Advertise here

خواستگار سلطنت بانو

Balatarin

در دفتر نشسته بودم و مشغول حساب کردن مالیاتهای کوفتی دولت بودم که باید پرداخت میشد که ناگاه سرو صدای بوقهای ممتد و گوشخرا ش گروهی اتومبیل رشتۀ محاسبات را گسیخت و مرا به سوی پنجره کشاند. با دیدن ماشینها و پرچمهای زرد و سه رنگ فهمیدم که باز هم مجاهدین خلق آمده اند توی خیابان و مشغول عرو تیز شده اند تا شعور گروهی خویش را به انگلیسیهایی که با حیرت به این اعمال غیر معقول و غیر معمول می نگرند بنمایانند. گویا مردم انگلیس یک جو ارزش قائل می شوند که این بار کدام قدرت دنیا سبیل مریم را چرب کرده است. شاید هم این نمایش یرای چهار تا ایرانی ساکن لندن است. اگر چنین باشد آن هم چیزی نیست مگر تف سر بالا که بر عدم علاقۀ عامۀ ایرانیان یه این گروه عقب مانده و آرمانهایش خواهد افزود. بعد از سی و پنج سال هنوز همان نسخۀ قدیمی را برای ملت ایران می پیچند و اسم معجونی که از ملغمه شریعتی و استالین درست شده گذاشته اند دموکراسی اسلامی و تا چندی پیش می خواستند با اسلام مملکت را آباد کنند. هر چه که مردم ایران داد می زنند که بابا اسفل السافلین ما را این شیاف شرحه شرحه نمود، باز اینها می گویند خیر اشکال از شیاف نیست از وازلین است.

 

حال که بخیه روی کار افتاده و آگاه از شکست ایدئولوژی دینی اعلام نموده اند که می خواهند در ایران حکومت لائیک و دموکراسی برقرار نمایند البته تحت حکومت مسعود و مریم و دیگر فقهای لائیسیته و دموکراسی که همانا اعضای باند اصلی این حزب باد نما می باشند. بی هویتی این گروه چنان است که اگر فردا بگویند که مردم ایران مرغابی پرست شده اند، مسعود بلافاصله چند پر مرغابی به مخرج الاضافاتش فرو خواهد نمود و دم به چپ و راست خواهد جنباند که من مرغابی ام و کنار برکه خوابیده و از همانجا کواک کواک اعلامیه صادر خواهد کرد. بی توجهی اینها به قبح بعضی از اعمال سابق مانند همکاری با صدام حسین در زمان جنگ و یا با نئوکانها در حال حاضر و خوش خیالی اینها به ضعف حافظۀ ملت ایران و ناتوانی حضرات از درک قضاوت عامه در مورد کارنامه شان موجب تحیر فوق العاده است.

 

همینطور که بوق زدنها دور می شد یادم افتاد به حکایتی که پدربزرگم نقل می کرد. می گفت آن زمان قدیم یک مردم عجیبی در اطراف ده ما زندگی می کردند. هر از چند گاهی می آمدند توی بیابانهای اطراف ده و جشن می گرفتند و دایره و دنبک می زدند که فردا می خواهیم سلطنت بانو را برای ملا مسعود عقد کنیم. ملا مسعود که همۀ اینها دنبالش افتاده بودند توی قلعه خرابۀ بالای کوه زندگی می کرد و کمتر آفتابی می شد. سلطنت بانو هم خوشگل ترین زن ده ما بود که تا آن زمان چند بار شوهر کرده بود و همه تو زرد در آمده بودند و حال باز مجرد بود. حالا نه سلطنت بانو ملا مسعود را می خواست و نه مردم ده ما چشم دیدن ملا مسعود را داشتند. چیز به این سادگی اما توی کلۀ پوک جماعت ملا مسعود نمی رفت و هر چقدر که بی محلی شان می کردیم از رو نمی رفتند و چند روز بعد می دیدیم که دوباره دارند می آیند و نقاره می زنند و قر وقنبیله می آیند که امروز روز عروسی ملا مسعود و سلطنت بانو است. می گفتیم بابا نه سلطنت بانو ملا مسعود را می خواهد و نه مردم ده راضی هستند. می گفتند: ولی کدخدای ده پائین رودی گفته انشالله مبارک است.

