Advertise here

یاد نامه ها : ٤ - یاد نامه ی فريدون توللی

 



ماجرای زندگی او : فريدون توللي در سال ١٢٩٨ ، در شيراز به دنيا آمد. اقوام فريدون توللي در عصر صفويه از ماوراء ارس به خطة پارس كوچ كردند و در دوران زنديه ، به سود پايه گذران این سلسله ، در بسياري از جنگ ها شركت جستند. پدر فريدون توللي ، جلال توللي بود كه از اعيان خطة پارس و سالار قبيله ی توللي و خزانه دار ابراهیم قوام شیرازی (قوام الملك) بشمار مي رفت. خاندان قوام شیرازی قدرتمند ترین خاندان شیراز در طول دوران قاجار بود. این خاندان از نسل فرزندان ابراهیم خان کلانتر صدراعظم فتحعلی شاه قاجار بودند و ابراهیم قوام شیرازی ، مدت هانماینده مجلس شورای ملی و استاندار فارس بود. مادر فریدون توللی ، خديجه ، دختر حاج شنبه بود كه در دستگاه ايلخاني قشقايي ، سمت پيشكاري داشت. فريدون و خواهرش كودك بودند كه مادر را از دست دادند.
فريدون توللي نخست در خانه و باغ بزرگ پدر كه دور از شهر بود ، به معلم سپرده شد و مقدمات تحصيلات ابتدايي را در خانه آموخت. سپس به مدرسه ی نمازي رفت و سال آخر دبستان را در آنجا طي كرد. مادرفريدون توللي طبع شعر داشت و در سوگ امامان و پيشوايان دين شعر مي سرود و اين ميراث را نيز براي فرزند خود بازگذاشت. فريدون از سال پنجم ابتدايي سرودن شعر را آغاز کرد. و ي تحصيلات متوسطة را مدتي در دبيرستان شاهپور و پس از آن در دبيرستان سلطاني به پايان برد. بهاءالدین پازارگاد، محمد جواد تربتی و دکتر مهدی حمیدی شرازی از جمله ی آموزگاران و اساتید او بودند. توللي در سال ١٢١٧ به تهران آمد و در رشته زبان شناسي دانشكده ادبيات تهران به تحصيلات عالي پرداخت.
فریدون توللی از شهریور ۱۳۲۰، وارد جنبش های سیاسی شد و به نوشتن مقالات سیاسی در نشریات حزب توده و نیز نگارش مجموعه ی سیاسی طنزآمیزی به نام التفاصیل مشغول شد.
در سال ۱۳۲۲ ، فریدون توللی با هم فکری و همکاری دوستانی از قبیل دکتر مهدی حمیدی شیرازی، جعفر ابطحی، رسول پرویزی، مهدی پرهام و محمد باهری ، تشکیلاتی موسوم به "جمعیت آزادگان فارس" را بنا نهادند. این تشکیلات، پس از شروع فعالیت های حزب توده در شیراز ، منحل شد و تمام اعضای آن به استثنای حمیدی شیرازی، به حزب توده پیوستند.
توللی پس از مدتي تلاش و كوشش دريافت كه عرصه سياست با طبع لطيف و شاعرانة او سازگار نيست ، به همين خاطر عرصه سياست را ترک کرد و به کار شعر و ادبيات پرداخت.
فريدون توللي به سائقه ذوق و قريحه فطري ، ساليان دراز در گروه هاي مامور كاوش هاي علمي باستان شناسي شوش و پاسارگاد و امور هنري تخت جمشيد و فسا و داراب شركت داشت و مدارج اداري را از عضويت و رياست تا مديركلي باستان شناسي استان فارس پيمود و از سال ١٣٤٥ براي آنكه بتواند بيشتر به شعر و ادب بپردازد ، فقط به مشاورت امور ايران شناسي دانشگاه شيراز كه مطابق و متناسب با ذوق و سوابق تحصيلي و تجربي او بود بسنده كرد.

فعالیت های روزنامه نگاری او : فريدون توللي با اكثر مجلا ت و روزنامه هاي ادبي تهران و شهرستان ها همكاري داشت و آثار خود را در این نشریات به چاپ مي رساند. توللی با زبان فرانسه آشنایی داشت و اشعاری از شاعران فرانسه ‌زبان را به فارسی برگرداند. همچنين قسمتي از اشعار وي به زبان انگليسي ، روسي ، آلماني ، فرانسه و عربي ترجمه ، طبع و نشر شد. عبدالله شهبازي در یادداشت های پراکنده ی خود ضمن اشاره به همکاری های "فريدون توللي" با "خسرو اقبال" می نویسد: "خسرو اقبال هفتمين از ده فرزند ميرزا ابوتراب خان مقبل‌السلطنه (اقبال التوليه) بود. سرشناس‌ترين برادرش، دکتر منوچهر اقبال، از رجال درجه اوّل حکومت محمدرضا پهلوي به‌شمار مي‌رفت. خسرو اقبال از دهه ١٣٣٠ از سياست به‌کلي کناره گرفت و به اين دليل، به عکس برادرش منوچهر، شهرت عام نيافت.
مهم‌ترين مقطع زندگي سياسي خسرو اقبال ، سال‌هاي پس از شهريور ١٣٢٠ است که حزب پيکار و روزنامه نبرد را ايجاد کرد. خسرو اقبال از بنيانگذاران پديده‌اي است که امروزه به مطبوعات زنجيره‌اي معروف است يعني با توقيف هر روزنامه امتياز روزنامه ديگري را به کار مي‌گرفت. معروف‌ترين روزنامه‌هاي وابسته به شبکه مطبوعاتي خسرو اقبال نبرد، ايران ما و داريا بود. در مکتب ژورناليستي خسرو اقبال گروهي از سرشناس‌ترين روزنامه‌نگاران دوران پهلوي دوّم پرورش يافتند: چون حسن ارسنجاني، جهانگیر تفضلي، جعفر رائد، جواد فاضل و اسماعيل پوروالي که برخي از آنان، مانند حسن ارسنجاني، به وزارت رسيده و به چهره‌هاي سرشناس و جنجالي زمان خود بدل شدند. نويسندگان و ادباي برجسته و جواني چون داوود نوروزي، فريدون توللي، مهدي اخوان ثالث، نصرالله شيفته و رسول پرويزي نیز از همکاران مطبوعاتی خسرو اقبال بودند. اين افراد هر يک سرنوشتي يافتند: داوود نوروزي (باجناق احسان طبري) از نويسندگان برجسته ی حزب توده شد، ساليان سال در تبعيد (آلمان شرقي) زيست و در مهر ١٣٧٢ در آلمان درگذشت. فريدون توللي و رسول پرويزي، به همراه محمد باهري و سيد جعفر ابطحي، از مسئولان کميته ايالتي حزب توده در فارس شدند، به مبارزه با ناصر خان و خسرو خان قشقايي، از يکسو، و آيت‌الله سيد نورالدين شيرازي ، از سوي ديگر، برخاسته سپس از حزب توده گسسته و تا پايان عمر در زمره ی نزديک‌ترين دوستان و مشاوران امير اسدالله علم جاي داشتند".

