Advertise here

خانه سیاه است ~ فروغ فرخزاد

یک فیلم مستند که فروغ فرخزاد در ۱۳۴۱ درباره جذام‌خانه بابا باغی نزدیک تبریز ساخت. این فیلم که به سفارش انجمن کمک به جذامیان در شرکت گلستان‌فیلم ساخته شد, در همان سال جایزه فستیوال اوبرهازن آلمان را به خود اختصاص داد. خانه سیاه است به عنوان یکی از بهترین آثار مستند سینمایی جهان شناخته شده است. استفاده از جذامی‌ها به عنوان طرد شدگان جامعه که البته نمونه‌ای این طرد شدگان را در بیش تر قشرهای جامعه می‌توان دید، روزمرگی و انسان گرفتار به طور عام از شاخص‌های مهم این فیلم است. فروغ در اين فيلم با زبان و لحن صميمي خود حال و روز دردمندان جذامي را به بهترين نحو ممكن به تصوير كشيده است. فروغ در زمان ساخت این فیلم بود که حسین منصوری (که در این فیلم نیز بازی دارد), فرزند یک پدر و مادر جذامی را شناخت ، با او رابطه ای عاطفی برقرار کرد و سپس او را به فرزندی پذیرفت.

Balatarin

Comments 3 Pending 0

Sort comments:
Binesh4

Binesh Breathing stale air depresses me.

,وای بر ما
زیرا که دنيا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاييده است

.و در بامدادان درد می بارد

ruhany

Ruhany Just another traveller of life ...


متن اشعار فروغ در فيلم:

در هاويه كيست كه تو را حمد مي‌گويد اي خداوند؟
در هاويه كيست؟
نام تو را اي متعال خواهم سراييد
نام تو را با عود ده تار خواهم سراييد
زيرا كه به شكلي مهيب و عجيب ساخته شده‌ام
استخوان هايم از تو پنهان نبود وقتي كه در نهان به وجود مي‌آمدم
و در اسفل زمين نقش بندي مي گشتم
در دفتر تو همگي اعضاي من نوشته شده
و چشمان تو اي متعال جنين مرا ديده است
چشمان تو جنين مرا ديده است

گفتم كاش مرا بال ها مثل كبوتر مي‌بود
تا پرواز كرده راحتي مي يافتم
هر آيينه به جايي دور مي‌رفتم
و در صحرا مأوي مي‌گزيدم
مي شتافتم به پناهگاهي از باد تند و طوفان شديد
زيرا كه در زمين مشقت و شرارت ديده ام

دنيا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاييده است
از روح تو به کجا بگریزم و از حضور تو کجا بروم
اگر بال های باد سحر را بگیرم و در اقصای دریا ساکن شوم
در آنجا نیز سنگینی دست تو بر من است
مرا باده سرگردانی نوشانده ای
چه مهیب است کارهای تو
چه مهیب است کارهای تو
هنگامي كه خاموش بودم
جانم پوسيده مي‌شد از نعره‌اي كه تمامي روز مي‌زدم

به ياد آور كه زندگي من باد است
مانند مرغ سقای صحرا و بوم خرابه ها گردیده ام
و چون گنجشگ بر پشت بام ، منفرد نشسته ام
مثل آب ریخته شده ام و مثل آنانی که از قدیم مرده اند
و بر مژگانم سایه ی موت است
بر مژگانم سایه ی موت است

مرا ترک کن مرا ترک کن
زیرا روزهایم نفسی است
مرا ترک کن پیش از آنکه به جایی روم که از آن برگشتن نیست
به سرزمین تاریکی غلیظ
آه، ای خداوند، جان فاخته ی خود را به جانور وحشی مسپار
به یاد آور که زندگی من باد است
و ایام بطالت را نصیب من کرده ای
و در گرداگردم آواز شادمانی و صدای آسیاب و روشنایی چراغ نابود شده است

خوشا به حال دروگرانی که اکنون کشت را جمع می کنند و دستهای ایشان
سنبله ها را می چیند

بیایید به آواز کسی که در بیابان بیراه می خواند گوش دهید
آواز کسی که آه می کشد و دستهای خود را دراز کرده می گوید: وای بر من
زیرا که جان من به سبب جراحاتم در من بیهوش شده است

و تو ای فراموش شده ی روزها
که خویشتن را به قرمز ملبس می سازی
و به زیور های زر می آرایی، و چشمان خود را به سرمه جلا می دهی،
به یاد آور که خود را عبث زیبایی داده ای
به سبب آوازی در بیابان بیراه
و یارانت که تو را خوار شمرده اند
وای بر ما، زیرا که روز رو به زوال نهاده است و سایه های عصر دراز می شوند
و هستی ما چون قفسی که پر از پرندگان باشد
از ناله های اسارت لبریز است
و در میان ما کسی نیست که بداند
که تا به کی خواهد بود
موسم حصاد گذشت و تابستان تمام شد
و ما نجات نیافتیم
مانند فاخته برای انصاف می نالیم و نیست
انتظار نور میکشیم و اینک، ظلمت است
و تو ای نهر سرشار که نفس مهر تو را می راند
به سوی ما بیا
به سوی ما بیا