عبارت "ستم ملی" مهمترین حربه ی گروههای قوم گرا در تشریح وضعیت خویش و ارتباط خود با ایرانیان فارسی زبان و یا حکومتهای ایران در سده های گذشته، بوده است. می خواهیم مروری بر تعریف ملت و سپس "ملت زیر ستم" داشته باشیم تا بدانیم آیا ما اصولا بیش از یک ملت در ایران داریم یا نه؟ دیگر اینکه آیا مردمی به صورت یک قوم در ایران زیر ستم بقیه ی ملت ایران و یا حکومت بوده اند با خیر؟
ملت چگونه تعریف می شود؟ تعریف آمریکایی-فرانسوی واژه ی ملت که ریشه در انقلاب کبیر فرانسه دارد و آبشخور آن بیشتر یک خاستگاه حقوقی است، ملت را مجموعه ای از گروههای مردمی می داند كه در قلمروی جغرافیایى معین با یک حکومت مشترک زندگی می کنند. این گروهها الزاما یکدست نیستند و در درون آنان گوناگونیهایی نیز می تواند موجود باشد. بر این پایه، ملت عبارت است از اجتماعی از شهروندان که بر پایه ی قراردادی سیاسی و اجتماعی به سرنوشتی مشترک تن در داده اند.
ملت از دیدگاه فرهنگی بگونه ای دیگر تعریف می شود که بیشتر بر پایه ی نگاهی است که ریشه در آلمان دارد. در این نگاه، ملت به مردمی گفته می شود که دو سری عوامل را در اشتراک با یکدیگر داشته باشند: عوامل مادی شامل سرزمین، زبان، اقتصاد کلان و عوامل معنوی همچون تاریخ، سنن، اعیاد و ارزشها، علایق و پیوندهای عاطفی و یادمانهای (خاطرات) ملی.
اگر به تعریف آمریکایی-فرانسوی واژه ی ملت نگاه کنیم، صد البته ایران را کشوری با تنها یک ملت می بینیم. در این رویکرد، حتی کانادا نیز کشوری چند ملتی شناخته نمی شود. اگر بنیاد را بر پایه ی درک آلمانی از واژه ی ملت بگذاریم باز ایران را دارای تنها یک ملت ارزیابی می نماییم چرا که همه ی عوامل معنوی و بیشتر عوامل مادی که برای تعریف ملت لازم است، در میان همه ی ایرانیان مشترک است. قرنها زیست در کنار یکدیگر در فلات ایران و پشت سر گذاشتن فرازها و فرودهای تاریخی، وجود اسطوره ها و حماسه های آشنا مانند کاوه آهنگر، رستم، سیاوش و...، اعیاد مشترک مانند نوروز، شب چله و سیزده بدر، سنن مشترک مانند مراسم سوگواری، خواستگاری، جهیزیه و مهریه، تعلقات و عواطف مانند شادمان شدن مردم در چهار سوی کشور در اثر برنده شدن فلان فیلم در اسکار و یا اندوهگین شدن مردم در جای جای ایران در نتیجه ی باخت فوتبال ایران به فلان کشور، بخشی از عناصر پیوندی مردم ساکن در جغرافیای ایران است.
