
برخیز شتربانا ، بربند کجاوه، کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
در شاخ شجر برخاست، آوای چکاوه، وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر ، از رود سماوه ، در دیده من بنگر ، دریاچه ی ساوه
وز سینه ام آتشکده ی پارس نمودار ... : ادیبالممالک فراهانی
ای مرغک رام گشته در دام ، برخیز که دام را گسستند
پر میزن و در سپهر بخرام ، کز پر شکن تو ، پر شکستند
بس چون تو ، پرندگان گمنام ، جستند ره خلاص و جستند
با کوشش و سعی خود ، سرانجام ، در گوشهٔ عافیت نشستند ... : پروین اعتصامی
ای از شب_ هجر ، بود ناشاد
برخیز ، که رهسپار شد ، شب
صبح آمد و بردمید ، خورشید
از رحمت_ حق ، مباش نومید ... : ملکالشعرای بهار
پاشو ، ای مست ، که دنیا همه دیوانه ی تست
همه آفاق ، پر از نعره ی مستانه ی تست
در_ دکان_ همه باده فروشان ، تخته است
آن که باز است همیشه ، در میخانه ی تست
دست_ مشاطه ی طبع تو بنازم ، که هنوز
زیور_ زلف_ عروسان_ سخن ، شانه ی تست
ای زیارتگه_ رندان_ قلندر ، برخیز
توشه ی من ، همه در گوشه ی انبانه تست ... : شهریار
برخیز ، و با بهار سفر کرده ، بازگرد
تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها
گلبرگ لب ، به بوسه ی خورشید واکنیم
وانگه چو باد صبح ، در عطر پونه های بهاری شنا کنیم
برخیز ، و بازگرد با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ
از دور ، از دهانه ی دهلیز تاک ها
چون باد_ خوش ، غبار برانگیز و بازگرد ... : نادر نادرپور
گفتم به روح خفته ی آن مرد بی خبر
تا کی تو خفته ای ؟ بنگر آفتاب زد
بر خیز و مرد باش ، ولیکن حذر ، حذر
زنهار ، بی گدار نباید به آب زد
همدرد من ، عزیز من ، ای مرد بینوا
آخر تو نیز زنده ای ، این خواب جهل چیست
مرد نبرد باش ، که در این کهن سرا
کاری محال ، در بر مرد نبرد نیست
زنهار ، خواب غفلت و بیچارگی بس است
هنگام کوشش است اگر چشم وا کنی
تا کی به انتظار قیامت توان نشست
برخیز ، تا هزار قیامت به پا کنی : مهدی اخوان ثالث
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی ، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق ، باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی ، همه برمی خیزند
من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد؟ ... : حمید مصدق
باران ، همه شب سرشک_ غم ریزان است
شب ، مضطرب از وای شباویزان است
چیزی به سحر نمانده ، برخیز که صبح
در مطلع_ لبخند سحرخیزان است : فریدون مشیری
برخیز دوست ، برخیز دوست
باید به جستجوی سرچشمه های فیاض ، راه افتاد
به جستجوی سرچشمه ای ، که ناف دریایی باشد
سرچشمه ای که هر ریگش
سیاره ی صفایی را ، ایمایی دنیایی باشد ... : منوچهر آتشی
بر کدام جنازه ، زار می زند این ساز؟
بر کدام مُرده ی پنهان ، می گرید این ساز ِ بی زمان؟
در کدام غار ، بر کدام تاریخ ، می موید این سیم و زِه ، این پنجه ی نادان؟
بگذار برخیزد ، مردم ِ بی لبخند ، بگذار برخیزد!