همسر و فرزندان او : فريدون توللي با بانویی به نام مهین دخت فربود (زاده ی ۱۳۱۰ خورشیدی) که نویسنده و سراینده ی نسبتا مشهوری بود ، ازدواج کرد.مهین دخت فربود (فربد) بعد ها به نام مهین توللی شهرت یافت و مجموعه ی داستان های کوتاه سنجاقک مروارید از جمله تالیفات اوست..ثمره ی ازدواج فريدون و مهین توللی ، سه دختر به نام نیما و فریبا و رها بود. مهین توللی خانه ی مسکونی خود و آن سه دختر را خانه ی فریدون نام نهاده بود و پس از مرگ توللی ۲۵ سال با ادامه ی تشکیل انجمن ادبی ، چراغ شعر خانه را روشن نگه داشت.

نوشتار ها و آثار او : فريدون توللی بر اثر آشنایی با نیما یوشیج در شعر به شیوهً جدید گرایش یافت و به یکی از پیشروان آن تبدیل شد. دفترهای شعر «رها» و «نافه» ی او محصول همین دوران است. وی بعدها به مخالفت با شعر نیمایی پرداخت و مجموعه‌ای از غزل و قصیده به شیوهً قدیم را با نام «پویه» منتشر ساخت. فريدون توللي علاوه بر شعر، در طنزنویسی هم دستی داشت که در نوشتار التفاصیل او بخوبی نمایان است. از جمله آثار فریدون توللی ، می توان به کتب زیر اشاره کرد:
التفاصیل (۱۳۲۴) - رها : شیراز (۱۳۲۹) - کاروان (۱۳۳۱) - نافه : شیراز (۱۳۳۹) - پویه : شیراز (۱۳۴۵) - بازگشت : انتشارات نوید شیراز (۱۳٦۹) - شگرف (١٣٧٠) : انتشارات جاویدان
گفته شده است كه او ، نوشتار کاروان را به دکتر محمد مصدق هدیه کرده بود.

ویژگی نظم و نثر او : نظم و نثر فريدون توللي از لحاظ سلاست بيان و فصاحت كلام و بلاغت زبان و انسجام الفاظ و بداغت معاني از آثار بسيار ممتاز به شمار مي آيد. سروده های توللی عمدتا عاشقانه و احساساتی است با تصاویر ، واژه‌ها و ترکیب‌های فریبندهً خوشاهنگ و شاید توفیق وی در سخن نظم ، به سبب همین سروده هاست. توللی در سرودن شعر عاشقانه به شیوه ی نو، روزگاری پیشرو و نظریه پرداز بود.

نظر چند نویسنده و سراینده در مورد نظم و نثر او : "من ، از شاعران جوان به توللی و ...اعتقاد دارم": حبیب یغمایی
"هم اکنون شاعرانی مانند فریدون توللی و ... آثار گرانبهایی در سبک تازه ایجاد کرده اند که شایسته ی تحسین و مایه ی امیدواری است": رهی معیری
"دنياي واقعي فريدون دنياي شعرش است و طنزش در شعر مي نالد و مي خروشد و در طنز لبخند بر لب بر زندگي و جريان هاي مداوم و عادي آن به آدم ها و انديشه هاي جور واجورشان مي نگرد و كجروي هاي مسخره و فريب آميز آنان را با نيشخند برملا مي سازد": صادق همايوني
"توللي بي شك يكي از چهره هاي نادر ادب فارسي است كه براي شعر و زبان فارسي آنچه بر عهده استعداد فطري خويش داشته بدان افزوده است كه نقد اصولي و منظم كار او مقالتي جدا و زماني ديگر لازم دارد، اما شايد سخني به اغراق نگفته باشم اگر بگويم در پنجاه سال اخير نمونه نداشته است و در مسير كلي تاريخ شعر و نثر پارسي از پيشروان است كه مقامي درصدر دارد": پرويز خائفي
"توللي طرفدار تجدد ادبي و نوپردازي است شعر گويي به سبك سنتي يعني با رعايت قواعد عروضي و اخوان و قوافي را در جا زدن ادبي مي شمارد و سبك سنتي را كافي براي بيان مطالب امروزي و در خور هنر امروزي نمي داند": دكتر انور خامه اي
"فريدون توللي يك نابغه بود": دكتر مهدي پرهام