در عوامل مادی مشترک در میان هموندان یک ملت، تنها زبان آمیزه ای است که وجه اشتراک بسیاری از ایرانیان نیست ولی سرزمین مشترک، حکومت مشترک و اقتصاد مشترک دیگر فاکتورهای مادی موجود در یک ملت هستند که در باره ی ملت ایران نیز به عنوان یک ملت یگانه صدق می کنند. در سده ی هیجده و نوزده میلادی در اروپا، مجموعه ای از احساس مشترک تعلق به سرزمین، پیشینه ی تاریخی، روان و عاطفه گروهی که هویت ملی نام گرفت جای وفاداری صِرف به شاه، فئودال منطقه و یا قبیله را گرفت. بدینسان از دل اروپا، ملل مستقل سر برآوردند و در کنار دیگر ملل تاریخی جهان همچون یونانی ها، ویتنامی ها، چینی ها، ایرانیان و مصریان جای گرفتند. در ادامه، در اثر تجزیه کشورهایی چون عثمانی، ایران و هندوستان در سده های نوزده و بیست، ملتهای نوینی در قالب کشورهایی چون عراق، سوریه، لبنان، افغانستان، پاکستان و ... شکل یافتند. طبیعی است که حسی که یک ایرانی به هم میهن خویش داراست را هرگز نمی توان در کشورهای تازه تاسیس سراغ گرفت. نگاه یک کرد عراقی به یک عرب عراقی و یا حس یک پشتو به یک هزاره ای در افغانستان، نگاه آشنای و پرمهر یک فرد به یک هموطنش نیست. ما ایرانیان به خاطر همان مشترکات بالا، اگر هم حس دلپذیری نسبت به برخی از ایرانیان دیگر نداشته باشیم مطمئنا نه به دلیل قومی و یا زبانی که به دلیل اختلافات سیاسی، اجتماعی و یا حتی دینی است. از اینرو، دوستان و معاشران خود را چه در ایران و چه در برونمرز از میان هماندیشان و همدلان خویش از طبقه ی اجتماعی خودمان برمی گزینیم فارغ از اینکه متعلق به کجای ایران باشند. اینها نشانه های آشکاری از این است که بیشتر ایرانیان نگاه قومی-قبیله ای به هموطنان خویش ندارند.
یکی از پیامدهای برکشیده شدن مفهوم هویت ملی، چندی بعد در قالب پدیده ای به نام "ملل زیر ستم" در اروپا، نمود یافت. ملت تحت ستم به گروهی از مردم گفته می شد که یا در سرزمینی غير از سرزمین خود زندگی مي كردند و احساس تعلق به ملت ديگري را داشتند مانند لهستانیهای آلمان و تركهاي مقيم يونان یا در سرزمین اصلی خویش زیست می کردند ولی دارای تاريخ، زبان، آداب و سننی بودند که متفاوت با اكثريت مردم كشور بود و حکومت اکثریت در پي زدودن اين ويژگيها بود و تبعیضی سیستماتیک علیه اقلیت اعمال می کرد مانند کردها در ترکیه و یا چینی ها در اندونزی و یا مردمی که در سرزمین خود بگونه ای رسمی توسط دولتی بیگانه استعمار می شدند مانند الجزایریها توسط دولت فرانسه.
پس از جنگ جهانی یکم، در سال ۱۹۱۹ به پدیده ی ملل زیر ستم در معاهده "ورسای" توسط رییس جمهور وقت آمریکا (ویلسون) اشاره شد. در آنجا، به این مقوله برای کشورهای مانند لهستان و سرزمینهای اشغال شده توسط امپراتوری اتریش-مجارستان پرداخته شد که در منشور سازمان ملل متحد نیز گنجانده شد. دلیل اینکه گروههای جدایی خواه پافشاری بسیاری بر "ملت بودن" اقوام ایرانی دارند این است که پس از جا انداختن اینکه ما در ایران، "ملت کرد"، "ملت بلوچ" و "ملت ترک" داریم، بتوانند بر پایه اصل "حق تعیین سرنوشت ملتها"، در خواست جدایی از ایران را مطرح نمایند.
آيا هواداران "پروژه ملت سازی" ميتوانند تعیین كنند كه كدام بخش از مردم ایران در بیرون از سرزمين نياكان خود زندگي ميكند؟ حتی عربهای خوزستان و ترکمن های استان گلستان که از حیث نژادی و تباری ایرانی نیستند (گر چه هموطن ما و شهروند ایران بوده اند و هستند)، پیشینه ی هزار و چند صد ساله در خوزستان و هفتصد هشتصد ساله در گنبد دارند و مانند همه ی دیگر شهروندان ایران، در همه ی آن سرزمین کهن، حق آب و گل دارند. آیا مبلغین شعار "ایران کشوری است کثیر المله" می توانند روشن سازند که سرزمين كدام قوم به وسيله ی دیگر ايرانيان تصرف شده است؟
حال که بنا بر هر تعریفی در عرف جهانی، تنها یک ملت در ایران داریم و آن، ملت ایران است، بجاست نگاهی به وضعیت اقوام در ایران بیندازیم تا ببینیم ستم قومی در ایران حقیقت دارد یا این نیز بخشی از جعلیات "ملت سازان" و از تبلیغات مسموم آنان برای ایجاد تفرقه و دشمنی در میان ایرانیان است و در نتیجه تجزیه ایران است؟
"ستمهایی" که از سوی جدایی خواهان به عنوان "ستم ملی" عنوان می شود در قالب دو گونه ستمهای معنوی و مادی گروه بندی می شود: ستم معنوی به این معنی که فارسی زبانها به غیر فارسی زبانها، در طول تاریخ زبان فارسی را تحمیل کرده اند و ستم مادی به این مضمون که فارسی زبانها به آبادانی و توسعه مناطق غیر فارسی زبان نپرداخته اند و یا حتی در مقاطعی به سرکوب و حذف فیزیکی اقوام پرداخته اند. روشن است که در هر دوی این اتهامها، فرض بر این بوده که قدرت سیاسی در دست فارسی زبانها بوده است که آشکارا فرض نادرستی است.
