Advertise here

در نکوهش سرسپردگی

Balatarin

 

 

واژه سرسپردگی در توصیف روحیه ایرانیان، واژه ای کلیدی است. در هر دو سنت به میراث رسیده ایرانی: فقه و تصوف،سرسپردگی مفهومی پایه و کلیدی است که کل روابط بین انسانی بر اساس آن ساخته شده است. مرید و مراد، فقیه و عامی و سایر دوگانه های سرسپرده و مستبد. تفاوت این نوع روابط با رابطه مالک -مملوک که در حکومت فئودال اروپا، رابطه خان و رعیت، شاه و رعیت در کشور ما وجود دارد در این است که قبول رابطه مالک-مملوک به نوعی پذیرش وضعیت موجود است اما درگیری شدن در رابطه سرسپرده-مستبد، شخص سرسپرده به طور ارادی و خودخواسته خودش را در اراده مستبد حل می کند. همه چیزش را در سرسپردگی به مستبد که نامش را عشق، وظیفه شرعی یا موارد مشابه می نامد حل می نامد. سرسپردگی یعنی رسیدن به سعادت، رستگاری. مفهوم ولایت در عرفان و فقه و اسلام سیاسی ریشه مستقیم در روحیه سرسپردگی مسلمانان ایرانی دارد که حاصل قرنها تربیت و ستایش مقام سرسپردگی است. ایرانی ها سرسپرده می شوند و سرسپردگی طلب می کنند. به سبک آموزش در دانشگاه ها نگاه کنید. کمترین حد پرسش و پاسخ و تحلیل و بیشترین حد تکرار فرمایشات استاد، سرسپردگی را قبول کن تا رستگار شوی. خانواده نیز از تو طلب سرسپردگی می کند، از پدرت اطاعت کن، چون و چرا نکن، مقام سرسپردگی به پدر حتی تا روز مرگ تو از تو زائل نخواهد شد.

 

 

جامعه سرسپردگان، دقیقا عکس جامعه مدنی است که در آن قراردادهای حقوقی بین شهروندان و حقوق شهروندی اساس اعتبار رفتار اجتماعی است، فرزند که به سن قرارد ادی بلوغ رسید، در هیچ امری تابع پدر نیست، اصولا طلب تبعیت از فرزند بالغ، سالهاست که از جوامع مدنی رخت بربسته است. بر عکس در جوامع ما، رابطه سرسپردگی در انواع مختلف و جدید بروز می کند. در جامعه مدنی، مفهوم حسابخواهی و حسابکشی، مفهوم آمر و عامل، مفهوم مسئول و حسابخواه، به دقت تعریف شده اند و ملاکی برای سنجش .امور هستند. غربی ها هم هنگامی که سرسپردگی را جایگزین معیارهای رایج بکنند، تبدیل به نازی می شوند

 

 

تنها در جوامعی که سرسپردگی اصل است می توان شاهد تکرار مکرر چرخه سرسپردگی بود، عدم قبول مسئولیت برای هیچ کنشی از جلوه های این سرسپردگی است. حتی مرشد اعظم نیز خود را سرسپرده نیروی ماورالطبیعه می داند و قبول مسولیت نمی کند. هیچ شخص یا مقامی مسئولیتی ندارد، در سلسله مراتب سرسپردگی از تمام کنشگران سلب مسئولیت می شود. در چنین شرایطی است که ایرانیان زیر بار سرسپردگی خمینی در سال پنجاه و هفت نمی روند و با انواع حیل نقش خود را انکار می کنند. قبل از آنان در کودتای مصدق، پدرانشان چنین کردند، قبل از آنان در زمان مشروطه و .. مسئولیتی نماند. مردم همواره به دنبال کسی هستندکه با اعلام سرسپردگی به او از خود سلب مسئولیت کنند

 

 

تفاوت ایران با آلمان که شاهد بروز نوعی بسیار پیشرفته از سرسپردگی بود، در همین است که در آلمان هیتلر اشتباهی بود که هرچند فاجعه آفرید ولی اصلاح شد ولی در ایران اشتباهی با اشتباه بزرگتر جایگزین می شود و چرخه بی پایان سرسپردگی تکرار می شود. نگرش ایرانی به جهان و آفرینش و نقش انسان که در اساس مذهبش و رابطه با پدر و مادرش و معلمانش و فامیل شکل می گیرد، چیزی به جز طلب سرسپردگی نیست.

 

عشق هم اگر به سرسپردگی تبدیل بشه، خطرناک هست، حداقل در جنبه اجتماعی، چون در حالت سرسپردگی شما از دیدن کاستی های معشوق عاجز می شید و همه چیز رو زیبایی می بینی. اصولا سرسپردگی به اجبار بیمعنا و خلاف معنی لغت هست. شاید این حالت، وجد برای سرسپرده بیاره که توجیه کننده رفتارهای توده های سرسپرده به هیتلر و پل و پوت و لاتهای محله هست، ولی این حالت وجد از نوع حالت وجدی است که مصرف هروئین برای شخص معتاد به بار می یاره که تبعات هم شخصی و هم اجتماعیش می تونه مصیبت بار باشه. عبد بودن دقیقا ناقض روحیه پرسشگری است، تا شما سرسپرده کسی نشی، عبدش نمی شی و وقتی سرسپرده شدی دیگه سوال نمی پرسی، از شروط سرسپردگی سوال نکردن هست که این در تصوف و فقه به خوبی خودش رو نشون می ده. اینها در معنای لغت نهفته است.

 

 

همون تمکین در برابر قانون، نشی از شناخت مکانیزم قرادادهای اجتماعی است، این با سرسپردگی مثلا به فلان قدیس تفاوت اساسی داره، ایرانی ها به سرسپردگی به شخص، کیش و مقام تشویق می شن و نه متعهد بودن و مقید بودن. در همین مقام هست که شما شمار بسیاری فدائیان این شخص یا آن شخص دارید، حرکات بزرگ اجتماعی به تبعیت (و نه رهبری) فلان شخص یا بهمان شخص حاصل می شه، کسانی پیدا می شن که می رن کسروی رو با چاقو تیکه تیکه میکند، مسئولیت متقابل وجود نداره چون اصالت بر اساس قراردادهای اجتماعی، حقوق فردی و حقوق جمعی و مکانیزم های تنظیم روابط اجتماعی وجود نداره، نهاد سنتی موجود در سطح خرد (خانواده، مدرسه، قوم، قبیله، روحانی و معلم ) و در سطخ کلان (نهاد دین، نهاد قدرت و سیاست ) بر اساس مفهوم سرسپردگی شکل می گیره که ازش به عنوان عشق نام می برند (عشق به ائمه اطهار، عشق به رهبر، عشق به شاه، عشق به پیامبر، عشق به اسلام و

 

 نوشته‌ای از حواس پرت

 

Balatarin

Comments 1 Pending 0

Sort comments:
JahanshahRashidian3

Jahanshah Rashidian

سر سپردگی یا عبودیت با ادغام شیعه گری در سیاست از زمان صفویه نها دینه شد. شرط مقدم جذب شدن در دربار، ارتش، نهاد های مهم کشوری سرسپردگی به شاه، دربار، مافوق، ملا... شد. اگر چه این فرهنگ در روابط جامعه و خانواده نیز رایج شد ولی با اطاعت از مافوق، پدر، معلم،... فرق داد. این آخری را قوانین و اخلاق جامعه تعین میکنند نه مذهب.