نمونه هایی از سروده های او
کارون
===
بلم ، آرام ، چون قویی سبکبار
به نرمی ، بر سر ِ کارون همی رفت
به نخلستان ِ ساحل ، قرص ِ خورشید
ز دامان ِ افق ، بیرون همی رفت
شفق ، بازیکنان در جنبش ِ آب
شکوه ِ دیگر ، و راز ِ دگر داشت
به دشتی بر شقایق ، باد ِ سر مست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
جوان ، پارو زنان ، بر سینه ی موج
بلم می راند ، و جانش ، در بلم بود
صدا ، سر داده غمگین ، در ره ِ باد
گرفتار_ دل ِ و بیمار ِ غم بود
"دو زلفونت بود تار ِ ربابم ، چه می خوای ازین حال ِ خرابم
تو که با ما سر ِ یاری نداری ، چرا هر نیمه شو آیی بخوابم"
درون ِ قایق ، از باد ِ شبانگاه
دو زلفی ، نرم نرمک ، تاب می خورد
زنی ، خم گشته از قایق ، بر امواج
سر انگشتش ، به چین ِ آب ، می خورد
صدا ، چون بوی ِ گل در جنبش ِ باد
به آرامی ، به هر سو ، پخش می گشت
جوان ، می خواند و سرشار از غمی گرم
پی دستی ، نوازش بخش می گشت:
"تو که نوشُم نئی ، نیشُم چرایی
تو که یارم نئی ، پیشُم چرایی
تو که مرهم نئی زخم ِ دلم را
نمک پاش ِ دل ِ ریشم چرائی"
خموشی بود و زن در پرتو ِ شام
رخی ، چون رنگ ِ شب ، نیلوفری داشت
ز آزار ِ جوان ، دلشاد و خرسند
سری با او ، دلی ، با دیگری داشت
ز دیگر سوی ِ کارون ، زورقی خُرد
سبک ، بر موج لغزان ِ ، پیش می راند
چراغی ، کور سو می زد به نیزار
صدایی سوزناک ، از دور می خواند
نسیمی این پیام آورد و بگذشت:
"چه خوش بی مهربونی ، از دو سربی"
جوان ، نالید زیر ِ لب ، به افسوس:
"که یک سر مهربونی ، درد ِ سر بی"
از کتاب رها - چاپ ۱۳۲۹ - تهران

سوگند
====
گرانبار شد ، گوشم از پند ها - برآنم ، که تا بُگسلم بَندها
هر آن دل ، که شد بسته ی دام ِ عشق - رهایی نیابد به ترفندها
پرستنده ام بر تو ، ای خانه سوز - کجا ترسم ، از شرم ِ پیوند ها
ز تنهایی ام ، باغ ِ دل تیره بود - تو جانش دمیدی ، به لبخند ها
کنون ، چامه گویم بران روی و موی - در آغوش ِ هر چامه ، گلقندها
به افسون ِ آن چشم ِ مستت که هست - مرا تکیه پروردِ سوگندها
که از شور ِ مهرت ، چنان سرخوشم - که بر کام ِ دل ، آرزومندها
مرا بندگی بین و در سایه گیر - که شرط است ، لطف از خداوندها
تو نور ِ دلی ، ای فروزنده بخت - که بازت نجویم همانند ها
خوش آندم ، که افشانمت جان به پای - چو بر گونه ی آذر ، اسپند ها
از کتاب پویه - چاپ ۱۳٤٥ - تهران

ایران شناس
=======
به لوحی گرانمایه ، بر تخت ِ جم
چنین خواند دانشوری ، از نقوش:
که دارا منم ، آنکه بود این بهشت
فرا پیش ِ او ، دوزخی پر وحوش
منش کردم از لاله ، بیجاده رنگ
منش کردم از سبزه ، پیروزه پوش
من آن داد دادم ، که با بره گرگ
رفیقی کهن گشت و ، با گربه ، موش
گرفتم بسی تاج ِ شاهان ، به تیغ
نشستم بر اورنگ ِ شاهی ، به شوش
من آنم که هرگز چو من ، کس ندید
جهان شهریاری ، بدین ناز و نوش
ز پیکار ِ مردان و اسبان ِ من
زمین توتیا گشت و ، گردون خروش
حدیث ِ من ، از من شنو ، ورنه دهر
کهن پاره سنگی است ، بی چشم و گوش
ز مغلوب اگر نیست حرفی به جا
منش کردم از بی زبانی ، خموش
چو پایان گرفت ، آن همایون پیام
و زان گفته ، دانشور ِ سخت کوش
بدو گفت فرزانه ، ای نکته دان
که : ای مغزت از تاب ِ غیرت به جوش
از آن مشت ِ میخی ، که کوبیده دهر
به تابوت ِ این شاه ِ رخشنده هوش
بخوان هر چه خواهی ، که از گور ِ تنگ
نخیزد ، به تکذیب ِ کس ، داریوش
دریغا ! به تاریخ ِ عالم نماند
ز انگشت ما ، چهره ای بی رتوش
از کتاب بازگشت - چاپ ۱۳٦۹ - شیراز