در ایران برآمدن زبان فارسی به عنوان زبان ملی و پیوندی، خودجوش و پیامد خرد جمعی مردم سرزمینمان بوده است. نمی توان جا افتادن فارسی در کشورمان را پیامد فشار از سوی حکومتها بر مردم دانست چون نه تنها سلطنت در هزاره ی گذشته عمدتا در دست ترک زبانها بوده است بلکه کوچکترین نشانه و گواهی در تحمیل فارسی گویی و یا فارسی نویسی از سوی حکومتها بر مردم در گزارشها و اسناد تاریخی یافت نمی شود. قدرت سیاسی در کشورمان در هزار سال گذشته یعنی از زمان چیرگی غزنویان بر بخش بزرگی از فلات ایران تا همین عصر کنونی، یا در دست ترکان مانند سلجوقیان و خوارزمشاهیان و یا در چنگ ترک زبانان مانند صفویان بوده است. در این میان، دوره ی سی ساله کریمخان زند و دوره ی پهلوی ها که ترک تبار و یا ترک زبان نبوده اند، استثنا بوده است. در همه ی این تقریبا هزار سال چیرگی قبایل ترک و یا ایرانیان ترک زبان بر ایران زمین، زبان مشترک کشور، فارسی بوده است که جلوه های آن در نامه های دولتی، دستگاه دیوان سالاری، اسناد ملکی، قباله ی ازدواج و حتی سنگ گورها دیده می شود. مگر نه اینکه یکی از پشتیبانان شعر پارسی، سلطان محمود غزنوی ترک بود. چکامه سرایان برجسته ی اَران و آذربایجان همچون نظامی گنجوی، خاقانی شروانی و قطران تبریزی زیباترین آثار ادبی خویش را به فارسی در زمانی آفریدند که ترک زبانان فرمانروای کشور بودند. شاه اسماعیل صفوی اردبیلی را چه کسی زیر فشار گذاشته بود که نامهای شاهنامه ای چون سام، تهماسب و بهرام بر روی پسرانش بنهد؟ ایران دوستان روشنفکری چون آخوندزاده، کاظم زاده ایرانشهر، تقی زاده و کسروی که همگی آذربایجانی و از پایه گذاران ناسیونالیسم ایرانی بر بنیاد زبان فارسی در سده ی بیستم بودند، در دوره ی حکومت قاجاریه ترکمن بالنده شده بودند. در بخشهای کردنشین نیز داستان همانندی را شاهد بوده ایم. ﻋﺒﺪﺍلحمید ﺣﯿﺮﺕ ﺳﺠﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﻛﺘﺎﺏ «ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﻛﺮﺩ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﮔﻮﯼ» ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ۱۲۵۰ ﺷﺎﻋﺮ ﻛﺮﺩ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺍﺷﻌﺎﺭﯼ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ گفته ی ﻣﺆﻟﻒ، «ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﻛﺮﺩ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﮔﻮﯼ» ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ 900 ﺻﻔﺤﻪ ﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﻦ، ﺷاعران ناﻣﯽ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻛﺮﺩﻧﺸﯿﻦ ﺍﺯ جمله ﺷاعران ﺳﻨﻨﺪﺟﯽ، ﻛﺮﻣﺎﻧﺸﺎﻫﯽ، ﺍﻭﺭﺍﻣﯽ، ﻣﻬﺎﺑﺎﺩﯼ و ﺧﺮﺍﺳﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﻣﯽﮔﯿﺮﺩ.۱
آموختن زبان فارسی در مدارس بخشهای غیر فارسی زبان کشور که همراه با جنبش آموزش همگانی در زمان رضاشاه آغاز شد، نه تنها در راستای برآورده کردن یکی از آرزوهای انقلاب مشروطه در جهت بازسازی "ایرانشهر" تاریخی به عنوان یک Nation-State بود بلکه گامی بزرگ در جهت گسترش عدالت اجتماعی بود. آشنا نمودن کودکان کرد و آذری و بلوچ و ارمنی با فارسی که برای سده های طولانی، زبان اداری، بازرگانی و فرهنگی کشور بود، آنان را در سنین بالاتر از فرصتهای شغلی و موقعیتهای کشوری و لشگری به اندازه ی هم میهنان فارسی زبان خویش بهره مند می ساخت. وجود شمار بالایی از دانش آموختگان استانهای شمال باختری کشور در مصادر امور در دهه های پس از رضاشاه، گواه این ادعاست.