 

بالاخره نشستیم و فکرهایمان را ریختیم روی هم و فکر بکری به سرمان زد که چگونه از دست این آدم سمج و جماعتش راحت بشویم. چند تا از ریش سفیدها را فرستادیم پیش ملا مسعود که یکیش هم بابای من بود. خدا بیامرز تعریف می کرد که وقتی رسیدیم آنجا نبود و پس از قدری معطلی دیدیم سوار خر دارد می آید و یک جماعتی هم دنبالش افتاده اند و دمب خرش را می بوسند. آمد و سلام و تعارفی کردیم و گفتیم که این وصلت شدنی نیست. گفتیم سلطنت بانو تا حال چند بار شوهر کرده و دل خوشی از مرد ندارد. می گوید تنها حاضرم با مردی ازدواج کنم که آن چیز را نداشته باشد، یعنی شمبول نداشته باشد. مردم ده هم با او موافقند و می گویند هر کس رسیده سلطنت بانو را گائیده و رفته و ما دیگر غیرتمان اجازه نمی دهد که یکی دیگر هم بیاید و سلطنت بانو را بگاید. نیش ملا مسعود باز شد و دندانهای زردش افتاد بیرون و گفت پس چرا زودتر نگفتید؟ قسم به همین قرآن که من همانم که دنبالش هستید و خودتان می بینید که مرد مرد هم نیستم و تا حال هم ثمره ای از خودم نشان نداده ام. سالها پیش روزی در اواسط ماه مبارک رمضان  زنی را در کوچه دیدم که باد چادرش را برای لحظه ای به کنار زد و قدری از ساق پایش پیدا شد و این عضو گناهکار که در آن میان آویزان است سر بسوی شیطان بلند نمود و تراوشی بر عبای من آمد و روزه ام باطل شد. با خود گفتم که این عضو ملعون هیچ کار ندارد مگر گناهکاری و آلودن مومنین به نجاست و چون دوالپا که بر پشت آدم سوار می شود و از آدم سواری مجانی می کشد این هم یک عمر به ما پیچیده است و سواری مجانی می خورد و معصیت می کند و همان بهتر که نباشد و روزۀ مرا باطل نکند. تیغ دلاکی را برداشتم و خودم را از زحمت حمل چنین عضو شیطانی راحت نمودم و او را به جلوی سگها انداختم و هنوز به زمین نرسیده بود که کلاغی آن را به نک گرفت و برد و سگها بی نصیب ماندند.

 

کدخدای ده که ریشش از همۀ ما سفیدتر بود گفت ملا نشون بده که چقدر بریده ای تا ما هم بریم و این شیطونکهایمان را ببریم بلکه بهشتی شویم.

ملا مسعود گفت از خدا بترس که روایت است از امام جعفر صادق که اگر مردی آلت خویش را به دیگران نشان دهد مانند این است که صد هزار بار لواط کرده باشد و درجهنم نیز آلتش مار می شود و شبانه روز نیشش می زند.

 

دیدیم که دیگر چیزی نمی شود گفت و بلند شدیم و خداحافظی کردیم و راه افتادیم طرف ده و آدمهای ملا مسعود هم تا یک فرسخ دنبالمان می کردند و دایره و دنبک می زدند و یار مبارک می خواندند.

 

چند روزی که گذشت دیدیم دوباره جماعت ملا مسعود دارند توی بیابانهای اطراف ده دهل و سرنا می زنند و قنبل می جنبانند که آمده ایم عروس کشان. گفتیم که سلطنت بانو به این وصلت راضی نیست. گفتند ولی کدخدای ده پشت کوهی گفته انشاالله به پای هم پیر بشن.