مریم
===
در نیمه های شامگهان ، آن زمان که ماه
زرد و شکسته ، می دمد از طرف ِ خاوران
استاده در سیاهی ِ شب ، مریم سپید ، آرام و سرگران
او مانده تا که از پس ِ دندانه های کوه
مهتاب سرزند ، کشد از چهر ِ شب نقاب
بارد بر او فروغ و بشوید تن ِ لطیف ، در نور ِ ماهتاب
بستان ، به خواب رفته و می دزدد ، آشکار
دست ِ نسیم ، عطر ِ هر آن گل که خرّم است
شب ، خفته درخموشی و شب زنده دار ِ شب، چشمان مریم است
مهتاب ، کم کمک ز پس ِ شاخه های بید
دزدانه می کشد سر ، و می افکند ، نگاه
جویای مریم است و همی جویدش به چشم ، در آن شب ِ سیاه
دامن کشان ز پرتو ِ مهتاب ، تیرگی
رو می نهد به سایه ی اشجار ِ دوردست
شب ، دل شکسته و پرتو ِ نمناک ِ ماهتاب ، خواب آورست و مست
اندر سکوت ِ خرم و گویای بوستان
مه ، موج می زند چو پرندی به جویبار
می خواند آن دقیقه که مریم به شستشوست ، مرغی ز شاخسار
از کتاب رها - چاپ ۱۳۲۹ - تهران

فردای انقلاب
========
شیپور ِ انقلاب ، پرجوش و پرخروش
از نقطه های ِ دور ، می آیدم به گوش
می گیردم قرار ، می بخشدم امید ، می آردم به هوش
فرمان_ جنبش ست ، هنگامه ی نبرد
غوغای ِ رستخیز ، روز ِ قیام ، مرد
جان می پرد ز شوق ، خون می چکد ز چشم ، دل می تپد ز درد
در تیره جنگلی ، انبوه و دوردست
بر طرف ِ کوهسار ، در پای ِ رود ِ مست
ناچیز کلبه ایست ، برپا ز دیر باز ، دیواره پرشکست
بر شاخی از بلوط ، در آن مکان ِ تنگ
آویخته ز سقف ، وارون ، یکی تفنگ
قنداقه پر غبار ، وزگشت ِ سال و ماه ، بی نور و تیره رنگ
این همدم ِ من ست ، کز روزگار ِ پیش
بیکار مانده است ، بر جایگاه ِ خویش
از جنگ و از شکار ، محروم و بی نصیب ، افزوده تیرگیش
شیپور ِ انقلاب ، پرجوش و پرخروش
از نقطه های ِ دور ، می آیدم به گوش
می گیردم قرار ، می بخشدم امید ، می آردم به هوش
اندر پیش ز دور ، فریاد ِ توده ها
آید به دست ِ باد ، بر گوش ِ من رسا
غوغای ِ کارگر ، هورای ِ زنجیر ، فریاد ِ بینوا
لختی به جای ِ خویش ، می ایستم خموش
وانگه دوان دوان ، خون در رگم به جوش
زی کلبه می دوم ، سوی ِ تفنگ خویش
می گیرمش به دوش ، پاکیزه می کنم ، قنداقه اش ز خاک
گردش به آستین ، سازم ز لوله پاک
پس بر کمر ز شوق ، بندم قطار ِ خویش ، کین جوی و خشمناک
انبوه توده ها ، فریاد ِ مرده باد
نزدیک می شوند ، آماده ی جهاد
غرنده همچو سیل ، کوبنده همچو پتک ، توفنده همچو باد
من بی خبر ز خویش ، سرمست و بی قرار
در پیش ِ آن گروه ، جویای کارزار
خوش ، می دوم دلیر ، کز روزگار ِ خصم ، خوش برکشم دمار
فریاد می کشد ، پس با سر سپید
پیری از آن گذار ، با قلب ِ پر امید ، ای یاوران به هوش
ای همرهان به پیش ،دشمن ز ره رسید
سر نیزه های خصم ، در نور ِ آفتاب
رخشند ه بر دو چشم ، چون موج ها بر آب
نیروی ِ دولت است ، این لشکر ِ عظیم ، سرکوب ِ انقلاب
رگبارهای تیر ، ناگه ز هر دو سو
بارد به رهگذر ، ریزد ز بام و کو
غلطم ، من از میان ، در حمله ی نخست ، در خون خود فرو
انبوه ِ منقلب ، کین خواه تر شود
جوشد به کارزار ، همراه تر شود
آرد چنان هجوم ، ریزد چنان به خاک ، تا چیره ور شود
فردای انقلاب ، بر صحن_ کارزار
نیمای ِ من مرا ، می جوید اشکبار
من مرده ام ولی ، شادم که صد چو او ، شادند و کامکار
از کتاب رها - چاپ ۱۳۲۹ - تهران

باستان شناس
=========
در ژرفنای خاک ِ سیه ، باستان شناس
در جستجوی مشعل ِ تارک ِ مردگان
در آرزوی اخگر ِ گرمی به گور ِ سرد
خاکستر ِ قرون ِ کهن را دهد به باد
تا از شکسته های یکی جام
یا گوشواره های یکی گوش
یا از دو چشم ِ جمجمه ای مات و بی نگاه ، گیرد سراغ ِ راه
بیرون کشد زیاد ِ فراموشی ِ سیاه
افسانه ِ گذشت ِ جهان ِ گذشته را
وز مردگان به زنده کند داستان ِ غم
بی اعتنا به تربت ِ گلچهرگان ِ خاک
بر استخوان ِ پیر و جوان می زند کلنگ
تا در رسوب ِ چشمه ِ خشکیده ی حیات
یابد نشان قطره ی وهمی به گور ِ تنگ
ناگاه خیره کژدمی از گوشه ی مغاک
از دنگ دنگ تیشه هراسان و خشمناک
سر می کشد ، ز جمجمه ای شوم و دلگزای
می تازدش به هستی و می دوزدش به جای
لختی دگر به دخمه ی تاریک و پر هراس
کفتار می خورد ز تن ِ باستان شناس!
از کتاب رها - چاپ ۱۳۲۹ - تهران