زاری ، در باغچه ، بس تلخ است
زاری ، بر چشمه ی صافی ، زاری بر لقاح ِ شکوفه ، بس تلخ است
زاری ، بر شراع ِ بلند ِ نسیم ، زاری بر سپیدار ِ سبزبالا ، بس تلخ است
بر برکه ی لاجوردین ِ ماهی و باد چه می کند این مدیحه گوی تباهی؟
مطرب ِ گورخانه به شهر اندر چه می کند زیر ِ دریچه های بیگناهی؟
بگذار برخیزد ، مردم ِ بی لبخند ، بگذار برخیزد! - ۱۸ شهریور ِ ۱۳۷۲ : احمد شاملو
چه ا مید عبثی بستم به مترسک
که بپا ید جا لیزم را
من خود م با ید برخیزم : دكتر محمد رضا شفیعی کد کنی
خیز ، بر پا و بایست بر ره_ توفان ، برخیز
ز خم و پیچ و ز هر کوه و بیابان ، برخیز
این چه روز است ، که بینیم در این کنج_ خراب
همه جا ، گریه و زاری زده جولان ، برخیز
شب و روزست ، خطرناک و سراسر با ترس
امنییت رفته ، به صحرا شده پنهان ، برخیز
زین همه گشنگی و تشنگی و بی امنی
از وطن شد ، همه آواره و نالان ، برخیز
کودکان ، کشته شوند زار ، دراین سالی چند
مادران ، خون جگر چشم به گریان ، برخیز
هیچ کس نیست ،که کشور ز تنش برهاند
دولت ست پول پرست ، خاین و نادان ، برخیز
این همه ساده دلان را بفریبند به هیچ
تا کنند زندگی_ خوب و فروزان ، برخیز
با چه بیدادگران دست و گریبان شده ایم
دادگری نیست ز احوال_ تو پرسان ، برخیز
نیست فزدی که به تو دست نوازش دارد
شهر ما گشته همه لانه ی گرگان ، برخیز ... : یما محمایی سراینده ی افغانی
چهره ات را می بینم، ماه می تابد، صدایت را می شنوم
دهان به سخن گشوده ای، و اما در سکوت که می شنود؟
در ظلمت که می بیند؟، بی چهره، بی دهان که می خواند؟
برخیزم، چراغ را روشن کنم
دیگر به ماه اعتمادی نیست - دوشنبه ٣۰ بهمن ۱٣۹۱ : اکبر ایل بیگی
شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار
ابر سیاه همهمه دارد به آسمان
انبوه دود و خاک نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار
دیریست باغبان نگرفته سراغ گل
بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان مکیده است
باران بریز رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز : رگبار قطره های زلال آب
دكتر منوچهر سعادت نوري

Comments 28 Pending 0
SokhananeMozoon – Interested in Art & Culture
Reportبه پا خیزید (تقدیم به بپاخیزندگان 18 تیر 1390) - داریوش
http://www.youtube.com/watch?v=jF1T3rj1x1c .
Literary Critic
Report1 مژده وصـل تو کو کز سر جـان برخـیزم طــایر قـدسـم و از دام جـهان برخیزم
2 به ولای تو که گر بـنده خـویشم خوانـی از سرخواجـگی کــون و مـکان برخیزم
3 یـا رب از ابـر هـدایت بـرسان بـارانـی پیشتر زآنـکه چو گَـردی ز میان برخیزم
4 بر سر تربت من با می و مطـرب بنـشین تابـه بویت ز لحَد رقــص کـنان برخیزم
5 خیز وبالا بنـما ای بـت شیـرین حـرکات کز سـر جان وجهان دست فشان برخیزم
6 گرچه پیرم تو شبی تنگ درآغـوشم کش تا سحـرگـه زکنــار تـو جـوان برخیزم
7 روز مــرگم نفــسی مهــلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جـان جهــان برخیزم
Literary Critic
Reportبرخیزم و زندگی ز سر گیرم وین رنج دل از میانه برگیرم
باران شوم و به کوه و در بارم اخگر شوم و به خشک و تر سوزم
یک ره سوی کشت نیشکر پویم کلکی ز ستاک نیشکر گیرم
زان نی شرری به پای کنم وز وی گیتی را جمله در شرر گیرم
در عرصه ی گیر و دار بهروزی آویز و جدال شیر نر گیرم
داد دل فیلسوف نالان را زین اختر زشت خیره سر گیرم
با قوت طعم کلک شکرزاری تلخی ز مذاق دهر گیرم
ناهید به زخمه تیزتر گردد چون من سر خامه تیزتر گیرم
از مایه ی خون دا به لوح اندر پیرایه ی گونه گون صور گیرم
...واندر شب وصل پرده ی غیرت در پیش دریچه ی سحر گیرم
وانگاه به سطح طارم اطلس با دلبر دست در کمر گیرم
با بال و پر فرشتگان زان جای زی حضرت لا یموت پر گیرم
محمد تقی بهار
Literary Critic
