
تهی از سبزه و گل راغ و گلشن
پریرویان ز طرف مرغزاران
همه یکباره بر چیدند دامن...
هوا مسموم شد چون نیش کژدم
جهان تاریک شد چون چاه بیژن
بنفشه بر سمن بگرفت ماتم
شقایق در غم گل کرد شیون ... : پروین اعتصامی
از من بگو بدان مه خرگاهی
آه و فغان من به قلک برشد
سنگین دلت نیافته آگاهی
با آهنین دل تو چه داند کرد؟
آه شب و فغان سحرگاهی
ای همنشین بیهوده گو تا چند
جان مرا به خیره همی کاهی؟
راحت ز جان خسته چه می جویی؟
طاقت ز مرغ بسته چه میخواهی؟
بینی گر آن دو برگ شقایق را
دانی بلای خاطر عاشق را : رهی معیری
به نرمی ، بر سر ِ کارون همی رفت
به نخلستان ِ ساحل ، قرص ِ خورشید
ز دامان ِ افق ، بیرون همی رفت
شفق ، بازیکنان در جنبش ِ آب
شکوه ِ دیگر ، و راز ِ دگر داشت
به دشتی بر شقایق ، باد ِ سر مست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
جوان ، پارو زنان ، بر سینه ی موج
بلم می راند ، و جانش ، در بلم بود
صدا ، سر داده غمگین ، در ره ِ باد
گرفتار_ دل ِ و بیمار ِ غم بود ... : فريدون توللی
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
تا بهار است دری از قفس من نگشاید
وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار...
چشم نرگس نگرانست ولی داغ شقایق
چشم خونین شفق بیند و ابر مه آزار
ابر از آن بر سر گلهای چمن زار بگرید
که خزان بیند و آشفتن گلهای چمن زار
شهریارست و همین شیوه شیدایی بلبل
بگذارید بگرید بهوای گل خود زار : شهریار
آشفته ام ز وسوسه ی الهام
جانم ، از این تلاش به تنگ آمد
ای شعر ، ای الهه ی خون آشام
دیریست ، کان سرود_ خدایی را
در گوش من ، به مهر نمی خوانی
دانم ، که باز تشنه ی خون هستی
اما ، بس است این همه قربانی
خوش غافلی ، که از سر خود خواهی
با بنده ات به قهر ، چه ها کردی
چون مهر خویش ، در دلش افکندی
او را ، ز هر چه داشت ، جدا کردی
دردا ، که تا به روی_ تو خندیدم
در رنج_ من ، نشستی و کوشیدی
اشکم ، چو رنگ خون شقایق شد
آن را ، به جام کردی و نوشیدی ... : فروغ فرخزاد
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست
آری ، تا شقایق هست ، زندگی باید کرد
در دل من ، چیزی است مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها ، آوایی است ، که مرا می خواند : سهراب سپهری
مستانه ، می چشیدم و از طعم آسمان آگاه می شدم
بوی درخت ، در شب کوهستان ،عطر عفاف تازه عروسان را
در حجله ی تصور من می ریخت
من با نسیم در پی آن بوی آشنا ، همراه می شدم
من ، عشق آتشین شقایق را ، در چشم دخترانه ی شبنم
خورشید وار ، تجربه می کردم
من ، لذت مکیدن سرخی را ، از سینه ی برآمده ی قله سپید
در کام آفتاب جوان می شناختم... : نادر نادرپور
چرا لبهای مردم نیمه خشک است
چرا لبخند در آن جا ندارد
چرا توی قفس هامان قناری ست ...