غزل
===
در غزل ، هر واژه را از " گفت ِ مردم " راه نیست
هر که زین آیین گریزد ، جز تنی گمراه نیست
واژه اینجا ، زبده الماسی بود با صد تراش
آن که چون آیینه ، رویش تیره با هر آه نیست
مدح کس زین نغمه بیرون کن ، که آن فرزانه گفت :
" عرصه ی شطرنج ِ رندان را مجال ِ شاه نیست"
" گفت ِ مردم " در غزل ، گلبانگ ِ ناسازی زند
کله پز دانی که با دانا دلان ، همجاه نیست
مردمان نیک اند و من ، دلبسته بر هر نغز و نیک
لیک هر جا سر زند خورشید ِ تابان ، ماه نیست
زعفران ها از غزل روید ، به چندین رنگ و بو
آن که یک تارش اگر جویی ، به دشتی کاه نیست
زیر ِ این دیبای ِ رنگین ، با هزاران طرح و نقش
دشنه ها باشد که کس از بودنش ، آگاه نیست
گر ، به کوتاهی گراید دامنش هنگام ِ گفت
دست ِ اقیانوس ِ معنی از سرش کوتاه نیست
قفل ِ زرین خورده ، بر این گنج ِ مروارید و لعل
لیک اگر جویی کلدیش پیش ِ هر خودخواه نیست
رنج ِ پیشین جامگان ، کوبیده این وادی به گام
خوشخرامان را به رفتن راه هست و چاه نیست
یاوه ها بگذار و لختی ، بر غزل گفتن گرای
زانکه هر گاهی که این فرمان بری ، بیگاه نیست
ای فریدون ، هر که زین دیرینه آیین سر کشد
مزد ِ طفیانش به جز آن خنده ی قهقاه نیست
از کتاب بازگشت : انتشارات نوید - (۱۳٦۹) - شیراز

بی معرفت ها
========
معرفت نیست در این معرفت آموختگان
ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان
دلم از صحبت ایـن چرب زبانان بگرفت
بعد از این دست من و دامن لب دوختگان
عاقبت بر سر بازار فریبم بفروخت
ناجوانمردی این عاقبت اندوختگان
شرمشان باد ز هنگامه ی رسوایی خویش
این متاع شرف از وسوسه بفروختگان
یار دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنالید به حالم دل کین توختگان
خوش بخندید رفیقان که درین صبح مراد
کهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان
از گلچین اشعار فریدون توللی

چه شد؟
=====
عاشق دل فسرده ام آتش ِ جان ِ من چه شد؟
سوز ِ درون ِ من چه شد شور ِ نهان ِ من چه شد؟
برده مرا کشان کشان این دل ِ زار ِ خون فشان
تا دل ِ شهر ِ خامشان نام و نشان ِ من چه شد؟
جنگی ِ در شکسته ام زار و نزار و خسته ام
با دل و دست ِ بسـته ام تیغ ِ زبان ِ من چه شد؟
خانه به کام ِ دزد و من بسته لبی ، ز بیم ِ تن
بـر سر ِ خلق انجمن شور و فغان ِ مـن چه شد؟
بینم و ، های و هو کنم خیزم و جستجو کنم
تـا به ستیزه رو کنم تیر و کمان ِ من چه شد؟
رانده ی بی پناهیم رنجه ی بی گناهیم
در تب ِ این تباهیم شادی ِ جان ِ من چه شد؟
دل همه ساله ، زار ِ غم جان همه روزه در ستم
با همه تاج و تخت ِ جم ، فر ِ کیان ِ من چه شد؟
از گلچین اشعار فریدون توللی

ناودان ها
=====
چـون در شب ِ سرد و تیره بارد
آن ابر سیه ز آسمان ها
در گوش ِ دلم ، چه دلکش افتد
آهنگ ِ خروش ِ ناودان ها...
از گلچین اشعار فریدون توللی