و اما در باره ی به اصطلاح "ستم مادی" ، در اینکه در ایران نیز مانند بیشتر کشورهای در حال توسعه، بیشتر امکانات و سرمایه گذاری در پایتخت و شهرهای بزرگ متمرکز شده اند، شک و گمانی نیست ولی توجه کمتر به استانهای دوردست به دلیل زبان و یا قومیت آن نواحی نبوده است. گواه این ادعا این است که خراسان جنوبی فارسی زبان محرومتر از کردستان است همچنانکه بوشهر فارسی زبان به هیچ روی آبادتر از آذربایجان و زنجان ترک زبان نیست. بنابراین اگر ستمی هم در کار بوده است، با انگیزه ی تبعیض فرهنگی نسبت به غیرفارسی زبانها اعمال نشده بلکه پیامد توسعه اقتصادی ناهمگون بوده است و بیشتر استانهای کشور را در بر گرفته است. نگارنده این سطور به هیچ روی منکر سرکوب هم میهنان کرد و بلوچ توسط حکومت در سه دهه ی گذشته نمی باشد ولی علت را در اختلافهای ژرف سیاسی و مذهبی نظام حاکم با کردها و بلوچها می داند. بیگمان، اگر کرد و یا بلوچی در خدمت اهداف حکومت بوده باشد نه تنها شامل تبعیضی نشده است بلکه از امکانات و مواهب همکاری با قدرت نیز بهره مند شده است. به عبارت دیگر، فردی صرفا به دلیل کرد بودن و یا بلوچ بودن مورد قهر و غضب حکومت قرار نگرفته است.
در کشور ما، مشکلی به نام همزيستی اقوام با هم وجود نداشته است. برخورد قهرآمیز در میان اقوام ایرانی بی سابقه بوده است. بر خلاف مناطقی چون بالکان و یا عثمانی که بارها گواه کشتارهای قومی گسترده و با برنامه بوده اند، هیچ نشانه ای از اعمال خشونت توسط یکی از اقوام ساکن در ایران علیه تیره ای دیگر دیده نشده است و این امر افتخار آمیز را باید مرهون خودآگاهی عنصر ایرانی بر هویت مشترک ایرانی خویش در فلات ایران دانست.
نمی توان این همزیستی دوستانه در میان اقوام ایرانی را نشات گرفته از رواداری و روحیه ی تساهل ایرانیان دانست چون گزارشهایی پرشماری از ستم دینی از سوی برخی نسبت به دگراندیشان در سده های گذشته و عصر کنونی موجود است مانند سنی کشی شاه اسماعیل و قزلباشانش در تبریز و یا یهودی کشی در مشهد در اواخر عصر قاجار.