Reportبرخیز
مترس از یاغیان مُلک چون شیر ژیان برخیز
مثال شعله اندر آسمان چون کهکشان بر خیز
فریب روسی وپنجابی وایرانی مخور دیگر
به اوج قلعة پامیرچون آتشفشان بر خیز
پی محمود و سوری گیرنترس از مکر مکناتن
غلامی ننگ میبا شد به روز امتحان بر خیز
من وتو داشتیم فرهنگ وتاریخی هزاران سال
کنون تاراج پنجابی شده ای قهرمان برخیز
تما م هست وبودات را به یغما برده اهریمن
زقبر مرده گان ات میبرند چون استخوان برخیز
به هرسنگ وطن بینید نشان از خون افغان است
برای ملت بیچاره وبی آب ونان برخیز
به پااستاده شو هر چند ترا یارایی رفتن نیست
نشان از نور میاید توای افسرده جان برخیز
اگرچه خانه بی سقف است ولی چوکات آن باقیست
به امید که آیند در وطن آواره گان برخیز
حبیبا}زنده گی آخر شد وامید باقی دار }
که صبح روشن از راه میرسد با کاروان بر خیز
شاعر افغان
M. Saadat Noury – 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/
ReportDear Zendanian
Thank you for the poems; please accept this in return
http://www.youtube.com/watch?v=vbo79m4Kkno
M. Saadat Noury – 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/
ReportFor Doholzan & SM
برخیز که میرود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه میکند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان...
سعدی چو به میوه میرسد دست
سهلست جفای بوستانبان
Zendanian – An injury to one is an injury to all.
Reportصبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
SokhananeMozoon – Interested in Art & Culture
Reportترانهٔ برخیز تا یکسو نهیم این دلق ازرق فام را - شعر از سعدی
(درآمد بیات ترک)
برخیز تا یک سو نهیم این دَلق ازرقفام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوی نام را
(درآمد بیات ترک)
هر ساعت از نو قبلهای با بتپرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
(گوشهٔ دوگاه، جامه دران)
می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را
(داد)
غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
(ابول)
دلبندم آن پیمانگسل منظور چشم آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
(شکسته)
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
(جامه دران)
باران اشکم میرود وز ابرم آتش میجهد
با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را
(داد فرود)
سعدی نصیحت نشنود ور جان در این ره میرود
صوفی گران جانی ببر ساقی بیار آن جام را
Zendanian – An injury to one is an injury to all.
Reportشفیعی کدکنی
-----------
از بودن و سرودن
--------------
صبح آمده ست برخیز
بانگ خروس گوید
وینخواب و خستگی را
در شط شب رها کن
مستان نیم شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فریاد
در کوچه ها صدا کن
خواب دریچه ها را
با نعره ی سنگ بشکن
بار دگر به شادی
دروازه های شب را
رو بر سپیده
وا کن
بانگ خروس گوید
فریاد شوق بفکن
زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن
و آواز عاشقان را
مهمان کوچه ها کن
زین بر نسیم بگذار
تا بگذری از این بحر
وز آن دو روزن صبح
در کوچه باغ مستی
باران صبحدم را
بر شاخه ی اقاقی
ایینه ی خدا کن
بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکین
باغ عقیم دیروز
اینک جوانه آورد
بنگر به نسترن ها
بر شانه های دیوار
خواب بنفشگان را
با نغمه ای در آمیز
و اشراق صبحدم را
در شعر جویباران
از بودن و سرودن
تفسیری آشنا کن
بیداری زمان را
با من بخوان به فریاد
ور مرد خواب و خفتی
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
M. Saadat Noury – 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/
Reporthttp://www.youtube.com/watch?v=f3o9HN9i0FA