 

دوباره همه نشستیم به مشورت و رایزنی و راه چاره را جستیم و باز ریش سفیدها رفتند پیش ملا مسعود. بابام تعریف می کرد که نشستیم و گفتیم که خیر این کار شدنی نیست. ملا مسعود گفت: دیگه چرا؟ گفتیم والا سلطنت بانو می گوید من نظرم برگشته و هنوز جوونم و آرزو به دلم هست و نمی تونم با مردی ازدواج کنم که اون چیز رو نداشته باشه. مردم ده هم می گویند حق داره، جوونه و آرزو به دلش هست و از شوهر هم تا حال خیری ندیده و صبر می کنیم تا یک شوهر خوبی براش پیدا بشه و سلطنت بانو را به اخته نمی دیم. ملا مسعود نگاهی کرد و لبهای کدرش به خنده باز شد و گفت مسلمونها دنبال کسی دیگه نباشید که قسم به این قرآن که من همانم که دنبالش می گشتید.

 

کدخدا گفت ملا مگر نگفتی که شیطونکت را بریدی و انداختی جلوی سگ و کلاغ برد؟ ملا مسعود گفت: چرا گفتم اما گوش کنید که پس از آن چه شد. همان روزی که خودم را مثله کردم شب خوابیده بودم که امام زمان عجل الله و تعالی فرجه قربانش برم به خوابم آمد. با یک صدائی که تنم لرزید گفت های مسعود وای بر تو که آنچه خدا داده به دست خود بریدی و کفران نعمت نمودی. گفتم ای امام می خواستم به گناه نیافتم. گفت مگر عیسوی شده ای؟ مگر قرآن نخوانده ای و قصۀ جدم و ماریۀ قبطیه را نمی دانی؟ وای بر تو که خلاف نمودی اما چون عمری به نماز و روزه گذاشتی و دو بار به حج رفتی و به اسلام خدمت نمودی خدا تو را بخشید و شمبولت را پس داد. گفتم جانم به قربانت ای امام آن را که کلاغ برد. گفت آن کلاغ هیچ کس نبود مگر جبرئیل که نگذاشت دهان نجس سگ به عضو شریفت برسد. در همان حال جبرئیل به صورت همان کلاغ آمد و به میان پایم که رسید یک باره نعره ای زدم و بیدار شدم و دیدم که همان ذکر که بریده بودم باز دوباره به جای سابق آویزان است.

 

کربلائی نورالله که با ما بود گفت: یعنی می فرمائی جبرئیل که آیه های قرآن رو برای پیغمبر خدا میاورد شمبول تو رو گذاشته بود توی دهنش و پرپر میزد.

ملا مسعود گفت: استغفرالله من کی گفتم به دهان مبارکش بود؟

کربلائی نورالله گفت: خودت گفتی که گرفت به نکش و پرواز کرد.

ملا مسعود گفت: منظورم نوک پایش بود. یعنی به چنگالهایش گرفت.

کدخدا گفت: خوب شد که با بالای پاهایش نگرفت وگرنه جبرئیل هم رو سیاه می شد.

ملا مسعود گفت: البته کدخدا البته. جبرئیل می داند که هر چیز را چه جور بگیرد. خلاصه دردسرتان ندهم که رفتم و شرح ماجرا و این خواب را به شوهر آن زن گفتم و وقتی خوب گوش کرد گفت که دیگه این زن به من حرام شده و امام زمان او را به تو بخشیده و من اجرم پیش خدا از زید بن حارثه بیشتر نیست که زنش را داد به رسول خدا. همین امروز طلاقش میدم و عده اش که تمام شد باید عقد تو بشه که تو هم قیافه ات از من بهتر است و هم قربت به خدا بیشتر. به او گفتم مرحبا به تو که سنت اسلام را خوب می دانی و آن زن را عقد کردم و قدر نعمت خدا بجا آوردم. بعد از یک مدتی به قدرت خدا شد مثل یک ببری و حالا هم گذاشتمش توی باغ کدخدای پائین رودی که حواسش به خیارها باشد اما دوباره به یک زنی احتیاج دارم که هدیۀ خدا از نعمات بی نصیب نماند.