"ملت سازان" رویدادهای تلخ سرزمینهای کردنشین باختر کشور ار سال ۱۳۵۸ تا کنون را به عنوان نمونه ی زنده ای از ستم قومی "فارس بر کُرد" مطرح می کنند. برای رد نظر اینان بهتر است نگاهی ژرفتر به آنچه رخ داده افکند: بنابر آماری که تا سال ۱۳۸۱ بدست آمد، بر اثر درگیریهای نظامی میان نیروهای دولتی با گروههای مسلح کرد (مانند حزب کومله و حزب دموکرات) در استانهای کرد نشین آذربایجان غربی، کردستان و کرمانشاه و ایلام، شمار ۱۱۴۶۶ از نیروهای هوادار دولت کشته شدند. از این رقم، ۵۹۶۲ نفر از اهالی این چهار استان بوده اند. به عبارتی دیگر ۵۲ درصد از جانباختگان نیروهای دولتی در نبرد با گروههای قوم گرا در حوزه ی کردنشین غرب کشور، هم میهنان کُرد و بومی این استانها بوده اند. بر این پایه، میتوان نتیجه گرفت که بیش از نیمی از تلفاتی که نیروهای چپ و کمونیست و دموکرات و کومله در منطقه وارد کردهاند متوجه خود کُردها ولی کُردهای هوادار دولت مرکزی بوده است.۲
بنابراین حتی سرکوب بخشهایی از هموطنان کرد در آن سالها توسط جمهوری اسلامی را نمی توان در زمره مقوله ی "ستم قومی" دسته بندی کرد هر چند که برادر کشی اندوهبار دو سوی این دعوای سیاسی قلب هر ایرانی را بدرد می آوَرَد.
اعمال خشونت و سرکوب حکومتی را به حساب همه ی هموندان همزبان با حاکم گذاشتن آن اندازه بی پایه و بی منطق است که بخواهیم کشتار فجیع کرمانیان فارسی زبان به فرمان آقا محمد خان قاجار را به مثابه ی ستم ترک زبانان بر فارس زبانها بدانیم!! ورود به این بازیهای زشت و بی پایه ولی در عین حال خطرناک، نه تنها تیشه به ریشه ی همبستگی ملی کشیدن می باشد که ایجاد دشواری بزرگی در کنار دیگر مسائل موجود در ایران پرغصه ی امروز است.
در مجموع برکشیدن و پرداختن به مقوله هایی چون "ستم ملی" و "ستم قومی" در کشوری چون ایران که خوشبختانه تجربه ی این معضلات را ندارد، زمینه ساز ایجاد نفرت و تفرقه میان ایرانیان به امید شکل گیری حرکتهای جدایی خواهانه و توجیه رفتار ضد ایرانی گروههای وابسته به دشمنان کشور است. مطرح کردن این بحثهایی که در باره ی ایران مورد نداشته و ندارند، بکی از بزرگترین آسیبهای جنبش آزادی خواهی و تجدد طلبی است که نه تنها کمکی به این مقصود نمی کند بلکه بسیاری از ایرانیان را به دلیل ترس از تجزیه کشور و بالکانیزه شدن آن، به سکوت و انفعال در فضای سیاسی کنونی وا می دارد.
----------------------------------------------------------
۱ کرد یا کردها: مدخلی جامعه شناختی بر کردشناسی- احسان هوشمند
۲ زخمهایی بر پیکر مناطق کردنشین غرب- احسان هوشمند
۱ کرد یا کردها: مدخلی جامعه شناختی بر کردشناسی- احسان هوشمند
۲ زخمهایی بر پیکر مناطق کردنشین غرب- احسان هوشمند

Comments 1 Pending 0
Zendanian – An injury to one is an injury to all.
Reportتعریف ملت
صاحب نظران زیر در شمار افرادی هستند که در مباحثات مربوط به تعریف از ملت، شخصیتهای مطرحی بوده که مورد رجوع قرار گرفته اند: ارنست رنان، ژوزف ستالین و ماکس وبر.
