but like the Romans, it was highly unusual for 2000+ years ago, indicating decadence!

faraway

faraway

This article is not about approval or disapproval of Sassanid governance. It's an insight into our Iranian psych as a conquered nation by non-Iranian military forces. Blaming the victim is not going to add anything to understanding of loss of our identity through grafting on a foreign culture, language, religion and so on. The Islamic conquest was no different than the American Shock and awe in Iraq or the Israeli occupation of Palestine.

Your friend also needs to know that history is written and promoted by the victors because they are the ones that have access to power.

JahanshahRashidian3

Jahanshah Rashidian

Thank you dear Sir for your encouraging support! s you mentioned, the article has a focus on a special issue and should mainely develop that. I hope that this aspect of Islamisation in our history helps us to better know our future.

ajabroozegari

laylajoon Biologically produced. Life is a sexually transmitted disease and 100% fatal.

Don't be discouraged. There are those who obsessively just like to lecture others for the sake of their big ego without any empirical evidence or proof. Of course, they are entitled to their opinion but not facts. Common sense also seem to be elusive for these contrarians.

P.Galenous

P_J. An Iranian!

We live in the world of cause and effect, not vacuum! Unless you know the cause you can’t fix the problem. You should stop playing the role of the “victim”, that is GETTING old and from historical prospective invalid and childish. You cannot blame others for your shortcomings and should accept the reality and make corrective measures and not become an enabler and make excuse after excuse after excuse……!
One of the main reasons that we can’t move forward is that we would rather shoot the messenger, or lay the blame than fix the problem.
There are major differences between America, a dominant 1st world country and a military super power, invasion of Iraq, a third world nation with a 10th rated military, than the bare footed savage Arabs invading a super power, like the Persian Empire, who had world dominance. Drawing parallel would be as if the impoverish backward nation of Afghanistan were to invade Russia, or US. So, wake up and smell the coffee and stop making excuses.
Don’t forget “Those who do not learn from history are doomed to repeat it”.
And that’s why today we have to deal with the Islamofascist MONSTERS like Khomeini/Khamenei/Ahmadinejad and the rest: it was because of the corruption, murder, treason and embezzlement of the Pahlavi regime!

I am sure that a Shahollahi/Hezbollah character like you would not understand the problem or admit to it, but that is TOUGH!

Ir

Parthian

Thx, Mr. Rashidian for very good analysis. That is why we do not have comprehensive sets of identities (like Arab, India, China or Russia). Good comment Faraway :)
Note: You need to be a detective to read our history books and find couple of true points in them. Unfortunately our libraries were burned by the Islam. Thanks to myth writers of Greek and bias history writers of Arab and Russia that at least we have a sick skeleton of events. Basically we have to re-write them based on logic and checking the relative history of others at the same period.
Note: Sassanians were more liberal compare to others (from third to seventh century AD) including the Romans. Two of their kings adapted different religion (this phenomena has been impossible ever since Islam took over). Another two of their kings were female (go figure!!!).

JahanshahRashidian3

Jahanshah Rashidian

Dear. AryanCulture, thank you for your support and insightful comment! Although, the Sassanids in many fields were much more liberal and progressive than the Rashidun Caliphs, from Abu-Bakr to Ali, those who invaded Iran, ruled with ironic feasts too. Their reign was reinforced by Zoroastrianism and their corrupt caste, something like Mullahs in the Royal Courts from the Safavids on.
I agree that under their dynasty, religion was a free choice, but Zoroastrianism was the state religion.
History books say that the Zoroastrian priesthood became greatly powerful and formed a priestly class, something like the caste of Seyeds. Saying that, Iran lost its genuine culture and identity after the invasion of Muslims, a loss that its weigh is the topic of this article and must influence our new collective consciousness.

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

میانِ کتاب‌ها گشتم
میانِ روزنامه‌های پوسیده‌ی پُرغبار،
در خاطراتِ خویش

در حافظه‌یی که دیگر مدد نمی‌کند
خود را جُستم و فردا را.



عجبا!
جُستجوگرم من
نه جُستجو شونده.
من این‌جایم و آینده
در مشت‌های من.



۱۳۶۰

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

نمی‌خواستم نامِ چنگیز را بدانم
نمی‌خواستم نامِ نادر را بدانم
نامِ شاهان را
محمدِ خواجه و تیمورِ لنگ،

نامِ خِفَت‌دهندگان را نمی‌خواستم و
خِفَت‌چشندگان را.



می‌خواستم نامِ تو را بدانم.



و تنها نامی را که می‌خواستم
ندانستم.