Advertise here

برخیز : از زبان برخی سرایندگان این زمانه

Balatarin

 

 



برخیز شتربانا ، بربند کجاوه، کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
در شاخ شجر برخاست، آوای چکاوه، وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر ، از رود سماوه ، در دیده من بنگر ، دریاچه ی ساوه
وز سینه ام آتشکده ی پارس نمودار ... : ادیب‌الممالک فراهانی

ای مرغک رام گشته در دام ، برخیز که دام را گسستند
پر میزن و در سپهر بخرام ، کز پر شکن تو ، پر شکستند
بس چون تو ، پرندگان گمنام ، جستند ره خلاص و جستند
با کوشش و سعی خود ، سرانجام ، در گوشهٔ عافیت نشستند ... : پروین اعتصامی

ای از شب_ هجر ، بود ناشاد
برخیز ، که رهسپار شد ، شب
صبح آمد و بردمید ، خورشید
از رحمت_ حق ، مباش نومید ... : ملک‌الشعرای بهار

پاشو ، ای مست ، که دنیا همه دیوانه ی تست
همه آفاق ، پر از نعره ی مستانه ی تست
در_ دکان_ همه باده فروشان ، تخته است
آن که باز است همیشه ، در میخانه ی تست
دست_ مشاطه ی طبع تو بنازم ، که هنوز
زیور_ زلف_ عروسان_ سخن ، شانه ی تست
ای زیارتگه_ رندان_ قلندر ، برخیز
توشه ی من ، همه در گوشه ی انبانه تست ... : شهریار

برخیز ، و با بهار سفر کرده ، بازگرد
تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها
گلبرگ لب ، به بوسه ی خورشید واکنیم
وانگه چو باد صبح ، در عطر پونه های بهاری شنا کنیم
برخیز ، و بازگرد با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ
از دور ، از دهانه ی دهلیز تاک ها
چون باد_ خوش ، غبار برانگیز و بازگرد ... : نادر نادرپور

گفتم به روح خفته ی آن مرد بی خبر
تا کی تو خفته ای ؟ بنگر آفتاب زد
بر خیز و مرد باش ، ولیکن حذر ، حذر
زنهار ، بی گدار نباید به آب زد
همدرد من ، عزیز من ، ای مرد بینوا
آخر تو نیز زنده ای ، این خواب جهل چیست
مرد نبرد باش ، که در این کهن سرا
کاری محال ، در بر مرد نبرد نیست
زنهار ، خواب غفلت و بیچارگی بس است
هنگام کوشش است اگر چشم وا کنی
تا کی به انتظار قیامت توان نشست
برخیز ، تا هزار قیامت به پا کنی : مهدی اخوان ثالث

من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی ، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق ، باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی ، همه برمی خیزند
من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد؟ ... : حمید مصدق

باران ، همه شب سرشک_ غم ریزان است
شب ، مضطرب از وای شباویزان است
چیزی به سحر نمانده ، برخیز که صبح
در مطلع_ لبخند سحرخیزان است : فریدون مشیری

برخیز دوست ، برخیز دوست
باید به جستجوی سرچشمه های فیاض ، راه افتاد
به جستجوی سرچشمه ای ، که ناف دریایی باشد
سرچشمه ای که هر ریگش
سیاره ی صفایی را ، ایمایی دنیایی باشد ... : منوچهر آتشی

بر کدام جنازه ، زار می زند این ساز؟
بر کدام مُرده ی پنهان ، می گرید این ساز ِ بی زمان؟
در کدام غار ، بر کدام تاریخ ، می موید این سیم و زِه ، این پنجه ی نادان؟
بگذار برخیزد ، مردم ِ بی لبخند ، بگذار برخیزد!
زاری ، در باغچه ، بس تلخ است
زاری ، بر چشمه ی صافی ، زاری بر لقاح ِ شکوفه ، بس تلخ است
زاری ، بر شراع ِ بلند ِ نسیم ، زاری بر سپیدار ِ سبزبالا ، بس تلخ است
بر برکه ی لاجوردین ِ ماهی و باد چه می کند این مدیحه گوی تباهی؟
مطرب ِ گورخانه به شهر اندر چه می کند زیر ِ دریچه های بیگناهی؟
بگذار برخیزد ، مردم ِ بی لبخند ، بگذار برخیزد! - ۱۸ شهریور ِ ۱۳۷۲ : احمد شاملو

چه ا مید عبثی بستم به مترسک
که بپا ید جا لیزم را
من خود م با ید برخیزم : دكتر محمد رضا شفیعی کد کنی