ارنست رنان ( 1823- 1892) فیلسوف فرانسوی معتقد است که :« یک ملت یک روح است، یک اصل روحانی. تنها دو چیز تشکیل دهنده این روح، این اصل روحانی هستند. یکی در گذشته و دیگری در زمان حال. یکی از مالکیت مشترک یک میراث غنی از یادمانده ها، دیگری رضایت و آرزوی با هم زیستن، ادامه دادن به ارج نهادن میراثی که همه آنرا اشتراک خود میدانند... ملت حتی بصورت منفرد، محصول نهائی یک دوره طولانی کار، فداکاری و ایثارگریهاست.... یک ملت یک همبستگی بزرگی است که توسط احساس قربانیان و کسانی که درصدد تکرار آن هستند تشکیل شده است.... وجود یک ملت ( ببخشید این تصور را) یک همه پرسی هرروزه است، این ، خیلی شبیه وجود فرد، تاکید دائمی بر زندگی است.... یک ملت هیچوقت علاقه واقعی به الحاق یا نگه داشتن کشوری بر خلاف میل خود ندارد.... آرزوی با هم بودن ملتها تنها مولفه واقعی است که همیشه باید در نظر گرفته شود....»
ژوزف ستالین (1878- 1953) در تعریف ملت معتقد است که :«یک ملت در درجه اول یک جامعه است، یک جامعه مشخصی از مردم است. این جامعه نژادی یا قبیله ای نیست. ملت مدرن ایتالیا از رومی ها، توتن ها، ایتروکانها، یونانیان، اعراب و غیره تشکیل شده است. ملت فرانسه از گول ها، رومی ها، انگلیسی ها و توتن ها و غیره تشکیل شده است. عین اینرا میتوان در مورد بریتانیا، آلمان و دیگران نیز گفت که ملتهایشان از مردمان با نژادها و قبائل مختلف تشکیل شده بودند. پس یک ملت نه نژاد و نه قبیله، اما به لحاظ تاریخی یک جامعه متشکل از افراد است.
از طرف دیگر تردیدی در این نیست امپراطوریهای بزرگی مثل کوروش و اسکندر را نمیتوان ملت نامید، اگر چه آنها تاریخا از قبائل و نژادهای مختلف تشکیل شده باشند. آنها ملت نبودند، اما تجمعی از توده های غیر رسمی بودند، که بعد از هر پیروزی یا شکستی از همدیگر جدا شدند.
... چه چیزی اتحاد ملی را از اتحاد حکومتی جدا میکند؟ این واقعیت که، یک اتحاد ملی بدون یک زبان مشترک قابل فهم نیست، در عین اینکه یک اتحاد حکومتی به زبان مشترک نیاز ندارد....
... بنابراین، یک زبان مشترک یکی از مشخصات یک ملت است. این، البته، به این معنی نیست که ملتهای مختلف همیشه و ور همه جا با زبانهای مختلف حرف میزنند یا اینکه همه آنهای که با یک زبان مشترک حرف میزنند ضرورتا یک ملت را تشکیل دهند.
یک زبان مشترک برای هر ملتی، اما نه لزوما زبان های مختلف برای ملتهای مختلف. هیچ ملتی وجود ندارد که همزمان به چندین زبان صحبت کند، اما این به آن معنا نیست که دو ملت نمی تواند با یک زبان تکلم داشته باشند. انگلیسیها و آمریکائیها با یک زبان تکلم میکنند، اما آنها یک ملت واحد را تشکیل نمیدهند. هیمن سخن را میتوان در باره نروژیها و دانمارکی ها و انگلیسی ها و ایرلندیها گفت.
... یک ملت در نتیجه مقاربت طولانی مدت و سیستماتیک بوجود می آید، مانند مردمانی که نسل بعد از نسل با هم زندگی میکنند. اما مردم نمیتوانند برای مدت طولانی با هم زندگی کنند بدون اینکه از سرزمین مشترکی برخوردار باشند. انگلیسی ها و آمریکائیها در اصل در یک سرزمین زندگی میکردند، انگلستان، و یک ملت تشکیل داد. سپس، بخشی از انگلیسی ها از انگلستان به سرزمین جدیدی مهاجرت کردند، آمریکا، و آنجا، در سرزمین جدید، در مدت زمانی، ملت آمریکا بوجود آمد. تفاوت در سرزمین به تشکیل ملتهای مختلف منجر شد.
بنابر این، سرزمین واحد یکی از مشخصات یک ملت است.