محکمه
====
" محکمه رسمی است " این بگفت و فرو کوفت
کوبه ی چوبین به میز ِ محکمه ، سرهنگ!
بر سر کرسی ، نشسته پیش ِ وی ، آرام
شیردلی ، شبچراغ ِ دانش و فرهنگ
تازه جوانی ، به چهره چون گل ِ سیراب
خون ِ فروزان ِ زندگی ، به رگانش
شرزه پلنگی ، که کین ِ روبه ِ جنگل
کرده گرفتار ِ انتقام ِ سگانش!
بود گناهش ، ز دید ِ کوته ِ قانون :
بانگ ِ رهایی زدن ، به گوش ِ غلامان!
سجده نبردن ، به پیش ِ حلقه به گوشان
دانه نخوردن ، ز دست ِ دانه به دامان!
تهمت ِ دیگر بر او ، شکستن ِ تندیس
بر سر ِ آن چارسو ، زمرد ِ ستمگر!
باد ِ مخالف شدن ، به کشتی ِ تاراج
در بر ِ دریادلان ِ برزده لنگر!
" محکمه رسمی است " فاتحانه به پا شد
دشمن ِ بیدادگر ، به دادستانی!
دست ِ ستیزش ، به تیغ ِ طعنه و دشنام
چشم ِ امیدش ، به وعده های نهانی!
وعده ، که گر بشکند ، غرور ِ جوان را
سینه ، درخشنده تر کند ، به نشان ها!
دیده ، فروزنده تر کند ، به گهر ها
پایه ، گرانمایه تر کند ، به توان ها!
" دشمن ِ ملک است ، این سبکسر ِ گستاخ
حجت ِ دعوی ، کتاب و دفتر و نامه "
الغرض ؛ آن یاوه های خوانده به استاد
بار ِ دگر خواند و ، خسته شد ز ادامه!
از سر ِ پرونده ، سر به کینه برافراشت
داور ِ پرخاشجو ، چو نیمه خدایی!
" نوبت ِ گفتار توست " گفت جوان را
گر به دفاعت ، بود امید بقایی!
خاست جوان ، همچو شیر ِ بسته به زنجیر
چنبره زن ، گرد ِ شانه ، هر خم ِ یالش
در نگهش آتشی ، چو آتش ِ رگبار!
خشم ِ سیه ، گشته جانشین ِ ملالش
گفت : " من آن مشت ِ کیفرم ، که شکافد
مغز ِ پلیدان ِ پست ِ هرزه درا را "
" روح شهیدان ِ خفته در دل ِ خاکم
کامده تا بفشرد ، گلوی شما را "
گفت : " من آن برق ِ فرصتم ، که درخشد
از دم ِ شمشیر ِ آرزو به نیامان !"
گفت : " من آن سنگ ِ نفرتم ، که در افتد
برسر ِ مینای بزم ِ باده به جامان "
گفت : " منم دست ِ انتقام ِ الهی "
گفت : " منم خشم ِ بی لگام ِ خروشان "
گفت : " منم چشم ِ انتظار ِ اسیران "
گفت : " منم بانگ ِ اعتراض ِ خموشان "
گفت و ، در آن شور ِ شادمانه همی ریخت
اشک و عرق ، دانه دانه ، از سر و رویش
" کینه ی خلقم که وقت ِ معرکه خواند
میر ِ شما ، ناسپاس و حادثه جویش "
" آنچه رود بر سرم ، به محکمه ، زین پس
دانم و ، پروا ز حکم ِ محکمه ام نیست "
" تا که مرا در پی است ، همت یاران
آنکه نترسد ز حکم ِ محکمه ، کم نیست"
چونکه لب از گفته بست و ، آنهمه گوهر
با دل ِ درد آشنا ، ز گنج ِ سخن سفت
از رخ ِ تابان ، عرق سترد به دستار
پس ، به خروشی گران ، ز سوز ِ جگر گفت
" حسرت ِ من ، چشم باز ، و غرّش ِ رگبار
ویژه که خواند ، در آن سپیده ، خروسی"
"شوکت دامادیم ، به حجله فزون باد
تا بوَدَم ، مرگ ِ گرم بوسه ، عروسی ! "
از تارنمای آوای آزاد

راه مقصود
======
خون می‌خورم چو غنچه که جز باد
در این زمانه محرم پیغام راز نیست
آواره‌ گرد_ وادی_ تشو یش را
آن قبله ‌ای که می‌طلبی در حجاز نیست
راهی که سر به درگه مقصود می ‌نهد
صد عمر اگر در آن به سر آید دراز نیست
از گلچین اشعار فریدون توللی

پایان او : فریدون توللی پس از سال ‌ها ابتلا به بیماری قلبی ، متاسفانه روز ۹ خرداد ۱۳۶۴ در سن ۶۶ سالگی در تهران درگذشت. پیکر فریدون توللی را به شیراز منتقل کردند و در محوطۀ آرامگاه حافظ درون مقبرۀ خانوادگی به خاک سپردند.

روح و روانش شاد و یادش گرامی باد

دکتر منوچهر سعادت نوری


منابع و مآخذ
فریدون توللی : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
سروده های فریدون توللی : تارنمای آوای آزاد و بسیاری از تارنماها
خاندان قوام شیرازی : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
استاد فریدون توللی ، نوشتاری از مرتضی کامران : نشریه ی گوهر - مهر ١٣٥٢ - شماره ی ٩ - تهران
فریدون توللی : تارنمای درخت دانش
فریدون توللی : تارنمای ايران اولد
یادداشت های پراکنده : تارنمای عبدالله شهبازي
گلچین اشعار فریدون توللی : تارنمای جملات زیبا و حکیمانه
فریدون توللی : نوشتاری به زبان انگلیسی از کامیار عابدی : تارنمای دانشنامه ی ایرانیکا
نظر چند نویسنده و سراینده در مورد نظم و نثر فريدون توللي : کتب ، مجلات و تارنماهای گوناگون

بخش های پیشین یاد نامه ها : ١ - یادنامه ی ایرج افشار ٢- یاد نامه ی دکترمهدی حمیدی شیرازی ٣ - یاد نامه ی جلال الدین همایی

بزودی : یاد نامه هایی برای محمد مختاری ، رهی معیری و ...

Balatarin

Comments 16 Pending 0

Sort comments:
M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

With thanks, for SM as a return

دوزخ جان

اندک اندک ، سال عمرم، دود شد
پیش ِ چشمم ، زندگی ، نابود شد
نوجوانی رفت و ، برنایی گذشت
و آن بلورین عصر ِ شیدایی گذشت
بر دل ، آن باغ ِ خوش ِ پندارها
خارها رست از حقیقت ، خارها!
رنج ِ تنهایی ، غم بی یاوری
لرزه ها افکند ، بر خوشباوری !
آنکه بر من ، چهر ِ بودایی گرفت
با مسیح ِ دل ، یهودایی گرفت!
هر نقاب افکنده یاری ، شد ددی
کینه توزی ، گمرهی ، نابخردی !
هر که دیدم ، بر عقیدت ، پانهاد
همرهان را ، وقت ِ خفتن ، جا نهاد !
حزب ، افسون بود و ، مسلک طیبتی
جانفشانی ، شوخی ِ پر هیبتی !
کم کمک ، آن پرده ها ، برچیده شد
بعد ِ عمری ، دیدنی ها ، دیده شد
تا چه ببینم ، پشت ِ این پنجاه و چار
با دلی ، بر درد ِ دانایی ، دچار
ای دریغا ! شادی از من دور شد
تن فروکاهید و ، جان رنجور شد
خود فریبی رفت و ، بینایی رسید
ناشکیبی ، بر شکیبایی رسید
دیگرم ، پروای ِ جان ِ خویش نیست
خنده در من ، زهرخندی بیش نیست !
ویژه ، کاندر خانه ، با این سرکشان
دوزخی دارم به دل ، آتشفشان
گر حقیقت ، سر زند ، از گفت ِ من
گفت ِ من ، آزرده دارد ، جفت ِ من !
وآنکه باشد خون ِ من ، در پیکرش
چون فلک ، با من گران باشد سرش !
تا نسازم تیره ، جان ِ پاک ِ خویش
خارپشتی می کنم ، در لاک ِ خویش !
گر به سالاری ، گزینم بندگی
وای بر من ، وای بر این زندگی !
من دگر ، بر موج ِ این دریا کفم
خاندان را ، مهره ای ، بی مصرفم !
گر خزان ، از شاخه ریزد ، برگ ِ من
کس نگرید ، ساعتی ، بر مرگ ِ من !