اگر چه این بیان آرزو بود
ولی آخر چرا زیبا نباشیم
چرا یک بار چون بال پرستو
چرا یک بار چون دریا نباشیم : مریم حیدرزاده
حتی هزار باغ پر از گل ، بهار نیست
وقتی پرنده ها ، همه خونین بال
وقتی ترانه ها ، همه اشک آلود
وقتی ستاره ها ، همه خاموشند
وقتی که دست ها ، با قلب خون چکان
در چارسوی گیتی ، هر جا به استغاثه بلند است
آیا کسی طلوع شقایق را
در دشت شب گرفته تواند دید ؟ ... : فریدون مشیری
خونینه جامه های پریشان برگ برگ
در بارش تگرگ
آنان که جان تان را ، از نور و شور و پویش و رویش سرشته اند
تاریخ سرافراز شمایان به هر بهار
در گردش طبیعت ، تکرار می شود
زیرا که سرگذشت شما را ، به کوه و دشت
بر برگ گل ، به خون شقایق نوشته اند : دکتر شفیعی کدکنی
صبح فرخنده در آیینه نخواهد خندید : هوشنگ ابتهاج
وقتی که رسد زمان_ شفاف_ شعور
چون شسته شود غبار اندوه ، به شور
آید سپس از شقایق و سرو ، پیام:
کـِی سبز دلان ، ز گل بگویید ، نه گور : ویدا فرهودی
آشفته گر_ دل_ خلایق
طناز تر از همیشه ، بر گرد
چون رنگ_ خوش_ گل_ شقایق
خطی ، تو به خوان ، ز نا مه ی مهر
رنگی ، به نشان ، برین دقایق ... : دکتر منوچهر سعادت نوری
دلم هوای تو دارد ، هوای باغ شقایق
دریغ ، پای شقایق به این دیار نیامد
قرار بود و تو بودی و حال گفت و شنودی
تو بی قرار که رفتی، به دل قرار نیامد .. : دکتر کریم سهرابی
به که تسلیت بگویم ، که تو رفته ای ز دیده
چو به خشت سر نهادی ، زتپش گر اوفتادی
همه ماند از تپیدن ، د ل ِ خاکِ داغدیده
چه نیاز آسمان را ، خبر از غروب گفتن
که شفق به خون کشیده ، نشنیده یا شنیده
نه ملامتیش در خور ، د ل ِ خونی شقایق
نتواند آّر نهفتن ، ر گ ِ سرخ ِ سر بریده
مشکن به شیون ای شب ، ملکوت بیشه زاران
به نوای ِ نوحهی نی ، ابدیت آرمیده ... : جهانگیر صداقت فر
شکنی سکوت دیرین ، که ز جان شوی خروشا ن
به گذار و کوی و میدان ، چو فرشته رخ نما یی
که رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ د یوا ن
و فرو کشی ستمگر ، ز فراز_ برج_عا ج ا ش
فکنی به باد برج ا ش ، که شود چو خاک یکسان
چه شود که پرکنی شهر ، همه از عطر_ شقایق
وبه رقص ، گیسوان را ، زشعف دهی تو افشان ...
دکتر منوچهر سعادت نوری

Comments 9 Pending 0
M. Saadat Noury – 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/
ReportCORRECTION: On the comment addressed to Mr Farrokh Ashtiani, the 3rd line should read as:
About Poet Shamsi Ashti: An Iranian immigrant and sculptor
M. Saadat Noury – 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/
ReportDear Mr Amir Parviz
Thank you for your kind comment and for the link. Please accept this in return
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/three-decades-deception.html
M. Saadat Noury – 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/
ReportDear SM
Thank you for the poem; please accept this in return
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/fereydon_moshiri/35/894
M. Saadat Noury – 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/
ReportDear Mr Farrokh Ashtiani
Thank you for the beautiful poem you posted. Please accept this in return
About Poet Shamsi Ashtian: Iranian immigrant and sculptor
http://www.whidbeynewstimes.com/lifestyle/18214554.html
amirparvizforsecularmonarchy – One of the most humorous things in the world; is the notion that Americans are a greater force for good & more civilized than Nazi's, Mullahs and Communists.
ReportMerci for beautiful poetry,
for a little humor and lots of fun,
reflect on the truth by checking this out
http://iranian.com/posts/view/post/9730
keep your mind on the truth.
SokhananeMozoon – Interested in Art & Culture
Reportسرودی در بهار
پرستوهای شب پرواز کردند
قناری ها سرودی ساز کردند
سحرخیزان شهر روشنایی
همه دروازه ها را باز کردند
شقایق ها سر از بستر کشیدند
شراب صبحدم را سرکشیدند
کبوترهای زرین بال خورشید
به سوی آسمان ها پر کشیدند
فریدون مشیری
farrokh a. ashtiani – در حقیقت مالک اصلی خداست
Reportشقایق ها در مه
در زیر باران گلوله ها
شقایق ها در مه را دیدم
که چه آسان بر زمین ریختند
خونشان چون گلبرگهای شقایق
سرخی را به اسفالت هدیه کرد
هجوم بود و هرم گرما
گرمای نفسها حرارت شهر را بالا میبرد
در لحظه آتش میدانستم باید گریخت
با دستان خالی جای ماندن
و ستیزه با دیوان نبود
پای برهنه و آغشته به خون
میدویدم وقتی به خود آمدم
در میانه حیاط بودم
صدای شلیک گلوله
دردی ماندگار بر جانم گذاشته بود
دردی که هنوز هم میتوانم ببینمش
شعر از شمسی آشتی 1384
کتاب شعر: شقایق ها در مه
M. Saadat Noury – 1. Life Story and Photo: http://othervoicespoetry.org/vol29/noury/bio.html == 2. Poetry Anthology: http://saadatnoury.blogspot.ca/ =================== 3. Selected Articles: http://msnselectedarticles.blogspot.ca/
ReportDear FN
Thank you for the poem; please accept this in return
http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh164/
Friendly Notes – Don't walk behind me; I may not lead. Don't walk in front of me; I may not follow. Just walk beside me and be my friend: Albert Camus ============================= Legacy: http://iranian.com/main/member/friendly-notes.html
Reportنگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند ...
فروغ فرخزاد