اما این همه چیز نیست. سرزمین مشترک به تنهائی یک ملت را درست نمیکند. بعلاوه این، یک پیوند درونی اقتصادی جزءهای متفاوت یک ملت را به یک کلیت تبدیل میکند. چنین پیوندی بین انگلیس و آمریکا وجود ندارد، و آنها دو ملت مختلف را تشکیل میدهند. ..
بنابراین، یک زندگی مشترک اقتصادی، انسجام اقتصادی، یکی از ویژگی های یک ملت است.... یک ملت در طول تاریخ تشکیل شده است، توده ای از مردم ثابت و پایدار، با زبان مشترک، سرزمین، زندگی اقتصادی و روح و روانی که در فرهنگ مشترک تجلی یافته است، میباشد....»
ماکس وبر (1864-1920) جامعه شناس و اقتصاددان آلمانی معتقد است که :«... چنانچه مقوله ملت از بعضی جهات بطور روشنی تعریف گردد، قطعا نمیتوان آنرا در کیفیتهای تجربی مشترک برای آنانی که اعضای یک ملت بحساب می آیند ، ارائه داد. از جنبه کسانیکه در یک مقطع مشخص این مقوله را بکار میبرند، این مقوله بدون تردید ، علیرغم هر چیزی، اینست که فرد متعلق به گروهای مشخصی از مردان از یک احساس مشخص همبستگی در مقابل گروههای دیگر برخوردار باشد. بنابراین، این مفهوم به حوزه ی ارزشها تعلق دارد.
در زبان روزمره، ملت قبل از هر چیز، با مردم با حکومت در شکل یک دولت مشخص شناسائی نمیشود، سیاستهای متعدد شامل گروههای که در میان آنان استقلال ملتشان تاثیر گرفته از رویاروی با گروههای دیگر است، یا از سوی دیگر آنها بخشهائی از یک گروه را تشکیل میدهند که اعضای آن گروه اعلام میکنند که این گروه یک ملت هوموگن ( مشابه ، هم جنس) است( برای مثال، اتریش قبل از 1918). در ادامه یک ملت با بکار بردن یک زبان یکسان شناسائی نمیشود، ناکافی بودن این ( یعنی داشتن زبان مشترک، مترجم) از سوی صربها و کرواتها، آمریکائیان شمالی و ایرلندیها و انگلیسیها نشان داده شده است. در مقابل، یک زبان مشترک به نظر نمیرسد که برای یک ملت یک ضرورت مطلق باشد. در اسناد رسمی، علاوه بر عبارت " مردم سوئیس" یکی عبارت ملت سوئیس را هم یافته است. و بعضی گروههای زبانی به خودشان بعنوان یک ملت جدا شده نمی اندیشند، برای مثال، حداقل تا همین اواخر، روسیه سفید.
برای اینکه بعنوان یک ملت خاص مورد بررسی قرار گرفته شود بطور منظم با یک زبان مشترک بعنوان یک ارزش فرهنگ تودها همراه میشود. این عمدتا در مورد کشورهای کلاسیکی که از نظر زبان اختلاف دارند، اتریش، و به همان اندازه روسیه و شرق پروس صدق میکند. اما پیوند زبان مشترک و ملت از متغییرهای شدید است بعنوان مثال، این در ایالات متحده و کانادا بسیار کم است. همبستگی ملی بین کسانیکه زبان مشترک بکار میبرند، ممکن است رد یا مورد قبول واقع شود.
همبستگی ، در عوض، ممکن است در پیوند با تفاوتهای ارزشهای فرهنگی دیگر یعنی اعتقادات مذهبی ، در این مورد صرب ها و کرواتها قرار گیرد. همبستگی ملی ممکن است در رابطه با تنوع ساختار اجتماعی و رسوم و از اینرو عناصر قومی قرار گیرد...
همبستگی ملی ممکن است در پیوند با خاطرات سرنوشت سیاسی مشترک با ملتهای دیگر باشد، میان الزانس های فرانسه پس از جنگ انقلابی هرکدام دوره قهرمانی مشترک خود را نمایندگی میکردند، درست مثل سلاطین بالتیک با روسیه که سرنوشت سیاسی آنها کمکی برای هدایت گریشان محسوب میشد....» (به نقل از کتاب Nationalism اثر John Hutchinson و Anthony D. Smith.)