 

دیدیم که هر چه بگوئیم چیز دیگری می بافد گفتیم خیلی خوب بگذار برویم و دوباره با سلطنت بانو و مردم ده صحبت کنیم ببینیم نظرشان چیست. یک نگاه بدی کرد و گفت: انشالله که راضی به رضای خدا و احکام دین مبین بشوند. یادتان باشد که کدخدای پائین رودی و کدخدای پشت کوهی هم میخواهند که این وصلت صورت بگیرد.

 

به ده که بر می گشتیم باز آدمهایش تا یک فرسخ دنبالمان می آمدند و دهل زنان ورجه وورجه می کردند و بشکن می زدند و مبارک باد می خواندند و شاباش می گفتند.

 

این جوری است بابا جان، بعضی آدمها مثل شتر نقاره خانه هستند، هر چه بگوئی گوش نمی کنند و حرف حساب توی کله شان نمی رود.

گفتم: بالاخره چی شد بابا بزرگ؟ بالاخره ملا مسعود سلطنت بانو رو به چنگ آورد یا نه؟

گفت: نه بابا جان. آخرش همان کدخدای پائین رودی و کدخدای پشت کوهی سرش را زیر آب کردند.

 

Balatarin

Comments 18 Pending 0

Sort comments:
daneshjoo

daneshjoo چه آورده رژیمت، شیخ شیاد ++ بغیراز جهل و جور و فقر و بیداد؟

فرزانه گرامی
گل کاشتید. زیبا خنده دار، پرمعنی
خوشحالم اینجا هستید

divaneh

divaneh

دانشجو جان از زیارت مجدد شما بسیار خوشبختم. با سپاس از لطف همیشگی شما.

divaneh

divaneh

Dear friends,
Thank you for reading, your kind comments and your encouraging support.

SoosanKhanoom

akaDarya With life as short as a half-taken breath, don't plant anything but love. - Rumi

Good one ! right on points and funny too ! Thanks .. : )

" این بار کدام قدرت دنیا سبیل مریم را چرب کرده است."

Dear D , please google ..... Daniel Pipe / MEK ... this guy is the new kid on the block in bed with MEK !

Now ... does it matter?
What possible more things can they do that they have not done yet?
I guess we have seen it all !
The only thing is that this gives more alibi to IRI to crack down ordinary opposition and count them all as MEK then that keeps IRI in power.
Daniel PIpe wants to keep IRI in power and his alternative, just in case, would be MEK !!! Religious radicals and fundamentalists ! That is why they came up with that Fake report labeling anyone on earth to be a MOIS agent ..even Maziar Bahari .. . I guess the only opposition that is not MOIS is MEK !

Who do they think they're fooling, the Iranian people? Well ... Iranian people are more smart than a few user IDs on this site who keep posting Pipe's agenda to bad mouth any other opposition other than MEK ?

Thanks again and indeed our country, سلطنت بانو , has been f#?ked up already more than enough !

I like your sense of humor but then your IQ as well !

: )


divaneh

divaneh

Thanks for your generous comment and the suggestion dear Darya. I will do a search on Daniel Pipe but if he is in bed with MEK then that already shows his malicious intentions for Iran and Iranians.

I do agree with you that there are a few MEK supporters on the site who push the MEK agenda but don't come clean about their identity. It is not so difficult to spot them; you just have to see who they attack and who they support, and then what policies they push and what sort of mentality they have.

Btw, I don't know if the MEK supporters do this everywhere or is it just in London that they decide to embarrass every Iranian with their silly actions.

Azadeh..Azad

Dr.Azadeh.Azad http://legacy.iranian.com/main/member/azadeh-azad

Very funny!. Thanks :-)

maziar58

maziar 58 Maziar

No wonder he calls himself Divaneh!
Thank you.

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

بد نبود. مقداری ما را به یاد شخصیت "قدرت بانو" در داستان "شیخ صنعان" سعید سیرجانی انداخت.

divaneh

divaneh

متاسفانه هنوز افتخار خواندن آثار سعیدی سیرجانی را نداشته ام، هر چند که بسیار مشتاق هستم که بخوانم. حال بعد از این فرمایش شما باید سری به کتابخانه های اینترنتی بزنم.