 خیز ، بر پا و بایست بر ره_ توفان ، برخیز
ز خم و پیچ و ز هر کوه و بیابان ، برخیز
این چه روز است ، که بینیم در این کنج_ خراب
همه جا ، گریه و زاری زده جولان ، برخیز
شب و روزست ، خطرناک و سراسر با ترس
امنییت رفته ، به صحرا شده پنهان ، برخیز
زین همه گشنگی و تشنگی و بی امنی
از وطن شد ، همه آواره و نالان ، برخیز
کودکان ، کشته شوند زار ، دراین سالی چند
مادران ، خون جگر چشم به گریان ، برخیز
هیچ کس نیست ،که کشور ز تنش برهاند
دولت ست پول پرست ، خاین و نادان ، برخیز
این همه ساده دلان را بفریبند به هیچ
تا کنند زندگی_ خوب و فروزان ، برخیز
با چه بیدادگران دست و گریبان شده ایم
دادگری نیست ز احوال_ تو پرسان ، برخیز
نیست فزدی که به تو دست نوازش دارد
شهر ما گشته همه لانه ی گرگان ، برخیز ... : یما محمایی سراینده ی افغانی

چهره ات را می بینم، ماه می تابد، صدایت را می شنوم
دهان به سخن گشوده ای، و اما در سکوت که می شنود؟
در ظلمت که می بیند؟، بی چهره، بی دهان که می خواند؟
برخیزم، چراغ را روشن کنم
دیگر به ماه اعتمادی نیست - دوشنبه ٣۰ بهمن ۱٣۹۱ : اکبر ایل بیگی

شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار
ابر سیاه همهمه دارد به آسمان

انبوه دود و خاک نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار

دیریست باغبان نگرفته سراغ گل
بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است

آشفته خاطری زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان مکیده است

باران بریز رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده

ای باغبان شهر برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز : رگبار قطره های زلال آب

دكتر منوچهر سعادت نوري

Balatarin

Comments 25 Pending 0

Sort comments:
SokhananeMozoon4

SokhananeMozoon Interested in Art & Culture

خیام :

برخیز و بیار بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

goltermeh

goltermeh

امیر آرام : برخیز شتربانا

ahang1001

ahang1001    

یک سخن سرای اون زمانه هم گفت
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت....چی گفت؟
شاد و بر قرار باشید با مطالب خوبتون

M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 2. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

Stand For What You Believe In
No matter what the cost
To thine own self be true
Even if it means being alone and lost

You got to be true to yourself
Because no one else is going to be
When you know the truth
It really does set you free

No matter what the cause
No matter what the reason
Stand up for what you believe in
Never give up, and keep on believing


Written by: I Dream In Poetry
http://www.poetrysoup.com/poems_poets/poem_detail.aspx?ID=278138

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

بر خیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشا گه توست

فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

روزنامه انقلابی
--------------
هنگامی که مسلسل به غشغشه افتاد
مرگ برابرِ من نشسته بود
ــ آن سوی میزِ کنکاشِ «چه باید کرد و چگونه» ــ
و نمونه‌های چاپخانه را اصلاح می‌کرد.

از خاطرم گذشت که: «چرا برنمی‌خیزد پس؟
مگر نه قرار است
که خون بیاید و
چرخِ چاپ را
بگرداند؟»
http://shamlou.org/?p=284

Zendanian

Zendanian An injury to one is an injury to all.

قصيده برای انسانِ ماهِ بهمن
----------------------
.
.
.
تو نمی‌دانی مُردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

چه زندگی‌ست!
تو نمی‌دانی زندگی چیست، فتح چیست
تو نمی‌دانی ارانی کیست



و نمی‌دانی هنگامی که
گورِ او را از پوستِ خاک و استخوانِ آجُر انباشتی
و لبانت به لبخندِ آرامش شکفت
و گلویت به انفجارِ خنده‌یی ترکید،
و هنگامی که پنداشتی گوشتِ زندگیِ او را
از استخوان‌های پیکرش جدا کرده‌ای
چه‌گونه او طبلِ سُرخِ زنده‌گی‌اش را به نوا درآورد
در نبضِ زیراب
در قلبِ آبادان،
و حماسه‌ی توفانیِ شعرش را آغاز کرد
با سه دهان صد دهان هزار دهان
با سیصد هزار دهان
با قافیه‌ی خون
با کلمه‌ی انسان،
با کلمه‌ی انسان کلمه‌ی حرکت کلمه‌ی شتاب
با مارشِ فردا
که راه می‌رود
می‌افتد برمی‌خیزد
برمی‌خیزد برمی‌خیزد می‌افتد
برمی‌خیزد برمی‌خیزد

و به‌سرعتِ انفجارِ خون در نبض
گام برمی‌دارد
و راه می‌رود بر تاریخ، بر چین
بر ایران و یونان
انسان انسان انسان انسان… انسان‌ها…
و که می‌دود چون خون، شتابان
در رگِ تاریخ، در رگِ ویتنام، در رگِ آبادان
انسان انسان انسان انسان… انسان‌ها…
و به مانندِ سیلابه که از سدْ،
سرریز می‌کند در مصراعِ عظیمِ تاریخ‌اش
از دیوارِ هزاران قافیه:
قافیه‌ی دزدانه
قافیه‌ی در ظلمت
قافیه‌ی پنهانی
قافیه‌ی جنایت
قافیه‌ی زندان در برابرِ انسان
و قافیه‌یی که گذاشت آدولف رضاخان
.
.
.
http://shamlou.org/?p=13

M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 2. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

Dear Zendanian

Thank you for the poems. Please accept this in return

M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 2. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/