فریدون توللی

http://www.avayeazad.com/fereydoon_tavalali/tazeha/3.htm

SokhananeMozoon4

SokhananeMozoon Interested in Art & Culture

توللی در سال ١٣١٧ مجذوب افسانۀ نیما شده و او را قالب شکنی بزرگ می دانست و علاقه ی او به نیما چنان شدید بود که نام نخستین فرزند خود را نیما گذاشت، ولی چون نیما پس از شهریور ٢٠ دنباله افسانه را رها کرد و اوزان عروضی را به هم ریخت و قافیه را هم رعایت نکرد و گفته های او صورت معما به خود گرفت، توللی از او اعراض کرد و راه خود را بازیافت و با توجه به حسن طبع خداداد، شیوه خود را به همین سبک اصیل شعر امروز دانست. اظهارنظر صریح و کوبنده ی فریدون در مقدمه های رها و نافه و شگرف موجب شد که بعضی از نوسرایان به او بتازند. فریدون هم کوتاه نیامده، پاسخ آنان را هم به نثر و هم به شعر داده، از جمله در قصیده ی بت تراشان از سبک خود دفاع نموده است. این قصیده بسیار محکم و منسجم و از آثار فناناپذیر اوست:
فریدون به مرگ اندر آید سرش ولی جاودانی بود دفترش...
http://dr-rastegar.persianblog.ir/post/354

SokhananeMozoon4

SokhananeMozoon Interested in Art & Culture

در اواخر سال ۱۳۲۲ انتخابات دوره پانزدهم آغاز می شد و در روزنامه ها معرکه انتخابات گرم می گشت. در۲۱ بهمن ۱۳۲۲ جمعیتی در شیراز تشکیل شد به نام: «جمعیت آزادگان فارس». سران این جمعیت عبارت بودند از: فریدون توللی، مهدی حمیدی، جعفر ابطحی، رسول پرویزی، مهدی پرهام، محمد باهری، من (حسن امداد) هم در آن جمعیت عضویت یافتم ـ این جمعیت، بهاءالدین پازارگاد را کاندیدای نمایندگی مجلس کردند و سه ماه تمام با تمام قوا در سروش و اوقیانوس شیراز و خورشید ایران چاپ تهران برای او تبلیغ و مبارزه میکردند. با این که در شیراز در اثر این تبلیغات و مبارزات بیسابقه درخشان فرهنگی پازارگاد آراء قابل توجهی به دست آورد، ولی آراء حومه موجب شد که پازارگاد انتخاب نشود و تا مدتها توللی و پازارگاد دربارۀ وکلای انتخاب شده و شیوه انتخابات فارس در روزنامه های خود، به افشاگری میپرداختند. در اثر همین افشاگریها طبق حکمی به امضای امیرنصرت خواجه نوری معاون استانداری فارس، توللی، رسول پرویزی و محمد باهری به بستک لار که جای بد آب و هوایی است، تبعید شدند. ولی فریدون به تهران گریخت و قطعه «خواجه» در التفاصیل یادبود آن روزگار است.
http://dr-rastegar.persianblog.ir/post/354

M.SaadatNoury

M. Saadat Noury 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/

Dear FN Thank you for your notes; please accept in return another English Version of a poem composed by Fereydoon Tavalali:

The Archeologist
In the depth of the black soil of the archeologist, In search of the dark torch of the dead, And yearning for warmth in one’s cold tomb, He wastes away the past centuries; Taking no notice of the soil of the dead, He strikes his pick on the bones of the young or old, Might he possibly find a drop of life, In the dry sediments of a once living spring, Alas, it’s all a dream.

http://english.irib.ir/programs/iran/item/54487-fereydoon-tavalali

FriendlyNotes

Friendly Notes Don't walk behind me; I may not lead. Don't walk in front of me; I may not follow. Just walk beside me and be my friend: Albert Camus ============================= Legacy: http://iranian.com/main/member/friendly-notes.html

English translation of a poem composed by Fereydoon Tavalali:

Comes up from the east, pale and broken,
The white tuberose is standing, still and stumped;
Waiting for the moon,
To ascend from the mountain toothed edge,
To remove the veil of the night;
And shower beams on her.

http://english.irib.ir/programs/iran/item/54487-fereydoon-tavalali

FriendlyNotes

Friendly Notes Don't walk behind me; I may not lead. Don't walk in front of me; I may not follow. Just walk beside me and be my friend: Albert Camus ============================= Legacy: http://iranian.com/main/member/friendly-notes.html