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

با درودهای بسیار به فرزانه ی گرامی،
و دست شما درد نکند از این روایتهای روان و سلیس در این آی.سی. "پاور پوینت" شده.
خوشبختانه زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی، به مناسبت کیفیت نوشتارهایش و گستره ی آثارش، مورد توجه و احترام بسیاری از خوانندگان و نویسندگان آی.سی. میباشد (از آقای "فرد" شروع کنید، تا ملیون، تا بقیه). بد نیست اگر، سر فرصت و با مقدمات اولیه، یک یادآوری آبرومندانه از این جان باخته ی راه آزادی و فرهنگ ایران در اینجا داشته باشیم. و آنچه بر سرش آوردند، تحت ریاست "دیالوگ تمدنها".
مجموعه آثار علی اکبر سعیدی سیر جانی، که بسیار زود از میان ما توسط وزارت اطلاعات برداشته شد: از سفرنامه هایش، تا مطالعات در ادبیات کلاسیک فارسی، تا انتشار داستان دنباله دار "شیخ صنعان" (که در حقیقت داستان تسخیر سفارت آمریکا بود،و در روزنامه ی کیهان، زیر دماغ حکومت چاپ میشد و ناتمام ماند) و بسیار دست آوردهای دیگرش، از وی نویسنده ی استثنایی ساخته است.
یادش زنده باد.
یاد آر ز شمع مرده یاد ار.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C

divaneh

divaneh

Dear Zendanian, thanks for the links to the video and the Saidi Sirjani's biography. I think the video was very effective in joining the journalists of the constitutional revolution with the currently imprisoned journalists.

faramarz

Faramarz

مرسی دیوانه جان که چقدر قشنگ نوشتی. واقعا که هنرمندی.

دین مبین اسلام را هم که وقتی وارد جزئیآتش بشیم، همش صحبت از سکس و اینه که کی تو تاریکی یقه کیو گرفت و کی زیر چادریا تو زیرزمین ترتیب کی رو داد و کی از کی بعد از کلی آخ و اوخ تو پستو حامله شد!

یک عده هم همین جوری که نوشتی با ساز و دهل پشت در اتاق ایستادنو از تو سوراخ کلید نگاه میکنن!

RedWine

شمیرانزاده Researches (reporter & tv journalist) and presents information (Social,Art) in certain types of mass media and also working in diffrent european tv channels

فرامرز جان، بر فرمایشاتِ شما تنها باید اضافه کنیم که در اسلامِ ایرانی بدین گونه زشت و نپسند میبینیم، اگر شما چندی را در سرزمینهای عرب ( شاملِ کشورهای کوچکِ خلیجِ پارس، سپس یمن و حجاز و عراق... بگیر تا به سوریه و لبنان و اردن و اینکه شمالِ آفریقا را عرب محسوب نمی‌کنیم اما مسلمانند ) بگذرانید؛ مشاهده خواهید کرد که این اخباری که از اسلامیان فرمودید در میانِ اینها دیده نمی‌شود .

اصلا در میانِ اعراب کسی‌ به کسی‌ کار ندارد، آنها یک سری قوانین دارند که بر مبنای اصولِ اولیه اسلام است و تو میبایستی بدان احترام گذاری و تمام ! این چند سالی‌ است که وهابیون و سلفیون از خودشان خشم و ظلم نشان داده و مزاحمت ایجاد میکنند؛ در بینِ توده اصلی‌ مردمِ آن سرزمینها طرفداری ویژه ندارند.

این اسلامِ ایرانی است که شیوخِ نا ایرانی که معلوم نیست اهل کجا هستند بدین گونه بعدی به ایرانیان روا میدارند که لعنت بدانها باد.

هدف تنها گفتنِ نقطه نظری از جانبِ ما؛ حقیرِ فقیر بود.

ممنون از توجهِ شما .

faraway

faraway

You are compelling story teller. We are so lucky to have you on this site.

RedWine

شمیرانزاده Researches (reporter & tv journalist) and presents information (Social,Art) in certain types of mass media and also working in diffrent european tv channels

بسیار عالی و گیرا ... ما که لذت بردیم.

با سپاس.