فرزند

بر خونجگری ، چند کشم پرده ، ز لبخند
فرزند ز من رنجه و ، من رنجه ز فرزند
او ، راغب ِ تکرار ِ خطاهای ِ من ، از جان
من ، طالب ِ اصلاح ِ سراپای ِ وی ، از پند
او تازه بهاری است ، دل افروز و گل افشان
من ، زردی ِ پاییزم و ، دمسردی ِ اسفند
بزغاله ی ناباور آسوده ز گرگ است
از ساده دلی ، بی خبر از مردم ِ ارغند
گر خرمن ِ صد تجربه ، ریزم به کنارش
از من نستاند ، به جوی خوشه ی ترفند
ناگفته سخن ، جنبش ِ خشمش ، کند از جا
چونانکه ، فتد زلزله ، در کوه ِ دماوند
خیزد به من آنگونه ، که ببری ز کمینگاه
تازد به من آنگونه ، که گردی ز کژاغند !
در قفل ِ سرا ، چون شنوم بانگ ِ کلیدش
هر شب ، رود از ساعت دوشینه ، دمی چند
بگذشته دگر کار ِ وی ، از پ.زش و پرهیز
بشکسته دگر تاب ِ من ، از خواهش و سوگند
وایا ، که زبان ِ دل ِ هم ، هیچ ندانیم
من هندوی ِ کشمیرم و ، او ترک ِ سمرقند
من امت ِ هارونم و ، او ملت ِ عیسی
من ساحل ِ کارونم و ، او قله ِ الوند
گر شربت ِ شکر ، برمش پیش ِ لب از مهر
تلخ آیدش آن شکرو ، زهر آیدش آن قند
با اینهمه ، چون لغزد و ، زاری کند از جان
از زاری ِ او در گسلد ، بند ِ من از بند
صد وای بر آن خانه ، که این خصم ِ دل افروز
زان خانه ، بر آرد سر و ، شورد به خداوند
هم درشکند ، سنت ِ دیرینه ، به طغیان
هم در گسلد ، حرمت ِ پیشینه ، ز پیوند
من در تب ِ این تابم و ، دل در غم ِ این راز
رازی ، که از و رنجه شود ، جان ِ خردمند
دیگر ندهد سود ، نه تورات و نه قرآن
دیگر نشود یار ، نه انجیل و نه پازند
آن به ، که به صحرا برم ، این داغ ِ جگرسوز
آن به ، که به دریا زنم ، این جان ِ غم آگند
هر چند ، گران است مرا ، اینهمه اندوه
هر چند ، از و نیست دلم ، یکسره خرسند
پیوند ِ من است ، این گل ِ فرخنده ی پرخار
فرزند ِ من است ، این مه ِ خودکامه ی دلبند
مهرش ، اگر از دل فکنم ، نیست سزاوار
عشقش ، اگر از جان گسلم ، نیست خوشایند
آن به که ازو درگذرم، با همه تقصیر
آن به ، که بر او در نگرم ، با همه لبخند
آوند ِ گذشتم من و ، این شکوه در افتد
با لرزش ِ غربال ِ دل ، از چشمه ی آوند !
گویند ، فریدون به پدر ، نیز چنین بود !
بر داعیه حجت بود ، این دخت همانند !

فریدون توللی

http://avayeazad.com/fereydoon_tavalali/bazgasht/2.htm

SokhananeMozoon4

SokhananeMozoon Interested in Art & Culture

هدایت و فریدون توللی
******************
فضلا و ادبای "ریش و سبیل دار"، که نمونه‌ی اعلای آنها ادبای سبعه بودند، همواره در شرح حال و سرگذشت نامه ها و نقل کرامات ادبی و لغوی خود، به رسم جاری، به راه اغراق و گزاف می‌رفتند؛ اگر چه ظاهرا، به تعبیر خودشان، "خفض جناح "می‌کردند. از جملهً آنها در روزنامۀ"امید "، به مدیریت نصرالله فلسفی، مقالاتی تحت عنوان "چگونه شاعر و نویسنده شدم " با شرح کشاف و چاپ عکس و شمایل خود، منتشر می کردند که، از حیث تذکره نویسی و "اتوبیو گرافی "، بسیار خواندنی است. هدایت، و بعدها به توصیۀ او دوستانش، مقالات و قطعه های منثوری در طعنه به این ادیبان –به صورت "پارودی "- نوشته اند، که تعدادی از آن ها در روزنامه "رهبر "و "مردم "(شماره های ادبی ) چاپ شده است. هدایت بر هیچ یک از مقاله های انتقادی و شوخی آمیز اسم خود را ننوشته است، و اغلب پای آن ها اسم مستعار یا نام دوستانش را گذاشته است. فریدون توللی، که در جوانی به هدایت سخت ارادت می‌ورزید، در کتاب معروف خود " التفاصیل "قطعه ای به نام "تذکرة السفها" دارد که بر روی گردۀ همین مقالات نوشته شده است.
http://www.dibache.com/text.asp?cat=43&id=2825&hkey=فریدون توللی

SokhananeMozoon4

SokhananeMozoon Interested in Art & Culture

هدایت در مقامِ روشنفکری مستقل و منتقد: .... در نامه به دوست شاعر خود فریدون توللی، که در آن زمان عضو حزب توده بوده است، با اشاره ای مکتوم به ماجرای شکست و متفرق شدن فرقه دموکرات آذربایجان با لحنی تلخ و تند از«امتحان بزرگی که به اسم آزادی و در حقیقت برای خفقان آزادی» داده شده است یاد می‌کند و آن را«خیانت دو سه جانبه» می‌داند. هدایت یکی از نخستین روشنفکران ایرانی است که از موضعی مستقل از نحوه سیاست و عمل دموکراتهای آذربایجان انتقاد می‌کرده است
http://www.dibache.com/text.asp?cat=2&id=2554&hkey=فریدون توللی